می 2019 - رمان دونی

ماه: خرداد ۱۳۹۸

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۶

  * * * * وارد کلاس که شدم حس کردم اوضاع مثل همیشه نیست. هر چند نفر یه گوشه…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴

  بهار بعد از رفتن مامان به امیرعلی زل زدم و با لحن طلبکارانه ای گفتم : _ چیه برو…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳

  بهار نگاهمو به قیافه حق به جانبش انداختم و زدم زیر خنده ، شیشه ماشین رو پایین کشیدم و…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲

  بهار پرونده رو به سمت دکتر ستاری هل دادم و گفتم : _ شانس زنده بودنش خیلی کمه دکتر…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۵

  * * * * * پیامک گوشیم رو باز کردم!نوشته بود: _امروز که انقدر خوشگل شدی دور نشستی تا…

بیشتر بخوانید »
رمان

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱

  پارت ۱  بهار متعجب بهم نگاه میکرد ، نگاه خیره اشو از کفشای کهنه ام گرفت و گفت :…

بیشتر بخوانید »
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۲

  _هی خوشگل خانوم مطمئن باش تو رو از سر راهم برمیدارم ، آریا مال منه و برای همیشه هم…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴

    با نفس تنگی گفتم _خودم میرم. سری تکون داد و گفت _منم میرم توی باغ یه سیگار بکشم……

بیشتر بخوانید »
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۱

  از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم بچه ها رو به سختی خوابونده بودم ، با دیدن آریا…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳

  با ذوقی ساختگی گفتم _واقعا؟خیلی عالی میشه من عاشق این کارم. لبخند محوی زد و گفت _هر کاری از…

بیشتر بخوانید »
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت آخر

بعدم اروم اروم به گریه کردنم ادامه دادم… ارش پسر کوچولوی من بود.. .. توی اتاق میچرخیدمو سعی میکردم ارشو…

بیشتر بخوانید »
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت ۷

لادن یکی زد پس کله کاوه و باحالت قهر ازجاش بلند شدو رفت اونطرف کاوه بلند شد بره دنبالش که…

بیشتر بخوانید »
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت ۶

-کجایی؟میگم پیاده شو رسیدیم با اهستگی پیاده شدم کامران اومد طرفم ارش و ازم گرفت و بغلش کرد منم دستمو…

بیشتر بخوانید »
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت ۵

  اوهوم -پس بايد قول بدي هر وقت خسته شدي بگي برت گردونم خونه باشه؟ سرمو كون دادم از جاش…

بیشتر بخوانید »
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت ۴

-اره مرسی -چیه شنگول میزنی؟ -هیچی داشتم با کیوان بازی میکردم -کیوان؟کیوان کیه دیگه؟ بهم اجازه ندادو با لحن بامزه…

بیشتر بخوانید »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن