رمان خان زاده Archives - رمان دونی

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۵

  با نگاه تندی گفتم _حق دخالت تو زندگی منو نداری اهورا خان.به نامزدت برس! مچ دستم و از دستش…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۴

ماشینش که جلوی پام ترمز کرد،سوار شدم و سلام کردم که با تکون سر جواب مو داد. منتظر بودم ماشین…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۳

  از فکر اینکه الان بیرونی ها صدام و شنیدن هول کردم. فهمید و گفت _آفتاب نزده رفتن. کلافه نفسم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۲

  خودمو زدم به نشنیدن و پای ظرفا ایستادم. دو تاشونم از آشپزخونه رفتن بیرون و منو با کوهی از…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۱

  مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم. با دیدنش روی مبل…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۲۰

  اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد. اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۹

  با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت _بپر بالا. متعجب گفتم _ببخشید؟واسه چی؟ _واسه اینکه میخوام یه…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۸

  ماشین و توی یه ڪوچه ی متروڪه و تاریڪ نگه داشت. محڪم به در ڪوبیدم و با تمام توانم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۷

  نگاه بدی بهش انداختم که دستاشو با حالت تسلیم بالا برد و گفت _من حال همه ی کارمندامو می…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۶

آشغالا رو جلوی پام انداخت و گفت _جمعش کن. نگاهی به صورتش انداختم و بدون حرف آشغالا رو جمع کردم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۵

  ڪــلــیــد انــداخــتــمــ و وارد شــدمــ نــگــاهمــو دور تــا دور مــاتــمــ ڪــده چــرخــونــدمــ. بــا خــســتــگــیــ رویــ مــبــلــ نــشــســتــمــ و روزنــامــه‌ها…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۴

  _کمتر آبغوره بگیر دیگه ریدی به اعصابم! با بغض گفتم _آخه نشنیدی دم رفتن چه حرفایی بارم کردن؟ _هر…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۳

قد بلندی کردم و برای خودم یه دونه سیب سبز از درخت باغ ارباب کندم و دوباره به راهم ادامه…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۲

  صندلی کنارم و عقب کشید. نشست و دستم و توی دستش گرفت. با صدای لرزونی گفتم _منو میخوای ببری…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۱۱

ماشینش و یه جا نگه داشت و پیاده شد و درو محکم به هم کوبید و به سمت خونه مون…

بیشتر بخوانید »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن