رمان عشق تعصب پارت 29 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۹

 

تموم شب رو خیلی راحت کنار بهادر خوابیدم ، چون بهادر حالش خوب نبود سعی میکردم آرومش کنم ، من باید بهادر رو درست میکردم حالا برای آخرین بار میخواستم به جفتمون فرصت بدم و شانس خودم رو امتحان کنم مگه چی میشد اگه به عشقی که نسبت بهش داشتم فرصت میدادم ، لبخندی روی لبهام نشست که صدای بهادر از پشت سرم اومد :
_ خیر باشه اول صبح آماده شدی کجا بری !؟
به سمتش برگشتم پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم :
_ ساعت یازده است کجا اول صبح ؟ بعدش میخوام برم دیدن طرلان حالا که شرکت نمیرم نمیتونم داخل خونه باشم بیست و چهار ساعت .
سرش رو تکون داد :
_ باشه پس آماده باش من برسونمت ، بعدش با آریا هم یه کاری دارم
_ باشه
رفتم بالا کیفم رو برداشتم و اومدم پایین تا بریم خونه طرلان و آریا ، تو خونه میموندم بی شک دیوونه میشدم .
* * * * *
با تعجب به بهادر خیره شدم :
_ این صدای داد و فریاد چیه ، نکنه چیزی شده !؟
_ چیزی نشده نگران نباش
با شنیدن صدای شکستنی دستم رو روی قلبم گذاشتم و ترسیده گفتم :
_ چیشده …!
_ نمیدونم تو همینجا وایستا من برم ببینم چیشده به هیچ وجه داخل خونه نیا باشه .
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه به سمت خونه رفت ، ایستاده بودم و با استرس به خونه ی روبروم خیره شده بودم نمیدونم چند دقیقه گذشت اما نتونستم بیشتر وایستم به سمت خونه رفتم و داخل شدم صدای فریاد آریا خونه رو برداشته بود
_ گمشو زنیکه ی پتیاره !
چشمهام گرد شد یعنی مخاطبش کی بود طرلان !؟ غیر ممکن بود ، داخل شدم حالا به وضوح همه چیز دیده میشد طرلان بچه اش داخل بغلش بود و سعی داشت آرومش کنه ، آریا هم یه زن مقابلش ایستاده بود که داشت با عصبانیت حرف بارش میکرد ، به سمتشون رفتم و با تعجب پرسیدم :
_ چیشده …!؟
بهادر با شنیدن صدام به سمتم اومد
_ مگه بهت نگفتم نیا داخل !
_نگران شدم ، چیشده این خانوم کیه !؟
قبل اینکه بخواد جواب بده صدای اون زن بلند شد
_ برای چی انقدر عصبی شدی آریا من فقط اومده بودم دیدن تو و طرلان …
_ خفه شو فکر کردی نمیدونم برای چی اومدی !؟ من تو رو خیلی خوب میشناسم آرمیتا اومدی تا زندگی من و زنم رو بهم بریزی باز میخوای سر کدوممون بلا بیاری ، کار هایی که کردی کافی نبود !؟ فکر میکنی چرا الان داخل زندان نیستی فقط بخاطر آقاجون وگرنه شک نکن کاری باهات میکردم تا عمر داری فراموش نکنی الانم گورت رو از خونه ی من گم کن .
آرمیتا خیلی خونسرد گفت :
_ هنوز مثل سابق عصبی و پرخاشگر هستی ، اما من فقط برای دیدنتون اومده بودم همین .
_ گمشو تا یه بلایی سرت درنیاوردم .
لبخندی زد و گفت :
_ به امید دیدار
و بعدش رفت که آریا فریادی کشید و باعث شد گریه ی بچه اش بیشتر بشه ، طرلان رفت بالا تا بچه اش رو آروم کنه منم متعجب داشتم به آریا نگاه میکردم چون نمیدونستم چیشده و اون زن کی بود ‌که با دیدنش انقدر عصبی شده بود .

بهادر به سمتش رفت و سعی داشت آرومش کنه یه گوشه ایستاده بودند و خیلی آروم داشتند حرف میزدند اما آریا هنوز عصبی بود و این از رفتارش کاملا مشخص بود
_ آریا
با شنیدن صدای طرلان به سمتش برگشتم تنها بود ، مشخص بود بچه رو خواب کرده اومد به سمت آریا روبروش ایستاد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ بنظرت میتونم خوب باشم بعد دیدن اون زنیکه ، دیدی که فقط اومده بود من رو سگ کنه قصد و نیتش مشخص بود
طرلان خونسرد گفت :
_ پس تونسته به خواسته اش برسه ‌
_ چی …!؟
_ مگه نمیگی اومده بود تو رو عصبی کنه !؟ خوب ببین به خواسته اش رسیده تو الان خیلی عصبی شدی غیر از اینه !؟
_ نه
_ ببین آریا من و تو آرمیتا رو خیلی خوب میشناسیم ، خیلی بلا ها سرمون در آورد کار هایی که با من انجام داد اصلا قابل بخشش نیست اما میبینی که من آروم هستم چرا ؟ چون میدونم وقتی بیتفاوت باشم اون بدتر آتیش میگیره ، بعدش آریا آرمیتا اصلا تو زندگی ما هیچ نقشی نداره حتی ارزش نداره بخاطرش ناراحت یا عصبی بشیم .
_ حق باتوئه !
طرلان آهسته خندید و گفت :
_ پس اگه حق با منه بخند و اخمات رو باز کن
آریا اخماش باز شد اما نخندید ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ میشه یکی برای من توضیح بده چخبره !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند ، طرلان نگران به سمتم اومد :
_ تو چرا صورتت انقدر رنگ پریده شده .
_ نمیدونم ترسیده بودم .
بهادر اومد سمتم دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا اینجا بشین سر پا نمون
وقتی نشستم بهادر غر زد :
_ مگه بهت نگفتم داخل خونه نیا بیرون باش
با صدای لرزون شده گفتم :
_ آخه طول کشید اومدن تو منم برای همین اومدم ….
_ صدات چرا داره میلرزه بهار چت شده !
_ چیزی نیست یکم ترسیدم برای همون .
اینبار آریا گفت :
_ میخوای بریم دکتر !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم که صداش بلند شد
_ طرلان یه لیوان آب قند براش بیار
_ باشه
وقتی طرلان رفت به آریا خیره شدم و گفتم :
_ اون زن کی بود چیکار داشت برای چی انقدر عصبی شده بودی !؟
بهادر با حرص اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ چیه
_ تو حالت خوب نیست برای چی انقدر سئوال میپرسی آخه …!؟
لب و لوچه ام رو آویزون کردم
_ آخه کنجکاو شدم هم نگران چرا داد میزنی خو …!

_ انقدر بهش فشار نیار بهادر میدونی کنجکاو شده من الان بهش میگم جریان از چه قراره
بهادر سری تکون داد ، وقتی طرلان اومد آب قند رو آورد خوردم و منتظر به آریا خیره شدم که تک سرفه ای کرد و گفت :
_ آرمیتا زن قبلی منه و همینطور دختر عمه ام
چشمهام گرد شد
_ چی ؟ تو مگه قبلا زن داشتی ؟
_ آره قبل ازدواج با طرلان زن داشتم بهم خیانت کرد جدا شدیم وقتی هم با طرلان ازدواج کردم بلایی نموند که سرمون نیاره نقشه های کثیفی پشت سرمون میکشید ، بعدش یه مدت گم و گور شد حالا دوباره سر و کلش پیدا شده مطمئنم باز یه نقشه هایی تو سرش داره .
متعجب پرسیدم :
_ ازش میترسید ؟
اینبار طرلان گفت :
_ چرا نباید ازش بترسیم اون زن خیلی خطرناک بلا هایی که سر من آورد به عقل جن هم نمیرسید ، حالا با دیدن بچه هامون و خوشبختیمون میتونه اون حسادتش بدتر بشه امیدوارم هر چه زودتر دوباره گورش رو گم کنه .
آریا دست طرلان رو بوسید و مهربون بهش خیره شد
_ اصلا نگران نباش من با آقاجون صحبت میکنم باید این قضیه این حل بشه ما نمیتونیم مدام نگران باشیم ‌
_ ببخشید که میپرسم اما اون چطوری میتونه حلش کنه ؟
_ به آرمیتا پناه نده بفرستش جایی که بوده .
_ بعد تموم بلا هایی که سر شما دو تا آورده آقاجون شما چطور میتونه به همچین زنی پناه بده من موندم .
آریا با تاسف سرش رو تکون داد
_ من اصلا نمیتونم درکش کنم …!
_ آریا
به سمت بهادر برگشت و گفت :
_ جان
_ میخوای یه مراقب براش بزاریم چک کنه کجا میره با کی در تماس هست و چیکار میکنه ؟
آریا متفکر بهش خیره شد و گفت :
_ فکر خوبیه
_ پس نگران نباش این کار رو بسپار به من حلش میکنم ، راستی آریا از رویا خبری نداری ؟
آریا لبخندی زد
_ چرا حامله اس رابطه اش با آرسین خیلی خوب شده ، آرام هم که عقلش اومده سر جاش از وقتی آرسین باهاش خیلی جدی برخورد کرده و گفته هیچ راهی نیست من بیام سمت تو چون عاشق زنم هستم تو هم به زندگیت برس اونم سرش تو کار خودش هست .
_ باید از اول همینکارو میکرد .
_ درسته
با صدای گرفته ای گفتم :
_ آریا
_ جان
_ میشه من رویا رو ببینم ؟
_ آره چرا نشه .
لبخند دندون نمایی زدم
_ فکر کردم شوهرش عصبی بشه من برم دیدن زنش اخه دفعه های قبل اصلا باهم برخورد خوبی نداشتیم ، میترسم برم خونه اش من رو پرت کنه بیرون .
آریا خندید
_ نترس آرسین اصلا همچین اخلاق هایی نداره .
بهادر اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ پاشو دیگه باید بریم خونه ما مامان گفت بیاید پیام داده مثل اینکه امشب مهمون دعوت کرده باید ما هم حضور داشته باشیم .

همراه بهادر حرکت کردیم سمت خونشون ساکت نشسته بودم که بهادر گفت :
_ چرا انقدر ساکت هستی ؟
_ خیلی عجیب بود دارم به اون دختره فکر میکنم چرا همه ی زندگیش رو صرف انتقام گرفتن کرده بعدش اونی که مقصر بوده این وسط خودش بوده
_ اینجور آدما عقده روحی دارند و هر کاری که بخوان میکنند برای همین نمیشه زیاد بهشون فکر کرد و دلیل خواست ‌.
_ شاید حق با تو باشه !
با ایستادن ماشین جفتمون پیاده شدیم بهادر اومد سمتم دستم رو گرفت و گفت :
_ بهار من باید بهت یه چیزی رو بگم !
متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چی رو باید بهم بگی نکنه اتفاق بدی افتاده ؟
_ نه اصلا نگران نباش
_ پس چیشده ؟
کلافه موهاش رو چنگ زد
_ میدونی که مهمونی امشب اعضای فامیلمون هستند ، ممکن حرف های خیلی خوبی بهت نزنند پس بنابراین ازت میخوام در مقابل حرفاشون سکوت کنی .
اخمام رو تو هم کشیدم
_ پس یعنی میخوای بگی هر کسی هر چی دلش خواست بهم بگه توهین کنه تحقیر کنه اما من ساکت باشم آره ؟
_ من نمیزارم کسی بهت توهین کنه اما تو سکوت کن خودم جوابشون رو میدم ‌.

_ خودم زبون دارم بهادر و مطمئن باش کسی بهم توهین کنه یه جوری باهاش برخورد میکنم که تا عمر داره فراموش نکنه
بعدش بدون اینکه منتظرش باشم گذاشتم رفتم اون هم پشت سر من حرکت کرد
_ بهار وایستا به من گوش بده …
عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم :
_ بهادر کافیه یه کلمه دیگه حرف بزنی پا میشم میرم شنیدی ؟
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه فهمیدم
لبخندی بهش زدم
_ آفرین
بعدش با هم وارد خونه شدیم آماده بودم که یکی بهم توهین کنه من جد و آبادش رو بیارم جلوی چشمش مخصوصا که از قبل بهادر من رو اماده کرده ، با پدر و مادرش داداشش خواهرش احوالپرسی کردیم ، دونه دونه فامیلاش بهم معرفی شدند اکثرا خوب بودند و فقط یه چند تایی مشخص بود خوب نیستند .
_ عزیزم شنیدم از بهادر حامله هستی ؟
دندون قروچه ای کردم از شدت حرص پس شروع کرده بودند ، بهادر حتما یه چیزی میدونست که بهم گفته بود ساکت باشم اما من سکوت نمیکردم یه جوابی بهشون میدادم که تا ناکجا آبادش بسوزه .
_ درسته عزیزم .
پوزخندی زد و گفت :
_ یعنی بهادر بخاطر بچه مجبور شد باهات ازدواج کنه ؟
لبخند حرص دراری بهش زدم :
_ عزیزم مثل اینکه نمیدونی من قبلا زن بهادر بودم و به دلیلی مجبور شدیم از هم جدا بشیم حالا دوباره با هم محرم شدیم فرصت دادیم و قرار بود ازدواج کنیم که من حامله شدم ، شما چرا داری میسوزی ؟
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
اینبار من پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ میگم شما چرا داری میسوزی از اینکه من از عشقم حامله شدم و باهاش ازدواج کردم هان ؟

با عصبانیت بلند شد و گفت :
_ داری به من توهین میکنی اصلا ادب نداری مشخص وقتی بی خانواده باشی همین میشه .
خیلی خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ بی خانواده من نیستم چون میدونم چجوری با آدما برخورد کنم با شما هم متناسب با شخصیتت باهات صحبت کردم از اولی که نشستی سعی داشتی با حرفات من و تحقیر کنی نتونستی متاسفانه من به حرف های آدمای حسودی مثل تو بها نمیدم .
از کوره در رفت
_ من چرا باید به تو حسودی کنم اخه ؟ بهادر کسی که یه روانی به تمام معناست و تا حالا چند تا زن داشته چی داره که بخاطرش حسودی کنم ؟
_ تا جایی که من دیدم بهادر نه روانی نه مشکلی داره خیلی هم شوهر خوبیه شاید مشکل از اون خانوما بوده !
بهادر دستم رو فشرد و رو به دختره گفت :
_ تو مثل اینکه خیلی تنت میخاره نه ؟
دختره چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ چی ؟
_ اومدی تو خونه من و بهم توهین میکنی احترام به مهمون هم حدی داره مثل اینکه یادت رفته تا همین دیروز التماس میکردی یه گوشه چشم بهت نگاه کنم حالا شدم روانی ؟
دختره ساکت شد چیزی نداشت بگه بهادر خیلی خوب رید بهش خنده ام گرفته بود وقتی میری پیش یکی اول التماس میکنی بعدش نیا جلوی بقیه ادا دربیار از خودت .
اینبار مامان بهادر دخالت کرد و گفت :
_ پسرم کافیه
بهادر به مامانش خیره شد
_ فکر نمیکردم همچین چیز هایی بشنوم امشب مامان فقط به احترام شما سکوت کردم .
بعدش رو کرد سمت من و گفت :
_ پاشو بهار
بلند شدم که مادرش گفت :
_ پسرم کجا هنوز شام …
بهادر حرفش رو قطع کرد
_ صرف شد مامان من گرسنه ام نیست ممنون بابت امشب
بعد رو کرد سمت من و گفت :
_ بریم
_ آره
بعد پوشیدن مانتوم و برداشتن کیفم همراه بهادر از خونشون خارج شدیم ، بهادر خیلی عصبی با سرعت بالا داشت رانندگی میکرد نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و گفتم :
_الان تو چرا عصبی هستی ؟
_ نباید امشب میومدیم من حساب اون عوضی رو میرسم
_ بنظر من کاریش نداشته باش اون خودش داشت میسوخت که شروع کرد به مزخرف گفتن خودت هم فهمیدی .
بهادر دیگه چیزی نگفت و تا رسیدن به خونه هیچ حرفی نزدیم وقتی داخل خونه شدیم بهادر گفت :
_ من امشب باید برم جایی نمیترسی تنهایی ؟
میدونستم میخواد بره مشروب بخوره و حسابی خودش رو غرق اون زهره مار کنه با حرص گفتم :
_ چرا میترسم !

🍁🍁🍁🍁🍁

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن