رمان عشق تعصب پارت 31 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۱

 

داخل خونه نشسته بودم داشتم برای خودم غاز میچروندم که مامان بهادر زنگ زد راننده اشون رو فرستاده دنبال من تا برم خونشون منم از اونجایی که حوصلم سررفته بود با کمال میل پذیرفتم ، آماده شدم زیاد طول نکشید که راننده اومد سوار ماشین شدم و راه افتاد سمت خونشون خیلی طول نکشید که رسیدیم ، با دیدن خواهر بهادر اخمام تو هم رفت اون روز من و حرص داده و میدونستم رفتارش عمدی بوده باهاش خیلی سرد برخورد کردم و از کنارش رد شدم ، اون هم انگار فهمیده بود چون رفت سمت اتاقش گیسو خانوم بهم خیره شد و گفت :
_ تو و پرستو مشکلی دارید ؟
_ نه
متعجب گفت :
_ پس چرا انقدر سرد و خشک بودید ؟
براش تعریف کردم اون روز چیشده بود ، بعد تموم شدن حرفام گیسو خانوم شروع کرد به خندیدن با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ چرا میخندید ؟
دستاش رو بالا برد
_ عصبی نشو عزیزم به پرستو میخندم
آرومتر شدم اما اخمام هنوز تو هم بود احساس میکردم داره من و مسخره میکنه
_ برای چی به پرستو میخندید میشه بدونم ؟
نفسش رو بیرون فرستاد و تک سرفه ای کرد
_ پرستو عاشق داداشش هست اصلا دوست نداشت اون ازدواج کنه و توجهش نسبت بهش کم بشه برای همین همچین رفتاری از خودش نشون میده
با بهت لب زدم :
_ یعنی حسودیش شده بود ؟
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ آره
_ اما من اون روز خیلی حالم بد شد اگه چیزیم میشد چی ؟ اون باید بهم میگفت که خواهر بهادر هست اگه انقدر داداشش رو دوست داشت بفکر زن و بچش هم میشد از نظر من اون خودخواه
گیسو خانوم خواست چیزی بگه که صدای عصبی پرستو از پشت سرم اومد :
_ خودخواه باشم یا نباشم به تو هیچ ربطی نداره .
نگاهم به گیسو خانوم افتاد چشمهاش پر از نگرانی شده بود میدونستم میترسه ما دعوا کنیم ، بنابراین سکوت کردم و اصلا به سمت پرستو هم برنگشتم چه برسه به اینکه جوابش رو بدم و باعث یه دعوا بشم !
وقتی دید جوابش رو ندادم با عصبانیت به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود با غیض گفت :
_ تا دو دقیقه پیش که خوب برای مامان من سخنرانی میکردی چیشده یهو سکوت کردی هان ؟
فقط ساکت به یه گوشه خیره شده بودم ، که گیسو خانوم دخالت کرد
_ بسه پرستو هی هیچی نمیگم بهت زشته اینکارا چیه ، بهار زن داداشته !
پرستو با خشم فریاد کشید :
_ اون زن داداش من نیست
با خونسردی بلند شدم لبخندی به گیسو خانوم زدم و گفتم‌ :
_ من باید برم دوباره بهتون سر میزنم
گیسو خانوم شرمنده بهم خیره شد که لبخندی بهش زدم دخترش بی ادب بود اون چه تقصیری داشت که باید جواب پس میداد بعد خداحافظی با گیسو خانوم اومدم برم که پرستو هم پشت سرم اومد و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم به سمتش برگشتم
_ چیه ؟

_ تو هیچوقت نمیتونی زن داداش من باشی بهادر دوستت نداره اصلا میفهمی ؟
خونسرد بهش خیره شدم بااینکه از شنیدن حرفاش عصبی بودم و دوست داشتم یه فحش درشت بارش کنم اما دوست نداشتم یه دعوا راه بیفته ، لبخندی بهش زدم
_ باشه عزیزم فهمیدم ‌.
با شنیدن این حرف من بیشتر از قبل عصبی شد دستش رو محکم روی سینم زد که تعادلم رو از دست دادم و پخش شدم روی زمین ، گیسو خانوم نگران به سمتم اومد و گفت :
_ بهار خوبی ؟
بااینکه کمرم داشت درد میکرد ، به سختی لبخندی زدم :
_ خوبم نگران نباشیم
_ زود باش پاشو باید بریم دکتر مشخص درد داری ، یا نه بیا ببرمت اتاق بهادر دکتر خبر میکنم
_ نیازی نیست من خودم میرم خونه .
و لب گزیدم واقعا درد داشتم خدا نگم چیکارت کنه پرستو بخاطر یه حسادت بچگانه من رو به چه روزی انداختی ، صدای نگران بهادر از پشت سرم اومد :
_ بهار
چشمهام بسته شد رسما پرستو باید فاتحه اش رو میخوند
_ حالت خوبه چرا چشمهات و بستی چرا اینجا نشستی ؟
چشمهام رو باز کردم به چشمهای نگرانش خیره شدم
_ چیزی نیست داشتم میرفتم که افتاد ….
گیسو خانوم حرف من رو قطع کرد
_ برای اینکه خواهر لوست که بهش بها میدی کلی حرف بارش کرد و بهار فقط سکوت کرد ، میخواست بره تا دعوا پیش نیاد که باز پرستو دلش دعوا میخواست کلی حرف بارش کرد و آخر هولش داد .
بهادر با عصبانیت به خواهرش خیره شد :
_ پرستو
پرستو با ترس گفت :
_ داداش من نمیخواستم اینجوری بشه
دست بهادر رو فشار دادم و گفتم :
_ من چیزیم نیست بهادر نیاز نیست دعوا کنی
بعدش خواستم بلند بشم که دردی تو کمرم پیچید و اشکام روی صورتم جاری شدند ، بهادر دستش رو زیر پاهام انداخت و من رو به سمت اتاقش برد روی تخت گذاشت و با غیض گفت :
_ چرا وقتی درد داری مثل آدم نمیگی چته هان ؟
_ آخه من ‌…
وسط حرفم پرید
_ تو چی ؟
_ دوست نداشتم با خواهرت دعوا کنی ، بعدش بهادر تو رو خدا پاشو زنگ بزن به دکتر کمرم خیلی درد میکنه نکنه برای بچمون اتفاقی بیفته .
و با ترس بهش زل زدم که کلافه شماره دکتر رو گرفت و بهش زنگ زد بعدش گوشیش رو خاموش کرد که در اتاق باز شد و گیسو خانوم گفت :
_ بهادر با دکتر تماس گرفتی ؟
_ آره مامان
اومدم کنارم نشست و گفت :
_ عزیزم حالت خوبه ؟
_ کمرم خیلی درد میکنه میترسم
با آرامش گفت :
_ نیاز نیست بترسی انشاالله که چیزی نیست الان چند دقیقه دیگه دکتر میاد .
بهادر بلند شد که اسمش رو صدا زدم :
_ بهادر
به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد
_ میشه تنهام نزاری ؟
میدونستم میخواد بره با پرستو دعوا کنه برای همین جلوش رو گرفتم با شنیدن حرفای گیسو خانوم فهمیدم چقدر خواهرش رو دوست داره نمیخواستم بخاطر من میونشون بهم بخوره و من مقصر بشم ‌

دکتر اومد گفت باید بیشتر مراقب خودم باشم ممکن بود بچم رو از دست بدم اما خداروشکر ضربه زیاد قوی و جدی نبوده ، گفت یه امروز رو کامل استراحت کن و بلند نشو بعد یه سری تاکید ها هم رفت بهادر رفت تا همراهیش کنه ، گیسو خانوم داشت باهام حرف میزد که صدای داد و فریاد بهادر اومد چشمهام گرد شد
_ چیشده ؟
گیسو خانوم با دستش کوبید تو صورتش
_ بهادر داره سر پرستور داد میزنه من برم ببینم چخبره تو استراحت کن .
و بعدش از اتاق رفت بیرون نمیتونستم تحمل کنم صدا ها هر لحظه بیشتر میشد ، به سختی بلند شدم از اتاق خارج شدم صدا از اتاق پرستو بود داخل اتاقش شدم حالا واضح داشتم میدیدمشون
بهادر با عصبانیت به خواهرش خیره شد و فریاد کشید :
_ چجوری تونستی پرستو میدونی که دوستت دارم ادعا میکردی دوستم داری اما نداشتی تو با زن حامله من بد رفتاری کردی .
پرستو اشک تو چشمهاش جمع شده بود
_ عمدی نبود داداش بخدا ….
وسط حرفش پرید :
_ قسم نخور پرستو دیگه هیچکدوم از حرفات و باور ندارم .
پرستو ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد
دوباره بهادر خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و اسمش رو صدا زدم :
_ بهادر
به سمتم برگشت و عصبی گفت :
_ برای چی از تختت بلند شدی مگه دکتر بهت نگفت باید استراحت کنی هان ؟
_ صدای داد و بیداد داشت میومد برای همین بلند شدم ، بهادر کلافه به سمتم اومد
_ الان حالت بهتره ؟
_ بهترم
و همین که خواستم یه قدم بردارم چشمهام واسه یه لحظه سیاهی رفت و اگه بهادر من و نگرفته بود پخش زمین میشدم با حرص کنار گوشم غرید :
_ لجباز بگو بعدش حالم خوبه
بی حال گفتم :
_ انقدر غر نزن
بعدش رفتیم سمت اتاقش روی تخت دراز کشیدم که گفت :
_ نباید از جات پاشی فهمیدی ؟
_ داشتی پرستو رو دعوا میکردی طاقت نیاوردم ، بهادر اون هیچ گناهی نداره خواهرت هست عمدی که من رو هول نداد شاید از من خوشش نیاد اما مگه میشه بچت رو دوست نداشته باشه ؟
چنگی تو موهاش زد
_ باید بفهمه بزرگ شده و این رفتار ها اصلا شایسته اون نیست
_ میفهمم چی میگی اما ….
_ هیس تو الان باید استراحت بکنی .
لب برچیدم
_ اما من خوابم نمیاد
_ چشمهات رو ببند خودش میاد
_ بهادر
_ بله
_ من گشنمه !
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ شنیدی دیگه گشنمه چیزی نخوردم
_ از دست تو بهار الان میرم میگم برات بیارن وای به حالت از جات تکون بخوری بهار .

بهادر اصلا بهم اجازه نمیداد بلند بشم و از خونه خارج بشم همش میگفت تو حالت بده و باید استراحت کنی منم اعتراض نمیکردم چون واقعا حالم بد بود .
داخل اتاق بودم و داشتم میوه میخوردم که صدای باز شدن در اتاق اومد با فکر اینکه بهادر هست سرم و بلند نکردم و همچنان مشغول بودم که صدای پرستو اومد :
_ حالت از همه بهتره پس چرا این همه فیلم بازی کردی ؟
دست از خوردن کشیدم و سرم و بلند کردم
_ اومدی دعوا ؟
_ آره
لبخندی بهش زدم :
_ خوب پس برو پیش یکی دیگه چون من نمیتونم باهات دعوا کنم تازه حالم بهتر شده نمیتونم با جون بچم بازی کنم .
اومد روی صندلی کنار تخت نشست و گفت :
_ چرا میخوای داداشم رو از من بگیری ؟
چشمهام گرد شد
_ کی این چرندیات رو بهت گفته که من قراره داداشت رو ازت بگیرم ؟
_ کسی بهم نگفته خودم میدونم
آه تلخی کشیدم و گفتم :
_ من هیچوقت قرار نیست داداشت رو ازت بگیرم پرستو چرا همچین فکری میکنی ؟ من زنش هستم و تو خواهرش جایگاه دوتامون متفاوت هست تو خواهرش هستی همدمش بودی تمام این سال ها دوستش بودی مگه میشه به همین راحتی تو رو فراموش کنه ؟ مگه میشه همچین چیزی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ اما درسا گفت تو قصد داری داداشم رو با خودت ببری
با شنیدن اسم درسا عصبی خندیدم و با حرص گفتم :
_ پس اون عوضی باهات تماس گرفته آره ؟
چشمهاش گرد شد
_ چرا اینو میگی ؟
دندون قروچه ای کردم
_ مگه تو اون عفریته رو نمیشناسی پرستو ؟ ندیدی داداشت رو به چه حال و روزی انداخته دوباره بیمار شده بهادر شکاک شده دوست داری داداشت همیشه تنها باشه و با همین جنون زندگی کنه آره ؟
_ نه
_ پس ارتباطت رو با درسا قطع کن و دوباره مثل یه خواهر خوب کنار داداشت باش جلوی بهادر با من خوب رفتار کن بعد که بهادر رفت به دشمنیت ادامه بده اما نزار داداشت آسیب ببینه خودت میدونی چقدر تو زندگیش سختی کشیده منم میدونم چقدر دوستش داری .
_ نمیدونم باید چیکار کنم بهار خیلی سردرگم شدم
_ باید بهش کمک کنیم منم تو این راه کمکت میکنم پس اصلا نیاز نیست به خودت سختی بدی الانم پاشو بیا کمک کن بلند بشم بریم پایین گاییده شدم بس که تو تخت نشستم .
بلند شد به سمتم اومد و کمکم کرد بلند شد و در حالی که داشتم به بهادر فحش میدادم از اتاق خارج شدیم ، پرستو طاقتش تموم شد و گفت :
_ چرا به داداشم فحش میدی چیکارت کرده ؟
با حرص گفتم :
_ دیگه میخواستی چیکار کنه این که حامله شدم شاهکار داداشت هست که دسته گل به اب داده و من به این حال و روز افتادم اگه الان حامله نبودم کل خونه و حیاط رو میدویدم همتون و زخمی میکردیم
خندید
_ دیوونه هستی مگه ؟
_ به لطف داداشت آره تو هم جای حرف زدن زود باش راه برو برسیم پایین داشتم دیوونه میشدم تو اون اتاق .

بهادر با تعجب به خواهرش خیره شد ، شاید چون من و آورده بود پایین نگاهش که به من افتاد لبخند دندون نمایی تحویلش دادم که اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ ببینم تو اینجا چیکار میکنی دقیقا ؟
_ بالا حوصلم سررفته بود به پرستو گفتم کمک کنه بیام پایین
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ مگه بهت نگفتم نیا پایین تو حالت خوب نیست هان ؟
با شنیدن این حرفش کلافه بهش خیره شدم
_ خوب من نمیتونستم همش داخل اتاق بمونم اصلا آدم داغون میشه .
_ اما دکتر بهت گفت استراحت کن
_ خوب همینجا که نشستم استراحت هم میکنم مگه چیه ؟
با حرص بهم خیره شد و گفت :
_ تو کی قراره عاقل بشی نه به فکر خودت هستی نه بچه ی تو شکمت
بعدش بلند شد رفت ، لب برچیدم :
_ ناراحت شد از دستم یعنی ؟
گیسو خانوم خندید
_ خودت چی فکر میکنی ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ من اصلا به رفتار های ضد و نقیض بهادر فکر نمیکنم وگرنه خل و چل میشم یه عقل درست حسابی نداره که
_ دوستش نداری مگه ؟
به سمت پرستو برگشتم چشم غره ای بهش رفتم
_ عاشق شوهرم هستم تو هم هی خواهر شوهر بازی درنیار برای من .
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ آخه داداش من عاشق چی تو شده من موندم اون همیشه دخترای سر به زیر رو دوست داشت نه یه وحشی
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص رو بهش توپیدم :
_ وحشی خودتی درست حرف بزن ببینم
دستاش رو بالا برد
_ باشه من دعوا ندارم باز داداشم میاد وحشی میشه
لبخندی بهش زدم :
_ خوبه خودت هم میدونی داداشت وحشیه
خواست چیزی بگه که اخمام تو رفت و آخ ریزی گفتم ، گیسو خانوم بلند شد و نگران به سمتم اومد :
_ چیشد بهار خوبی ؟
_ نمیدونم چرا یهو کمرم درد گرفت
_دکتر بهت گفت یه مدت باید استراحت کنی و از سرجات تکون نخوری اما تو مگه گوش نمیدی ؟
_ آخه من حالم ….
اینبار دردش شدیدتر شد که جیغی کشیدم و صدای بهادر از پشت سرم اومد :
_ چیشده بهار حالت خوبه ؟
گیسو خانوم بهش گفت :
_ درد داره زیاد حالش خوب نیست بیا مواظب زنت باش چرا همش تنهاش میزاری ؟
بهادر با عصبانیت و حرص اومد سمتم دستش رو زیر پاهام انداخت که چشمهام گرد شد با بهت داد زدم :
_ داری چیکار میکنی ؟
_ میخوام ببرمت اتاقت باید استراحت کنی حالت اصلا خوب نیست شنیدی ؟
چشمهام گرد شد
_ من خوبم ….
_ ساکت شو بهار به حد کافی عصبی هستم .
ساکت شدم چون میدونستم عصبی شده از طرفی هم درد داشتم استراحت میتونست حال من رو بهتر کنه پس دیگه هیچ اعتراضی نکردم من رو روی تخت گذاشت بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چرا حرف گوش نمیدی بهار
مظلوم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید

_ یعنی چی بهادر نمیشه که ما خونه مادرت زندگی کنیم ، من خودم خونه ….
وسط حرفم پرید :
_ تو زن من هستی بهار ، بهتره یه چیزی رو همین الان برات مشخص کنم من هیچوقت قصد ندارم تو رو طلاق بدم یا ترکت کنم بعد به دنیا اومدن بچه هم پیش من میمونی و بچمون با خودمون بزرگ میشه ، دوست ندارم وقتی به دنیا اومد ما خونه و زندگی نداشته باشیم و تاثیر بد تو زندگی بچمون داشته باشه فهمیدی ؟
_ آره
انقدر جدی حرفاش رو زده بود که نمیتونستم باهاش جنگ و جدل داشته باشم از طرفی هم دوست نداشتم دوباره سر یه موضوع تکراری دعوا کنیم من بهادر رو دوست داشتم و میخواستم یه فرصت دوباره به جفتمون بدم ، بنظرم کافی بود سختی هایی که تو این مدت کشیده بودیم
_ پس میخوای برای همیشه اینجا زندگی کنیم ؟
_نه
_ پس چی ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ دارم دنبال یه خونه خوب میگردم و بعد اینکه کامل آماده شد و وسایلش رو چیدیم بعد زایمان بچمون میریم اونجا فعلا همینجا زندگی میکنیم چون وقتی که من نیستم باید یکی مراقبت باشه درسته ؟
لبخندی بهش زدم :
_ باشه
متعجب بهم خیره شد
_ چقدر عاقل شدی !.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ من همیشه عاقل بودم مثل اینکه خیلی دوست داری وحشی بشم پاچت و بگیرم درسته ؟
_ نه
لبخندی بهش زدم :
_ پس انقدر من و اذیت نکن شنیدی ؟
_ آره
_ راستی بهادر
بهم خیره شد و گفت :
_ جان
_ از آریا خبر داری ؟
_ آره چطور ؟
_ میخوام ببینمش باهاش کار دارم .
اخماش رو تو هم کشید
_ چه کاری میتونی باهاش داشته باشی ؟
_ حالا حتما باید بهت بگم ؟
_ آره باید بگی
چشمهام گرد شد
_ بهادر خل شدی یا نکنه به من شک داری ؟
_ هیچکدوم فقط میخوام بفهمم حالا زود باش بهم بگو بهار البته اگه من شوهرت هستم .
اولش دهن باز کردم یه فحش درست حسابی بهش بدم اما پشیمون شدم من نمیتونستم باهاش دهن به دهن بزارم مثلا قول داده بودم این رابطه رو درست کنم ، نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ میخوام بهش بگم با مادرم صحبت کنه و همه چیز رو براش تعریف کنه از رابطه ی ما و عقدمون تا بعدش از دست من ناراحت نباشه حالا فهمیدی ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره ، اما چرا آریا باید بگه مگه خودت نمیتونی بهش بگی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ خجالت میکشم بهادر من خیلی باعث شدم مادرم از دستم رنجیده بشه ، همیشه نمیتونم این شکلی باشم .

_ نیاز نیست انقدر از چیزی بترسی من اجازه نمیدم مادرت از دستت ناراحت یا دلشکسته بشه خودم میرم مشهد باهاش صحبت میکنم متقاعدش میکنم نمیزارم حتی یه ذره ناراحت بشه .
چشمهام برق زد
_ جدی میگی بهادر ؟
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و با مهرنی گفت :
_ من برای خوشحالی تو حاضر هستم هر کاری انجام بدم نمیزارم یه خار تو دستت بره عزیزم ، بچه ی ما باید همه ی اقوامش کنارش باشند ، نباید مادرش ناراحت باشه من هر کاری برای خوشبختیمون نیاز باشه انجام میدم .
_ باورم نمیشه !.
_ چی رو باورت نمیشه ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم‌ :
_ اینکه انقدر عوض شدی
نفس عمیقی کشید
_ میخوام زندگی خراب شده ام رو درست کنم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و قبل از اینکه بخوام چیزی بهش بگم صدای در اتاق اومد
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و پرستو سرک کشید داخل و گفت :
_ مامان گفت شام حاضره بیاید
بعدش به من خیره شد
_ یه لباس مناسب هم بپوش مهمون داریم .
بهادر اخماش تو هم رفت و گفت :
_مهمونامون کیا هستن ؟
با ترس به بهادر خیره شد و گفت :
_ خاله و دخترش صنم و شبنم با شوهر خاله و پسرشون زانیار
بهادر سرش رو تکون داد
_ برو ما نمیایم
چشمهاش گرد شد
_ بهادر زشته خاله اینا میدونن شما هستید
به سمت پرستو برگشتم و گفتم :
_ تو برو ما میایم .
_ باشه
پرستو که در اتاق رو بست بهادر بهم خیره شد
_ چرا بهش گفتی میریم پایین ؟ من اصلا دوست ندارم سر میز شام با اون آدما بشینم از هیچکدومشون خوشم نمیاد همشون باعث …
_ هیچکدومشون نمیتونند باعث اذیت و ناراحتیمون بشند تا وقتی ما کنار هم هستیم درسته ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ درسته
لبخندی بهش زدم
_ حالا هم نیاز نیست انقدر نگران باشی و خودت رو اذیت کنی ، پاشو برو آماده شو منم لباس عوض کنم
_ کمک لازم نداری ؟
_ نه
بعد اینکه بهادر از اتاق خارج شد بلند شدم یکی از لباس هایی که بهادر برام خریده بود و پوشیدم و شال بلندی سرم کردم بعد گذشت چند دقیقه در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل اتاق نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
_ خیلی خوشگل شدی
لبخندی بهش زدم :
_ تو هم همینطور
بهادر خیلی عوض شده بود حالا راحت بهم محبت میکرد اصلا باهام بد رفتاری نمیکرد یا باعث نمیشد قلبم شکسته بشه .

پسرشون زانیار برعکس خودشون خیلی خون گرم بود و رفتار خوبی داشت اما مادرش شرمین خانوم و دختراش شبنم و صنم خیلی رفتارشون گند بود همینطور شوهر شرمین خانوم واقعا حق میدادم بهادر دوست نداشت باهاشون صحبت کنیم ، با تاسف سرم رو تکون دادم که صدای بهادر کنار گوشم بلند شد :
_ دوست دارم استخوناشون رو خورد کنم مرتیکه ی هیز .
فشار آرومی به دستش وارد کردم و آروم گفتم :
_ آروم باش عزیزم تموم میشه پا میشن میرن .
صدای شوهر خاله ی هیزش سعید آقا بلند شد :
_ خوب خوشگل خانوم چند وقت با هم رابطه داشتید که بهادر یه توله کاشت تو شکمت ؟
چشمهام گرد شد چقدر این مرد وقیح و پرو بود
زانیار با حرص رو به پدرش گفت :
_ بابا بهتر نیست سئوال های زشتتون رو بس کنید .
سعید آقا با صدای بلندی زد زیر خنده بعدش رو به پدر بهادر گفت :
_ میبینی چی میگه محمد سئوال زشت !
_ حق با زانیار این سئوال ها اصلا درست نیست که شما دارید میپرسید .
سعید آقا اخماش رو تو هم کشید
_ یه سئوال عادی پرسیدم ، چیشده مگه حالا ؟
شرمین خانوم گفت :
_ بیخیال سعید اینا همشون کند ذهن …
بهادر حرفش رو قطع کرد
_ با اینکه برای مهمون تو خونه ی خودم احترام قائل هستم اما نمیتونم ساکت باشم ، بهتره حد خودتون رو بدونید آقا سعید سنی ازتون گذشته اما هنوز نمیتونید درست حرف بزنید
سعید آقا با عصبانیت بلند شد
_ پاشو شرمین بریم اینجا حتی نمیتونند به کسی احترام بزارن .
بعدش پوزخندی زد و اضافه کرد
_ تو رفتی این بیچاره رو حامله کردی یه بچه کاشتی شکمش حالا ما مقصر شدیم ؟
بهادر نتونست جلوی خودش رو بگیره با عصبانیت بلند شد و داد زد ؛
_ بهتره جلوی دهنت و بگیری تا همینجا نزدم خون بالا بیاری .
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی .
بهادر خواست به سمتش هجوم ببره که گیسو خانوم داد زد :
_ بسه
بهادر ایستاد و با عصبانیت چنگی تو موهاش زد ، گیسو خانوم به خواهرش خیره شد و گفت :
_ من فکر میکردم امشب اومدی دیدن ما نمیدونستم اومدی عقده های خودت و شوهرت رو خالی کنی ، به عروسم و پسرم یکسره توهین کردید چیزی نگفتیم چون مهمون هستید اما احترام و سکوت ما هم حدی داره ، شما کی هستید که بیاید اینجا و به ما توهین کنید هان ؟
سعید آقا با لحن بدی گفت :
_ مقصر پسرته که گوه خورده الانم نیاز نیست بیشتر اینجا باشیم و به مزخرفات شما گوش بدیم .
بعدش راه افتاد که همشون پشت سرش رفتند جز زانیار ، شرمنده به ما خیره شد و گفت :
_ من معذرت میخوام نمیدونستم این شکلی میشه امشب وگرنه اصلا نمیومدم .
گیسو خانوم لبخندی بهش زد
_ تو عاقل ترین فرد این خانواده هستی پسرم نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی وقتی مقصر نیستی .

🍁🍁🍁🍁🍁

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن