رمان عشق تعصب پارت 32 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۲

 

بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت :
_ من میدونستم اینجوری میشه برای همین گفتم نمیام اما مجبور شدم بیام و اون همه توهین و تحقیر رو تحمل کنم .
گیسو خانوم شرمنده به پسرش خیره شد
_ ببخشید پسرم همش تقصیر من شد .
_ نه مامان تقصیر شما نیست ، تقصیر منه که گفتم همراه بهار بیایم اینجا زندگی کنیم تا زایمانش اما با این وضعیت صد درصد بچم سقط میشه و من اصلا نمیتونم تحمل کنم .
بعدش به سمت من برگشت و گفت :
_ زود باش بهار باید بریم
سرم رو تکون دادم و بلند شدم تا بریم که صدای گرفته گیسو خانوم بلند شد :
_پسرم من دعوتشون نکرده بودم بیان اینجا خودشون وقتی شنیدند اومدند میدونی که من خودم هم از خواهرم و شوهرش دل خوشی ندارم ، بخاطر اونا من و مجازات نکن ، بمونید لطفا .
به سمت بهادر برگشتم و گفتم :
_ تقصیر مامانت نیست بهادر انقدر زود عصبی نشو
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه میمونیم اما یه شرط دارم
مامانش بهش خیره شد
_ چه شرطی ؟
_ هر وقت مهمون اومد کسی که باب میل من نبود ما پایین نمیایم .
_ باشه پسرم .
بابای بهادر در حالی که میرفت بشینه گفت :
_ ولی گیسو این شوهر خواهرت خیلی عوضی و وقیح شانس آورد مهمون بود ، وگرنه یه بلایی سرش درمیاوردم .
بهادر هم رفت نشست روبروی پدرش و گفت ؛
_ عوضی چجوری به خودش جرئت داده همچین مزخرفاتی بگه کثافط .
با شنیدن صدای زنگ موبایلم از افکارم خارج شدم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید
صدای نازک دخترونه ای تو گوشم پیچید :
_ سلام بهار خانوم دزد !
با شنیدن این حرف متعجب شدم ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ شما ؟
_ من درسا هستم زن سابق بهادر همون کسی که تو از من دزدیدش .
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و داد زدم :
_ اولا دزد خودتی و هفت جد و آبادت بعدش من هیچوقت بهادر رو ندزدیدم اونی که اینکارو کرد خود تو بودی شنیدی تو باعث شدی ما طلاق بگیریم یه هرزه خونه خراب کن که بعدش هم با یکی دیگه ریختی رو هم بهادر طلاقت داد .
قبل اینکه چیزی بگه گوشی از دستم کشیده شد بهادر بود
_ برای چی زنگ زدی ؟
نمیدونم درسا چی بهش گفت که بهادر خیلی خونسرد جوابش رو داد :
_ دیگه به زن من زنگ نزن وقتی برای گوش دادن به اراجیف تو نداره ، یکبار دیگه هم مزاحمت ایجاد کنی میندازمت زندان .
بعدش گوشی رو قطع کرد با عصبانیت گفتم :
_ چرا نزاشتی یه جواب درست حسابی بهش بدم هان ؟
_ نیاز نیست با شنیدن مزخرفات اون زنیکه اعصابت خورد بشه و حالت خراب بشه .

_ میزاشتی حالش رو بگیرم خوب مگه نشنیدی چه مزخرفاتی داشت بهم میگفت ؟
بهادر با خشم بهم خیره شد و داد زد :
_ بسه بهار
بعدش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم ، سر من داد زده بود اون هم بخاطر یه دختر عقب افتاده که بهش خیانت کرده بود یعنی هنوز دوستش داشت که عصبی شده بود با فکر کردن به این چیزا باعث شد دردی تو شکمم بپیچه آخی گفتم و خم شدم که گیسو خانوم و پرستو با نگرانی به سمتم اومدن
_ بهار حالت خوبه چیشد ؟
_ درد دارم
_ پرستو کمک کن ببریمش اتاقش
_ باشه مامان
با کمک پرستو و گیسو خانوم به سمت اتاقمون رفتم و روی تخت دراز کشیدم ، گیسو خانوم با نگرانی بهم خیره شد و گفت :
_ خوبی ؟
سرم رو تکون دادم
_ آره
_ میخوای دکتر خبر کنم ؟
_ نیاز نیست
_ چرا اعصابت رو خورد میکنی عزیزم تو حامله هستی نباید به چیز های بیهوده فکر کنی میفهمی ؟
_ دست خودم نیست از درسا خوشم نمیاد ذاتا زنگ زده بود حال من و خراب کنه اما من بخاطر اون ناراحت نشدم
_ پس چرا به این حال و روز افتادی ؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
_ چون بهادر درسا رو دوست داره .
چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ چی ؟
پوزخندی به چشمهای متعجب پرستو و گیسو خانوم زدم
_ اون دلیلی نداشت عصبی بشه وقتی یکی رو دوست داشته باشی از دستش هم عصبی میشی درست مثل اون که درسا رو دوست داره .
اینبار پرستو به حرف اومد :
_ داری اشتباه میکنی بهار داداشم از درستا متنفره چجوری میتونه دوستش داشته باشه آخه ؟
_ متنفر نیست بفهم
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ آخرش خودت متوجه میشی دوست داشتنی در کار نیست پس نیاز نیست من انقدر حرص و جوش بخورم
_ شاید
_ بهار
_ بله ؟
_ تو الان حالت خوب نیست پس …
وسط حرفش پریدم :
_ میشه تنها باشم ؟
جفتشون سرشون رو تکون دادند و از اتاق خارج شدند ، قطره اشکی روی گونم سر خورد چکید پایین ، چجوری میتونستند بگن دوست داشتنی در کار نیست وقتی من خودم متوجه بودم چقدر دوستش داشتند
_ خدایا خودت به من صبر بده
بعدش چشمهام بسته شد خیلی خسته بودم نیاز داشتم به خواب شاید میتونستم همه چیز رو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم .

_ بهار
سرم رو بیشتر توی بالشت فرو بردم ، دوست نداشتم صداش رو بشنوم و به حرفاش گوش بدم اونم دست بردار نبود من رو برگردوند که با حرص روی تخت نشستم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیه چی میخوای ؟
_ از دستم ناراحت هستی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ چرا باید از دستت ناراحت باشم مگه شخص مهمی هستی هوم ؟ هنوز هم عاشق زن سابقت هستی من هر چقدر تلاش کنم برای درست شدن این رابطه نمیشه ، تو …
وسط حرفم پرید :
_ چرا انقدر قصه میبافی برای خودت ؟
چشمهام گرد شد
_ من قصه میبافم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره تو
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل عصبی شدم ، با حرص بهش خیره شدم و داد زدم :
_ برو بیرون بهادر
_ آروم باش برای چی داری داد میزنی ؟
با خشم بهش خیره شدم
_ مگه تو میزاری من اروم باشم یا زن سابقت داره میاد یا معشوقت داره میاد یا دوست دخترت داره میاد یا …
_ بسه
ساکت شدم ، تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم تا آروم باشم اما انقدر اعصاب من خورد بود که حد نداشت !. خواستم بلند بشم که دستم رو گرفت و کلافه گفت :
_ کجا ؟
_ جایی که آرامش داشته باشم ، حالا دستت رو بردار .
نفس عمیقی کشید
_ ببین بهار داری اشتباه میکنی من هیچ احساسی نسبت به درسا ندارم .
_ اون وقت چرا عصبی شدی پس ؟
_ چون داشت مزخرف میگفت عصبی شده بودم ، رفتم تا کار اشتباهی انجام ندم که باعث بد شدن حال تو بشه میفهمی ؟
نیشخندی بهش زدم :
_ ذاتا حال من بد شد بعد رفتن تو ، تو اشتباه کردی رفتی اصلا اشتباه کردی گوشی رو جواب دادی من خودم باید به حساب اون آشغال میرسیدم .
دستش رو از روی بازم برداشت بلند شد نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ معذرت میخوام !
_ چرا معذرت خواهی میکنی ؟
_ دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته ، نمیخواستم ناراحت بشی ، اما اینو هم بدون من ذره ای هم اون زن رو دوست ندارم .
ناراحت نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :
_ کاش باهاش ازدواج نمیکردی
بهادر زد زیر خنده متعجب بهش خیره شده بودم نکنه دیوونه شده بود ، اخمام رو تو هم کشیدم
_ نکنه دیوونه شدی ؟

وقتی خنده اش تموم شد نگاهش رو به صورتم دوخت و گفت :
_ همچین باافسوس گفتی خنده ام گرفت برای همین حالا زود ترش نکن .
_ ببین بهادر اصلا شخصیت متعادلی نداری که باهات بشه زندگی کرد همین که من باهات کنار اومدم خودش جای شکر داره پس برو بشین به جون من دعا کن انقدر هم من و حرص نده شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من لبخندی محوی زد :
_ آره
_ دیوونه
بعدش بلند شدم که گفت :
_ کجا ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص گفتم :
_ پایین اجازه میدید ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ انگار حالت اصلا خوب نیست چت شده امشب
_ چیزیم نیست بیا بهم کمک کن سر گیجه دارم میترسم برم کله پا بشم بچم چیزیش بشه .
با شنیدن این حرف من حرصی بلند شد اومد سمتم زیر بازوم و گرفت
_ خیلی لجبازی
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم
_ خوشت میاد حرص من و درمیاری ؟
با پررویی بهش خیره شدم و سرم رو تکون دادم ، که با تاسف بهم خیره شد و گفت :
_ اون وقت به من میگی روانی تو خودت عقلت از من ناقص تره .
نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و حرکت کردم انگار فهمید نمیخوام بیشتر از این باهاش کل کل کنم که راه افتاد اما تموم مدت داشت غر میزد
وقتی رسیدیم بهم خیره شد و گفت :
_ خوب گرسنه ات نیست ؟
_ نه
رفتیم نشستیم زیاد طول نکشید که همه اومدند شب خیلی خوبی بود بدون بحث و دعوا
* * *

با دیدن آریا چشمهام برق زد با خوشحالی رفتم سمتش و محکم بغلش کردم که دستش رو دور من حلقه کرد
_ نمیدونستم انقدر من و دوست داری .
ازش جدا شدم دلخور بهش خیره شدم
_ چرا بهم سر نزدید ؟ پس طرلان کجاست ، یعنی من و دوست نداشتید ؟
با مهربونی بهم خیره شد ؛
_ مگه میشه دوستت نداشته باشیم عزیزم فقط این مدت یه سری اتفاق ها افتاد که باعث شد اوضاع به هم بریزه .
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ چیشده ؟
_ بشین تعریف میکنم
نشستم بهادر هم کنارش نشست
_ خوب ؟
_ تو این مدت درگیر بازی های زن سابقم بود باز برگشته بود تا زندگی من و زنم رو به هم بریزه .
با حرص دندون قروچه ای کردم
_ چی میخواد از جون شما چرا دست برنمیداره ؟
آریا پوزخندی زد :
_ مریض دست خودش نیست همش دوست دارم انتقام بگیره اما میدونست اینبار هیچ گوهی نمیتونه بخوره برای همین از طریق کار خواست بهم ضربه بزنه که نتونست رفتم باهاش اتمام حجت کردم و تمومش کردم این قضیه رو .
_ حالا مطمئن هستی دیگه آزار و اذیتی برای شما نداره ؟
_ آره

🍁🍁🍁🍁🍁

7 دیدگاه

  1. ای بابا😒
    ول کن اون آرمیتا رو دیگه نویسنده تو هر پارت باید بیاد یه انتقامی بگیره بابا اون تموم شد رف ماله این بهار بخت برگشته رو بنویس تموم بشه اه🤦🏻‍♀️

  2. باز اين رمان پارتاش طولاني تره
    بقيشون ك هيييييچ دستت درد نكنه بازم نويسنده
    اصن كاش اينجا رمان برتر بود پارتاش طولانيه اونجا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن