رمان عشق تعصب پارت 23 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۳

 

گرم صحبت با شاهین شده بودم و اون اعصاب خوردی رو خیلی زود فراموش کرده بودم ، شاهین انقدر خونگرم بود که آدم همش دوست داشت باهاش صحبت کنه
_ طرلان
با لبخند بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
به سمتی که بهادر ایستاده بود اشاره کرد و گفت :
_ اونجا رو نگاه یه جوری داره من و نگاه میکنه آدم میترسه ازش حس میکنم بهادر تو رو دوست داره .
پوزخندی بهش زدم :
_ ساده ای شاهین اون اگه من و دوست داشت این همه بلا سر من درنمیاورد بعدش الان از خودخواهیش هست که انقدر عصبی شده دوست داره ناراحت یه گوشه بشینم به اون فکر کنم .
شاهین یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت :
_ اما من اینطور فکر نمیکنم
کلافه بهش خیره شدم و گفتم :
_ میشه درموردش صحبت نکنیم هر وقت درموردش صحبت میکنم بعدش عصبی میشم .
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه خوشگل خانوم عصبی نشو .
بهش خندیدم و دوباره گرم صحبت شدیم ، با وجود شاهین تو مهمونی به من خیلی خوش گذشت چون دیگه اصلا هواسم سمت بهادر پرت نمیشد .
_ میخوای برسونمت !؟
_ نه ممنون امشب همینجا میمونم .
شاهین سری تکون داد و رفت ، بهادر هم یه خداحافظی خیلی سرد با آریا و طرلان کرد رفت همراه همسر عزیزش درسا منم انگار نه انگار که اصلا بهادری وجود داره
_ بهار
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
لبخندی زد و گفت :
_ حالت خوبه !؟
_ آره چطور !؟
_تموم مدت مهمونی با شاهین گرم گرفته بودی ، نکنه قصد داشتی حرص بهادر رو دربیاری !؟
پوزخندی زدم :
_ بهادر اصلا برای من مهم نیست بخوام حرصش رو دربیارم
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اما بهادر تموم مدت داشت نگاهت میکرد و انگار خیلی عصبی شده بود تو کنار ….
حرفش رو قطع کردم
_ اصلا مهم نیست برای من که اون عصبی شده باشه یا نه ما طلاق گرفتیم ، اون ازدواج کرده نه رفتار من باید برای اون مهم باشه نه رفتار اون درسته !؟
_ حق با توئه اما بهادر دوستت داره و هنوز روی تو غیرت داره این رو رفتارش نشون میداد.
_ دوست داشته باشه برای من مهم نیست چون من دوستش ندارم .
بعدش به سمت اتاقی که برای من بود رفتم تا استراحت کنم ، دروغ بود اینکه بهادر برای من مهم نیست چون واقعا مهم بود من هنوز دوستش داشتم

امروز اومده بودم با کارن خداحافظی کنم و پرونده های شرکت رو تحویل بدم چون قرار بود تا دو هفته دیگه برگردم کاندا برای انجام دادن کار هام ، مامان هم گفت مشهد میمونه این مدت و حال هواش اونجا بهتر شده برای همین خیال من راحت تر شده بود .
_ پس میخوای من رو تنها بزاری آره !؟
با شنیدن این حرف کارن تلخ خندیدم
_ میرم کارام رو انجام بدم بعدش برای همیشه برمیگردم میخوام تو شرکت داداشم مشغول به کار بشم اما بعدش همیشه باهات در تماس هستم و فراموشت نمیکنم .
_ دلم برات تنگ میشه بهار مواظب خودت باش .
_ تو هم همینطور
بعد از خداحافظی با کارن پرونده ها رو برداشتم به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای گرفته اش بلند شد :
_ بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود داشت یه چیزی رو مطالعه میکرد بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :
_ زود باش کارت رو بگو برو بیرون .
_ پرونده ها رو براتون آوردم .
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد نگاه دقیقی بهم انداخت پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ دیشب خیلی بهت خوش گذشت انگار .
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشید انگار میخواست بحث دیشب رو پیش بکشه و من اصلا این رو نمیخواستم چون دوست نداشتم زیاد باهاش حرف بزنم ، به سمت میزش رفتم و بدون توجه به حرفی که زده بود پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم :
_ کار من امروز تموم شده ، اینم پرونده هایی که باید آماده میکردم .
مچ دستم رو گرفت که با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم
_ داری چیکار میکنی دستم و ول کن !
با شنیدن این حرف من عصبی خندید و گفت :
_ چرا خوشت نمیاد دستت رو بگیرم دوست داری یکی دیگه دستت رو بگیره مثلا اون پسره شاهین !؟
_ به تو هیچ ربطی نداره .
با شنیدن این حرف من با خشم بلند شد و بدون اینکه دستم رو ول کنه صندلی رو دور زد به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ چیه سختت هست من دستات رو بگیرم آره !؟
_ ببین بهادر دیگه داری شورش رو درمیاری ، منظورت از این حرفا چیه مگه من عشقت هستم یا دوست دخترت که داری من رو بازخواست میکنی !؟
_ زن منی !
خدایا این مرد واقعا دیوونه بود ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نه واقعا مثل اینکه عقلت رو از دست دادی ، یادت نیست من و تو طلاق گرفتیم و الان هیچکدوم از کار های من به تو مربوط نیست !؟
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت :
_ اشتباه فکر کردی ، درسته طلاقت دادم اما هنوز من صاحبت هستم و تو مال منی .

_ فکر کردی من وسیله شخصی هستم که تو صاحب من باشی آره بعد طلاق تو هیچ نسبتی با من نداری الان هم دستم رو ول کن تا جیغ نزدم همه بیان داخل اتاق ببینند رئیس عوضیشون داره چیکار میکنه .
بهادر فشار دستاش رو بیشتر کرد و با صدای خش دار شده از عصبانیت گفت :
_ هر چقدر دوست داری جیغ بزن اتاق عایق صدا داره و هیچکس صدات رو نمیشنوه .
با شنیدن این حرفش عصبی تر از قبل ادامه دادم :
_ واقعا که خیلی پست و رذلی درست مثل گذشته اصلا عوض نشدی حتی یه ذره .
بهادر در حالی که به چشمهام خیره شده بود گفت :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم بهار اصلا دوست ندارم کنار اون مرتیکه ببینمت شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بازم میگم اصلا به تو ربطی نداره و من هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم حتی شده باهاش وارد رابطه میشم ببینم میخوای چیکار کن ….
هنوز حرفم تموم نشده بود که کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید بی هوا خیلی خشن لبهاش رو روی لبهای من گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ، چشمهام گرد شده بود اون چجوری میکرد من رو ببوسه عصبی خواستم با پام بکوبم وسط پاهاش که فهمید و پاهام رو بین پاهاش قفل کرد تقلا اصلا فایده نداشت ، اشک تو چشمهام جمع شده بود نمیدونم چقدر گذشت که ازم جدا شد تب دار به چشمهام خیره شد و با صدای گرفته و بمی گفت :
_ چرا داری گریه میکنی دوست داری اون مرتیکه تو رو ببوسه لمس کنه آره !؟
خیره به چشمهاش نالیدم :
_ خیلی پست شدی چجوری میتونی همچین کاری باهام بکنی فکر کردی من یه هرزه هستم آره !؟
با شنیدن این حرف من فشار دستاش رو دور کمرم بیشتر کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسپوند و گفت :
_ هیچوقت همچین فکری درمورد تو نکردم
_ پس چرا الان یه کاری کردی فکر کنم هرزه ام !؟
_ فقط میخواستم بهت ثابت کنم صاحب تو من هستم و تو تا آخر عمرت محکم هستی که مال من باشی .
پوزخندی بهش زدم میون گریه و گفتم :
_ تو خیلی خودخواهی فکر کردی بعد تموم کار هایی که انجام دادی ، من هنوز عاشقت هستم !؟
_ مگه قبلا عاشقم بودی !؟
با شنیدن این حرفش هول شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نه چه ربطی داره من اصلا عاشق تو نبودم
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد کفری بشم لعنتی گند زده بودم حالا میخواستم جمع و جورش کنم

_ ببین بهادر اصلا دوست ندارم اینجا دعوا راه بندازم فقط اومدم این پرونده ها رو تحویلت و برم اصلا دوست ندارم دیگه حتی اتفاقی تو رو ببینم .
_ تو همیشه من رو میبینی خوشگلم .
با شنیدن این حرفش احساس کردم دود از سرم بلند شد چقدر خودخواه بود این بشر دندون قروچه ای کردم و گفتم :
_ مشخص میشه ، حالا دستت رو بردار .
دستش رو برداشت و در حالی که داشت با اون لبخند مضحک روی لبهاش به من نگاه میکرد گفت :
_ خیلی دلم برات تنگ میشه .
_ اما من نمیشه .
بعدش از اتاقش خارج شدم انقدر عصبی شده بودم با شنیدن حرف هاش که حد نداشت ، با دیدن درسا که داشت میومد اتاق بهادر بدون توجه بهش خواستم رد بشم که صداش بلند شد ؛
_ مگه بهت نگفته بودم دیگه نمیخوام تو رو اطراف شوهرم ببینم !؟
من که داشتم میرفتم پس بد نبود حساب این خانوم رو میرسیدم به سمتش برگشتم و لبخند حرص دراری بهش زدم و گفتم :
_ میدونی چیه من اصلا مشتاق دیدن همسر تو نیستم ، پس مونده ی من باشه برای تو من عادت ندارم به پس مونده های بقیه نمیدونم چی باعث شده فکر کنی من چشمم دنبال کسی هست که خودم پسش زدم .
چشمهاش قرمز شده بود با خشم به من خیره شد و گفت :
_ تو چجوری جرئت میکنی ….
وسط حرفش پریدم :
_ مگه تو کی هستی که من بخوام جرئت کنم آخه ، تو خودت رو چی فرض کردی یه آدمی که خیلی سطح بالاست و همه چشم دارند جای اون باشند آره !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ پشیمون میشی .
_ نه اصلا از حرف هایی که زدم پشیمون نمیشم ، الان هم با اجازه من میخوام برم .
با شنیدن این حرف من خشمگین شد اما اصلا به روی خودش نیاورد و رفت سمت اتاق بهادر منم بعد خداحافطی با کارمند های شرکت برگشتم خونه آریا و طرلان .
_ چیشده انقدر کبکت خروس میخونه !؟
به سمت طرلان برگشتم و با لبخند بهش خیره شدم
_ حال همسر بهادر رو گرفتم برای همین انقدر خوشحال هستم حالا دلیل خوشحالی من رو فهمیدی !؟
_ آره
_ راستی طرلان
_ جان
_ آریا کجاست !؟
_ رفته پیش دکتر مثل اینکه قراره درمورد وضعیت من بهمون کمک کنه .
_ آریا خیلی داره سختی میکشه تا حالا هیچکس رو ندیدم مثل اون انقدر مرد باشه .

#چند_ماه_بعد

چند ماه گذشته بود و خیلی اتفاق ها افتاده بود ، آریا با کمک بهترین دکتر ها تونست جون طرلان و بچه اش رو که یه پسر خوشگل بود نجات بده بدون اینکه اتفاقی براشون بیفته ، مامان تصمیم گرفت برای همیشه تو مشهد بمونه کنار خانواده اش خانواده ای که بعد چندین سال تازه دخترشون رو بخشیده بودند ، مامان خواست منم برم برای همیشه مشهد با اونا زندگی کنم اما من نمیتونستم برای همین یه خونه خریدم و تو شرکت آریا مشغول به کار شدم .
دیگه خبری از بهادر نداشتم خیلی وقت بود که داشتم به نبودش عادت میکردم .
_ بهار
با شنیدن صدای منشی آریا که یه دختر ریزه میزه خوشگل بود با لبخند به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
صورتش از خجالت قرمز شد و با صدای آرومی گفت :
_ رئیس با شما کار داره .
_ باشه الان
با رفتنش بلند شدم به سمت اتاق آریا حرکت کردم تقه ای زدم که صدای خشک و جدی اش بلند شد :
_ بیا داخل .
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم به صورت گرفته اش خیره شدم و گفتم :
_ با من کاری داشتی آریا !؟
_ آره ، بیا بشین .
متعجب رفتم روی مبل نشستم آریا خیلی کلافه و نگران بود دلیل این نگرانیش رو نمیتونستم درک کنم یعنی چیشده بود که تا این حد نگران به نظر میرسید
_ آریا
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد
_ جان
_ چیشده چرا انقدر نگران و کلافه هستی نکنه برای طرلان اتفاق افتاده !؟
بلند شد اومد روبروم نشست و گفت :
_ نگران نباش برای هیچکس هیچ اتفاقی نیفتاده
_ پس چیشده زود باش بگو آریا داری نگرانم میکنی ‌
_ بهادر !
با شنیدن این حرفش برای چند دقیقه بهت زده بهش خیره شدم من تا حالا تو این چند ماه نه اسمی از بهادر برده بودم نه چیزی ازش شنیده بودم و اون داشت الان از اون میگفت ، نفس عمیقی کشیدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ من هیچ کاری باهاش ندارم نمیخوام چیزی درموردش بشنوم .
اومدم بلند بشم که صداش بلند شد :
_ حالش خیلی بده !
با شنیدن این حرفش خشک شده سر جام نشستم ناباور به آریا خیره شدم یعنی چی حالش بده مگه چیشده بود انگار نگاه سئوالی و منتظر من رو فهمید چون گفت :
_ درسا رو طلاق داده چون بهش خیانت کرده و دوباره اون حسی که همیشه داشت برگشته سمتش از همه متنفر شده ، میدونی اون الان ….
حرفش رو قطع کردم
_ اینا الان چه ربطی به من داره آریا !؟
با شنیدن این حرف من اه تلخی کشید و گفت :
_ میخوام بیشتر مراقب خودت باشی .

🍁🍁🍁🍁🍁

4 دیدگاه

  1. بابا پدرمون رو دراوردین حالا حتما دوباره بهادر میخواد هی بره وبرگرده با بهار رابطه برقرار کنه.. یعنی این فصل رمانم شده مثل فصل یک با این تفاوت که توی فصل یک اریا وطرلان نقش اصلی بودند اما حالا بهار وبهادر نقش اصلین تو فصل یکم یه مدت آریا وطرلان از هم جدا شدند وبعد با زور آریا به هر طریقی میخواست طرلان رو به دست بیاره وهی طرلان ناز میکرد حالا بهادر و بهار که از هم جدا شدند حالا حتما بهادر میخواد به زور بهار رو به دست بیاره، بابا نویسنده جان این همه تنوع به خرج نده سرم گیج رفت😪😪😪😪

    1. همینو بگو نویسنده از بس فکر کرده داره اتیش میگیره 😜😝😂😂😂😂 فقط نویسنده گرام ب خودت فشار نیار ما بهت احتیاج داریم گرچه معلومه اخر داستان تقریبامث فصل قبله😏😏😓😓😎😎

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن