رمان عشق تعصب پارت 22 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۲

 

با دیدن بهادر و درسا کم مونده بود از حال برم ، تحمل نداشتم اون دوتا رو کنار هم ببینم هنوز عادت نکرده بودم به این وضعیت میدونستم اونا زن و شوهر هستند اما مگه قلب من میتونست تحمل کنه ، به زبون میگفتم فراموش میکنم طاقت میارم اما از درون داشتم نابود میشدم
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان از افکارم خارج شدم بهش چشم دوختم لبخند مصنوعی زدم و گفتم :
_ جان
با نگرانی به صورتم خیره شد و گفت :
_ تو حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ آره من حالم کاملا خوبه نگران من نباش .
دستم رو داخل دستش گرفت و آهسته گفت :
_ فکر کن اون دوتا اصلا وجود ندارند و لذت ببر نباید ببینید بخاطر اونا اذیت شدی قوی باش مثل همیشه باشه !؟
_ باشه
طرلان لبخندی به صورتم پاشید و گذاشت رفت چشم چرخوندم داخل سالن با دیدن رویا کنار آرسین لبخندی روی لبهام نشست که چشمم به آرام افتاد خواهرش اخمام رو تو هم کشیدم شک نداشتم الان داشت رویا رو اذیت میکرد اصلا اسم این بشر رو نمیشد گذاشت خواهر ، الان یه کاری میکردم آتیش بگیره لبخند بدجنسی روی لبهام شکل گرفت که صدای آریا از پشت سرم اومد :
_ داری به چی فکر میکنی که همچین لبخند ترسناکی روی لبهات شکل گرفته !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خودت تماشا کن !
بعدش به سمت رویا و آرسین رفتم با شادی گفتم :
_ سلام
رویا به گرمی جواب من رو داد و آرسین کوتاه اما آرام اصلا جواب من رو نداد که اصلا مهم نبود ، نگاهم رو به آرسین دوختم و گفتم :
_ آقا آرسین این اصلا درست نیست که رویا رو پیش من نمیارید ، این رویا نامرد گفته بود تحمل دوری شما رو نداره اما نمیدونستم انقدر دوستت داره که حاضر نیست لحظه ای ازت جدا بشه بیاد پیش من .
رویا با بهت اسمم رو صدا زد :
_ بهار
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ خوب چیه به شوهر خواهر دارم میگم مگه دروغه اخه !؟
صدای خش دار آرسین اومد :
_ منم طاقت دوری رویا رو ندارم اما حتما میارم یه روز پیش شما .
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم که صدای آرام بلند شد :
_ عشق یکطرفه فقط نابودی !
با شنیدن این حرفش نگاهم رو بهش دوختم و با تاسف گفتم :
_ عشق آرسین و رویا که یکطرفه نیست ، اما عشق تو یکطرفه است بخاطر حال و روزی که داری باید برات تاسف خورد .

عصبی نگاهی به من انداخت و رو به آرسین گفت :
_ نمیخوای جوابش رو بدی !؟
خیلی خونسرد به آرسین خیره شدم که نگاهی به رویا انداخت و گفت :
_ حق با بهار من چی باید بهش بگم اونوقت !؟
با شنیدن این حرف آرسین با دهن باز بهش داشت نگاه میکرد باورش نمیشد آرسین این شکلی جوابش رو داده باشه ، حق هم داشت فکر میکرد آرسین عاشقش شده صدای غمگین رویا بلند شد :
_ آرسین من هیچوقت ….
آرسین دستش رو گرفت و محکم گفت :
_ من ازت معذرت میخوام رویا .
رویا با دهن باز به آرسین خیره شد منم متعجب شده بودم که چرا داشت عذر خواهی میکرد نکنه میخواست بره پیش آرام ، با استرس بهش چشم دوختم که ادامه داد :
_ خیلی اشتباه کردم نباید اون روز دست روی تو بلند میکردم من دوستت دارم رویا از وقتی باهات ازدواج کردم آرام رو فراموش کردم حتی فکر کردن بهش هم خیانت بود و من نمیتونستم بهت خیانت کنم ، میدونم خیلی اذیتت کردم قلبت رو شکستم اما همه ی اینارو جبران میکنم .
_ تو واقعا خودت داری ….
ساکت شد نتونست ادامه بده انگار باورش نمیشد ، آرسین لبخند غمگینی بهش زد و گفت :
_ یه فرصت دوباره میدی میخوام زندگیمون رو بسازم !؟
رویا چشمهاش برق زد و با بغض نالید :
_ آره
آرسین محکم بغلش کرد که قطره اشکی روی گونم چکید ازشون فاصله گرفتم تا تنها باشند رفتم پیش آریا و طرلان که تموم مدت داشتند به ما نگاه میکردند ، صدای آریا بلند شد :
_ چیشد !؟
_ آرسین داشت یه فرصت دوباره از رویا میخواست برای شروع دوباره .
آریا لبخندی محوی زد و گفت ؛
_ انگار عاقل شده .
صدای طرلان بلند شد :
_ وای خیلی خوشحال شدم بلاخره داداش من عاقل شد ، خیلی از دستش ناراحت بودم من رویا رو دوست داشتم آریا همیشه دنبال خواهرش بود کلی سختی کشید و بعد از پیدا کردنش همیشه غصه میخورد چون خواهرش خوشبخت نبود بعد طلاقش با بهادر بعدش ازدواج با آرسین و سختی هایی که کشید اصلا یه روز خوش نداشت ، الان حقش هست این خوشبختی .
آریا دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت :
_ قربون خانومم بشم .
طرلان با ناز پشت چشمی براش نازک کرد که آریا بی طاقت خم شد و بوسه ای روی گونه اش کاشت که با چندش بهشون خیره شدم و گفتم :
_ شما دوتا چقدر حال به هم زن شدید .

مشغول صحبت کردن بودیم که صدای آشنای درسا اومد ؛
_ خلوت کردید طرلان جون .
طرلان لبخندی بهش زد و مشغول احوالپرسی باهاش شد اصلا حوصله ی این دختره رو نداشتم دوست داشتم برم که من و مخاطب قرار داد :
_ بهار
با اخم بهش خیره شدم و سرد گفتم :
_بله
_ شنیدم میخوای برای همیشه از شرکت بری درسته !؟
_ بله
_ خیلی ناراحت شدم چون نمیتونی همچین کاری پیدا کنی دیگه و ….
وسط حرفش پریدم
_ من میخوام برگردم کاندا بعدش هم اگه دوباره برگردم شرکت آریا مشغول به کار میشم من اصلا کارمند بهادر نبودم که ازش حقوقی دریافت کنم که حالا بخاطرش ناراحت شده باشم .
با شنیدن حرف های من ساکت داشت بهم نگاه میکرد انگار اون نمیدونست من کارمند بهادر نیستم صدای خش دار بهادر اومد :
_ میخوای برای همیشه برگردی کاندا !؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ نه ، نمیخوام مادرم رو تنها بزارم یکبار مجبور شدم از خانواده و دوستام دور باشم اما اینبار دیگه مجبور نیستم استعفا میدم و برمیگردم بعدش میام شرکت آریا شاید یه کار برای من پیدا بشه .
صدای آریا بلند شد :
_ حتما یه شغل مناسب هست برات .
طرلان با حرص گفت :
_ اون منشی مسخره ات رو اخراج کن بهار رو ببر یا اون نقشه کش عوضی شرکت رو .
با شنیدن حرف هاش شروع کردم به خندیدن چقدر با حرص داشت اینارو میگفت نگاهم به بهادر افتاد که داشت خیره خیره نگاهم میکرد لبخند روی لبهام ماسید که درسا با کنایه گفت :
_ خوب نیست به شوهر بقیه اینجوری خیره بشی !
با شنیدن این حرفش نگاهم رو از بهادر گرفتم میخواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم که بهادر گفت :
_ درسا کافیه .
درسا ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد .
_ بهار
_ جان
_ اونجا رو ببین شاهین اومده .
با شنیدن این حرف طرلان به عقب برگشتم با دیدنش بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم :
_ عجب جیگری شده ، چقدر خوشتیپ شده لامصب .
بعدش به سمت طرلان برگشتم که نگاهم به بهادر افتاد داشت با خشم به من نگاه میکرد ، اصلا من هر جوری دوست داشتم صحبت میکردم به اون هیچ ربطی نداشت اون که دیگه شوهر من نبود ازش حساب ببرم یا بترسم خیلی عادی ازش چشم گرفتم به طرلان خیره شدم که لبخندی زد و با ذوق گفت :
_ خیلی عوض شده مگه نه بهار !؟
_ آره باورم نمیشه این همون شاهین باشه !
_ ولی خودمونیم بهار عجب چیزی شده آدم دوست داره همش نگاهش کنه .
_ بیخود !
با شنیدن صدای عصبی آریا طرلان ساکت شد ، و بعد چند ثانیه گفت :
_ البته من جز شوهرم دوست ندارم به هیچکس خیره بشم.

درسا با کنایه گفت :
_ خوبه بلاخره از فاز شوهر من کشیدی بیرون چسپیدی به بقیه .
با شنیدن این حرفش عصبی شدم چطور جرئت میکرد با من اینجوری صحبت کنه و بهم تیکه بندازه ، با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم :
_ انقدر بی عرضه هستی که نمیتونی شوهرت رو بچسپی و راه به راه به من تیکه میندازی ، البته حق هم داری با این قیاقه زشت و عملی که تو داری و همش شده آرایش باید هم بترسی یکی خوشگلتر از خودت مخ شوهرت رو بزنه و دلش رو ببره .
از چشمهاش داشت دود میزد بیرون ولی حقش بود نباید با من اینجوری صحبت میکرد اون خودش رو چی تصور کرده بود فکر میکرد به شوهرش چشم داریم .
صدای سرد و خشک بهادر بلند شد :
_ درسا معذرت خواهی کن زود باش !
درسا با خشم گفت :
_ من باید معذرت خواهی کنم اون به من توهین کرد اونوقت من باید ازش ….
_ درسا
انقدر محکم اسمش رو صدا زد که درسا کلافه سرش رو تکون داد فقط با دیدن اینکارش پوزخندی روی لبهام نشست این زن خیلی بدجنس بود حقش بود بهادر باهاش این شکلی صحبت کنه ، درسا نگاهی به من انداخت و گفت :
_ من هنوز حرفام همونه و اصلا قصد عذر خواهی از زن بی شخصیتی مثل تو ندارم .
بعدش گذاشت رفت با دهن باز بهش خیره شده بودم این زن چقدر داشت روی مخ من راه میرفت باید یه جوری حالش رو میگرفتم ، صدای آریا بلند شد :
_ بهادر همسرت خیلی بی ادب !
بهادر ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ آریا درست حرف بزن .
آریا پوزخندی بهش زد و گفت :
_ چرا از فهمیدن واقعیت ناراحت میشی !؟
_ ناراحت نشدم اما خوشم نمیاد درمورد زن من اینجوری صحبت کنی .
با شنیدن این حرف بهادر دوست داشتم جفت پا برم توی صورتش اما به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم .
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان نگاهم و از بهادر گرفتم و رو به طرلان گفتم :
_ جان
اشاره ای به سمت دیگه ای کرد و گفت :
_ بریم اونجا !؟
_ آره
همراهش به اون سمت رفتیم وقتی رسیدیم با حرص شروع کردم به غر زدن :
_ زن من زن من ، انگار زنش یه فرشته اس یه عفریته اس نشسته به من میگه از فاز شوهر من کشیدی بیرون آخه بدبخت من شوهر تو رو میخوام چیکار با اون صورت عملی و زشتش .
_ بسه انقدر حرص نخور .
_ وای طرلان دیدی چجوری داشت باهام صحبت میکرد !؟
_ آره‌

_ خیلی دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما حیف که نمیخواستم مهمونی شما خراب بشه ، دختره ی کثافط فکر کرده پخیه واسه خودش یا یه داف نگاه به چهره اش بندازه تو آینه آدم عقش میگیره بهش نگاه کنه .
_ موافقم باهات .
با شنیدن صدای شاهین از پشت سرم به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم که لبخند جذابی زد و گفت :
_ سلام خانوم زیبا
این بشر خیلی مودب بود همیشه برای همین بود که همه دوستش داشتیم ، بی اختیار لبخندی روی لبهام نشست
_ سلام خوشتیپ
با شنیدن این حرف من لبخند روی لبهاش عمیق تر شد و گفت :
_ میدونم
_ خیلی خودشیفته شدیااا
با شنیدن این حرف من به خنده افتاد ، بعد چند ثانیه که گذشت گفت :
_ تو چرا انقدر حرصی شده بودی کی تو رو اذیت کرده بود خوشگل بلا !
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ واقعا میخوای بفهمی کی من رو اذیت کرده !؟
_ آره
_ همسر عفریته بهادر ‌.
چشمهاش گرد شد متعجب گفت :
_ چی !؟ مگه تو زن بهادر نبودی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید مگه اون خبر نداشت از بهادر جدا شدم ، به جای من طرلان این سئوال رو پرسید :
_ مگه تو نمیدونستی بهار و بهادر طلاق گرفتند !؟
شکه گفت :
_ نه
طرلان نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن چهره ی شاهین هر لحظه بیشتر از قبل متعجب میشد وقتی حرف هاش تموم شد ، شاهین با بهت گفت :
_من خبر نداشتم هیچکدوم اینارو .
بعدش به سمت من برگشت و ادامه داد :
_ واقعا متاسفم .
با شنیدن این حرفش لبخندی تلخی بهش زدم و گفتم :
_ اشکال نداره ‌.
_ همسر جدید بهادر کدوم !؟
به سمتی که درسا ایستاده بودم اشاره کردم ، شاهین با اخم بهش خیره شد و گفت :
_ اینو من میشناسم خیلی دختر هرزه و آویزونی چجوری بهادر باهاش ازدواج کرده !؟
پوزخندی زدم :
_ عاشقش شده .
شاهین مثل من پوزخندی زد و گفت :
_ نمیشه گفت عشق شاید مجبور شده که اون هم یه دلیلی باید داشته باشه و خیلی زود معلوم میشه ‌
_ هیچ دلیلی وجود نداره بهادر عاشق این زن شده .
_ تو دیوونه شدی واقعا !
_نه فقط دارم حقیقت رو بهت میگم ، بعدش دیگه بهادر اصلا برای من اهمیتی نداره فقط این همسرش داره مخ منو میخوره هی راه به راه متلک میندازه دوست داشتم یه جوری برینم بهش اما بخاطر مهمونی طرلان و آریا سکوت کردم .
_ با همچین آدم هایی بنظر من اصلا باید صحبت هم نکرد چه برسه به بحث و دعوا که اعصاب ادم خورد بشه .

🍁🍁🍁🍁🍁

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن