رمان استاد خلافکار Archives - رمان دونی

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۴

  * * * * * نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد. عطرم…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۴۳

  محکم هلش دادم و گفتم _تو هیچی اون بچه نیستی. آیلا مال منه تو هیچ حقی بهش نداری. ابرو…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۴۲

  #هانا تند آلما رو سوار کردم و خودمم سوار شدم که پاش و روی گاز فشار داد و با…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۴۱

  . صدای مظلوم آیلا رو شنیدم _مامان… بازم حالت بد شد؟ حتی نتونستم جوابش و بدم. آرمین با حرص…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۴۰

  نگاه سرد و خشنش و بهم انداخت. دستش که به سمت کمربندش رفت رنگ از رخم پرید _چی کار…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۹

  با چشم غره گفتم _اون موقعی که باید گردن می‌گرفتی بچته نگرفتی. حالا دیگه ادعایی براش نداشته باش. پوزخندی…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۸

  #هانا لای پلکامو باز کردم و نگاهم و دور اتاق چرخوندم. چشمم به قامت آرمین افتاد که پشت به…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۷

  #هانا محکم دستام و تکون دادم و گفتم _دستام و باز کن آرمین.آخه چرا طناب پیچم کردی؟ در حالی…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۶

  #هانا با پشت دست اشکامو پاک کردم که مهرداد خندید و گفت _دیگه گریه کردن و ول کن آبجی…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۵

  نگاهی به کل اتاق انداختم. پشت سرم ایستاد و پالتومو از تنم در آورد. کیفم و از دستم گرفت…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۴

با درد دستم و روی شکمم گذاشتم که داد زد _حالا دیگه نقشه ی فرار می کشی؟کجا میخواستی بری؟ از…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۳

  دستامم گرفته بود و نمی‌تونستم تکون بخورم.. نفسش بند اومد و لب هاش و جدا کرد که گفتم _بکش…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۲

  تمام وجودم و درد وحشتناکی گرفته بود. به سختی پلکام و تکون دادم اما باز نمیشد. انگار که به…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۱

  نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم _برم یه چیزی واسه شام آماده کنم. نموندم تا جوابی بشنوم و زیر…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۳۰

  جلو اومد و دستش و دور کمرم پیچید و کوتاه لبم و بوسید. با لبخند خواست حرفی بزنه که…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن