رمان عشق تعصب پارت 21 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۱

 

چشمهاش پر از اشک شده بود با گریه نالید :
_ من بچه هام رو دوست دارم بهار عاشق آریا هستم چرا داری من و اذیت میکنی ، چرا سعی نمیکنی برای یکبار هم که شده من رو درک کنی اون بچه تو شکم منه داره نفس میکشه قلبش داره میتپه چجوری میتونم به کشتنش فکر کنم .
_پس میتونی به نابود شدن من و زندگی بچه هات فکر کنی آره !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشت و گفت :
_خیلی ظالم شدی آریا
آریا با شنیدن این حرفش عصبی خندید و رو به من گفت :
_میشنوی چی داره میگه من ظالم شدم آره !؟
طرلان سرش رو تکون داد که آریا عصبی به سمتش رفت بازوش رو گرفت و خشمگین گفت :
_تو هنوز ندیدی من چجوری ظالم میشم که داری اینو میگی ، بعدش برات وقت دکتر گرفتم میریم پیشش اگه هر کاری گفت همون و انجام میدم اصلا هم نظرت برای من مهم نیست
_آریا …
آریا دستش رو روی لب طرلان گذاشت و خشن گفت :
_هیس هیچی نگو طرلان من به اندازه کافی عصبی هستم
بعدش نگاه طولانی و عمیقی به طرلان انداخت و گذاشت رفت ، آه تلخی کشیدم آریا و طرلان خیلی زندگی عاشقانه ای داشتند چی شد که به اینجا رسید ، مقصرش چه کسی بود طرلان یا آریا ، شاید جفتشون
_بهار
به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و گفتم :
_ هیس آروم باش گریه نکن
با شنیدن این حرف من شدت گریه هاش بیشتر شد ، وقتی آروم شد با صدای گرفته ای گفت :
_آریا خیلی عصبی بود از دستم
_حق داشت منم از دستت خیلی عصبیم آخه این چه کاریه انجام دادی ، بعدش الان دیگه نمیخواد خودت رو ناراحت کنی و شروع کنی به گریه کردن با گریه چیزی درست نمیشه
با صدای خش دار شده از گریه گفت :
_اما من ….
_ نمیخواد دیگه درباره اش صحبت کنی برو استراحت کن من برم با آریا صحبت کنم
_باهاش صحبت کن منصرف بشه من ….
نگاه عصبی بهش انداختم که ساکت شد و مظلوم سرش رو پایین انداخت که گفتم :
_ببین تو و آریا عاشق هم بودید پس بهتره هر چه زودتر این رابطه مثل اولش بشه فهمیدی !؟
_آره
بعدش لبخندی بهش زدم
_من میرم با آریا صحبت کنم تو هم بهتره هر چه زودتر سر عقل بیای سعی نکن شوهرت رو عصبی کنی ، هیچکس اندازه آریا تو رو دوست نداره اگه تو نباشی بی شک آریایی هم وجود نخواهد داشت
قطره اشکی روی گونه اش چکید و با صدای گرفته ای گفت :
_منم دوستش دارم .
_میدونم

آریا داخل اتاق کارش بود ، تموم اتاق رو دود برداشته بود به سرفه افتادم که با صدای بم و خشکی گفت :
_ برو بیرون بهار میخوام تنها باشم .
بدون اینکه به حرفش گوش کنم به سمتش رفتم و با غیض گفتم :
_ دیوونه شدی بسلامتی هیچ معلوم هست چی داری میگی نشستی اینجا داری سیگار میکشی بدون اینکه بشینی تو آرامش برای حل شدن این مشکل فکر کنی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی سیگارش رو از پنجره پرت کرد بیرون به سمتم برگشت و با خشم غرید :
_ فکر کردی من الان خیلی خوشحال هستم و نشستم برای خودم عشق و حال میکنم آره !؟
با شنیدن این حرفش بهش زل زدم
_نه
_ پس میخوای چیکار کنم بشینم به طرلان کمک کنم تا جونش رو از دست بده میدونی چقدر تا الان خودم رو تحمل کردم تا یه بلایی سرش درنیارم ، اون میخواست بخاطر بچه ای که بدنیا اومده جون خودش رو بگیره ، اصلا حتی لحظه ای به من و بچه هامون فکر کرد !؟
_میدونی چیه آریا بهت حق میدم از دستش عصبی باشی ناراحت باشی تو خیلی طرلان رو دوست داری ، اما اونم عاشق ثمره های عشقش هست وقتی صدای قلبش رو شنیده نتونسته به فکر سقط کردن بچه باشه باهاش صحبت کن شک نکن انقدر دوستتون داره که بخاطر شماها از اون بچه بگذره ، شاید هم نیازی به سقط نباشه و راه حلی باشه که نه آسیبی به طرلان برسه نه به بچه اتون به جنبه ی مثبتش هم نگاه کن .
آریا کلافه بهم نگاه کرد و گفت :
_ فکر من دیگه به هیچ جایی قد نمیده کم کم حس میکنم دارم عقلم رو از دست میدم .
_ خدا بزرگ آریا تو الان باید آروم باشی و درست فکر کنی .
سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت :
_ حق با تو .
* * * * *
عصبی به درسا خیره شدم و فریاد زدم :
_معلوم هست داری چیکار میکنی !؟
پوزخندی زد و گفت :
_این شرکت برای شوهر منه و هر کاری دوست داشته باشم انجام میدم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی !
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و با لحن بدی رو بهش گفتم :
_ حالا که اینجا شرکت شوهرت و هر غلطی دوست داری میکنی ، این برگه های جلسه ی امروز که خیلی مهم بود بشین خودت درستش کن به شوهرت تحویل بده ، و اینو یادت نره من کارمند شوهر تو نیستم هر کاری اون گفت انجام بدم .
بعدش اومدم از کنارش رد بشم که صداش بلند شد :
_تموم اینارو دوباره خودت باید آماده کنی نه من !
با شنیدن این حرفش با لبخند به سمتش برگشتم و گفتم :
_خیلی مطمئن داری حرف میزنی .

_ چون تو باید اینکارو انجام بدی !
پوزخندی به صورتش زدم ، چقدر مطمئن بود.
وسایلم رو برداشتم و کاغذ های پاره شد رو برداشتم به سمت اتاق جلسه حرکت کردم ، امروز کاری باهاشون میکردم که تا عمر دارند فراموش نکنند حتی اگه من کارمند بهادر هم بودم درسا حق نداشت همچین کاری انجام بده من یه کارمند بودم نه برده اش که هر جوری دلش خواست رفتار کنه به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و داخل شدم همه نشسته بودند داخل اتاق جلسه کنار کارن نشستم که بعد از صحبت های اولیه صدای بهادر بلند شد :
_ پرونده هایی که آماده شده رو بده .
همون کاغذ های پاره شده وسط پرونده رو بهش دادم که باز کرد با چشمهای گرد شده بهشون خیره شد ، بعدش خشمگین به سمت من برگشت و فریاد کشید :
_ اینا چیه !؟
با شنیدن صدای فریادش خونسرد به سمتش برگشتم و گفتم :
_ اینا برگه هایی هستند که همسر شما پاره کردند من کلی زحمت کشیدم آماده کردم و همسر شما تو یه دقیقه تموم زحمت های من رو به باد داد آخرش هم گفتند دوباره باید خودت آماده کنی من یه کارمند هستم نه برده ی همسر شما اگه مشکلی دارند میتونند با شما درمیون بزارند نه اینکه کار بقیه رو خراب کنند .
کارن عصبی از شنیدن حرف های من بلند شد و گفت :
_ من و بهار اومدیم برای درست کردن رابطه ی دو تا شرکت و این کار شما یه توهین .
بعدش برگشت به سمت من و گفت :
_ بلند شو بهار
بلند شدم که صدای خشک بهادر بلند شد :
_ این یه اشتباه از طرف هر کسی که هست مجازات میشه و دیگه تکرار نمیشه ، جلسه ی امروز هم کنسل دوستان .
بعدش بلند شد رفت که لبخندی روی لبهام نشست دلم خنک شده بود اون دختره عوضی مثلا قصد داشت یه درس درست حسابی به من بده اما به خودش داده شد .
* * * * * *
_ معذرت میخوام .
سرد به درسا خیره شدم و گفتم :
_ معذرت خواهی تو به درد من نمیخوره ، سعی کن از من فاصله بگیری من نه عاشق شوهرت هستم نه بهش چشم دارم که هر روز رفتار های زشت و زننده ی تو رو تحمل کنم .
با شنیدن این حرف من عصبی شد اما نمیتونست چیزی بگه
به سمت بهادر برگشتم و گفتم :
_ من یه مدت کوتاه اینجا هستم بعدش میخوام برگردم کاندا صحبت میکنم یه جایگزین بیارن برای من .
بهادر فقط سرش رو تکون داد انگار موافق بود با رفتن من ، قلبم از دیدن اینکارش آتیش گرفت اما اصلا به روی خودم نیاوردم .

_ درسته میخوای برگردی کاندا !؟
با شنیدن این حرف آریا به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ تو از کجا میدونی من میخوام برگردم کاندا !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ از بهادر شنیدم .
پوزخندی کنج لبهام نشست انگار خیلی خوشحال بود از رفتن من که همه جا نشسته بود از رفتن من میگفت کثافط عوضی یه کاری باهات میکنم تا عمر داری فراموش نکنی حالا وایستا و تماشا کن لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ برای همیشه قصد ندارم فقط میرم کار هایی که لازم هست رو انجام میدم بعدش برمیگردم اینجا دنبال کار میگردم من نمیتونم مامانم رو تنها بزارم .
آریا لبخندی به من زد و گفت :
_ نگران کار نباش میتونی بیای پیش من مشغول به کار بشی تو خیلی کارمند زرنگی هستی .
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم که صدای پر از حرص طرلان اومد :
_ پس بهار کارمند زرنگی آره و میتونه شرکت تو مشغول به کار باشه !؟
آریا به چشمهاش زل زد و گفت :
_ آره
طرلان جیغی کشید که با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ، با حرص به آریا چشم دوخت و گفت :
_ منم کارمند زرنگی بودم پس چرا نزاشتی به کار کردن ادامه بدم منم دوست داشتم مشغول باشم .
آریا خونسرد بهش خیره شد و گفت :
_ تو دیگه نیاز نداری به کار کردن دوتا بچه داشتیم من بودم باید بهمون رسیدگی میشد .
طرلان با اون شکم گندش اومد کنار من نشست و گفت :
_ منم میخوام بیام سر کار ببینم کی قراره جلوی من و بگیره .
آریا با دیدن این کارش ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ هر وقت از وضعیت سلامتیت با خبر شدم برای کار کردن تو شرکت هم یه فکری برات میکنم .
چشمهای طرلان برقی زد و گفت :
_ جدی میگی !؟
_ من تا حالا بهت دروغ گفتم !؟
طرلان لب برچید و گفت :
_ زیاد .
با دیدن قیافه ی آریا خنده ام گرفته بود اما به سختی داشتم خودم رو کنترل میکردم ، خداروشکر که رابطه ی بین آریا و طرلان دوباره درست شده بود نمیتونستم اون دوتا رو بدون همدیگه ببینم آه تلخی کشیدم که صدای آریا اومد :
_ چرا داری آه میکشی !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم
_ نمیدونم .
آریا نگاه عمیقی به من انداخت که طرلان من رو مخاطب قرار داد :
_ بهار
_ جان
_ فردا یه مهمونی برگزار کردم یادت نره تو هم دعوتی و حتما باید بیای .

🍁🍁🍁🍁🍁

2 دیدگاه

  1. سلام ادمین عزیز:) همینطور که خودتونم میدونین چند روزه ک سایت رمان وان و رمان برتر کار نمیکنه و ماهم نمیدونیم مشکل از کجاست…اگه میشه مشکلشو حل کرد که لطف میکنین اگه درستشون کنین…اگرهم نمیشه من ازتون خواهش میکنم یا تو ستیت رمان دونی بزارینشون یا یه سایت جدید بزنین…واقعا ازتون ممنونم:)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن