رمان رئیس مغرور من Archives - رمان دونی

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت آخر

  _منظورت چی بود از زدن اون حرف ها!؟ به سمتم برگشت در حالی که خیره به چشمهام بود گفت:…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۲

  _هی خوشگل خانوم مطمئن باش تو رو از سر راهم برمیدارم ، آریا مال منه و برای همیشه هم…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۱

  از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم بچه ها رو به سختی خوابونده بودم ، با دیدن آریا…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۰

  _این خانوم و آقا باهات انگار دارند عزیزم آریا به سمتمون برگشت با دیدن من برای یه لحظه جا…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۹

_اون دختره ی احمق هم حسابش رو میرسم تا دفعه بعدی یاد بگیره اراجیف بهم نبافه _آریا لطفا با فاطمه…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۸

با صدای تقریبا عصبی پرسید: _اینجا چیکار میکنی!؟ _صدات داشت میومد داد میزدی ترسیدم اومدم ببینم چخبر شده! کلافه موهاش…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۷

  بدون توجه به شنیدن حرفم من رو بیشتر به سمت خودش کشید و رو به آرسین بدون هیچ خجالتی…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۶

  با شنیدن حرف هام هر لحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت ، وقتی حرفم تموم شد با عصبانیت از…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۵

  با دیدن برگه ها قلبم داشت از جاش کنده میشد یعنی واقعا من اینارو امضا کرده بودم _خوب! با…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۴

  _میخوام تو شرکت من مشغول به کار بشی و یه خونه هست که میتونی اونجا زندگی کنی ماهانه پول…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۳

  آریا چجوری میتونست انقدر راحت احساسات من رو خورد کنه و راحت از کنارش رد بشه یعنی انقدر بی…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۲

  نصف شب شده و من اصلا خوابم نمیبرد آریا هنوز از مهمونی برنگشته بود دلم داشت مثل سیر و…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۱

  به سمت آریا برگشتم و عصبی بهش خیره شدم و گفتم: _من این و نمیپوشم پوزخندی زد و گفت:…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۰

  بلند شد روبروم ایستاد با لحن گستاخانه ای گفت: _میدونی عزیزم من چرا برگشتم اونم خونه ی آقاجونی که…

بیشتر بخوانید »

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۹

  #طرلان با درد چشمهام رو باز کردم و نالیدم: _آریا تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن