رمان استاد خلافکار پارت 33 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۳

 

دستامم گرفته بود و نمی‌تونستم تکون بخورم..
نفسش بند اومد و لب هاش و جدا کرد که گفتم
_بکش کنار امیر…
سرش و توی گردنم برد و نفس بلندی کشید و گفت
با حرص گفتم
_بکش کنار اصلا مگه تو مشکل جنسی نداشتی حالا چرا…
وسط حرفم پرید
_مشکل جنسی من واسه بقیه ی دختراست واسه تو پیش فعالی جنسی دارم.
خندم گرفت اما جلوی خودم و گرفتم و گفتم
_برو عقب… ظهر ناراحتم کردی حالا هم…
سرش و بلند کرد و نگاهم کرد. با اخم گفت
_راجع اون حرف زدیم عزیزم.من نمیتونم برگردم ایران برای همین تو هم نمیتونی خیلی نگران لاله و مادرتی اوکی میارمشون اینجا…
با شنیدن اسم لاله آتیش گرفتم و گفتم
لبخند محوی زد و گفت
_ما برای برگردوندن بچمون تلاش می‌کنیم.
_من ازت بچه نمیخوام.اگه اون بچه رو سقط نکردم واسه این بود که دلم نیومد وگرنه…
لب هاش روی لب هام نشست.
دست داغش و از زیر لباس خوابم بالا داد
دیوونه شد و پچ زد
_قربون بوی تنت!
لباس خوابم و طبق معمول جر داد که دادم در اومد
_اینو دوسش داشتم.
با چشمای خمار نگاهم کرد و گفت
_یه دونه بهترش و برات میخرم
* * * *
خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و خش دار گفت
_کجا میری؟
تیشرت خودشو از پایین تخت برداشتم و گفتم
_سردم شده می‌خوام اینو بپوشم.
لبخند کم جونی زد…بعد از رابطه تا چند ساعت خمار بود و نای تکون خوردن هم نداشت. اینم برمی‌گشت به همون مشکل جنسی که انگار قصد درمانش رو هم نداشت..با اینکه اذیت شدنش رو هر بار میدیدم اما حاضر نبودم برای زودتر به ار**گاسم رسیدنش حرکتی بکنم.
تیشرتش و پوشیدم و دوباره دراز کشیدم که در آغوشم کشید و دستش لای موهام فرو رفت.

گرفته گفت
_گریه‌ کردی وسط رابطه!
سرد گفتم
_چه توقعی داشتی؟
با خشم غرید
_یاد اون سرگرد حروم زاده افتادی نه؟
خصمانه نگاهش کردم که گفت
_دروغه؟آخه بکارتت و اون زده. چند بار بودی باهاش؟
کلافه خواستم بلند بشم که اجازه نداد. خم شد سمتم و دستامو بالای سرم قفل کرد و غرید
_می‌خوام بدونم لیلی!
با حرص گفتم
_خودت چی هان؟خودت با چند نفر بودی؟یک موردش و خودم دیدم که یکی از دخترا رو بردی تو اتاق و…
وسط حرفم پرید
_اگه دیدی بگو داشتم باهاش چی کار می‌کردم؟
به یاد اون روز اخمام در هم رفت و گفتم
_من چه میدونم داشتی گردنش و می‌بوسیدی.
فکش قفل کرد و گفت
_به لطف بابای لاشخورت من حالم از رابطه بهم می‌خورد لیلی! تو اولینی…می‌فهمی؟قبول… من یه مردم نیاز جنسی دارم اما هیچ دختری نه با بردگی نه به هیچ شکلی نتونست منو جذب کنه.
فقط نگاهش کردم که نفسش و فوت کرد و گفت
_کاش همون اولین باری که سرگرد و دور و برت دیدم می‌کشمش!
دوباره صاف دراز کشید و آروم زمزمه کرد
_دیگه نمیخوام اسمشم از سرت بگذره.
پوزخند زدم و گفتم
_این دیگه از توان تو خارجه جناب استاد.
حس کردم پوزخند زد و گفت
_هنوزم که منو نشناختی عزیزم!
_شناختم اتفاقا…
این بار من به سمتش خم شدم و گفتم
_تو سنگدل ترین،بی رحم ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم.یکی که به هیچ کس جز خودش اهمیت نمیده. یکی که هیچ قلبی توی سینش نداره.
معنادار نگام کرد و با نگاهش کلی حرف بهم زد مثلا اینکه
_منم یه روزی قلب داشتم

* * * * * *
نگاهی به دور و اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست دستامو بند کردم و از روی دیوار سنگی بالا رفتم..
به خاطر کشیده شدن شکمم درد وحشتناکی و حس کردم اما اعتنایی بهش نکردم و به سختی از دیوار بالا رفتم.
وقت زیادی نداشتم و توی همین دو دقیقه که نگهبانا عوض میشدن باید جیم می‌زدم.
از بالای دیوار که پایین پریدم رسما آخم در اومد..
دستی به شکمم کشیدم که رد خون روی دستم نشست.
با چهره ای در هم بلند شدم. یه کوچه‌ی بلند بالا بود که حتی نمی دونستم کجا برم!
راه مخالف و در پیش گرفتم و شروع کردم به دویدن.
چشمام سیاهی می رفت اما حتی برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم..
به خیابون اصلی که رسیدم نفسم رسما قطع شد.جلوی یه مرد و گرفتم و گفتم
_ببخشید…میشه بگید اداره ی پلیس اینجا کجاست؟
چشماش ریز شد و گفت
_پاردون؟
کلافه عقب رفتم. خوب معلومه که زبونت و نمی‌فهمه. منم نمی فهمیدم برای همین با علامت دست عذر خواهی کردم و دوباره شروع کردم به دویدن.
باید به آرش زنگ می‌زدم یا به مامانم! یا حداقل پیش پلیس می رفتم اما هیچ جا رو بلد نبودم و هیچ پولی هم نداشتم.
لزجی خون رو روی شکمم حس کردم و بی رمق نشستم.
دستم و که روی شکمم گذاشتم دستم پر از خون شد.
خدا لعنتت کنه امیر.فقط آوارم نکرده بودی که اونم الحمد الله شد.
می‌خواستم بلند بشم اما چشمام سیاهی رفت.سرم و به دیوار تکیه زدم!
حالا چه وقت باز شدن بخیه بود؟
با همون چشم های تارم نگاهم به نگهبانای خونه ی امیر افتاد که دنبال من می گشتن و از شانس گندم چشم یکی شون بهم افتاد.
بی خیال دردم بلند شدم و با تمام توان شروع به دویدن کردم صدای عصبی یکی شونو از پشت سرم شنیدم
_وایستا ببینم!
ماشینی جلوی پام ترمز زد که بدون فکر پریدم توش و در حالی که نگاهم به محافظا بود گفتم
_تو رو خدا برو اینا…
با دیدن چشمای امیر توی آینه مثل یخ وا رفتم.
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و بدون حرف راه افتاد.. با تته پته گفتم
_تو…امیر نگه دار!
جوابمم نداد.جلوی ویلا نگه داشت.فسم خوابید. این همه نقشه ی فرار کشیدم و حالا توی بند امیر افتادم.
در سمت منو باز کرد و با اخم گفت
_پیاده شو!
دستمو محکم روی شکمم گذاشتم و به سختی خودم و سمت در کشیدم که بی توجه به حالم بازوم و گرفت و کشیدتم بیرون که درد وحشتناکی توی شکمم پیچید و اشکم در اومد..
بی رحمانه بازوم و دنبال خودش کشوند و به جای ساختمون اصلی در زیرزمین رو باز کرد. هلم داد داخل که پرت شدم روی زمین.
اومد داخل،درو بست و نگاهی به وضعیت اسفبارم کرد و با اخم گفت
_نگفته بودی محبت هارت می‌کنه لیلی؟

با درد دستم و روی شکمم گذاشتم که داد زد
_حالا دیگه نقشه ی فرار می کشی؟کجا میخواستی بری؟
از شدت درد نمی تونستم جواب بدم.
بی رحمانه زیر بازوم و گرفت و کشید. بلندم کرد و با غیظ گفت
_لیلی من پاش برسه حتی تو رو که تا سر حد مرگ دوستت دارم با یه گلوله خلاص می‌کنم پس نذار کارمون به اونجا برسه.
با درد نالیدم
_ولم کن امیر.
منو سمت دیوار کشوند و هلم داد.
چند تا زنجیر به دیوار آویزون بود.حلقه‌های زنجیر رو دور مچ دست و پاهام بست.
بی رمق نگاهش کردم و گفتم
_من یه حیوون نیستم که منو زنجیر می‌کنی امیر.
اعتنایی به حرفم نکرد…یکی از آدماش و صدا کرد. نمی فهمیدم چی‌کار داره می‌کنه!
آخه این چه وقت بخیه پاره کردن بود؟میتونستم فرار کنم اگه این درد لعنتی امونم و نمی برید.
چند لحظه بعد با دیدن سرنگ توی دستش برق از سرم پرید.
نکنه میخواست همون بلایی که سر آرش آورد و سر من بیاره؟
وحشت زده نگاهش کردم که کنارم نشست.
با لکنت گفتم
_ا…اون چیه امیر؟
مثل سنگ شده بود. غیر قابل نفوذ!
خیره شد بهم و گفت
_با فرار کردنت نا امیدم کردی لیلی! وقتی من سعی داشتم همه چیو اوکی کنم تو خرابش کردی.
تنم و روی زمین کشیدم و گفتم
_من فقط میخواستم به مامانم زنگ بزنم از لاله بپرسم.
انگشتش و جلوی بینیش گرفت و کشدار گفت
_هیش!!!!
به سرنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم
_اون چیه؟میخوای منم مثل آرش…
سری به طرفین تکون داد و گفت
_معلومه که نه ملکه‌ی من!
دستم و محکم توی دستش گرفت و آستینم و بالا زد و گفت
_فقط یه مجازات کوچولو!
سوزن آمپول رو به رگم نزدیک کرد و با وجود تمام تقلاهام،پیروز شد بهم تزریقش کنه..
زبونم از ترس بند اومده بود.. بلند شد و گفت
_نگران نباش.فقط آرومت می‌کنه.
با داد اسمش و صدا زدم که اعتنایی نکرد و از زیرزمین بیرون رفت.

آدرس سایر وب سایت هامون با رمان های زیبا

رمان برتر

https://www.romanbartar.com

رمان من

http://roman-man.ir

رمان وان

http://romanone.com

 

30 دیدگاه

  1. خداوندا 😐😐😐😐😐😐😐😐😐 چرا وقت هایی که این امیر بی شعور با این لیلی رابطه برقرار میکنه ، لیلی دیگه هیچ کاری نمیکنه؟ 🤷‍♀️ نگران پاره شدن لباس خوابشه؟؟!😑😑😑

  2. به نظره من همينجا بكش بيرون از اين رمان و در اوج خدافظي كن برو فصل ٣ عروس استادو بنويس اين يكي ديگه به جاي جذابيت داره خراب ميشه اولش اومي بود ولي ديگه داري گند ميزني
    كل ايرانم بگردي مدري به پوفيوزيه و خلافي امير و دختري به بي دست و پايي شاسگولي ليلي پيدا نميكني خواهره من😐

  3. ناموسا چی مصرف میکنی نویسنده جان😂
    جنسش خوبه هاا بهت ساخته😅😅
    این اراجیفو از کحامیاری😂😂
    مونده فقط یه سرنگ بزاری وقتی میزنی طرف کوماندو بشه😐😐
    اون از اولاش که یکی زدی بیحال شد داش رابطه برقرارنیکرد
    یکیم خو بیهوشیه
    یکی هم خو ویروسی که هیچ درمانی نداره:/
    الانم خو یه چیز ناشناخته دیگه😑😑
    داداچ ابتکارات خوبی داری باید شیمی میخوندی یه بمبی چیزی می‌ساختی☠️🤤😶

    1. خداوكيلي چطوري يه ادم بيهوش و از مرز رد كرد هرچي فك ميكنم به نتيجه اي نميرسم🧐🧐🧐🧐 لطفا از روشي كه استفاده كرده هم برامون بگو والا من دوستمو ميخواستم ببرم باشگاه انقلاب اينقدر ضايع بازي در اورديم كه طرف فهميد عضويت نداره تازه رفيقم بيدارو هوشيار بود و هركاري ميگفتم ميكرد بعد اين چطوري يه ادم بيهوشو از كششششور خارج كرده
      لعنتي اخه چطوووووريييييي

  4. واقعا یه کامیون خااااااک اخه کجای این داستان به واقعت میخوره مردمم بی کار علافن ها مضخرف ترین رمانه درطول دو پارت بیماری امیر خوب شد قضیه لاله از یاد لیلی رفت به نظر نویسنده هدفی جز انحراف مردم به مسائل جن***سی نداره یادمه استاد ادبیاتمون میگفت داستان یا رمان خوب اونیه که منتظر ادامش باشی نه پایانش خیلی گند شده و دیگه به درد نمیخوره خودتم بکشی ترنم دیگه این مضخرفات فیلم ترکی نما جمع نمیشه

    1. همه ي رماناي ايراني كه مزمونش عاشقانه هست
      يا دختره بي پول پسره پول دارو جذاب و يه دل نه صد دل عاشق يارو ميشه يا بازم دختره بي پوله يكم اسكولم هست پسره جذابو پولدار و خلافكار كه بعد از اين كه دختررو مبيني دوره همه چيو خط ميكشه(رمان گناهكارمصداق بارز) يا دختره پولداره باباش شركتش ورشكست ميشه دختره بدبخت ميشه بعدم با يه پسره خوشگلو جذاب اشنا ميشه و…. كلا توي همشون پسره پولدار و جذابو و خفنه كه عاشقه يه دختره معمولي و يا خوشگل يا معمولي ميشه:/ نويسنده ها عقده اي شدن پس چرا من اين جيگرا رو نميبينم:/

      1. من اوایلی ک شرو به خوندن رمان کردم همش میگشتم دنبال همچی ادمایی😂😂
        یه مدت گذشت دیدم بابا اینا نیگا فیلمای جم میکنن میان یه رمانی سرهم میکنن😂😂
        الانم ک نویسنده ها همه ۱۳،۱۴ساله شدن😁😁

  5. اینا پدرررر مادر ندارن؟؟؟آخه مگه مملکت بی صاحبه امیر راس راس بچرخه لیلی عزت نفس نداره آخه داستان شنگول منگول بیشتر واقعیه تا این. ترنم بببععععععع

  6. حالا کجاشو دیدی لیلی خانوم؟ صب کن حالا روزهای خوبته!
    وقتی حاضر می شی با ی عوضی بخوابی و مانع دست درازیش هم نمیشی و حالا واسه ی لباس خواب ناراحت میشی باید بکشی !!
    من مشکلم فقططط با این منگل یعنی لیلی هست و بس
    بقیه کارشون درسته و کاری که باید انجام بدن رو میکنن فقط این خنگول گند زده به همه چی!
    امیدوارم عفونت کنه و دیگه تا عمر داره نتونه بچه دار بشه و البته خوشحال می شم کلا از خونریزی بمیره و حذف بشه از داستان
    اومد خواهر رو نجات بده رفت با یارو ریختن رو هم!!! تازه حامله هم شد و تازه دلش نمیومد سقطش کنه! یعنی خاککککککک !!!

  7. ی چیزی هم که برام همیشه سوال بوده اینه که این پلیسا از همه کار امیر خبر دارن ولی هر موقع میگیرنش منتظر اعترافش هستن و بعد دوباره ازاد میشه
    بابا طرف رو تو محل جرم میگیرن دیگه اعتراف نمیخواد مستقیم اعدام!!! این چرا از اول همش بیرونه موندم
    یعنی اینقدر دنبال طرفن عکسی،تماسی، سوتی و…. چیزی ندارن که بگن گناهکاری و باید با این حجم از پرونده سنگین اعدام بشی؟
    این منگول(لیلی رو میگم) دو سه پارت قبل خودشو نمینداخت جلوی امیر الان همه چی تموم شده بود و تیر خورده بود اقلا
    به خدا من جای ارش باشم وقتی این منگول رو پیدا کردم ی تیر تو سرش خالی میکنم تا جماعتی رو خلاص کنم از دستش

  8. به نظر منم داستان خیلی داره تکراری میشه و جاذبه اش کم. و خواننده اون ولع و اشتیاقش را برا ادامه دادن از دست میده.
    اما یک نکته مثبتی که این داستان بر عکس رمانهای خانم هما اصفهانی داره ، اینه که ادبیات افراد بد نیست و از کلمات رکیک کمتر استفاده میشه. از این نظر ممنونم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن