رمان سکانس عاشقانه Archives - رمان دونی

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۸

بهار به سمتم برمیگرده و منتظر به صورتم زل میزنه .! بدون توجه به بغضی که سعی در خفه کردنم…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۷

بهار تکون شدیدی میخورم ..گوشم از شدت ضربه اش سوت میکشه و سرم گیج میره …بهت زده به چشمای قرمز…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۶

بهار تمام تنم از حضورش یخ زده بود ..روی سنگ قبر خشک شده بودم و قدرت تکون خوردن نداشتم ..فکر…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۵

  * دانای کل * نگاه شرمنده اش را به چشمان به خون نشسته امیرعلی میدوزد ..از دستای مشت شده…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۴

  * دانای کل * کلافه در جایش غلت می زند و با خود فکر می کند شاید اشتباه دیده…از…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۳

  * دانای کل * “باقی مانده یک مرد “ دستای لرزانش را روی قاب عکس تمام قد می کشد…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۲

  * دانای کل * مردی در قالب لباس های خاکستری ، راه راه زندان…با موهای کوتاه شده …و دست…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۱

بهار نگاه وحشت زده ام روی صورتش میچرخید …شوکه سر جا میخکوب شده بودم و گیج و منگ نگاهش میکردم..!…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۰

بهار فکر اینکه تمام زندگیم به بازی گرفته شده باشه داشت مغزم رو میخورد … تا قبل از این با…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۹

بهار با دردی که تو چهارستون بدنم پیچید چشم باز کردم .! گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم …انقدر…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۸

بهار با دستای لرزون تماس رو وصل کردم و گوشیمو نزیک گوشم بردم. صدای دکتر ستاری توی تلفن پیچید: _سلام…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۷

بهار مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد: _می خواستم بعد از مدت ها قرمه سبزی بخورم که زهرمارم شد…!…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۶

بهار قیافش جمع شد و به حالت چندشی گفت: _اه اه حالم بهم خورد. توی جام دراز کشیدم و درحالی…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۵

بهار گیج نگاهش کردم که به پاهام اشاره کرد ابروهامو تو هم کشیدم و با غر گفتم : _ پاهام…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۴

  بهار اب دهنم رو قورت دادم و باز دستمو بین پام بردم و روی خشتک پاره شده ام کشیدم…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن