سپتامبر 2019 - رمان دونی

ماه: سپتامبر 2019

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۸

  ذوق زده گفتم _ممنون. ناامیدتون نمیکنم. لبخندی زد و گفت _اگه بخوای میتونی از همین الان کار تو شروع…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۳

  دستامم گرفته بود و نمی‌تونستم تکون بخورم.. نفسش بند اومد و لب هاش و جدا کرد که گفتم _بکش…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۵

  خسته لب زدم : _دیشب اصلا حال درست حسابی نداشتم برای همین رفتم خونه دوستم من … _ بسه…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۵

  * * * * با التماس گفتم _جون من نه نیار ماکان…یه کار ازت خواستما… با حرص گفت _احمق…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۲

  تمام وجودم و درد وحشتناکی گرفته بود. به سختی پلکام و تکون دادم اما باز نمیشد. انگار که به…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۷

  با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم و با دیدن چهره ی قرمز شدش ته دلم قند…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۴

  _ چرا باید بیشتر مراقب خودم باشم من خیلی وقته رابطه ای با بهادر ندارم حتی هیچ ارتباطی هم…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۴

  با اعتماد به نفس به سمتش رفتم و ایستادم. نگاه همه رو که روی خودم دیدم هول شدم.خوب سوگل…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۱

بهار نگاه وحشت زده ام روی صورتش میچرخید …شوکه سر جا میخکوب شده بودم و گیج و منگ نگاهش میکردم..!…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۱

  نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم _برم یه چیزی واسه شام آماده کنم. نموندم تا جوابی بشنوم و زیر…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۶

  دستگیره رو پایین دادم اما در قفل بود. ترسم بیشتر شد. محکم به در کوبیدم و داد زدم _کی…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۳

  گرم صحبت با شاهین شده بودم و اون اعصاب خوردی رو خیلی زود فراموش کرده بودم ، شاهین انقدر…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۰

  جلو اومد و دستش و دور کمرم پیچید و کوتاه لبم و بوسید. با لبخند خواست حرفی بزنه که…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۳

  متعجب گفتم _من؟جنابعالی مثل میرغضب نشستی تا همه بفهمن به زور سر سفره ی عقد آوردنت! نگام کرد و…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۵

  با نگاه تندی گفتم _حق دخالت تو زندگی منو نداری اهورا خان.به نامزدت برس! مچ دستم و از دستش…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن