رمان عشق تعصب پارت 25 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۵

 

خسته لب زدم :
_دیشب اصلا حال درست حسابی نداشتم برای همین رفتم خونه دوستم من …
_ بسه
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم ، پوزخندی زد و عصبی گفت :
_ بچه گیر آوردی فکر کردی من این مزخرفاتی که داری میگی رو باور میکنم میدونم دیشب خونه دوستت نبودی مخصوصا با این حال و روزی که داری پس زود باش حرف بزن دیشب کجا بودی .
_ من …
چشمهام سیاهی رفت و دیگه اصلا چیزی نفهمیدم …
با شنیدن صدایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم طرلان و آریا بودند ، طرلان نگاهش به من افتاد حرف تو دهنش ماسید به سمتم اومد و با نگرانی پرسید :
_ حالت خوبه طرلان !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ آره .
نگاهم به آریا افتاد که همچنان با اخم داشت بهم نگاه میکرد میدونستم حرف من و باور نداره میخواست از اتاق بره بیرون که اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و خیلی سرد گفت :
_ بله !؟
_ من حالم خوبه نگران نباش
_ تو اگه من رو داداش خودت میدونستی بهم میگفتی دیشب کجا بودی چه اتفاقی افتاده .
_ دیشب بهادر رو دیدم .
با شنیدن این حرف من با صدای تقریبا بلندی داد زد :
_ چی
_ بخاطر دیدن اون و حرف هاش حالم بد شد تموم مدت تو خیابون بودم .
لب گزیدم از دروغی که گفته بودم حالم داشت از خودم بهم میخورد از طرفی هم جرئت این رو نداشتم که واقعیت رو بهش بگم چون میدونستم بعدش اتفاق خوبی نمیفته .
_ من حساب اون مرتیکه رو میرسم کثافط !
با شنیدن این حرفش روی تخت نیم خیز شدم و اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد که با آرامش و خونسردی گفتم :
_ نباید هیچ کار اشتباهی انجام بدی شنیدی !؟
_ نه
بعدش با خشم ادامه داد :
_ اون مرتیکه بهش گفته بودم حق نداره به خواهر من نزدیک بشه اما هی هر سری اخطار من رو جدی نگرفت و باعث شد بیشتر از قبل عصبی بشم اینبار کوتاه نمیام .

_ حالا که چیزی نشده انقدر عصبی شدی آریا .
_ چیزی نشده یه نگاه به حال و روزت بنداز دکتر گفت بخاطر فشار عصبیه این حال و روزت من چجوری میتونم بیخیال اون مرتیکه بشم بهش هشدار داده بودم بهت نزدیک بشه اما اون …
_ آریا
با شنیدن صدای بلند من ساکت شد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ بله
_ من دوست ندارم بری با بهادر دعوا راه بندازی هر چی بود تموم شد لطفا به حرف من گوش بده باشه !؟
با عصبانیت دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ باشه
طرلان برای عوض شدن بحث گفت :
_ راستی آریا برو برای شام یه چیزی از بیرون بخر من خیلی گرسنه ام .
_ باشه
با رفتن آریا طرلان اومد کنارم نشست و گفت :
_ خوب میشنوم
_ چی رو !؟
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت :
_ توقع نداری حرف هایی که زدی رو باور کنم ، من از چشمهات که داشتی میدزدی فهمیدم داری دروغ میگی زود باش تعریف کن .
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرف هام تموم شد ، صدای ناراحت و عصبی طرلان بلند شد :
_ اون کثافط به چه حقی بهت دست درازی کرد اون …
_ طرلان
با شنیدن صدای من ساکت شد ، اشک تو چشمهاش جمع شد
_ چرا به آریا چیزی نگفتی باید حسابش رو میرسید و تاوان این کارش رو پس میداد .
_ نمیخواستم هیچ چیزی بفهمه تموم شد طرلان من فراموش میکنم من ..
_ داری دروغ میگی تو اصلا فراموش نمیکنی هر روز شاهد این هستم که بخاطر طلاق چقدر شکسته شدی و الان دوباره یه اتفاق بد افتاده که تو …
وسط حرفش پریدم :
_ نگران من نباش طرلان .
_ بسه بهار تا الان همش حرف خودت رو زدی من نمیزارم اون بهادر عوضی از کاری که کرده کیف کنه به …
_ تو نباید به آریا چیزی بگی دوست نداری که اتفاق بدی براش بیفته !؟
_ نه .
_ پس بهم قول بده این مثل یه راز بین خودمون میمونه ، پشیمونم نکن از اینکه بهت گفتم .
وقتی بهش قول دادم لبخندی کنج لبهاش نشست که باعث شد خوشحال بشم باهاش صحبت کردم و وقتی آروم شد از اون بحث خارج شدیم دوست نداشتم به دیشب فکر کنم و حال روحی بدی که داشتم خراب تر از این بشه .
* * * * *
سه هفته گذشته بود از اون شب سعی میکردم مثل همیشه تظاهر به خوشحالی کنم تا هیچکس از حال درون من با خبر نشه ، اما واقعیتش سخت بود خیلی زیاد

با احساس حالت تهوع به سمت سرویس بهداشتی دویدم انقدر عق زدم که احساس کردم هیچ جونی دیگه تنم نمونده چشمهام داشت سیاهی میرفت ، از سرویس خارج شدم دستم رو به دیوار گرفتم و داشتم به سمت اتاقم میرفتم که بی هوا در اتاق آریا باز شد و بهادر ازش خارج شد صدای عصبی آریا پیچید تو شرکت
_ دیگه اطراف خواهرم ….
چشمهام سیاهی رفت و پخش زمین شدم و دیگه هیچکدوم از حرف های آریا رو نشنیدم .
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم با ناله چشمهام رو باز کردم اولین کسی رو که دیدم به سمتم اومد آریا بود
_ بهار خوبی !؟
به سختی لب باز کردم
_ من اینجا چیکار میکنم !؟
_ یادت نیست حالت بد شده بود برای همین ما تو رو آوردیم اینجا
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_ نه سرم خیلی درد میکنه
خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و دکتر اومد داخل نگاهی به من که چشمهام باز شده بود انداخت لبخند مهربونی زد و گفت :
_ حالت خوبه عزیزم !؟
لبخندی رو بهش زدم و گفتم :
_ فقط احساس میکنم سرم سنگین شده .
_ خوب این عادی
آریا متعجب پرسید :
_ چرا عادی !؟
_ تبریک میگم خانومتون حامله اس تقریبا کمتر از یکماه
چشمهام گرد شد برای یه لحظه احساس کردم نمیتونم نفس بکشم خشک شده بهش خیره شده بودم ، صدای عصبی آریا بلند شد :
_ این غیر ممکن
_ نه جواب آزمایش ها همین رو میگه .
قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید
صدای بهادر بلند شد :
_ اون حامله اس !
با شنیدن صداش تازه متوجهش شدم بهش نگاه کردم که آریا عصبی به سمتش حمله ور شد و گفت :
_ با خواهرم چیکار کردی حرومزاده .
قطره اشکی روی گونم چکید با درد چشمهام رو بستم ، صدای اون دکتر بلند شد :
_ آروم باشید اینجا بیمارستان
آریا با عصبانیت بهش خیره شد و گفت :
_ زنده ات نمیزارم کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی شنیدی تو ….
_ بسه
با شنیدن صدای بهادر ببشتر عصبی شد خواست باهاش دست به یقه بشه که اسمش رو صدا زدم :
_ آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ بسه تمومش کن ، میخوام تنها باشم جفتتون برید بیرون
بهادر نگاه سنگینی بهم انداخت و رفت بیرون آریا هم پشت سرش رفت دکتر با گفتن مراقب خودت باش از اتاق خارج شد ، بغضم ترکید و با صدای بلندی داشتم گریه میکردم حالا من باید با بچه ی تو شکمم چیکار میکردم .

اومده بودم خونه خودم دوست نداشتم هیچکس رو ببینم آریا وقتی دید حال من خیلی زیاد خراب و نیاز دارم تنها باشم سکوت کرد و فقط گفت اگه به چیزی نیاز داشتم باهاش تماس بگیرم ، یه گوشه نشسته بودم روی تخت و داشتم اشک میریختم که صدای محکم در خونه اومد اول نمیخواستم برم اما وقتی صدای در زدن خیلی زیاد شد بلند شدم رفتم پایین و در رو باز کردم که با دیدن بهادر چشمهام گرد شد اون اینجا چیکار داشت
_ تو اینجا چیکار میکنی !؟
من رو هل داد داخل و در رو بست که باعث شد از اون حالت شکه و متعجب خارج بشم با عصبانیت داد زدم :
_ چرا در رو بستی ، عوضی تو خونه من چیکار میکنی هان زود باش گمشو بیرون نمیخوام آدمی مثل تو داخل خونه من باشه فهمیدی گمشوووو !
اما اون ایستاده بود و خیلی سرد داشت به من نگاه میکرد چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم
که صداش بلند شد :
_ اون بچه …
چشمهام رو سریع باز کردم و وسط حرفش پریدم :
_ سقط میکنم !
چشمهاش قرمز شد و رگ گردنش برآمده ، چشمهام به دستای مشت شده اش افتاد به سمتم اومد با خشونت شونه هام رو تو دستش گرفت و با خشم غرید :
_ بلایی سر بچه ی من بیاد کاری میکنم باهات تا عمر داری فراموش نکنی شنیدی !؟
_ نه
بعدش دوباره با عصبانیت مثل خودش ادامه دادم :
_ یه حرومزاده رو به دنیا بیارم که چی بشه ، بچه ای که حاصل تجاوز پدرش به مادرش کسی که فقط …
ساکت شدم بغض نداشت بیشتر از این ادامه بدم
_ عقدت میکنم .
چشمهام گرد شد قبل اینکه بخوام اعتراضی کنم خودش گفت :
_ اون بچه ی منه و باید به دنیا بیاد هیچکس حق نداره درموردش هیچ تصمیمی بگیره ، اگه بخوای دست به کاری که نباید بزنی خیلی برات گرون تموم میشه .
بعد تموم شدن حرف هاش با صدای بلندی شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد ساکت به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ تو واقعا فکر کردی من باهات ازدواج میکنم !؟
ساکت بود اینبار نگاهش خنثی بود خالی از هر حسی پوزخندی تحویلش دادم و با عصبانیت به چشمهاش زل زدم و ادامه دادم :
_ من حاضر نیستم دوباره زندگی خودم رو خراب کنم و با یه آدم دیوونه ای مثل تو ازدواج کنم من این بچه ناخواسته که بخاطر تجاوز تو رو نمیخوام سقطش میکنم هر کاری دوست داری باهام‌ کن تو که روح من رو کشتی ، اینبار هم جسم من رو بکش و خودت رو راحت کن .
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ دیگه داری زیاد حرف میزنی
_ بهادر
با شنیدن صدای بی حال من نگران شد
_ چیشد بهار حالت خوبه !؟
چشمهام داشت سیاهی میرفت ، با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم :
_ تو …
نمیدونم چیشد بعدش دیگه اصلا چیزی نفهمیدم .

با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم ، داخل اتاق بودم من اینجا چیکار میکردم یکم فکر کردم که همه چیز یادم اومد آه تلخی کشیدم
_ چرا داری آه میکشی !؟
با شنیدن صدای بهادر به سمتش برگشتم و گفتم :
_ تو که هنوز اینجایی !
پوزخندی زد :
_ با اون حال و روزی که داشتی توقع داشتی تنهات بزارم ، مثلا بچه ی من تو شکمت هست .
بیا باز شروع کرده بود بچه بچه اصلا این بچه بره به درک بهم تجاوز کرده بود یه بچه کاشته بود تو شکم من و حالا اومده بود با پرویی تمام داشت یه مشت اراجیف میگفت
_ برو بیرون
_ تا وقتی حالت خوب نشده من جایی نمیرم .
با شنیدن این حرفش کلافه سرجام نشستم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببین حال من خوبه حالا پاشو برو دوست ندارم همش تو رو ببینم من ازت تنفر دارم چندشم میشه نمیفهمی !؟
_ فکر کردی من عاشق چشم و ابروت هستم !؟
چشمهام گرد شد چقدر وقیح بود
_ من نیازی به عشق و دوست داشتن تو ندارم پس گمشو بیرون از خونه من .
_ خیلی داری خونه ی خودت رو به رخ میکشی مواظب باش از دستت نپره چون من یه برنامه هایی واست دارم خوشگلم .
با شنیدن این حرفش لرزون نفسم رو بیرون فرستادم کاش میشد به یه شکلی حسابش رو برسم مرتیکه پفیوز بعد کاری که باهام انجام داده به جای اینکه شرمنده باشه لحنش پشیمون باشه داشت من رو تهدید میکرد .
خواستم چیزی بگم که صدای زنگ خونه اومد لبخندی روی لبهام نشست میدونستم آریا اومده همراه طرلان و الان حساب این عوضی رو میرسید
بهادر نگاهی به لب های خندون من انداخت و رفت تا در رو باز کنه ، هر لحظه منتظر صدای داد و بیداد بودم اما هیچ صدایی نشنیدم چشمهام گرد شد یعنی آریا نبود ! بلند شدم به سختی و به سمت پایین رفتم که با دیدن افراد روبروم چشمهام گرد شد .
آریا و طرلان بودند اما خیلی صمیمی گرم صحبت با بهادر بودند
_ اینجا چخبره !؟
با شنیدن صدای من همشون به سمتم برگشتند
طرلان با نگرانی به سمتم اومد و پرسید :
_ حالت خوبه !؟
_ نه
_ چیشده جاییت درد میکنه چیزی شده میخوای بریم دکتر نکنه برای بچه اتفاقی افتاده …
وسط حرفش پریدم :
_ اون بچه باید سقط بشه طرلان نیازی نیست بخاطرش نگران بشی .
طرلان ساکت شد با چشمهای گرد شده به من خیره شد کم کم اخماش تو هم رفت و خشم گفت :
_ چی !؟
میخواستم جوابش رو بدم که آریا با عصبانیت گفت :
_ بهار دیوونه شدی هیچ معلوم هست چی داری میگی میخوای اون بچه رو سقط کنی چجوری دلت میاد !؟
اشک تو چشمهام جمع شد چرا همشون داشتند از بهادر طرفداری میکردند چرا هیچکس حال من رو درک نمیکرد

🍁🍁🍁🍁🍁

8 دیدگاه

    1. انگاری با پلیس هم آشنایی نداره ،خیلی راحته باهاش کنار میاد …
      رمانش بشدت چرت و پرت شده ،کلا شخصیتاش گنگن
      اصلا معلوم نیس عیسی این یا موسی ای مخصوصا شخصیت بهادر

  1. پارت جدیدو کی میذارین؟؟فک کنم ۵ روز شد.
    قابل توجه نویسنده محترم فک نکن حالیمون نیس چن وقته حجم متن هر پارتو کم کردی ……

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن