رمان عشق تعصب پارت 28 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۸

 

_ تا موقعی که چی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت و صامت بهش خیره شدم ، تا موقعی که عشقت رو از قلبم بکنم بندازم بیرون که اون روز روز مرگ من میشد و وقتی برای خیانت کردن وجود نداشت ، تلخ خندیدم که بهادر دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و خش دار گفت :
_ چرا سکوت کردی !؟
مسخ شده به چشمهای قرمز شده و جذابش خیره شده بودم که دستش رو نوازش وار رو صورتم کشید
_ تا وقتی زن من هستی حق نداری به هیچ مردی جز من نگاه کنی فکر کنی تو تا ابد مال منی بهار
من رو به سمت تخت هل داد و مجبورم کرد دراز بکشم خودش هم روم خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن لبهام امشب من هم به وجودش نیاز داشتم ، دستم رو پشت گردنش گذاشتم و همراهیش کردم که باعث شد بوسه هاش شدت بگیره ، دستش به سمت شلوارم رفت که آه خفیفی کشیدم ازم جدا شد ، تب دار بهم خیره شد و کنار گوشم زمزمه کرد :
_ مشکلی نیست اگه امشب …
_ نه
سرش رو بلند کرد نگاهی بهم انداخت بلند شد ، چرا یعنی من رو نمیخواست که امشب باهام باشه ، برعکس تصور من لامپ رو خاموش کرد و به سمتم اومد ….
آخرین ضربه اش رو زد و با نفس نفس کنارم افتاد با چشمهای قرمز شده اش به من زل زد
_ درد داری !؟
با خجالت لب گزیدم :
_ نه
و خودم رو بین ملافه قایم کردم که صداش بلند شد :
_ من که دیشب همه جای بدنت رو دیدم لمس کردم و هر کاری که خواستم باهاش انجام دادم ، پس چی رو داری از من قایم میکنی !
_ بهادر
_ جووون
بعدش من رو به سمت خودش کشید و محکم تن لخت من رو بغل کرد ، هنوز بدنش داغ بود کنار گوشم خش دار گفت :
_ بخواب امشب خیلی خسته شدی خانومم .
چشمهام رو بستم و با آرامش خوابیدم امشب یه شب خیلی آروم بدون هیچ استرسی برای من بود ، مگه میشد تو بغل عشقت باشی و آروم نباشی ‌‌.
_ بهار پاشو .
با شنیدن صدای بهادر چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و خوابالود گفتم :
_ بهادر دست از سرم بردار دیشب تا صبح نذاشتی من بخوابم حالا نشستی بالای سر من میگی بیدار شو .
_پاشو لنگ ظهر شده باید یه چیزی بخوری وگرنه ضعف میکنی ‌
_ نمیخوام برو بیرون
دیگه صدایی نیومد فکر کردم رفت تا من راحت بخوابم اما تخت بالا پایین شد و بهادر کنار گوشم گفت :
_ خانومم
با شنیدن صداش کنار گوشم مور مورم شد چشمهام رو باز کردم بهادر لبخند محوی زد :
_ زود باش بعدش باید بریم پیش داداشت خیلی نگرانت شده بود میگفت حتما وقتی به هوش اومده خیلی عصبی شده از اینکه خونه ی ما اومدی .
ساکت شد مرموز خندید و بدجنس گفت :
_ اما نمیدونه خواهرش تموم دیشب خیلی آروم لخت تو بغل من بود و یه شب خیلی عالی بدون سر خر داشتیم .
چشمهام گرد شد چقدر این بشر پرو بود سر جام نیم خیز شدم تا یه فحش درست حسابی بهش بدم که ملافه رفت کنار و بهادر با هیزی تمام داشت بدن من رو دید میزد سریع ملافه رو دورم گرفتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
_ چشمهات رو درویش کن مرتیکه ی هیز
بیصدا خندید :
_ زن منی دوست دارم نگاهت کنم حرفیه !

با عصبانیت به آریا و طرلان خیره شدم ، آریا به من خیره شد و گفت :
_ بهار حالت خوبه دیروز حالت بد شد خیلی نگرانت شده بودیم !
پوزخندی بهش زدم :
_ آره کاملا مشخص بود چقدر نگران من شده بودید ، برای چی من رو بردید خونه مامان بهادر آخه من با اونا چه نسبتی ندارم !؟
_ بهار درست حرف بزن تو زن بهادر هستی بعدش ما به خونه مامان بهادر رفته بودیم چون قرار بود بعد عقد شما یه دورهمی ساده داشته باشیم که تو همونجا وقتی رسیدیم حالت بد شد .
چشمهام گرد شد :
_ پس چرا من خبر نداشتم کجا داریم میریم !؟
حالا آریا داشت با پوزخندی که روی لبهاش خودنمایی میکرد به من نگاه میکرد :
_ مثل اینکه یادت رفته دیروز چه حالی داشتی مثل یه مرده متحرک شده بودی نه حرف میزدی نه چیزی فقط به یه گوشه خیره شده بودی بعدش هم که بیهوش شدی .
با یاد آوری دیروز آهی کشیدم واقعا دیروز مثل یه مرده شده بودم اما همه ی اینا تقصیر اون بهادر بود
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان از افکارم خارج شدم
_ جان
_دیشب با بهادر خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای شیطون طرلان چشمهام گرد شد و صورتم گر گرفت نمیدونم چرا اما احساس میکردم اون فهمیده بین من و بهادر یه اتفاق هایی افتاده ، با حرص بهش توپیدم :
_ چه خوش گذشتنی من با اون پسره از خود راضی چه کاری میتونم داشته باشم آخه !؟
خندید
_ باشه اما گونه هات که گل انداخت مشخص شد دیشب یه غلطایی کردی
نگاهم به آریا افتاد که حالا اون هم داشت میخندید با حرص جیغی کشیدم و رو به آریا گفتم :
_ نمیخوای به زنت چیزی بگی !؟
آریا بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نه
_ جفتتون دیوونه هستید زن و شوهر …!
بعدش خواستم برم که آریا گفت :
_ کجا !؟
با غیض بهش جواب دادم :
_ شرکت
_ وایستا با هم بریم منم دارم میرم شرکت
پشت چشمی براش نازک کردم
_ لازم نکرده من خودم میرم
_ باشه هر طور دوست داری …!
* * * *
داخل اتاق نشسته بودم و میخواستم کار هام رو انجام بدم اما مگه میشد یا سرگیجه داشتم یا حالت تهوع بهم دست میداد کلافه شده بودم با حالت زار به پرونده ها خیره شده بودم نمیشد کار کنم با گریه به سمت اتاق آریا رفتم و بدون در زدن داخل شدم آریا همراه بهادر نشسته بودند و داشتند روی یه نقشه کار میکردند با دیدن حالت من بهادر با نگرانی دست از کار کشید به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده بهار حالت خوبه !؟
با گریه نالیدم :
_ نه اصلا
اینبار صدای آریا اومد :
_ چیشده بهار کسی اذیتت کرده !؟
_ نه
و شدت گریه ام بیشتر شد که آریا اومد در اتاق رو بست و بهادر من رو به سمت مبل برد نشستم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن بهادر بدبخت هم که نمیدونست من چم شده فقط داشت نوازشم میکرد
آریا کلافه داد زد :
_ بسه
ساکت شدم به هق هق افتادم که چنگی داخل موهاش کشید :
_ نمیخوای بگی چیشده !؟
فین فین کردم
_ همش تقصیر بهادر
بهادر متعجب گفت :
_ تقصیر من !؟
_ آره تقصیر توئه ، تو باعث شدی من حامله بشم میخوام کار کنم اما نمیشه یا سرگیجه دارم یا حالت تهوع چرا من باید حامله بشم آخه چرا باید همچین حالی داشته باشم .

بهادر متعجب پرسید :
_ تو برای حامله شدنت داری گریه میکنی !؟
_ آره
برای چند دقیقه خشک شده داشت به من نگاه میکرد بعدش با تاسف سرش رو تکون داد که گریه ام شدت گرفت نمیدونم چرا انقدر حساس شده بودم اما این رو هم خیلی خوب میدونستم که چرا این شکلی شده بودم
_ بهار
نگاهم رو به آریا دوختم که با آرامش گفت :
_ گریه نکن تو ماه های اول این حالت ها عادی بعدش کم کم نرمال میشی ، تازه کار کردن رو هم باید تا اومدن بچه تعطیل کنی من بهت مرخصی میدم .
_ نمیخوام
_ نمیخوام نداریم برات مرخصی میگیریم ببین به چه حال و روز افتادی فکر کردی میتونی اینجا کار کنی مخصوصا با این حالت !؟
_ آره میتونم کار کنم چرا نتونم من کار کردن رو دوست دارم ، بعدش من …
آریا حرف من رو قطع کرد
_ بهار تو که دوست نداری اتفاقی برای بچه ات بیفته نه !؟
مات و مبهوت بهش خیره شدم خوب مشخص بود من دوست نداشتم هیچ اتفاق بدی برای بچه ام بیفته من دوستش داشتم پس چرا باید به همچین چیزی فکر کنم آخه
_ نه
_ پس باید برای یه مدت کار رو تعطیل کنی !
_ باشه
آریا و بهادر جفتشون با تعجب داشتند به من نگاه میکردند انگار باورشون نمیشد به این آسونی قبول کرده باشم ، اما سلامتی بچه ی داخل شکم من خیلی مهم بود برام ، بلند شدم که بهادر هم بلند شد و گفت :
_ کجا
با صدای گرفته ناشی از گریه گفتم :
_ وسایلم رو بردارم برم خونه خیلی خسته شدم .
بهادر سری تکون داد
_ باشه برو وسایلت رو بردار با هم میریم
_ نیازی نیست !
اخماش رو تو هم کشید که ترسیدم ازش و مظلوم گفتم :
_ باشه پس
بعدش به سمت اتاقم رفتم وسایلم رو برداشتم که بهادر اومد رفتیم پایین ، تموم مدت که بهادر داشت رانندگی میکرد من ساکت به بیرون خیره شده بودم نمیدونم چرا انقدر حساس و ترسو شده بودم !در مقابل حرف های بهادر هم خیلی زود کوتاه میومدم دیگه اصلا خودم رو نمیشناختم سرم رو تکیه دادم
_ بهار
_ بله
_ چیزی لازم نداری !؟
_ نه
دیگه هیچ حرفی زده نشد وقتی رسیدیم اون هم پیاده شد که پرسیدم :
_ تو کجا !؟
_ خونه تو
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دوباره بشم همون بهار عصبی تا جرئت نکنه همراه من بیاد
_ من مهمون نمیخوام بهادر الان هم وقت استراحت منه پس انقدر بهم فشار نیار برو

بیتفاوت راه افتاد و گفت :
_ من مهمون نیستم شوهرت هستم ، بعدش زود باش بیا تا کی میخوای اونجا وایستی !
از شدت حرص دندون قروچه ای کردم و چند تا فحش نثار جد و آبادش کردم این کارش حرص دادن من بود ، داخل خونه شدیم خودش رو پرت کرد روی مبل دست به سینه روبروش ایستادم که ابرویی بالا انداخت
_ کی میری خونه ات !؟
_ فردا صبح .
چشمهام گرد شد
_ یعنی چی !؟
بلند شد روبروم ایستاد
_امشب میخوام پیش زن خودم باشم .
_ دیوونه شدی تو چی داری میگی چه زنی !؟ پاشو برو خونه خودت بهادر من اصلا حوصله ی تو رو ندارم و …
دستش رو روی لبم گذاشت که ساکت شدم
_ زشته ، مگه میشه حوصله ی شوهرت رو نداشته باشی !؟
همون دستش که روی لبم بود رو گاز گرفتم محکم که صدای دادش بلند شد :
_ وحشی چیکار میکنی ؟
با لذت خندیدم
_ حقته تا تو باشی برای من حرف های گنده گنده نزنی ، واقعا رو مخی بهادر همش …
دستش رو بی هوا دورم کمرم انداخت و من رو به سمت خودش کشید خیره به چشمهام شد
_ دیشب که تو بغل من بودی از این حرفا نمیزدی ، چشمهات از شدت لذت بسته شده بود و داشتی با صدای بلند برای من آه و ناله میکردی حتی دوست داشتی بیشتر زیرم ….
_ بسه
ساکت شد که با عصبانیت بهش خیره شدم
_ تو خجالت نمیکشی همچین حرف های زشتی میزنی !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو تو حدقه چرخوند
_ کدوم حرف زشت اینکه دارم پیش زن خودم از رابطه ی پر از لذتی که دیشب داشتیم حرف میزنم شد زشت !؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم
_ بهادر
_ جان
_ همینجا بگیر بتمرگ دست از سر من بردار تو واقعا یه روانی هستی آخه چیشد من دوباره گیر تو افتادم .
چشمهاش خمار شد
_ یه توله کاشتم تو شکمت شدی مال من !
جیغی کشیدم و با حرص دستاش رو پس زدم ازش جدا شدم ، داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صداش از پشت سرم اومد :
_ انقدر حرص نخور شیرت خشک میشه بچه ام بی غذا میمونه .
این بهادر قصد داشت من رو قاتل بکنه ، با ناله روی تخت نشسته بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد :
_ بله
صدای آریا پیچید :
_ بهار رسیدی خونه ؟!
_ آره
_ حالت خوبه
_ نه
_ چیشده !؟
با حرص شروع کردم به غر زدن :
_ تازه میپرسی چیشده اون بهادر رو انداختی رو سر من بعد میپرسی چیشده ، اومده لنگر زده اینجا نمیره بیرون همش هم من رو حرص میده من یه زن حامله هستم نیاز به آرامش دارم اما این آرامش نمیزاره واسه من که ‌
آریا با خنده گفت :
_ باهاش راه بیا خوب
_ نمیشه بیا ببرش .
_ شوهرت من کجا بیام ببرمش !

نمیدونم درسا چی بهش گفت که آتیشی شد ، و فریاد کشید :
_ پتیاره جرئت داری خودت رو نشون بده یک پدری من از تو دربیارم تا عمر داری فراموش نکنی .
بعدش گوشیش رو محکم پرت کرد که خورد به دیوار و هزار تیکه شد ، پس اون زنیکه ج*ن*ده بهش زنگ زده بود ، که باعث شده بود حال و روزش بشه این البته حق داشت بهادر همیشه تو زندگیش ضربه خورده و الان من باید تسکین دردش میشدم نه نمک روی زخمش ، به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم :
_بهادر
به سمتم برگشت و با چشمهای قرمز شده اش به من خیره شد
_ حالت خوبه !؟
نیشخندی زد :
_ چیه خوشحال شدی از اینکه حال و روز من شده این آره ، چون بدبخت شدم
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ ببین بهادر ذهن تو همیشه بیماره ولی این دلیل نمیشه من جوابت رو ندم و سکوت کنم ، من چرا باید بخاطر بدبخت شدن تو خوشحال بشم چی به من میرسه آخه !؟
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد
_ بسه بهار برو اتاقت سر به سرم نزار .
رفت روی مبل نشست خودش و سرش رو میون دستاش گرفت مگه من میتونستم تنهاش بزارم نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و رفتم کنارش نشستم ، دستم رو روی شونه اش گذاشتم که سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد
_ درسا نباید برات مهم باشه !
ابرویی بالا انداخت دلم براش ضعف رفت مرد دوست داشتنی من ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ ببین درسا کاری که نباید رو انجام داده اگه دوستت داشت بهت خیانت نمیکرد همچین آدمای پستی هم اصلا ارزش ندارن براشون ناراحت بشیم ، بعدش بهادر تو الان در قبال من و بچه ات وظایفی داری درسته !؟
_ آره
لبخندی زدم :
_ منم الان زن تو هستم همونطور که تو شوهر منی و ازم میخوای به حرفات گوش بدم تو هم باید به حرفای من گوش بدی و به خواسته هام احترام بزاری باشه !؟
_ چه خواسته ای !؟
لبخند دندون نمایی بهش زدم :
_ اینکه با زن های سابقت هیچ تماسی نداشته باشی !
_ من با هیچکدومشون هیچ تماسی ندارم ، جز درسا که گاهی زنگ میزنه و اعصابم رو خورد میکنه زنیکه ی پتیاره فکر میکنه من عاشقش هستم …!
_ نیستی !؟
به چشمهاش خیره شد :
_ بنظرت من میتونم عاشق همچین آدمی بشم !؟
_ نه
خنده ای کرد که دوباره پرسیدم :
_ پس چرا باهاش ازدواج کردی وقتی هیچ عشق و علاقه ای درمیون نبود !؟
_ مجبور شدم
_ چرا مجبور شدی !؟
_ بخاطر یه سری مسائل که نمیتونم الان بهت چیزی بگم ، اما وقتش که بشه بهت میگم .
کنجکاو شده بودم چرا باهاش ازدواج کرده بود پس اگه هیچ عشقی در کار نبود یه جورایی خوشحال هم شده بودم از اینکه آریا نسبت به این زن هیچ علاقه ای نداشت !

🍁🍁🍁🍁🍁

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن