رمان تدریس عاشقانه Archives - رمان دونی

رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۹

  سه سال بعد… جلوی آینه با لبخند پهنی ایستادم. سمیرا به پهلوم زد و گفت _خر کیفی حسابی! سر…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۸

  از اونجایی که ما بین حرفاشون مدام به من نگاه میکردن متوجه شدم مخاطب همشون منم… خسته از این…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۷

بی توجه به اینکه توی تاکسیم صدامو بردم بالا _مامان چی داری میگی؟ با اجازه ی کی گذاشتی بیان؟ _دختر…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۶

  دستم و زیر چونم زدم و بی حوصله روی کاغذ مشغول کشیدن خطوط فرضی شدم. امروز قرار بود به…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۵

جوابم و نداد…از خودم متنفر بودم که باعث این حالش شدم اما گفتن حقیقت برام از مرگ هم سخت تر…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۴

بدون هیچ واکنشی خیره نگاهم کرد. اون قدر طولانی که خودم مجبور شدم حرفم و ادامه بدم: _یادته شایان جلوی…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۳

  بدون فکر گفتم _آره می‌دونه. پوزخند زد و گفت _واقعا؟ پس چرا انقدر ترسیدی؟ عصبی هلش دادم و داد…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۲

  پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۱

  * * * * * * در اتاق و باز کردم.نصفه شب بود و شدیدا تشنم شده بود. توی…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۰

  قبل از اینکه اعتراض کنم دستم و دنبال خودش کشوند. از ترس خشکم زده بود. زده بود به سیم…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۹

* * * * #تدریس_عاشقانه دستم از زیر چونم در رفت و سرم محکم پایین افتاد که پری گفت _تو…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۸

  ماشین و راه انداخت و با سرعت روند.چند دقیقه ی بعد توی پارکینگ خونش پارک کرد. با اخم گفتم…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۷

  با اخم گفتم _سوار بشم که بیشتر بزنیم؟ نفسش و فوت کرد و گفت _من غلط بکنم.دیشب وقتی اون…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۶

  انگار برق هزار ولت بهم وصل کردن. بازوهام و گرفت و کامل پرت شدم روش و موهام توی صورتش…

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۵

  * * * * با التماس گفتم _جون من نه نیار ماکان…یه کار ازت خواستما… با حرص گفت _احمق…

بیشتر بخوانید »

codebazan