آگوست 2019 - رمان دونی

ماه: شهریور ۱۳۹۸

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۶

اشکامو پاک کردم و گفتم _نه خیر.فقط ترسیدم… هر کس دیگه ای هم می بود می ترسیدم. از اون نگاهای…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۲

  خودمو زدم به نشنیدن و پای ظرفا ایستادم. دو تاشونم از آشپزخونه رفتن بیرون و منو با کوهی از…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۸

بهار با دستای لرزون تماس رو وصل کردم و گوشیمو نزیک گوشم بردم. صدای دکتر ستاری توی تلفن پیچید: _سلام…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۰

  پرو تر از این حرفا بود که از رو بره. خواست بازوهام و بگیره که محکم هلش دادم. افتاد…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۵

  منو به سمت خودش چرخوند و باز دستاشو دو طرفم روی کابینت گذاشت و گفت _کسی جز تو نیست.…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۱

  مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم. با دیدنش روی مبل…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۹

  _رویا! با شنیدن این حرف آرسین بهت زده بهش خیره شدم یعنی واقعا رویا رو دوست داشت پس چرا…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۷

بهار مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد: _می خواستم بعد از مدت ها قرمه سبزی بخورم که زهرمارم شد…!…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۴

  اخمی بین ابروهام افتاد و جواب ندادم. در کمد و باز کردم و مانتویی از توی کمد بیرون کشیدم…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۹

  پوزخند شایان روی اعصابم بود. با لبخند محوی گفت _بمون حساب کنم میام می رسونمت. اون که رفت نگاه…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۰

  اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد. اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۸

  آریا عصبی به سمت آرسین رفت یقه اش رو داخل دستش گرفت و با خشم بهش خیره شد و…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۳

  با لبخند تمسخر امیزی نگام کرد و گفت _بزن. جلو رفتم و اسلحه رو درست روی قلبش گذاشتم و…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۹

  با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت _بپر بالا. متعجب گفتم _ببخشید؟واسه چی؟ _واسه اینکه میخوام یه…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۸

  به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم آخی… ناز بشی پسر که انقدر…

بیشتر بخوانید »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن