رمان عشق تعصب پارت 5 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵

 

بهادر نیم نگاهی به صورتم انداخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_زن من با صیغه شدن تو هیچ مشکلی نداره
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_همسرم از همه چیز خبر داره و هیچ مشکلی با این موضوع نداره
چجوری همسرش خبر داشت شوهرش میخواست یه زن رو صیغه کنه و هیچ مشکلی نداشت مگه میشد!
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد نگاه عمیق و پر از حرف بهم انداخت و گفت:
_دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداره
_چرا همسرت باید راضی باشه شوهرش بخواد زن صیغه کنه
_چون زن من مریض و نمیتونه نیاز هام رو برطرف کنه! منم دوست ندارم همسرم اذیت بشه برای همین تو رو صیغه میکنم تا نیاز هام رو برطرف کنی و یه توله برام پس بندازی.
با شنیدن این حرفش با درد و نفرت بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی بهادر!
پوزخندی زد و گفت:
_میدونم
خواستم عصبی از اتاقش برم بیرون که بازوم رو گرفت با چشمهای عصبی بهش خیره شدم که با همون پوزخند اعصاب خوردکنش بهم خیره شد و گفت:
_امروز ساعت سه برای خوندن صیغه آماده باش
تنها جواب من نگاه پر از تنفر بهش بود اون زن داشت و من رو وسیله ای میدید برای رفع نیازش که همسرش نمیتونست برآوردش کنه!
* * *

بلاخره صیغه محرمیت به مدت یکسال بین من و بهادر خونده شد میدونستم تو این یکسال قراره فقط عذاب نصیب من بشه صیغه عشق سابقم شده بودم کسی که خودش زن داشت و مطمئن بودم عاشقانه همسرش رو دوست داره!
چقدر سخت بود برای من ازدواج با کسی که میدونستم عاشقانه همسرش رو دوست داره و من رو فقط برای هوس خودش صیغه کرده شاید هم چون همسرش مریض بود میخواست با استفاده از من خودش رو خالی کنه و چقدر سخت بود برای یه زن که وسیله ی ارضای هوس باشه!
_امشب ساعت ده آماده باش!
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم عمیق بهش خیره شدم میخواستم یه چیزی از نگاهش بفهمم اما جز نگاه سرد و یخ زده اش هیچ چیزی نصیب من نشد.
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_امشب نمیتونم باید برم بیمارستان پیش مامانم
با شنیدن این حرف من با صدای خشک و بمی گفت:
_امشب راس ساعت ده آماده باش الان هم سوار شو میبرمت خونه ی خودم باید برای شب آماده بشی
نگاهی به سر تا پام انداخت و با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_بااین سر وضوع ادم رغبت نمیکنه بهت نزدیک بشه چ برسه باهاش معاشقه کنه.
با شنیدن این حرفش به وضوح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم باورم نمیشد داشت اینجوری با من حرف میزد
_خیلی پستی
تنها جواب من نگاه سردش بود بهادر اون موقع ها هم سرد و خشک بود شکاک بود بهم گیر میداد زیاد غیرتی میشد
اما هیچوقت اینجوری با من صحبت نکرده بود!
* * * *

#طرلان

_آریا وایستا کجا داری میری!؟
_جهنم
و محکم در رو کوبید خشک شده سر جام ایستاده بودم و به جایی که رفته بود خیره شده بودم این وضعیت کی میخواست درست بشه من دیگه تحملم داشت تموم میشه تا کی قرار بود من رفتار های زشتی که آریا باهام داشت رو تحمل کنم بخاطر خواهرش زندگیمون رو داشت به گوه میکشید!
خواهرش بود درست دوستش داشت درست اما دلیل نمیشد بخاطر خواهرش اینجوری رفتار کنه

#بهار

لباس خواب قرمز رنگ س*ک*سی پوشیده بودم و عطر خوش بویی زده بودم آرایش ملایمی انجام داده بودم و روی مبل نشسته بودم مثل عروسک خیمه شب بازی منتظر بهادر بودم
حس خیلی بدی داشتم انگار یه هرزه بودم که منتظر مشتری و این برای من خیلی سخت بود برای منی که همیشه به مادرم قول داده بودم هیچوقت پا کج نزارم
با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به بهادر افتاد که اومده بود داخل بلند شدم و به سمتش رفتم که سرش رو بلند کرد نگاهش به من افتاد خیره نگاهی به سر تا پام انداخت اخماش بشدت تو هم فرو رفت با صدای خش دار و عصبی گفت:
_این چ سر و شکلیه برای خودت درست کردی کی بهت اجازه داده این شکلی وسط خونه بگردی هان!؟
با دهن باز بهش خیره شده بودم
_بهادر حالت خوبه !؟
عصبی به سمتم اومد فکم رو تو دستش گرفت که اخمام تو هم رفت از درد نالیدم
_داری چیکار میکنی بهادر!؟
بدون توجه به حرف من فشار دستش رو بیشتر کرد و با خشم غرید:
_برای کدوم پدرسگی اینجوری آرایش کردی لباس خواب پوشیدی هان میخواستی چ غلطی بکنی!؟
به سختی جوابش رو دادم:
_برای خودت پوشیدم بهادر خودت بهم گفتی ….
عصبی فکم رو ول کرد سیلی محکمی تو گوشم زد و موهای بلندم رو بین دستاش گرفت و کشید که جیغی از شدت درد کشیدم پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_حالا حالاها باید جیغ بکشی این تازه اولشه امشب جوری جرت بدم دیگه جرئت نکنی تو خونه همچین آرایشی کنی و همچین لباسی بپوشی.
از شدت ترس زبونم بند اومده بود تا حالا هیچوقت بهادر رو این شکلی ندیده بودمش مخصوصا تا این حد عصبی و ترسناک
من رو به سمت اتاق برد پرتم کردی روی تخت و با لحن بدی گفت:
_امشب نشونت میدم عواقب گوه خوردن پشت سر من چیه
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم با گریه بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی خودت بهم گفتی برای امشب آماده باشم الان چرا ….
صدای فریاد بلندش تو اتاق پیچید
_خفه شو
با ترس بهش خیره شدم که به سمتم اومد خم شد توی صورتم و گفت:
_امشب آدمت میکنم

 

از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم بهادر بعد از اینکه من رو شکنجه ج*نسی کرده بود خیلی راحت چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود
از شدت عذابی که داشتم میکشیدم اصلا خواب به چشمهام نمیومد
تموم صورت و بدنم کبود شده بود بهادر رسما باز باهام یه رابطه زوری که کم از تجاوز نداشت برقرار کرد
چشمهام پر از اشک شده بود داشتم تقاص چی رو پس میدادم ، از شدت درد چشمهام خود به خود بسته شد و دیگه هیچ نفهمیدم.
* * *
با احساس دردی که تو کمرم پیچید چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد کمی به مخم فشار آوردم که تموم اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
نگاهم به جای خالی بهادر افتاد
به سختی از روی تخت بلند شدم و لباس هام رو از کمد که آویزون کرده بودم برداشتم و به سمت حموم رفتم
بعد از تقریبا یکساعت که به سختی گذشت از حموم بیرون اومدم لباس هام رو پوشیدم تموم بدنم زخم و کبود شده بود بهادر واقعا یه بیمار بود
وقتی از اتاق خارج شدم به سمت در داشتم میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم بلند شد:
_کجا بسلامتی!؟
با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم با صدای سرد و خشکی جوابش رو دادم:
_کارت باهام تموم شد دارم میرم پیش مادرم
به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_هنوزم کارم باهات تموم نشده
با شنیدن این حرفش عرق سردی روی پیشونیم نشست من از دیشب بشدت از این مرد روبروم میترسیدم!
دیشب انقدر عصبی بود و خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
که تا میتونست من رو شکنجه کرد تو رابطه و کتکم زد
چشمهام از شدت ترس داشت دو دو میزد انگار متوجه ترس من شد که پوزخندی زد و گفت:
_چیه داری میلرزی!؟
_تو یه بیماری!
_پس مواظب باش سر به سر این بیمار نزاری که برات خیلی گرون تموم میشه!

چند روز از اون روز کذایی میگذشت رفتار بهادر روز به روز داشت باهام بدتر میشد بیشتر شبیه برده اش باهام رفتار میکرد تو این چند روز انقدر ازش دلشکسته شده بودم که فقط دعا دعا میکردم هر چ زودتر از این وضعیت خلاص بشم!
_بهار
با شنیدن صدای لیلا منشی شرکت بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_رئیس گفت تو اتاق براشون چایی ببری!
متعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
_من
لیلا سری تکون داد و گفت:
_آره زود باش ببر تا رئیس باز عصبی نشده سرت داد و بیداد کنه
_باشه
این روزا رفتار بهادر انقدر باهام بد شده بود که همه ی اعضای شرکت متوجه شده بودند و برام دلسوزی میکردند وقتی چایی رو ریخت ازش گرفتم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهادر با یه پسره نشسته بود و مشغول بگو بخند بودند که با دیدن من ساکت شد با اخم بهم خیره شد که سینی رو به سمتشون بردم و چایی ها رو روی میز گذاشتم به بهادر خیره شدم و گفتم:
_با من کاری ندارید!؟
سری تکون داد و گفت:
_نه میتونی بری
از اتاق خارج شدم ولی زیر لب جد و ابادش رو بی نصیب از فحش نداشتم چرا سعی داشت تو شرکت من رو تحقیر و اذیت کنه انگار چیکاره اش کرده بودم که قصد داشت ازم انتقام بگیره انتقام چی خدا داند!
با باز شدن یهویی در شرکت جیغ خفیفی کشیدم نگاهم که به مرد آشنای روبروم افتاد ساکت شدم اون اینجا چیکار میکرد ، اون اما انقدر عصبی بود که اصلا متوجه من نشد به سمت منشی رفت
و عصبی یه چیز هایی رو داشت میگفت منشی سعی داشت اون رو آروم کنه اما انگار بی فایده بود
صدای فریادش بلند شد
_اون رئیس بی وجودت کجاست هان!؟
لیلا با شنیدن این حرفش دهنش باز شد اما خیلی زود خودش رو جمع جور کرد و گفت:
_درست صحبت کنید آقای نسبتا محترم!

بدون اینکه توجهی به لیلا بکنه به سمت اتاق بهادر حرکت کرد صدای معترض لیلا بلند شد
_آقا کجا داری میری!؟
در اتاق بهادر رو باز کرد و داخل شد دیگه بیشتر از این منتظر نموندم ببینم دارند چیکار میکنند وقتی سینی رو تو آشپزخونه شرکت گذاشتم به سمت اتاق کار حرکت کردم صدای داد و فریاد اون پسره آریا و بهادر کل شرکت رو برداشته بود اما سعی کردم هیچ توجهی نکنم چون به من اصلا مربوط نبود!
_بهار
با شنیدن صدای ساناز به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که پرسید:
_این صدای داد و بیداد کیه چخبره!؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم
پشت میز نشستم و خودم رو با پرونده ای که روبروم بود مشغول کردم اصلا دلم نمیخواست بشینم و به حرف های مفت و بی سر تهشون گوش بدم میدونستم الان اگه بهش رو میدادم تا خود شب میخواست بشینه غیبت کنه!
* * *
_وایستا
با شنیدن صدای بهادر ایستادم و سرد بهش خیره شدم که پوزخندی تحویلم داد و عصبی گفت:
_کدوم گوری داشتی میرفتیش!؟
خونسرد جوابش رو دادم:
_دارم میرم خونه حرفیه!؟
_بمون شرکت امشب باهات کار دارم
_من نمیتونم امشب اینجا بمونم مامانم شب تنهاست اصلا حالش خوب نیست
بهادر با بیفتاوتی بهم خیره شد و گفت:
_شب دیر تر میری پیشش
_نه نمیشه!
تا خواست حرفی بزنه صدای گوشیش بلند شد نگاهی به شماره انداخت و جواب داد
_جانم!
نمیدونم پشت خطی چی بهش گفت که لبخندی زد و با لحن ملایمی که هیچوقت ازش ندیده بودم جوابش رو داد:
_چشم باشه خانومم
با شنیدن کلمه خانومم بغض کردم یعنی زنش بود داشت اینجوری باهاش حرف میزد به سختی بغضم رو فرو بردم نمیخواستم بهادر ببینه حالم خراب شده نقاب بیتفاوتی به صورتم زد درست مثل همیشه.

#طرلان

به آریا خیره شده بودم امروز عجیب آروم بود این آروم بودنش داشت من رو میترسوند انگار آرامش قبل از طوفان بود
_آریا
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_بله
_مامانت زنگ زد!
بیتفاوت لب زد
_چی میگفت!؟
متعجب از این خونسردیش جوابش رو دادم:
_برای شب دعوتمون کرد خونه اشون مثل اینکه دختر عمه ات برگشته!

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ترنج برگشته!؟
_آره فک کنم اسمش همین بود
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد برای یه لحظه خشکم بزنه بعد از این همه عصبانیت داد و بیداد داشت میخندید اون هم با شنیدن اسم ترنج دختر عمه اش که داشت برمیگشت
بهش خیره شدم و با حسادت آشکاری گفتم:
_خوشحال شدی از اینکه داره برمیگرده آره!؟
با شنیدن این حرف من نگاهش رو به چشمهام دوخت و با لحن خاصی گفت:
_خیلی زیاد!
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل حرصی شدم و نسبت به دختر عمه اس احساس تنفر میکردم کسی که آریا با شنیدن اسمش لبخند روی لبهاش نشسته بود
_حسودی نکن کوچولو
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_من حسادت نمیکنم!
_کاملا واضح داره از سرت دود میزنه بیرون
این آریا انگار قصد داشت امشب من رو روانی کنه با خشم بهش خیره شدم و آماده شدم تا با خاک یکسانش کنم که صدای خنده اش خونه رو برداشت
_دارم عصبی میشم آریا!
به سمتم اومد محکم بغلم کرد جوری که احساس میکردم استخون هام در حال شکستن هستند!
#بهار

با غصه به مامان خیره شده بودم خیلی آروم چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود خداروشکر تو این چند هفته سر و کله ی اون مرتیکه پیدا نشده بود وگرنه حتما یه بلایی سرش درمیاورم
میدونستم اون باعث حال بد مامان من شده وگرنه هیچ دلیلی داشت مامان به این وضع بیفته
مامان هم اصلا زبون باز نمیکرد بفهمم بهش چی گفته که قلب مریضش طاقت نیاورده
_بهار !؟
با شنیدن صدای زن صاحبخونه از بیرون که داشت رسما اسمم رو فریاد میزد
سریع بلند شدم و از خونه خارج شدم هیچ دلم نمیخواست مامانم با شنیدن صدای نکره اش از خواب بلند بشه
_چخبرته صدات رو انداختی بالا!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت سوتی بلند بالایی کشید و گفت:
_به به بهار خانوم
_حرفت رو بزن حوصله شنیدن زر زدن های مفت تو یکی رو ندارم دیگه.
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_اجاره خونه خیلی وقته عقب افتاده!
با دیدن لبخند بدجنس روی لبهاش همه چیز رو گرفتم

_تسویه میکنم یه چند روز دیگه حقوقم رو میگیرم
_د نشد دیگه باید هر چه زودتر اینجا رو تخلیه کنی پسرم داره داماد میشه میخوام اینجا رو برای اون آماده کنم.
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست پسرش یه معتاد بود که حتی نای تکون خوردن هم نداشت که به اون زن میداد آخه معلوم بود این زن تنها هدفش اینه ما رو بندازه بیرون
_با شوهرت صحبت میکنم ما باهاش قرارداد داریم نمیتونیم به این زودی تخلیه کنیم
با شنیدن این حرف من عصبی شد میخواست چیزی بگه که قبل از اون گفتم
_الان هم باید برم پیش مادرم فعلا!
و بهش پشت کردم به سمت خونه رفتم واقعا حوصله ی شنیدن اراجیفش رو نداشتم!
باید یه فکری هم به حال خونه میکردم میدونستم این زن دست بردار نیست همینطور اون مرد به اصطلاح پدر دست از سر ما برنمیداشت
* * * *
_میشه امروز رو بهم مرخصی بدید!؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و خونسرد پرسید
_چرا مرخصی میخوای!؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_بیرون کار دارم
اخماش رو تو هم کشید و با صدای عصبی بهم تشر زد
_درست جواب بده مرخصی میخوای کدوم گوری بری!؟
از اون جایی که میدونستم جوابش رو ندم بیشتر عصبی میشه و حاصلش جز داد و بیداد یا کتک خوردن من چیزی نیست با صدای آرومی جوابش رو دادم:
_میحوام برم دنبال خونه
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو تنگ کرد و گفت:
_خونه!
_صاحب خونه جوابم کرده میدونم همین روزاس که وسایلم بریزه تو کوچه برای همین میخوام دنبال خونه باشم حالا اجازه هست برم!؟
_نه
با شنیدن این حرفش عصبی شدم انگار قصد کوتاه اومدن رو نداشت این مردک بیشعور باید یه جوری جوابش رو میدادم وگرنه همینجوری پیش میرفت تا خواستم چیزی بهش بگم ، صدای خشک بهادر بلند شد:
_خونه ات آماده اس فردا همراه مادرت نقل مکان کنید
با شنیدن این حرفش برای چند ثانیه خشک شده بهش خیره شدم و با صدایی بهت زده گفتم:
_چی!؟

بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_زود باش راه بیفت بریم
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_کجا!؟
نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهم انداخت و گفت:
_میخوام خونه ی جدیدت رو بهت نشون بدم
_چرا میخوای برای من خونه بگیری!؟
_تا مدتی که زن من هستی هر چیزی لازم باشه برات فراهم میکنم انقدر بی غیرت نیستم بزارم زن من اینور اون ور دنبال خونه باشه‌.
میخواستم حرفی بزنم که با صدای سردی گفت:
_الان هم زود باش حرکت کن جای حرف مفت زدن
چشمهام گشاد شد پسره ی عوضی به من میگفت حرف مفت نزن انگار حرف های خودش چی بود ، با حرکت کردنش سعی کردم فعلا آروم باشم دنبالش حرکت کردم از شرکت خارج شدیم سوار ماشین مدل بالاش شدم.
بعد از سکوت طولانی بلاخره به حرف اومدم:
_من نمیخوام تو برای ما خونه پیدا کنی!
_من ازت نظر نخواستم
با شنیدن این حرفش عصبی شدم
_ببین من هی سکوت میکنم داری بدتر میکنی مگه نمیفهمی چی دارم بهت میگم!؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه جوابم رو داد
_بهتره ساکت باشی و اعصاب من رو خراب نکنی دختر جون.
ساکت شدم دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا رسیدن به مقصدی که نمیدونستم کجاست ، وقتی ماشین ایستاد صدای خشک و خش دار بهادر بلند شد
_پیاده شو
از ماشین پیاده شدم با دیدن خونه روبروم دهنم باز موند از اون خونه های قدیمی و دلنشین بود که آدم دلش باز میشد همیشه عاشق این مدل خونه ها بودم
با ذوق به سمت بهادر برگشتم و گفتم:
_چقدر اینجا قشنگه بهادر
لبخند محوی روی لبهاش نشست که به سختی دیده میشد به سمتم به چشمهام خیره شد و خش دار لب زد
_خوشت اومد
با ذوق بچگانه ای بهش خیره شدم و تند تند سرم رو تکون دادم
_آره
بهادر تک خنده ای کرد و جدی شد
_اینجا قراره تو و مادرت زندگی کنید
_اما ….
وسط حرفم پرید
_اما و اگر نداره اینجا همراه با مادرت زندگی میکنید وسیله هاش آماده اس همه چی فقط وسیله های مورد نیازتون رو بردارید.
ساکت شدم از اینجا خوشم اومده بود پس دیگه هیچ مخالفتی نکردم و با قدر دانی بهش خیره شده بودم.

🍁🍁🍁🍁

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن