رمان عشق تعصب پارت 24 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۴

 

_ چرا باید بیشتر مراقب خودم باشم من خیلی وقته رابطه ای با بهادر ندارم حتی هیچ ارتباطی هم باهاش نداشتم .
آریا دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت :
_ باز هم تو مراقب خودت باش بهار هر موقع هم مشکلی پیش اومد برات باهام در تماس باش من نمیخوام هیچ آسیبی بهت برسه تو برای من مثل یه خواهر هستی !
لبخندی بهش زدم
_ ممنون آریا تو خیلی به من فکر میکنی ‌.
فقط سرش رو تکون داد بعد یه سری صحبت کردن درمورد کار های شرکت از اتاقش خارج شدم داشتم به سمت اتاق خودم میرفتم که صدای پر از عشوه نگین یکی از دختر های هرزه شرکت که با همه میلاسید اومد :
_ خجالت نمیکشه با رئیس متاهل رابطه داره .
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد داشت درمورد کی صحبت میکرد
_ وای اصلا بهش نمیاد اینارو نگو زشته اصلا همچین چیزی امکان نداره بهار دختر خوبیه .
صدای پوزخندش اومد و بعدش صدای نفرت انگیزش
_ دیوونه ای کجا دختر خوبیه با همه رابطه داره اون !
با شنیدن حرف هاش از سرم دود میزد بیرون کثافط فکر کرده همه مثل خودش هستند یه هرزه ، عصبی به سمتش رفتم و فریاد کشیدم :
_ تو چی داری زر زر میکنی هان !؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و با وقاحت گفت :
_ چیه خجالت کشیدی از این که همه واقعیت رو درموردت فهمیدند از اینکه چه آدم پست و هرزه ای هستی !؟
نفس عمیقی کشیدم
_ ببین دخترجون من مثل تو نیستم با رئیس ام رابطه داشته باشم همه میدونند آریا داداش و دوست منه درضمن من حتی با همسرش طرلان هم دوست هستم دلیلی نداره بخوام به دوستم خیانت کنم اما تو باید تاوان این چرندیاتی که گفتی رو پس بدی .
خواست چیزی بگه که در اتاق آریا باز شد و اومد بیرون نگاهی به من و نگین انداخت اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چیشده !؟
نگاهی به نگین ترسیده انداختم لبخند بدجنسی زدم و شروع کردم به تعریف کردن هر لحظه که میگذشت اخماش بیشتر تو هم میرفت بعد تموم شدن حرف هام چنان نگاهی به نگین انداخت که من جای اون حس کردم از ترس خودم رو خیس کردم ، نگین با صدای لرزون شده گفت :
_ داره دروغ میگه من ….
_ خفه شو !
ساکت شد که آریا با عصبانیت ادامه داد :
_ تو فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه بدی درمورد بهار همچین صحبت هایی بکنی فکر کردی نمیدونم به تموم کارمند های مرد این شرکت هر نوبت سرویس میدی و دنبال یه کیس پولدار هستی برای تور کردن چون دیدی من بهت محل سگ نمیدم شروع کردی به وراجی کردن آره !؟
_ نه من …
آریا پوزخند عصبی زد و شمرده شمرده گفت :
_ همین الان گورت رو از شرکت من گم میکنی و دیگه اصلا نمیخوام این اطراف ببینمت وگرنه یه بلایی سرت درمیارم که تا عمر داری فراموش نکنی من و میشناسی دیگه درسته میدونی چه کار هایی از دستم برمیاد .

کنار خیابون ایستاده بودم ساعت یازده شب بود و خیابون خلوت حتی پرنده هم پر نمیزد عجب غلطی کردم با آریا زودتر نرفتم تا این ساعت شب موندم شرکت خدایا حالا باید چیکار میکرد ، هنوز ایستاده بودم که ماشین مدل بالای مشکی رنگ کنار پاهام ایستاد کلافه نفسم رو فرستادم بیرون که شیشه ماشین کشیده شد پایین با عصبانیت بدون اینکه به راننده نگاه کنم غریدم :
_ برو آقا من اینکاره نیستم مزاحم نشو !
صدای آشنایی اومد :
_ اگه اینکاره نبودی هم کس دیگه ای بود جای من کار تو رو یکسره میکرد مخصوصا با سر و وضعی که برای خودت درست کردی .
این بهادر بود خدایا که داشت این حرف ها رو به من میزد برای چند دقیقه بی حرکت ایستاده بودم و داشتم به حرف هاش فکر میکردم که وقتی تونستم معنی حرف هاش رو درک کنم با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ برو بهادر .
بدون توجه به حرف من گفت :
_ سوار شو این موقع شب هیچ ماشینی از اینجا رد نمیشه .
با غیض بهش خیره شدم
_ من سوار ماشین آدمی مثل تو نمیشم پس گورت رو گم کن .
چشمهاش برقی زد که نمیتونستم بفهمم معنیش چیه ، با خونسردی بهم خیره شد و گفت :
_ میل خودته اما باید بدونی اینجا هیچ ماشینی رد نمیشه ممکنه امشب گیر یکی بیفتی و یه بلایی سرت بیاد .
با شنیدن این حرفش ترسیدم خوب همین امشب چیزی نمیشد فقط یه شب بود ، سوار ماشین شدم که بهادر حرکت کرد
تموم مدت جفتمون ساکت بودم که بلاخره بهادر سکوت رو شکست
_ این موقع شب تو خیابون چیکار میکردی تنها !؟
دوست داشتم بگم به تو چه ، اما از اونجایی که دوست نداشتم باهاش دعوا راه بندازم خیلی خانوم جوابش رو دادم :
_ مشغول انجام دادن کار هام شده بودم زمان از دستم در رفت و این شد .
_ بهتره بیشتر دقت کنی و هواست به ساعت باشه این موقع شب برای یه خانوم تنها تو خیابون اصلا موقعیت خوبی نیست مخصوصا که گرگ زیاد شده !
_ حالا که چیزی نشد .
دوباره ساکت شدم دوست داشتم بپرسم تو اون موقع شب اونجا چیکار میکردی کنار شرکت اما فقط سکوت کردم که صداش بلند شد :
_ دوست پسر داری !؟
پوزخندی کنج لبهام نشست
_ نه
_ چرا !؟
به نیم رخش خیره شدم یعنی براش مهم بود من دوست پسر داشته باشم یا وارد رابطه شده باشم یخورده حالش رو بگیرم فکر نکنم بد باشه لبخند خبیثانه ای روی لبهام نشست بدون اینکه نگاهم رو از نیم رخش بگیرم گفتم :
_ دوست پسر ندارم اما تو یه رابطه هستم خیلی عاشقش هستم میدونی اون هم خیلی من و دوست داره هر شب با هم هستیم اصلا بدون …
با ایستادن یهویی ماشین چون کمربند هم نبسته بودم پرت شدم جلو و سرم به شیشه خورد آخی از درد گفتم سرم گیج رفت اما زیاد طول نکشید که بهادر من رو به سمت خودش برگردوند و بدون توجه به حال من با خشم غرید :
_ تو چه زری زدی ، وارد رابطه شدی هر شب باهاش هستی کدوم حرومزاده ای جرئت کرده به زن من نزدیک بشه هان به ناموس من خودم دوتاتون رو جر میدم بهار تو ….
_ بهادر
با شنیدن صدای بی حال من ساکت شد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد که چشمهام سیاهی رفت و آخرین صدایی که تو گوشم پیچید صدای فریاد بهادر بود :
_ بهار

با احساس سردرد زیاد چشمهام رو باز کردم سرم رو گرفتم و با ناله سر جام نشستم کمی که سرم بهتر شد نگاهی به اتاق نا آشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا دیگه کجا بود من اینجا چیکار میکردم یکم به مخم فشار آوردم که تموم اتفاق هایی که دیشب افتاده بود یادم اومد ، زیر لب لعنتی گفتم و بلند شدم دنبال لباس هام میگشتم که در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل با خشم بهش خیره شدم و غریدم :
_ عوضی چرا من و آوردی اینجا تو قصد نداری دست از سر من برداری دیشب مثل یه حیوون رفتار کردی و باعث شدی سرم آسیب ببینه حالا من و آوردی خونه ات نکنه دوست داری شب هم تختت رو برات گرم کنه !؟
متفکر بهم خیره شد و گفت :
_ بد فکری هم نیست .
چشمهام گرد شد عوضی به سمتش حمله ور شدم که دستام رو تو هوا گرفت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نچ نچ این همه خشونت برای یه خانوم انقدر خوب نیست عزیزم .
عزیزم رو با یه لحن مسخره ای گفت که باعث شد کفری بشم این بشر چی از جون من میخواست .
_ دستم و ول کن .
_ باشه خانوم کوچولو .
وقتی دستم رو ول کرد با عصبانیت گفتم :
_ من نه خانوم کوچولو هستم نه حوصله ی سر و کله زدن با تو رو دارم بهم بگو لباس هام کجاست میخوام برم .
اشاره ای به سمت کمد کرد و گفت :
_ لباس هات اونجاست میتونی بپوشی و بری .
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ نکنه نقشه ای داری خیلی مشکوک میزنی !
با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد ، جدی شد و گفت :
_ عاشق چشم و ابروت نیستم که تو رو بخوام بدزدم دیشب سرت آسیب دید منم مجبور شدم تو رو بیارم اینجا .
دندون قروچه ای کردم و گفتم :
_ حتی اگه بخوام بمیرم هم دوست ندارم آدمی مثل تو بهم کمک کنه .
بعدش به سمت کمد رفتم لباس هام رو بیرون کشیدم و به سمت حموم رفتم و پوشیدم ، از حموم خارج شدم بهادر هنوز داخل اتاق ایستاده بود کیفم رو که کنار پا تختی بود برداشتم و خواستم از اتاق خارج شم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ مواظب خودت باش دیگه من نیستم بهت کمک کنم ممکنه گیر آدمای بیفتی که بهت رحم نکنند .
با پوزخندی که روی لبهام بود به سمتش برگشتم و گفتم :
_ هیچ آدمی نمیتونه به اندازه ی تو بد باشه اینو مطمئن باش و امیدوارم دیگه هیچوقت تو رو اطراف خودم نبینم .
_ بدبخت ترین آدمی که تو زندگیم دیدم تو هستی .
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم منظورش از این حرف چی بود که داشت میزد
_منظورت چیه !؟
_ واضح بود ، تو فکر میکنی من عاشقت هستم برای همین دیشب سر راهت قرار گرفتم و الان هم اولش فکر کردی تو رو دزدیدم اما همه ی فکرات اشتباه از اب در اومد ، دلم برات میسوزه انقدر بدبخت هستی که هنوز عاشق منی و داری بهم فکر میکنی .
با شنیدن حرف هاش عصبی شدم اون نمیتونست همچین چیز های بدی به من نسبت بده .

راه رفته رو برگشتم مقابلش قرار گرفتم و با صدایی که از شدت عصبانیت داشت میلرزید گفتم :
_ تو یه آدم روانی هستی که هیچکدوم از زن هایی که داشتی بهت علاقه نداشتن همشون یا بهت خیانت کردن یا از ترسشون فرار کردند منم جزو همون دسته هستم که از دستت فرار کردم ، درسا بهت خیانت کرد چرا چون تو یه آدم نامتعادل هستی .
چشمهاش قرمز شد بی هوا گلوی من رو گرفت و محکم فشار داد که اشک تو چشمهام حلقه زد ، با صدایی که انگار از ته گلوم داشت بیرون میومد گفتم‌ :
_ دستت رو بردار دارم خفه میشم .
فشار دستش رو بیشتر کرد و با خشم تو صورتم غرید :
_ من نامتعادل هستم آره الان بهت نشون میدم نامتعادل بودن یعنی چی .
من رو روی دستاش بلند کرد و پرتم کرد روی تخت که آخی از درد گفتم داشت پیراهنش رو درمیاورد با وحشت بهش چشم دوختم و گفتم‌ :
_ میخوای چیکار کنی !؟
پوزخند عصبی زد و گفت :
_ چیشد از من ترسیدی هان‌ چون نامتعادل هستم الان بهت نشون میدم نامتعادل بودن یعنی چی .
یا خدا رسما دیوونه شده بود میخواست چیکار کنه عجب غلطی کردم باهاش دهن به دهن شدم ترسیده گفتم :
_ ببین تو الان حالت عادی نداری لطفا دست بردار
اومد روی تخت خم شد تو صورتم و گفت :
_ چیشد از شوهر سابقت ترسیدی ، تو که تا چند دقیقه پیش خوب بلبل زبونی میکردی !
_ ببین داری اشتباه میکنی بهادر برو کنار وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه .
با حالت تمسخر گفت :
_ اوخی ترسیدی خانوم کوچولو !؟
_ نه چرا باید از آدمی مثل تو بترسم آخه مگه کی هستی !؟
_ شوهر سابقت یه دیوونه روانی که زن هاش یا فرار میکنند یا خیانت حالا میخوام بهت نشون میدم عاقبت زن فراری من چیه .
_دیوونه شدی بهادر دست بردار از اینکارات برو کنار خل شدی انگار این قضیه برای یکسال پیش نه الان .
_ اما من میخوام بخاطر حرف هات تنبیهت کنم ‌
چشمهام گرد شد و خواستم چیزی بگم که با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید ، با رفتن دستش زیر مانتوم و قرار گرفتن دستش رو شکمم که داشت نوازش میکرد و به سمت پایین میرفت چشمهام گرد شد و به خودم اومدم فشاری به سینه اش وارد کردم اما زور من کجا و زور اون کجا ! خسته از تقلا کردن ساکت موندم قطره اشکی روی گونم چکید که لبهاش رو برداشت و خمار گفت :
_ هنوز زوده برای اشک ریختن خوشگلم .
عصبی لب گاز گرفتم و گفتم :
_ تو یه دیوونه روانی هستی میخوای باهام چیکار کنی !؟
جنون وار خندید و گفت :
_ کار های خوب خوب !
اینبار خیلی خشن لباس هام رو تو تنم پاره کرد و بدون توجه به گریه های من کار خودش رو انجام داد .

به سختی بلند شدم تموم بدنم داشت درد میکرد کاری که باهام کرده بود باعث شده بود از خودم بیزار بشم ، بهادر با بی رحمی تمام بهم تجاوز کرد درست بود من بکارت نداشتم و قبلا به دست خودش گرفته بود اون هم با تجاوز اما رابطه ای که الان باهام برقرار کم از تجاوز نداشت اون واقعا دیوونه شده بود و خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود قطره اشکی روی گونم چکید که با حرص پسش زدم
_ حالت خوبه !؟
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده ام بهش خیره شدم و فریاد کشیدم :
_ عوضی بعد کاری که باهام کردی توقع داری حال من خوب باشه آره !؟
با شنیدن این حرف من عصبی سرجاش نشست روی تخت و خیره به چشمهای عصبی من گفت :
_ خودت خواستی .
با شنیدن این حرفش مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد با صدای گرفته ای گفتم ؛
_ من خواستم تو بهم تجاوز کنی آره !؟
ساکت داشت بهم نگاه میکرد بلند شدم لباس هام رو که پایین تخت افتاده بود برداشتم و پوشیدم بعدش به سمتش برگشتم که تموم مدت داشت خیره خیره من رو نگاه میکرد با صدایی که از شدت گریه داشت میلرزید گفتم :
_ هیچوقت کاری که امروز باهام کردی رو فراموش نکن .
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ وایستا میرسونمت
عصبی به سمتش برگشتم و با خشم غریدم :
_ من با تو به بهشت هم نمیرم از من فاصله بگیر حیوون پست .
بعدش از خونه اش خارج شدم تموم مدت بی وقفه داشتم گریه میکردم مگه میتونستم اون شب لعنتی رو فراموش کنم آخه ، یه ماشین گرفتم و رفتم خونه خودم .
داخل حموم شدم داشتم بدنم رو خیلی محکم میشستم میخواستم فراموش کنم دیشب چجوری اون عوضی به جسم و روح من تجاوز کرد وسط حموم نشستم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن چرا من هنوز اون عوضی رو دوست داشتم چرا هنوز قلبم براش میتپید بعد تموم کار هایی که باهام انجام داده بود .
دوست داشتم قلبم رو از تو سینه ام خارج کنم ، نمیدونم چقدر همونجا نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که صدای در حموم اومد و بعدش صدای نگران طرلان
_ بهار اونجایی !؟
با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم‌ :
_ آره
_ حالت خوبه از دیشب غیبت زده کلی نگرانت شدیم الان هم هر چی در زدیم جواب ندادی مجبور شدیم بیای داخل .
_ من خوبم نگران نباش الان میام .
بعد اینکه لباس هام رو پوشیدم از حموم خارج شدم طرلان و آریا داخل حال نشسته بودند با صدایی که به شدت گرفته بود گفتم :
_ سلام
آریا عصبی به سمتم برگشت و با خشم غرید :
_ دیشب کدوم گوری بودی !؟
به سمتش رفتم که طرلان با تشر رو بهش گفت :
_ آریا
اما آریا بدون توجه به طرلان با عصبانیت به من چشم دوخته بود و منتظر یه جواب درست و حسابی .

🍁🍁🍁🍁🍁

2 دیدگاه

  1. چرا اين دختره انقدر بدبخت فلك زدس خب واقعا خيلي رمان غير منطقي ايه باي.
    ولي من مازوخيسم دارم ميخونم بازم باي.:/

  2. اه اه اه خیلی داره بد میشه رمانتون نوسنده جان بعضی جاها اگه بخوای نشون بدی زور گویی بهتره رمانت داغون میشه مث الان ک کل رمانت شده تجاوز و فرارو زورگویی هرچیزی حدی داره شما حد این سه تارو رد کردی برا همین رمانت جزابیت زیادی نداره هرکی با نظرم موافقه ی نظر زیر این نظر بزار مرسی 😍🙏🙏

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن