رمان عشق تعصب پارت 33 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۳

 

فکرم درگیر آریا بود نگرانش بودم ، اون زن که خیلی چیزای بدی ازش شنیده بودم دوباره برگشته بود تا آرامش زندگی جفتشون رو به هم بریزه و همین باعث ترس من شده بود ، خدا خودش بهشون کمک کنه تا از شر اون زن عفریته در امان باشند .
با شنیدن صدای زنگ موبایلم بلند شدم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید ؟
_ شما با آقای بهارر ناظمی نسبتی دارید ؟
با شک گفتم :
_ بله همسرش هستم .
_ باید بیاید کلانتری همسرتون تصادف کرده ماشینشون آتیش گرفته و فقط جسد سوخته …
تلفن از دستم افتاد روی زمین فقط یه چیزی داشت تو گوشم زنگ میزد جسد سوخته این امکان نداشت بهادر نمیتونست من و تنها بزاره ، صدای گیسو خانوم اومد :
_ بهار چیشده چرا خشکت زده ؟
قادر به جواب دادن نبودم خودش گوشی رو برداشت و مشغول حرف زدن شد صدای جیغش باعث شد چشمهام سیاهی بره و تاریکی مطلق …
با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم ، که نگاهم به آریا افتاد لباس های سیاهش تنش بود و ریشاش بلند شده بود ، انگار تموم اتفاق هایی که افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، با صدایی که انگار داشت از ته چاه درمیومد گفتم :
_ بهادر
چشمهاش رو دزدید
_ به چیزی فکر نکن برای بچت ضرر داره ، استراحت کن فعلا .
اینبار تقریبا فریاد کشیدم :
_ بهادر کجاست لعنتی ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ بهار
_ بهادر کجاست با توام جواب بده بگو همه ی حرفایی که اون پلیس زد همش دروغ بود بهم بگو لعنتی ؟
به سمتم اومد و من رو محکم بغل کرد شروع کردم به گریه کردن جنون وار پشت سر هم میگفتم :
_ همش دروغ نمیتونه واقعیت داشته باشه ، بهادر نمیتونه من و تنها بزاره اون بهم قول داده بود
_ هیس آروم باش به بچت فکر کن
از آریا جدا شدم محکم روی شکمم کوبیدم و داد زدم :
_ من این بچه رو بدون پدرش نمیخوام میفهمی ؟ من بهادر رو میخوام شوهرم رو عشقم کسی که حتی یکبار هم بهش ابراز عشق نکردم و بار ها گفتم ازش متنفر هستم من اون و میخوام تو رو خدا بهم بگو همش یه دروغ و این کابوس لعنتی تموم میشه دارم دیوونه میشم میفهمی ؟
با تاسف سرش رو تکون داد
_ بسه داری خودت و عذاب میدی .

خواستم چیزی بگم که بی حال شدم و تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن ، آریا با ترس از اتاق خارج شد و بعد چند دقیقه همراه دکتر و پرستار ها اومدند اصلا نمیدونم چم شده بود یا بقیه داشتند چیکار کردند فقط یه چیزی داشت تو گوشم همش زنگ میزد اون هم از دست دادن بهادر بود !
* * * *
یکماه گذشته بود با واقعیت کنار اومده بودم ، میدونستم بهادر رو برای همیشه از دست دادم ! و این سخت بود برای قلب شکسته ی من اما طبق گفته حرف های پلیس اون اتفاق عمدی بوده و یکی قصد جونش رو کرده بوده برای همین ماشین رو دست کاری کرده .
من ندیده بودمش وقتی به هوش اومدم به خاک سپرده شده بود اما مادرش دیده بود اون و میگفت همه ی بدنش سوخته بوده همین داشت من رو عذاب میداد .
_ بهار
با شنیدن صدای گیسو خانوم نگاه غمگینم رو بهش دوختم :
_ بله
ناراحت اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا با خودت اینجوری میکنی میدونی اگه بهادر بود خیلی از اینکارت عصبی میشد ؟ پسرم همیشه دوست داشت سالم باشی بخاطر خودت و بچت هم که شده باید قوی باشی .
_ چجوری میتونید انقدر قوی باشید ؟
با شنیدن این حرفش من چونش لرزید :
_ من قوی نیستم اما تحمل میکنم داغ فرزند خیلی سخته اما باید تحمل کنم ، باید مراقب بچش باشم کسی که از گوشت و خون خودش هست من بخاطر اونا مجبورم به وانمود کردن .
با شنیدن این حرفش به گریه افتادم :
_ اما من قوی نیستم از درون دارم آتیش میگیرم عشقم رو از دست دادم حتی یکبار هم نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم میتونید درک کنید الان چه حس و حالی دارم ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ میفهمم بهار اما با داغون کردن خودت فقط بیشتر بهادر رو اذیت میکنی بخاطر اون هم که شده باید به فکر خودت باشی .
_ حق با مامان !
با شنیدن صدای پرستو به سمتش برگشتم که ادامه داد :
_ داداش خیلی دوستت داشت
قطره اشکی روی گونم چکید
_ تو نباید اینقدر ضعیف باشی ، درسته بهادر رو از دست دادیم اما بچش یادگارش که هست باید مراقبش باشیم .
بغضم با صدای بدی شکست مگه راحت بود ؟ مگه میشد فراموش کرد عشقی رو که با جونم و قلبم عجین شده بود ، کاش من به جای بهادر مرده بودم کاش از دستش نمیدادم و شاید بیشتر قدرش رو میدونستم ، همینطور قدر تک تک لحظه هایی که باهاش بودم .

چند ماه از مرگ بهادر گذشته بود ، نمیتونستم کنار بیام باورم نمیشد بهادر من رو برای همیشه تنها گذاشته همش احساس میکردم دوباره یه روزی بهادر برمیگرده شاید فقط بخاطر همین بود که امید نسبتا کمی داشتم ، حتی از بچه ی تو شکمم هم متنفر شده بودم چون همش فکر میکردم اون باعث شده من بهادر رو از دست بدم
_ بهار
با شنیدن صدای آریا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
تلخ خندیدم پر از درد میتونستم خوب باشم ؟ من تا وقتی بهادر رو کنار خودم نداشتم نمیتونستم خوب باشم عجیب این درد داشت من رو از پا درمیاورد ، وقتی سکوت من رو دید با صدای گرفته ای گفت :
_ بهار تو حامله هستی ، داری با خودخوری فقط به بچت آسیب میزنی میدونی بهادر چقدر دوستش داشت ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ ازش متنفرم این بچه باعث شد من عشقم رو از دست بدم نمیخوامش میفهمی ؟
آریا کنارم نشست خیره به چشمهام شد و گفت ؛
_ چرا این بچه رو نمیخوای هان ؟
نفس عمیقی کشیدم
_ این بچه باعث شد زندگی من نیست و نابود بشه برای همین نمیخوامش شما هم باید من و درک کنید میفهمی ؟
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
_ آره من بعد مرگ بهادر دیوونه شدم دست از سر من بردارید ، بزارید تو حال خودم باشم .
دستش رو دور من حلقه کرد و محکم بغلم کرد
_ هیس آروم باش
با گریه فریاد کشیدم :
_ انقدر بهم نگو آروم باش من از همه متنفرم هیچکس و دوست ندارم من بهادر رو میخوام چرا انقدر زود از دستش دادم من تازه میخواستم باهاش خوشبخت بشم اون خیلی سختی کشیده بود این حقش نبود .
آریا ساکت فقط داشت من رو نوازش میکرد وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم با چشمهای قرمز شده بهش زل زدم که با آرامش بهم خیره شد :
_ میدونی بهادر چقدر دوستت داشت ؟
اشکام دوباره جاری شدند با شدت بیشتری که اخماش رو تو هم کشید
_ اینارو نمیگم تا گریه کنی میفهمی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن این حرفش فین فین کردم
_ چون احساس بدی دارم
_ برای چی تو که مقصر نیستی بهار ، بعدش دوست نداری بهادر خوشحال باشه ؟
_ دوست دارم
_ پس به فکر بچش باش اون تنها یادگاری بهادر بشین خوب بهش فکر کن دوست داری اون و هم از دست بدی ؟

با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم ، با دیدن نگاه وحشت زده من پوزخندی زد بلند شد و خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ خلوت کن با خودت ببین از این زندگی چی میخوای شاید به نتیجه ای رسیدی .
بعدش گذاشت رفت با رفتنش احساس کردم یه تیکه از جون من رو هم با خودش برد .
* * *
با دیدن بهادر که ازم رو برگردونده بود و با اخم داشت بهم نگاه میکرد جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم داشتم نفس نفس میزدم ، در اتاق باز شد و گیسو خانوم همراه شوهرش پرستو اومدند داخل اتاق ، گیسو خانوم اومد کنارم نشست و گفت :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_ خوابش رو دیدم ازم ناراحت بود بهم نگاه نکرد
گیسو خانوم اشک تو چشمهاش جمع شد چونش لرزید ، به سختی ادامه دادم :
_ میدونم چون مراقب بچش نبودم از دستم ناراحت شده بود برای همین داشت با اخم نگاه میکرد بهم
_ هیس آروم باش بهار چیزی نیست همش یه خواب بود
دستش رو گرفتم و با التماس نالیدم :
_ من و میبخشه نه ؟
با صدایی گرفته گفت :
_ آره
_ من دوستش داشتم چرا انقدر زود از دستش دادم خدایا این حق من نبود .
_ بسه داری خودت و نابود میکنی
بعدش مجبورم کرد دراز بکشم نمیدونم چقدر طول کشید تا آروم شدم و خوابیدم .
صبح با شنیدن صدایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم گیسو خانوم و دخترش در حال حرف زدن بودند به سختی بهشون لبخندی زدم :
_ سلام
جفتشون لبخندی تحویلم دادند
_ سلام
بعدش نشستم سر جام با یاد آوری خوابی که دیده بودم میخواستم تغیر کنم ، دوست نداشتم باعث ناراحتی بهادر بشم میخواستم مراقب بچمون باشم اون یادگاری عشقم بود تنها یادگاری که ازش داشتم .
_ حالت بهتره ؟
_ آره ، امروز میخوام برم بیمارستان برای چکاب باید ببینم بچم سالم یا نه .

#دو_سال_بعد

بلاخره بعد گذشت دو سال که برای من یه عمر بود بچم بدنیا اومد بابت این موضوع خیلی خوشحال بودم چون من بلاخره تونسته بودم بعد گذشت دو سال از مرگ بهادر پسرش رو تو آغوش بگیرم پسرم اسمش رو گذاشته بودم بهنام خیلی شبیه باباش بهادر بود انقدر بهش وابسته بودم که لحظه ای نمیتونستم ازش جدا بشم نفسم رو لرزون بیرون فرستادم و سرم رو تکون دادم تا به این افکار پایان بدم چون دوباره حالم بد میشد .
_ بهار
با شنیدن صدای گیسو خانوم بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله ؟
_ حالت خوبه چرا تنها نشستی ؟
لبخندی بهش زدم تو این دو سال مثل مادر واقعی مواظب من بود
_ خوبم نگران نباش
_ پاشو بیا داخل بهنام هم داره بهونه میگیره
_ باشه
بلند شدم همراهش داخل سالن شدیم با دیدن بهنام که سعی داشت بلند بشه اما هر بار زمین میخورد لبخندی روی لبهام نشست و به سمتش رفتم بلندش کردم و گونه اش رو بوسیدم که خندید
_ خیلی داداش بهادر
به سمت خواهر بهادر برگشتم که تو این دو سال نابود شده بود اون هم درست مثل من بود خیلی به داداشش وابسته بود و بعد مردن بهادر هممون خیلی سخت ضربه خوردیم گرچه من باور نداشتم بهادر مرده باشه چون اون جسد سوخته هیچ چیزی رو ثابت نمیکرد
هنوز اعتقاد داشتم بهادر زنده هست و حتما یه روز برمیگرده این و مطمئن بودم
_ بهار
_ جان بابا
_ بیا پیش من بشین این شیطون پسر رو هم بیار
_ چشم
رفتم کنارش نشستم و بهادر رو تو بغلش گذاشتم که چشمهاش برق زد
و مشغول بازی باهاش شد .
همه بهنام رو به جای بهادر تصور کرده بودند و باهاش اخت گرفته بودند ، کاش خود بهادر بود و به پسرش میرسید
سرم رو تکون دادم که صدای گیسو خانوم اومد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره

 

4 دیدگاه

  1. یا خدا فکر نمی‌کردم دیگه نویسنده انقدر چرت کنه رمان رو یعنی چی واقعا لطفا فقط می‌خوام بهادر زنده باشه وگرنه حیف وقتی که پای این رمان گذاشتم

  2. نویسنده قشنگ داره رمانو میکنه فیلم هندی چون واضحه که بهادر زندست تو جلد اولم همین اتفاق افتاد و گفتن آریا مرده ولی زنده بود ولی نه به مدت دو سال اینم قشنگ معلومه زندست و میاد نویسنده جان لطفا هرچه سریعتر جمعش کن ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن