رمان عشق تعصب پارت 27 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۷

 

کنار طرلان نشسته بودم ، آریا و بهادر داشتند مثل مجرما به ما دوتا نگاه میکردند سرم و بلند کردم و کلافه گفتم :
_ چیه چرا اون شکلی نگاه میکنید !؟
آریا همونطور که خیره خیره داشت به ما نگاه میکرد گفت :
_ چجوری فهمیدید ما اونجا هستیم و اومدید !؟ بعدش خجالت نکشیدید شماها با این شکل و قیافه پر از آرایش که برای خودتون ساختید بین اون همه مرد اومدید !؟
خونسرد بهش خیره شدم که طرلان با حرص گفت :
_ من فهمیدم ، بعدش خوب کردیم اومدیم دیدیم شما داشتید چه غلطی میکردی چیه به خواسته ات نرسیدی حرص داری میخوری آره !؟
آریا چشمهاش گرد شد
_ چه خواسته ای !؟
طرلان عصبی خندید
_ ببین بهار میپرسه چه خواسته ای ! نشستی اونجا با اون دختر ها لاس میزدی نکنه شب میخواستی ببری ستاره ها رو نشونش بدی !؟
با شنیدن این حرف طرلان پقی زدم زیر خنده اشک از چشمهام جاری شد وقتی خنده ام تموم شد دیدم طرلان با حرص و عصبانیت داره به من نگاه میکنه دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم :
_ من معذرت میخوام شرمنده شما دوتا شدم ، ادامه بدید
بعدش سرم رو پایین انداختم که صدای خشن آریا بلند شد :
_ این چه وضع حرف زدن طرلان
_ چیه پس میخوای قربون صدقه ات برم مخصوصا با صحنه هایی که دیدم و همش جلوی چشمم هست .
آریا نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ من و بهادر برای کار رفته بودیم طرلان نه برای خوش گذرونی و اون چیزی که تو ذهن تو هست پس کی میخوای به این افکارت خاتمه بدی .
طرلان بلند شد و با گریه رو بهش گفت :
_ چرا این شکلی با من حرف میزنی هان !؟
آریا چشمهاش گرد شد
_ برای چی داری گریه میکنی طرلان مگه بهت چی گفتم !؟
طرلان با گریه ادامه داد :
_ دیگه چی میخواستی بگی هان رفتی به اون مهمونی و یه گله دختر دور خودت جمع کردی حالا از من عصبی هستی سر من داد و بیداد میکنی خیلی عوض شدی آریا .
آریا بدبخت کپ کرده بود ، طرلان با گریه گذاشت رفت سمت اتاقش که آریا گفت :
_ مگه چی گفتم
_ برو از دلش دربیار میدونی که چقدر روی تو حساسه و تحمل نداره کسی دور برت باشه .
آریا سرش رو تکون داد و رفت که بهادر اومد کنار من نشست
_ برای چی اینجا نشستی !؟
به سمتم برگشت و گفت :
_ چیه میترسی قلبت بلرزه !؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ خیلی توهم برت داشته ، من اصلا نسبت بهت احساسی ندارم که دست و دلم بخواد بلرزه .
بعدش با غیض ازش رو برگردوندم چقدر من داشتم دروغ میگفتم .

امروز اومده بودم شرکت و داشتم کارهام رو انجام میدادم که صدای در اتاق من اومد :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و یه زن میانسال که بهش میخورد چهل ساله باشه اومد داخل اتاق لبخندی بهش زدم :
_ سلام خوش اومدید با کی کار داشتید !؟
_ بهار
متعجب ابرویی بالا انداختم
_ خودم هستم
نیشخندی زد :
_ پس بهاری که باعث شده حال پسر من از این رو به اون رو بشه تویی
_ ببخشید متوجه منظور شما نمیشم !؟
_ من مادر بهادر هستم
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم پس این زن که روبروی من ایستاده بود مادر بهادر بود ، من هیچوقت این زن رو ندیده بودم همیشه فکر میکردم مادر بهادر یه زن خودخواه و از خودراضی باشه با کلی فیس و افاده اما این زن درست مثل بهادر بود خشک و سرد با جدیت
_ با من چیکار دارید !؟
اومد نشست بهم خیره شد و گفت :
_ شنیدم بهادر دوباره میخواد تو رو عقد کنه
پوزخندی زدم :
_ و حتما دلیلش رو هم میدونید
_ نه
متعجب پرسیدم :
_ پس برای چی اومدید اینجا !؟
_ اومدم باهات اتمام حجت کنم چون دوست ندارم برای بار سوم شاهد شکسته شدن پسرم باشم ، میدونی که پسر من بیمار بود بخاطر خیانت عشق اولش فوبیای خیانت داشت شده بود مثل یه بیمار روانی به عالم و آدم شک داشت چند بار ازدواج کرد تا مشکلش درست بشه اما نشد ، بعدش شنیدم عاشق یه کارمند معمولی شده که اون دختر بودی اما اون عشق داشت هم پسرم رو نابود میکرد هم تو رو اون خیلی بهت وابسته شده بود برای همین مجبورش کردم با دختر خاله اش نامزد کنه که خیلی زود اون نامزدی بهم خورد و با رویا ازدواج کرد بقیه ی ماجرا هارو که خودت میدونی .
_ آره نابود شدن زندگی من !
_ اما بهادر هم بعد تو نابود شد
_ اون اصلا عاشق من نبود که بخواد نابود بشه
_ داری تند حرف میزنی و این اشتباه توئه میفهمی !؟
_ نه
سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد
_ ببین من میخوام یه سئوال بپرسم و یه جواب درست میخوام میتونی بهم راستش رو بگی !؟
_ بله
_ تو بهادر رو دوست داری !؟
چشمهام رو بستم آره من بهادر رو دوست داشتم ، چشمهام رو باز کردم به مادرش خیره شدم و گفتم :
_ دوستش دارم .
لبخندی زد :
_ میخوام اینبار حال پسرم خوب بشه میخوام یه زندگی عالی داشته باشه و خوشبخت بشه اون حقش هست …
وسط حرفش پریدم :
_ شما میدونید دلیل ازدواج ما چیه !؟
_ بهادر عاشقته و …
_ نه
متعجب پرسید :
_ پس چی !؟
همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد چشمهاش داشت از حدقه میزد بیرون باورش نمیشد .

_ یعنی تو الان حامله ای !؟
_ آره
اشک تو چشمهاش حلقه زد سرش رو میون دستاش فشرد بعد گذشت چند دقیقه سرش رو بلند کرد و به سختی شروع کرد به حرف زدن
_ این میتونه یه فرصت دوباره برای جفتتون باشه عزیزم ، نمیگم بهادر کار خوبی انجام داده و حتما باید بخاطر اینکارش تنبیه بشه اما حالا که حامله هستی این بهترین فرصت هست برای درست کردن زندگی جفتتون .
_ یعنی باید دوباره باهاش خوب برخورد کنم جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و من عاشق پیشه اش هستم !؟
_ نه
_ پس منظور شما چیه !؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من میخوام شما دوتا دوباره کنار هم باشید و خوشبخت بشید این حق شما دوتاس اگه هنوز واقعا دوستش داری پس یه فرصت دوباره بهش بده دوباره عاشق بشید .
لبخندی بهش زدم مادر بهادر برعکس خودش خیلی زن مهربون و با درکی بود خوب که به حرف هاش فکر میکردم میدیدم حق با اون هست
_ خیلی با بهادر تفاوت دارید
خندید
_ از چه لحاظ !؟
_ همه چی رفتار شباهت اصلا بهش شبیه نیستید ، بهادر از هر فرصتی که گیرش میاد فقط میخواد من و عصبی کنه .
_ بخاطر دوست داشتن زیاد اما میدونی که اون خیلی مغروره
پوزخندی زدم :
_ کوه غروره چند ماه پیش به من اعتراف کرد دوستم داره و من منتظر بودم تا ثابت کنه اما خبر ازدواجش بهم رسید برای همین ما طلاق گرفتیم همیشه خودش باعث خرابی زندگیمون شد
با تاسف سرش رو تکون داد
_ بزرگترین اشتباهش ازدواج دوباره اش بود که باعث شد به این حال و روز بیفته خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه .
خواستم چیزی بگم که صدای باز شدن در اتاق اومد ، با دیدن بهادر اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ این چه وضع داخل اتاق اومدن نمیتونی در بزنی مگه دست نداری ، همینجوری سرت رو پایین انداختی اومدی داخل اتاق انگار کاروانسراست بله دیگه ….
_ بسه اه مخم و خوردی .
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_ با منی !؟
نیشخندی زد و گفت :
_ په نه پ با عمت هستم بله که با خودت هستم ، دهنت رو باز کردی و پشت سر هم داری غر میزنی فقط بلدی برینی تو اعصاب آدم
با حرص بهش خیره شدم و خواستم چیزی بگم که مامان بهادر بلند شد و گفت :
_ بسه
جفتمون ساکت شدیم که ادامه داد :
_ مثل سگ و گربه افتادید به جون هم
بهادر اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مامان اینجا چیکار داری !؟
مامانش چشم غره ای به سمتش رفت و گفت :
_ اومده بودم دیدن عروسم نکنه تو مشکلی داری با این موضوع که این شکلی اخمات تو همه !؟
_ نه

بعد رفتن مامان بهادر که فهمیده بودم اسمش شهره است به بهادر خیره شدم که اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مامان چی بهت گفت !؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ چیز خاصی نمیگفت فقط داشت میپرسید چیشده که دوباره تصمیم به ازدواج گرفتیم ، وقتی یکبار طلاق گرفتیم نگران پسرش بود
_ خوب تو چی بهش گفتی !؟
_ میخواستی چی بهش بگم ، گفتم عاشق شدیم برای همین دوباره میخوایم ازدواج کنیم .
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد که خندیدم
_ مادرت چقدر مهربون بود ، فکر میکردم یکی باشه مثل خودت شکاک که هی طعنه بزنه میخوای بخاطر پول پسرم باهاش ازدواج کنی و من نمیزارم از این قبیل کسشعرات .
_ مادر من تفکرات قدیمی رو نداره .
_ درسته
بلند شدم و وسایلم رو برداشتم و رو بهش گفتم :
_ باهام چیکار داشتی !؟
_ شنیدم مامانم اومده برای همین اومدم ، کجا داری میری !؟
_ باید جواب پس بدم !؟
خشک و سرد گفت :
_ آره
متعجب شدم چقدر زود رنگ عوض میکرد این بشر باید بهش یه جواب درست حسابی میدادم تا حد خودش رو بفهمه عوضی شکاک
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه من کجا دارم میرم بهادر پس نیازی نیست از من هیچ سئوالی بپرسی شنیدی !؟
_ نه
به سمتم اومد و بین میز من رو قفل کرد و گفت :
_ قراره زن من بشی پس باید بهم جواب پس بدی ، فکر نکن دو بار به روت خندیدم یا کاری باهات نداشتم میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی تو دو روز دیگه زن من میشی و هر کاری من میگم باید انجام بدی ، هر کجا که خواستی بری باید بهم جواب پس بدی شنیدی !؟
_ نه
نگاه وحشتناکی بهم انداخت که بدون ترس با جسارت به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ ببین چی دارم بهت میگم من درسته قراره باهات ازدواج کنم اما فقط یه اسم تو شناسنامه هست نه تو وظیفه ای در قبال من داری نه من در قبال تو تا به دنیا اومدن این بچه تحمل میکنم بعدش ازت طلاق میگیرم .
بعدش منتظر به بهادر خیره شدم تا ببینم چه جوابی میده که خندید و گفت :
_ باشه فعلا خوش باش .
بعد گفتن این حرف از اتاق رفت بیرون متعجب ابرویی بالا انداختم منظورش از این حرف چی بود آخه ، کلافه نفسم رو بیرون فرستادم من همیشه تو کار این میموندم ، این خونسردی هم که داشت باعث میشد ازش بترسم آخه چرا داشت این شکلی رفتار میکرد.
سرم رو محکم تکون دادم و از اتاق خارج شدم به سمت اتاق آریا رفتم تا قبل رفتن پرونده رو بهش بدم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، بهادر نشسته بود داخل اتاقش و قهوه میخورد نگاهم رو ازش گرفتم به آریا خیره شدم
_ پرونده هایی که گفته بودی رو برات آماده کردم فقط یه چند تا مونده که فردا آماده میشه ، الان هم اگه باهام کاری نداری من برم .
_ کجا !؟
نیم نگاهی به بهادر انداختم که جوری رفتار میکرد انگار اصلا حواسش به ما نیست و همین باعث میشد من حرص بخورم ، اصلا من چرا باید حرص بخورم
_ بیرون با دوستم قرار دارم .
_ کدوم دوستت !؟
چشمهام گرد شد
_ آریا
خندید و گفت :
_ باشه شب دیر نکن
_ باشه .

وقتی عاقد خطبه رو خوند قلبم داشت تیکه پاره میشد ، احساس تنهایی میکردم اشک تو چشمهام جمع شده بود مدام لبم رو میگزیدم تا مبادا اشکام روی گونه هام سرازیر بشه خیلی سخت بود ، همیشه آرزو داشتم با عشق ازدواج کنم با کسی که دوستم داره و دوستش دارم اما دفعه اول با کتک زن کسی که دوستش داشتم شدم و اون هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت اینبار هم با تجاوز و حامله شدن اجباری زنش شدم باز هم اون هیچ احساسی نسبت به من نداشت که دلخوش بشم
_ بهار
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم به عاقد خیره شدم و با صدای خش دار شده ناشی از بغض گفتم :
_ بله
وقتی بهادر هم بله داد رسما برای بار دوم زن و شوهر شده بودیم ، بهادر دستم رو گرفت که بشدت دستم رو از دستش کشیدم و باعث شد اخماش تو هم فرو بره اما اصلا برای من مهم نبود ، وقتی از محضر خونه خارج شدیم به سمت ماشین آریا رفتم و عقب نشستم بهادر هم چیزی نگفت آریا و طرلان اومدند نشستند من بغض کرده به بیرون خیره شده بودم و منتظر یه تلنگر بودم تا بشکنم آریا و طرلان هم چیزی نمیگفتند انگار میدونستند حال من اصلا خوب نیست .
نمیدونم چقدر گذشت که با ایستادن ماشین بی حال پرسیدم :
_ رسیدیم !؟
طرلان نگران به سمت من برگشت و گفت :
_ خوبی !؟
_ آره
آریا پیاده شد طرلان هم همینطور در ماشین رو باز کردم و خواستم پیاده بشم که سرگیجه بدی بهم دست داد نمیدونم چیشد که چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ….
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم گیج به اطراف خیره شدم این اتاق خیلی ناآشنا بود برای من نگاهی به لباس های عوض شده تو تنم انداختم خدایا اینجا کجا بود به سختی بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، سر و صدا هایی داشت از پایین میومد
این صدای گیسو خانوم مامان بهادر بود و همینطور صدای یه مرد غریبه هم داشت میومد ، وقتی رسیدم پایین کامل دید داشتم بهشون بهادر و یه دختر پسر همراه گیسو خانوم و یه مرد غریبه بودند
_ سلام
با شنیدن صدام همشون ساکت شدند و به سمتم برگشتند ، گیسو خانوم اول از همه به خودش اومد به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت :
_ خوبی عزیزم
_ ممنون
_ چرا سر پا ایستادی اصلا برات خوب نیست تو باید استراحت کنی دکتر گفت خیلی ضعیف شدی .
متعجب از شنیدن حرف هاش گفتم :
_ من خوبم گیسو خانوم .
_ اما …
_ مامان راحتش بزار
با شنیدن صدای بهادر گیسو خانوم از من فاصله گرفت که سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ من باید برم
اینبار اون مرد غریبه که فکر کنم بابای بهادر بود گفت :
_ کجا دخترم
_ خونه
بهادر عصبی گفت :
_ کدوم خونه !؟
پدرش با تحکم اسمش رو صدا زد :
_ بهادر
بهادر ساکت شد که پدرش به من خیره شد و گفت :
_ این وقت شب نمیشه دخترم اول باید همراه ما شامت رو بخوری و شب رو اینجا استراحت کنی بعدش فردا بهت اجازه میدم بری .
_ اما …
_ اعتراض نمیخوام
ساکت شدم چاره ای نداشتم ، نمیدونستم اینجا چیکار میکردم آخرین بار یادم میاد از محضر اومدیم و من همراه آریا و طرلان بودم پس اینجا چیکار میکردم آخه .

کنار خانواده ی بهادر بودم اون شب و اصلا اجازه ندادند من برگردم خونه برعکس خود بهادر خانواده خون گرمی داشت ، داخل اتاقش نشسته بودم و به در و دیوار داشتم نگاه میکردم که در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل اتاق
_ تو برای چی اومدی اینجا !؟
در اتاق رو بست و دست به سینه بهم خیره شد :
_ اومدم داخل اتاقم نکنه باید برای اومدن داخل اتاق خودم از تو اجازه میگرفتم !؟
اخمام رو تو هم کشیدم و با حرص بهش توپیدم :
_ امشب من قراره اینجا بخوابم پس تو نمیتونی بدون اجازه گرفتن وارد اتاقی که من هستم بشی ‌.
_ پس در این صورت وارد اتاق زنم شدم و هیچ مشکلی نیست .
خدایا این امشب قصد داشت من سکته کنم از دستش هر چیزی میگفتم یه جوابی داشت ، با حرص بلند شدم
_ پس خودت بمون تو اتاقت منم میرم یه جای دیگه میخوابم .
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت من و به سمت خودش کشید که پرت شدم تو بغلش به چشمهاق قرمز شده و تب دارش خیره شدم که با صدای خش دار شده اش گفت :
_ تو امشب همینجا میخوابی ، پس انقدر کولی بازی درنیار آروم بگیر ، من آدمی نیستم که بخوام با دیدن بدن کج و کولت تحریک بشم و بهت دست درازی کنم انقدر خودت رو دست بالا نگیر .
با دهن باز شده بهش خیره شده بودم که با دستش دهن من رو بست و گفت :
_ دهنت رو ببند مگس نره توش .
با شنیدن این حرفش تازه فهمیدم چی بهم گفت با عصبانیت بهش خیره شدم
_ هی حرف دهنت رو بفهم ، بدن خودت کج و کوله است نه من تو بار ها با من س*ک*س داشتی و خیلی هم راضی بودی همیشه باهام به اوج میرسیدی ، چیشده حالا بدن من شده اخ و پیف اره دیگه باید بشه وقتی اون همه زن رو تو س*ک*س تجربه کردی ، بهتره این و بدونی که همه ی پسرا آرزوی با من بودن رو داشتن من بهترین بدن …
_ خفه شو
با شنیدن صدای تقریبا بلندش ساکت شدم که با دیدن چشمهای ترسناکش از ترس گرخیدم ، با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد :
_ کدوم حرومی میتونه به زن من چشم داشته باشه خودم زنده زنده آتیشش میزنم ، بگو ببینم تو کاندا چه غلطی کردی تنها این همه سال هان که نشستی از تن و بدنت صحبت میکنی جواب بده تا یه بلایی سرت در نیاوردم با ترس نالیدم :
_ بهادر
_ جواب بده بهار چه غلطی میکردی اونجا هان که نشستی میگی پسرا چشمشون دنبال هیکل زن من بوده
نمیشد با غیرت این مرد بازی کرد مخصوصا بهادری که فوبیای خیانت داشت و مثل سگ پاچه میگرفت
_ من شوخی کردم بهادر من تو کاندا با هیچ پسری دوست نبودم من زن تو بودم چجوری میتونستم بهت خیانت کنم حتی فکر کردن به یه پسر دیگه برای من گناه بود چه برسه به اینکه هیکلم رو به نمایش بزارم ، من تموم این چند سال اونجا فقط کار کردم میفهمی بهادر …!
حالا تقریبا یکم آروم شده بود اما هنوز عصبی بود و این کاملا از چشمهاش مشخص بود نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که صداش بلند شد :
_ برو بخواب
نمیتونستم بخوابم مخصوصا اینکه بهادر حالش بود من به مامانش به قلبم قول داده بودم که بهش کمک کنم ، دستای لرزون شده ام رو بالا آوردم و دو طرف صورتش گذاشتم
_ بهادر من هیچوقت بهت خیانت نکردم و قصد چنین کاری رو ندارم حداقل تا موقعی که ….
ساکت شدم چی باید بهش میگفتم تا موقعی که عشقت رو از قلبم بندازم بیرون

🍁🍁🍁🍁🍁

4 دیدگاه

  1. من دوست داشتم کلا این رمانه درمورد رویا باشه چه بلایی سرش اومد اگه زبون رویا بود خیلی بهتر بود از رفتارای بهار و بهادر خسته شدم . مثلا این رمان فصل دومه رییس مغرور ن هست ولی هیچ ربطی به بهار نداشت چون اریا داشت دنبال خواهرش میگشت پس اگه این رمانه سرنوشت رویا بود خیلی بهتر بود تازه رمان قشنگیم میشد نه از شخص کس دیگه هیچ ربطی به رییس مغرور من نداشت.

  2. سلام چرا پارت جدید رو نمیزارین اقلا بگین چنروز یبار پارت جدید میزارین مام همون موقع منتظرباشیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن