رمان خان زاده Archives - رمان دونی

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۸

  نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. اتاق کوفتیش فقط یه بالکن داشت. تیز به اون سمت رفتم و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۷

  * * * * * نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و در حالی که سعی می‌کردم صدای…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۶

  من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه. اهورا کلافه گفت _اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۵

  * * * * * از اتاق اومد بیرون. تند به سمتش رفتم و گفتم _چی شد؟ شونه بالا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۴

  هلیا با دهن باز به اهورا نگاه می‌کرد.. با تاسف سر تکون دادم و خواستم برم که بازوم و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۳

  با خشم گوشی و به دیوار کوبید و عربده زد. ترسیده به صورت کبود شده از خشمش نگاه کردم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۲

  با سری پایین افتاده گفتم _دیگه بهتره این صحبتا رو نکنیم. منم عجله دارم می‌خوام برم.. راهمو سد کرد…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۱

  * * * * * خبر طلاقم از اهورا مثل بمب توی روستا پیچید و بمب دوم وقتی ترکید…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۰

  _آقا فرهاد؟اونی که خواستگاری کرده آقا فرهاد بوده؟ بابا سر تکون داد و گفت _برای منم عجیبه. پسره مجرده.…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۹

  حس کردم از بالای بلندی پرت شدم پایین. به زور لبخند زدم و گفتم _آهان… مبارکشون باشه. فهمید یه…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۸

  ذوق زده گفتم _ممنون. ناامیدتون نمیکنم. لبخندی زد و گفت _اگه بخوای میتونی از همین الان کار تو شروع…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۷

  با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم و با دیدن چهره ی قرمز شدش ته دلم قند…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۶

  دستگیره رو پایین دادم اما در قفل بود. ترسم بیشتر شد. محکم به در کوبیدم و داد زدم _کی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۵

  با نگاه تندی گفتم _حق دخالت تو زندگی منو نداری اهورا خان.به نامزدت برس! مچ دستم و از دستش…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۴

ماشینش که جلوی پام ترمز کرد،سوار شدم و سلام کردم که با تکون سر جواب مو داد. منتظر بودم ماشین…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن