رمان عشق تعصب پارت 26 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۶

 

_ تو از من میخوای اون بچه رو بدنیا بیارم که حاصل تجاوز پدرش به منه !؟
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید به سمتم اومد و گفت :
_ بهادر خیلی اشتباه کرد نباید همچین کاری میکرد اگه اون روز بهم گفته بودی مطمئن باش زنده اش نمیذاشتم ولی حالا که پای یه بچه بیگناه درمیون من با جفتتون مخالف هستم .
اشک تو چشمهام جمع شد چرا من رو درک نمیکرد من نمیتونستم اون بچه رو به دنیا بیارم ، با چشمهای پر از اشک بهش داشتم نگاه میکرد که شاید دلش به حال من بسوزه اما آریا ازم رو برگردوند و گفت :
_ حق نداری هیچ بلایی سر اون بچه بیاری شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من …
_ بهار من ازت نظر نخواستم بهت گفتم حق نداری بلایی سرش بیاری و تو هم باید بگی چشم .
بعد تموم شدن حرفش بدون زدن هیچ حرف دیگه ای رو به سمت طرلان کرد و گفت :
_ زود باش ما باید بریم ‌
طرلان به سمتم اومد بغلم کرد و آهسته در گوشم زمزمه کرد :
_ مواظب خودت باش .
بعد رفتن طرلان و آریا دوباره با بهادر تنها شدم همونجا روی راه پله نشستم که به سمتم اومد
_ با گریه کردن چیزی درست نمیشه !
_ خیلی آدم پست و رذلی هستی چجوری میتونی با من همچین کاری بکنی !؟
_ مقصر خودت نبودی نباید من رو عصبی میکردی و باعث میشدی من تحریک بشم تا اون بلا رو سرت دربیارم .
عصبی خندیدم
_ پس هر وقت عصبی شدی به همه تجاوز میکنی آره !؟
_ نه
_ اما خودت همین الان …
_ من این و نگفتم بهار بس بهتره تمومش کنی اون شب خودت باعث شدی
بعدش بلند شد و رو به من گفت :
_ بهتره هر چه زودتر به خودت بیای این به نفع خودت هست و هیچ سودی واسه ی من نداره .
چشمهام رو با حرص باز و بسته کردم لعنتی چرا داشت همچین چیزی میگفت فقط قصد داشت قلب شکسته من رو بیشتر بشکنه .
_ میخوام تنها باشم از خونه من برو بیرون
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ باشه
و در کمال تعجب بعد برداشتن کت و گوشیش گذاشت رفت هنوز هنگ بودم یعنی به همین راحتی گذاشت رفت عین دیوونه ها شروع کردم به گریه کردن پس چه توقعی داشتم که نره وایسته و بیشتر اصرار به موندن کنه من چرا از اون کوه غرور همچین توقعاتی داشتم .
همونجا نشسته بودم و داشتم گریه میکردم .
نمیدونم چند ساعت گذاشته بود و من همونجا داشتم همچنان اشک میریختم که صدای باز شدن در خونه اومد حتی نای اینکه سرم و بلند کنم نداشتم .
_ اشکات تموم نشد !؟
با شنیدن صدای بهادر انگار جون تازه ای گرفتم که سرم و بلند کردم و با گریه نالیدم :
_ ازت متنفرم بهادر
_ میدونم

به سختی بلند شدم و بی حال به سینه اش مشت کوبیدم و داد زدم :
_ چرا دوباره سر راه من قرار گرفتی چی از جون من میخوای هان چرا دست از سر من برنمیداری !؟
بدون توجه به حرف هایی که زده بودم به سمتم اومد و من رو محکم بغل کرد و بدون زدن هیچ حرفی داشت من رو آورم میکرد
_ چرا انقدر من رو اذیت میکنی .
_ هیس آروم باش
ازش جدا شدم و خواستم چیزی بگم که تو بغلش بی حال شدم و دیگه اصلا چیزی نفهمیدم .
با شنیدن صداهایی که داشت میومد هوشیار شدم اما چشمهام رو باز نکردم ، صدای عصبی آریا داشت میومد :
_ چند دقیقه تنهاتون گذاشتیم ببین به چه حال و روزی انداختیش .
بهادر عصبی گفت :
_ آریا تو …
_ بسه
با شنیدن صدای محکم طرلان هیچ صدایی ازشون نیومد که طرلان ادامه داد :
_ بهار بیهوش افتاده اون وقت شما دوتا مثل سگ و گربه افتادید به جون هم
_ همش تقصیر شوهرت .
_ ببین بهادر داری خودت شروع میکنی .
چشمهام رو باز کردم آهسته که نگاهم به طرلان افتاد با دیدن چشمهای باز شده من به سمتم اومد و گفت :
_ خوبی !؟
_ آره
آریا هم اومد کنارم نشست و گفت :
_ چیزی لازم نداری !؟
_ نه
خواستم تو جام نیم خیز بشم که طرلان نذاشت
_ تو باید استراحت کنی خیلی ضعیف شدی این شکلی هم به خودت هم بچه ات آسیب میزنه .
آه تلخی کشیدم که باعث شد آریا و طرلان نگاهی به هم بندازن ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ میشه با بهادر تنها صحبت کنم !؟
_ آره
بعدش آریا و طرلان از اتاق رفتند بیرون که روی تخت نشستم تک سرفه ای کردم و گفتم :
_ باشه من این بچه رو سقط نمیکنم ، باید من رو عقد کنی و بعد به دنیا اومدن این بچه طلاق میگیریم دوست ندارم با آدمی مثل تو زندگی کنم تو دو بار زندگی من رو تباه کردی برای بار سوم همچین اجازه ای بهت نمیدم .
بهادر در جواب حرف های من پوزخندی تحویلم داد
_ منم صدبار بهت گفتم عاشق چشم و ابروت نیستم که بخوام تو رو عقد کنم فقط بخاطر بچه ام چون نمیخوام بعدش بهش انگ حرومزاده بزنند .
_ مگه نیست !؟
چشمهام قرمز شد با خشم به سمتم اومد
_ ببین من درمورد بچه ام با هیچکس شوخی ندارم ، الان اگه باهات کاری ندارم فقط بخاطر بچه ای که تو شکمت هست وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم .

قرار بود آخر هفته یعنی سه روز دیگه عقد کنیم ، امروز اومده بودم شرکت چون تو خونه رسما داشتم روانی میشدم همش هم بهادر میومد یا تهدید میکرد یا زور میگفت پسره ی عوضی اصلا عوض نشده بود
_ بهار
با شنیدن صدای شاهین از افکارم خارج شدم برگشتم سمتش پشت سرم ایستاده بود ، لبخندی بهش زدم
_ تو اینجا چیکار میکنی !؟
_ اومدم دیدن آریا دارم برمیگردم آلمان
ناراحت بهش خیره شدم
_ چقدر زود
_ نگو دلت برای من تنگ میشه که اصلا باور نمیکنم !
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم :
_ دلم برات تنگ نمیشه اما کیس خوبی بود میتونستی حال تموم اون دخترایی که ازشون خوشم نمیاد رو جا بیاری
با شنیدن این حرف من به خنده افتاد
_ اوه اوه خیلی خطرناک شدی یعنی من شدم وسیله ی انتقام
_ یس
شروع کرد به خندیدن که صدای عصبی بهادر از پشت سرش اومد :
_ چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای عصبی بهادر شاهین ساکت شد و از سر راه کنار رفت حالا کامل داشتم میدیدمش خیلی عصبی شده بود و چشمهاش شده بود کاسه خون خدایا خودت من رو نجات بده قطعا این دیوونه بعد رفتن شاهین یه بلایی سر من درمیاورد
_ سلام بهادر چرا انقدر عصبی !؟
بهادر پرخاشگرانه جوابش رو داد :
_ علیک ، با زن من نشستی هر و کر میکنی توقع داری برات بشکن بزنم !؟
شاهین ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید :
_ زنت ! مگه تو بهار رو طلاق ندادی !؟
بهادر با خشم غرید :
_ بهار نه و بهار خانوم بعدش ما دوباره میخوایم ازدواج کنیم اونم سه روز دیگه درست همین هفته .
شاهین به سمت من برگشت و گفت :
_ درسته
قبل اینکه جواب بدم بهادر عصبی گفت :
_ دیگه داری من رو سگ میکنی مرتیکه زود باش از جلوی چشمهام گورت رو گم کن تا یه بلایی سرت درنیاوردم .
نفس عمیقی ‌کشیدم و قبل اینکه شاهین بخواد چیزی بگه و دعوایی شکل بگیره با التماس به شاهین چشم دوختم که فهمید سری به نشونه ی تاسف برای بهادر تکون داد و سپس به سمت من برگشت و گفت :
_ مواظب خودت باش بهار
لبخندی بهش زدم
_ تو هم همینطور
وقتی شاهین رفت بهادر تیز به سمت من برگشت و با لحن بدی گفت :
_ چرا داشتی با این مرتیکه صحبت میکردی هان !؟
چشمهام گرد شد
_ منظورت چیه !؟

_ حق نداری با هیچ مردی لاس بزنی .
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم اون الان چی گفت من داشتم با شاهین لاس میزدم اصلا مگه من چه رفتار بدی داشتم که لایق این رفتار باشم ، خیلی زود عصبی شدم و با خشم گفتم :
_ من با شاهین لاس نزدم داشتم باهاش خداحافظی میکردم چون داشت برمیگشت آلمان بعدش تو کی هستی که من باید بهت جواب پس بدم چیکار میکنم یا نه ، از من دور باش بهادر دوست ندارم همیشه باهات جنگ و دعوا داشته باشم .
بعدش رو برگردوندم و خواستم به سمت اتاق آریا برم که از پشت دستم رو گرفت ایستادم و با عصبانیت دستم رو از دستش کشیدم بیرون بهش خیره شدم و گفتم :
_ به من دست نزن
پوزخند عصبی زد
_ چرا دوست داری اون مرتیکه بهت دست بزنه مثل اینکه دستای اون رو بیشتر دوست داری .
از شنیدن حرف هاش چندشم شده بود ، بهادر دوباره شده بود بهادر شکاک و غیرتی چند سال پیش کسی که به عالم و آدم شک داشت معلوم نبود زنش باهاش چیکار کرده بود اما باز هم اینا به من ربطی نداشت اون حق نداشت همچین حرف های زشتی رو به من بزنه ، سری به نشونه ی تاسف براش تکون دادم
_ واقعا متاسفم برات حتی یه لحظه هم نمیتونم بیشتر اینجا وایستم و به توهم های پوچ و بی اساس تو گوش کنم .
بعدش به سمت اتاق رفتم و بدون در زدن داخل شدم که سرش رو بلند کرد با دیدن من متعجب گفت ؛
_ بهار چیشده حالت خوبه !؟
تا خواستم چیزی بگم در اتاق با صدای بدی باز شد و بهادر اومد داخل با عصبانیت رو به من فریاد کشید :
_ تو زن منی ناموس من …
وسط حرفش پریدم :
_ انقدر زن زن نکن من نه زن تو هستم نه ناموس تو بعدش اصلا من باهات ازدواج نمیکنم تو یه آدم روانی هستی که اصلا تعادل نداری و مشخص نیست میخوای چه غلطی بکنی .
خواست چیزی بگه که صدای فریاد آریا بلند شد :
_ بسه
جفتمون ساکت شدیم به سمتش برگشتیم که بلند شد اومد اول در اتاق رو بست بعد رو به ما دو تا کرد و گفت :
_ چیشده چرا مثل سگ و گربه افتادید به جون هم !؟
_ میخواستی چی بشه آریا من داشتم با شاهین خداحافظی میکردم این روانی اومد هر چی از دهنش در اومد بار من کرد
آریا به سمت بهادر برگشت و گفت :
_ درسته !؟
بهادر با خشم گفت :
_ داشت با اون مرتیکه هیز لاس میزد
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ ببین بهادر این شکلی نمیشه باید این حساسیتی که داری رو کنم کنی ، قرار نیست بهار بهت خیانت کنه بعدش وقتی با هر کسی صحبت کرد قرار نیست بهت خیانت کنه .
بهادر خش دار گفت :
_ معذرت میخوام
و در مقابل چشمهای گرد شده من گذاشت رفت .

_ این واقعا بهادر بود که معذرت خواهی کرد و رفت چش شده !؟
آریا سری برام تکون داد و گفت :
_ چی میشه تو یکم باهاش راه بیای این همون بهادر سابق نیست نیاز به درمان داره دوباره حالش بد شده
_ خوب اینا به من چه ربطی داره بعد از بلایی که سرم اورد حالا باید بهش کمک کنم که چی بشه !؟
_ دوستش نداری یعنی !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم کمی فکر کردم من دوستش داشتم یعنی !؟ به خودم که نمیتونستم دروغ بگم من واقعا بهادر رو دوست داشتم اما این وسط یه مشکلی وجود داشت که باعث میشد نسبت بهش سرد بشم اون هم این بود که هر وقت رفتار گذشته یادم میفتاد ارش سرد میشدم مخصوصا با تجاوز دوباره اش
_ ندارم
_ پس که اینطور
_ آریا سعی داری چی رو ثابت کنی با این حرف هات میگم دوستش ندارم یعنی واقعا دوستش ندارم اون زندگی من و نابود کرد .
آریا بیتفاوت گفت :
_ باشه پس تو نمیتونی بهش کمک کنی از اونجایی که بهادر دوست منه و میدونم یه اشتباه هایی داشته اما قلبش واقعا پاک هم تو رو قبلا نجات داد از دست پدرت هم خواهر من و از دست یه سری کثافط برای همین بهش کمک میکنم یه دختری هست خیلی مهربون و خانوم از دوستای طرلان بی شک میتونه بهترین گزینه باشه تازه خودش هم عاشق بهادر هست انقدر صبور هست و …
با حسادت گفتم :
_ وقتی بچه اش تو شکم منه من و میخواد عقد کنه چه معنی داره تو براش دختر پیدا کنی ، خجالت نمیکشی جلوی من داری از این حرف ها میزنی !؟
آریا خونسرد بهم خیره شد و گفت :
_ چرا باید خجالت بکشم اخه تو گفتی نمیتونی بهش کمک کنی منم کیس مورد نظرم پیدا کردم برم به طرلان زنگ بزنم همین امروز باهاش صحبت کنه .
به سمت تلفنش رفت و مشغول گرفتن شماره شد چشمهام گرد شده بود یعنی واقعا داشت همچین کاری میکرد عجب آدمی بود آخه
_ وایستا ببینم
با شنیدن صدام سرش و بلند کرد که سریع گفتم :
_ قطع کن گوشی رو زود باش
وقتی قطع کرد بهم خیره شد
_ چیشد !؟
با من من گفتم :
_ باشه من خودم بهش کمک میکنم چون حوصله ی یه دردسر جدید رو ندارم و …
_ دوستش داری نمیتونی تحمل کنی یکی دیگه کنارش باشه پس چرا انقدر خودت رو میزنی به اون راه !؟
با شنیدن این حرفش کلافه گفتم :
_ آریا
دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد
_ باشه چیزی نمیگم حالا بیا بشین
رفتم روی مبل نشستم و نفسم رو اه مانند بیرون فرستادم
_ از رویا چخبر !؟
_ خوبه زندگیش بهتر شده آرسین سر عقل اومده از وقتی به رویا محل نداد زندگی همشون بهتر شد ، رویا رفته مشغول کاراش شده و دیگه سعی میکنه به آرسین نزدیک نشه چون غرورش خورد شده البته خوب شد یجورایی باعث شد به خودش بیاد .

با حرف هایی که آریا بهم زده بودم فکرم مشغول شده بود ، یعنی بهادر دوباره برگشته بود به حالت چند سال قبل اون یه بیماری داشت به عالم و ادم شک داشت همش فکر میکرد قراره بهش خیانت بشه پس با وجود همسرش که بهش خیانت کرد دوباره برگشت به همون حالت ، من نمیتونستم بی رحم و سنگدل باشم و بیتفاوت از کنار این ماجرا رد بشم ، با شنیدن صدای زنگ خونه بی حال بلند شدم در رو باز کردم با دیدن طرلان لبخندی زدم و هم متعجب شدم از اینکه اومده
_ چیشده !؟
_ زود باش حاضر شو باید بریم
متعجب بهش خیره شدم
_ کجا
با حرص به من نگاه کرد
_ ببین وقتی آریا داشت صحبت میکرد با تلفن شنیدم گویا امشب یه مهمونی مجردی میخواستند با بهادر برن خوش گذرونی
با اینکه حس بدی بهم دست داده بود اما به جاش خونسرد با حفظ ظاهر گفتم :
_ خوب به من چه ربطی داره هر غلطی دوست داشت بکنه مرتیکه ی عوضی
_ یعنی برات مهم نیست امشب کنار دخترای …
با داد حرفش رو قطع کردم
_ گوه خورده خودم پاره اش میکنم ‌
_ پس چرا قیافه میگیری که برات مهم نیست زود باش حاضر شو باید بریم منم باید حساب آریا رو برسم ببین چقدر به خودش رسیده امروز کثافط .
بعد اینکه آماده شدیم به همون آدرسی که طرلان گفت همراه هم رفتیم .
* * * * *
با دیدن دختر پسر هایی که مست و پاتیل داشتند بین هم وول میخوردند اخمام تو هم کشیده شد و با حرص گفتم :
_ ببین کجا اومدند یعنی من ببینم بهادر با یکی از اینا باشه دنیا رو روی سرش خراب میکنم بعدش تیکه پاره اش میکنم گوشتش رو میدم سگا بخورن .
نگاهم به طرلان افتاد که با دهن باز داشت به یه جایی نگاه میکرد متعجب پرسیدم :
_ داری به چی نگاه میکنی این شکلی ماتت برده آخه !؟
به سمت جلو اشاره کرد که با دیدن صحنه روبروم چشمهام گرد شد خدایا چی داشتم میدیدم آریا و بهادر نشسته بودند چند تا دختر هم دورشون بودند
_ میکشمت آریا
طرلان بعد گفتن این حرف به سمت اریا رفت که دستش رو گرفتم و گفتم :
_ وایستا ببینم من یه نقشه ی بهتر دارم برای آتیش زدن این دوتا
متعجب گفت :
_ چی !؟
_ همون کاری که اینا کردند ما هم میکنیم .

طرلان چشمهاش گرد شد
_ چی میگی ما هم بریم با یکی از این پسر ها ، نه اصلا نمیشه بهار من نمیتونم حتی به شوخی همچین کاری بکنم
چشم غره ای بهش رفتم
_ کی گفت بریم لاس بزنیم فقط میریم یه گوشه که تو دید اینا باشه میشینیم پسرا خودشون میان و نیازی نیست ما کاری کنیم یا لاس بزنیم اینا خودشون عصبی میشن میان شنیدی حالا چی گفتم !؟
_ آره
_ پس بریم
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و همراه من اومد رفتیم یه گوشه که داخل دید باشه نشستیم ، هنوز چند دقیقه بیشتر طول نکشید که سه تا پسر قد بلند و خوشگل اومدند سمت ما چشمکی به طرلان زدم که لب گزید
_ سلام خانوما افتخار آشنایی میدید !
_ نه
با شنیدن صدای سرد و عصبی آریا لبخند روی لبهام عمیق تر شد وقتی اونا هم رفتند آریا و بهادر اومدند روبروی ما که نشسته بودیم ایستادند ، آریا با خشم غرید :
_ اینجا چه غلطی میکنید !؟
قبل اینکه من جوابی بهش بدم طرلان جوابش رو با خونسردی داد :
_ همون غلطی که تو میکنی !
چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ طرلان
طرلان بلند شد و با غیض گفت :
_ اومدی تو این مهمونی لعنتی نشستی با هزار تا دختر لاس میزنی اون وقت از من میپرسی اومدی چیکار !؟ اومدم مچ تو رو بگیرم و حالت رو جا بیارم فکر کردی میزارم بهم خیانت کنی !؟
_ خیانت
چشم غره ای به آریا رفت و با حرص بیشتری ادامه داد :
_ پس این کاری که انجام دادی اگه اسمش خیانت نیست چیه !؟
آریا چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و کلافه دستش طرلان رو گرفت و همراه خودش کشید ، وقتی اونا رفتند بهادر به من خیره شد و گفت ؛
_ میشنوم
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چی رو میشنوی !؟
_ اینجا چیکار میکنی !؟
پوزخندی تحویلش دادم
_ نکنه فکر کردی منم اومدم حساب تو رو برسم یا حسودیم شده !؟ نه جونم من فقط اومده بودم همراه طرلان تا تنها نباشه بعدش یه آب و هوایی عوض کنم
دستاش مشت شد
_ زود باش پاشو
_ چرا هنوز زوده که تازه پارتی شروع شده من امشب میخوام اینجا کلی بهم خوش بگذره
بهادر خم شد دستم رو گرفت و گفت :
_ زود باش توله سگ تا همینجا یه بلایی سرت درنیاوردم من و سگ نکن که همین الان هم به اندازه کافی عصبی هستم .
بلند شدم و همراهش حرکت کردم همینقدر که اعصابش رو خورد کرده بودم برای من کافی بود .

🍁🍁🍁🍁🍁

5 دیدگاه

  1. آدمین لطفا یه سایت جدید و خوب بسازین و پارتا تونوو سریع بزارین توش خسته شدم نزدیک دوماهه هی دارم سایت به سایت چک میکنم فقط به خاطر این رمانه:(

  2. بهادر چقدر بیشعور من به جای دختره بودم میگفتم برو گمشو🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄
    ولی خیلی ناز💗💗💗💗
    پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
    بعدیییییییییییییبیییییییییی
    کییییییییییییییییییییییییییی
    میزارییییییییییببیببیببییییی😅

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن