رمان عشق تعصب پارت 20 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲۰

 

چشمهای طرلان از شدت ترس و وحشت گرد شده بود میتونستم ببینم چقدر ترسیده اما خوب فایده ای نداشت من هم به اندازه آریا عصبی و شکه شده بودم این اصلا قابل باور نبود که طرلان بخواد بخاطر بچه ای که میخواست تا یه مدت دیگه بدنیا بیاد جونش رو از دست بده اون خودش دوتا بچه داشت چرا به اونا فکر نکرده بود نمیتونستم درکش کنم سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_آریا
با شنیدن صدای طرلان با اخم بهش خیره شد و سرد گفت:
_بله
_من جایی نمیام من نمیخوام بچه ام رو از دست بدم حتی به قیمت از دست دادن جون خودم
آریا عصبی بهش خیره شد و گفت:
_تو خیلی غلط میکنی فکر کردی دست خودته من نمیزارم هیچ اتفاقی برای تو بیفته الان هم قصد ندارم چیزی بشنوم.
بعد از تموم شدن حرفش گذاشت از اتاق رفت بیرون که نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_این چه کاری طرلان جلوی آریا نمیخواستم بهت چیزی بگم تا بیشتر از این عصبی نشه اما تو خیلی خودخواهی به پسر و دخترت اصلا فکر نکردی که همچین تصمیمی گرفتی هان فکر کردی بعد از تو کی قراره برای اونا مادری کنه میدونی آریا بعد از تو به چه حال و روزی قراره بیفته به همه ی اینا فکر کردی که همچین تصمیم احمقانه ای گرفتی !؟
_نه
_پس لابد دیوونه شدی آره یا شاید هم عقلت رو از دست دادی نظرت چیه !؟
_من صدای قلب بچه ام رو شنیدم نمیخواستم از دستش بدم تو چرا همچین فکری درباره ی من میکنی آخه !؟
_تو به غیر از این بچه ای که داخل شکمت هست دوتا بچه ی دیگه هم داری آیا به اونا هم فکر کردی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد چند دقیقه اما بعدش با صدای گرفته ای گفت؛
_آریا بچه هارو خیلی دوست داره مواظبشون هست میدونم
_احمقی خیلی زیاد طرلان چجوری فکر کردی که به همچین نتیجه احمقانه ای رسیدی
_بسه بهار نمیخوام چیزی بشنوم
پوزخندی به صورت گرفته اش زدم و گفتم:
_آره چرا اصلا باید بخوای بشنوی تو یه خودخواهی که فقط به فکر خودت هستی نه بچه هات نه آریا ذره ای برای تو مهم نیستند اما اینو بدون بعد از تو هیچکس قرار نیست خوشبخت بشه اینو فراموش نکن
بعدش بلند شدم خواستم از اتاق خارج بشم که اسمم رو صدا زد
_بهار
به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم که گفت:
_یه دختری رو دیدم میخوام بعد از مرگ من با اریا ازدواج کنه من ….
قهقه ی بلندی زدم واقعا دیوونه شده بود انگار به همه چیز فکر کرده بود وای طرلان از دست تو که فقط داشتی قلب هممون رو خون میکردی ، وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_تو دیوونه شدی اصلا حالیت نیست چی داری میگی!

بعدش عصبی از اتاق خارج شدم و بیشتر اونجا نموندم تا به مزخرفاتش گوش بدم طرلان قصد داشت دیوونه امون کنه با حرف هاش آخه چجوری میتونست انقدر راحت درباره مردن صحبت کنه اون هم با آریایی که انقدر دیووانه وار دوستش داشت بی شک اون یه دیوونه بود
_آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت:
_دیدی چقدر براش بی ارزش بودم بخاطر بچه ای که حتی بدنیا هم نیومده میخواست جون خودش رو بگیره دارم دیوونه میشم طرلان
_اون دوستت داره …
عصبی حرف من رو قطع کرد
_اون حتی ذره ای نسبت به من علاقه نداره که اگه داشت همچین تصمیمی نمیگرفت ، من بدون اون بچه رو نمیخوام نمیزارم بدنیا بیاد من طرلان رو از دست نمیدم به هیچ قیمتی
امشب نمیتونستم حتی با حرف زدن هم آریا رو اروم کنم میدونستم الان چقدر حالش دلش آشوب خدایا خودت بهش کمک کن آه دلسوزی کشیدم که آریا از خونه خارج شد امشب باید با خودش خلوت میکرد هضم حرف هایی که شنیده بود خیلی سخت بود میدونستم چقدر عاشق طرلان
* * * * *
_طرلان حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای کارن با چشمهای قرمز شده که بخاطر بی خوابی و گریه دیشب بود بهش خیره شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_آره
_اما صورتت خیلی رنگ پریده اس
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست من خوبم
با شنیدن صدای زنگ تلفن برداشتم که صدای منشی پیچید:
_پرونده ۲۳۰ رو آماده کردی ببر اتاق رئیس الان
_باشه
بلند شدم به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بفرمائید داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_پرونده ای که گفته بودید رو آوردم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد ، نمیدونم چی تو صورت من دید که اخماش رو بشدت تو هم کشید و گفت:
_صورتت خیلی رنگ پریده اس این چه حال و روزیه برای خودت درست کردی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست
اون یه غریبه بود برای من الان و همسرش یکی دیگه بود پس نیازی نبود نگران حال من باشه! بلند شد به سمتم اومد خواست دستش رو روی پیشونیم بزاره که ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_دارید چیکار میکنید !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_تو حالت خوب نیست نیاز به استراحت داری

اون روز که اصلا حال درست حسابی نداشتم برای همین خیلی زود برگشتم خونه خودم و خوابیدم چون تمام شب رو بیدار بودم ، نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی بیدار شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله
صدای عصبی آریا تو گوشی پیچید
_کدوم گوری هستی چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی
متعجب از شنیدن فریادش آهسته گفتم:
_من از شرکت اومدم خونه خوابیدم ، نشنیدم چی شده حالا چرا داری فریاد میزنی !؟
انگار سعی داشت خونسرد باشه با صدای خش دار شده ناشی از عصبانیت گفت:
_گفتند از شرکت خیلی وقته رفتی حالت زیاد خوب نبوده اومدم خونت اما اصلا در رو باز نکردی هر چی هم باهات تماس گرفتم جواب نمیدادی نگرانت شدم گفتم شاید اتفاق بدی افتاده
_نگران نباش من حالم خوبه
_باشه پس میام دنبالت
_برای چی !؟
_بریم خونه ما
_نه آریا لازم نکرده من همینجا میمونم امروز اصلا حال درست حسابی ندارم من رو درک کن باشه فقط یه امروز میخوام تنها باشم‌
_باشه
بعد از خداحافظی با آریا بلند شدم به سمت سرویس رفتم دست و صورتم رو شستم به سمت آشپرخونه حرکت کردم که صدای بی وقفه زنگ خونه داشت میومد انگار یکی دستش رو گذاشته بود و اصلا قصد نداشت برنداره معلوم نبود کدوم دیوونه ای حرصی به سمت در رفتم و باز کردم با عصبانیت خواستم چیزی بگم که با دیدن بهادر دهنم باز موند اون اینجا چیکار میکرد
_تو
من و کنار زد اومد داخل که متعجب شدم این چه کاری بود اون برای چی اومده بود ، حرصی در رو بستم به سمتش رفتم و گفتم:
_این چه کاریه انجام دادی هان !؟
با شنیدن این حرف من عصبی به صورتم خیره شد و داد زد:
_برای چی به درسا گفتی تو زن من بودی قصدت از اینکار چی بود من خیلی وقته تو رو طلاق دادم پس مرض داشتی اون همه کسشعر تلاوت کردی
با دهن باز بهش داشتم نگاه میکردم اون انقدر عصبی بود که انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود با خشم مثل خودش بهش چشم دوختم و فریاد زدم :
_فکر کردی در مقابل اون همه توهین ساکت میشم و هیچی نمیگم نه من ساکت نمیشم و از هیچکس هم ترسی ندارم ، الانم از خونه من گمشو بیرون تا با صد و ده تماس نگرفتم
_کافیه دفعه بعدی به همسر نزدیک بشی تا نشونت بدم

پوزخندی به چهره ی عصبیش زدم و با لحن بدی گفتم :
_من نه با زنت نا با خودت هیچ کاری ندارم درضمن انقدر خار و ذلیل نشدم خودم رو کوچیک کنم هر غلطی دوست داشتی انجام بده فقط از من فاصله بگیر حالا از خونه من گمشو بیرون
با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد از شدت خشم و با صدای عصبی گفت:
_خیلی زیادی پرو شدی فکر کردی خبریه یا نکنه کسی داره ازت حمایت میکنه که ….
_چه اراجیفی داری برای خودت میبافی چه حمایتی ، اون دختره کلی حرف بار من کرد توقع داشتی ساکت باشم چون زن تو ، اگه هر کس دیگه ای هم بود در مقابلش سکوت نمیکردم حالا هری حوصله شنیدن هری صد من یه غاز تو رو ندارم
_با بد کسی در افتادی بهار خانوم
بعد انداختن نگاه تهدید آمیزی گذاشت رفت که همونجا روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن به سختی تموم مدت جلوی خودم رو گرفته بودم بهادر خیلی عوض شده بود این همه حرف بهم زد که اصلا حق من نبود آه تلخی کشیدم کاش میشد همه این اتفاقات رو یه جوری تغیر داد
* * * *
_بهار چرا چشمهات انقدر قرمز شده !؟
میدونستم بخاطر گریه های دیشب و بیدار موندنم اصلا بعد رفتن بهادر نتونسته بودم درست حسابی بخوام ، امروز هم پنجشنبه بود و شرکت تعطیل بود چه بهتر چون دوست نداشتم قیافه ی بهادر رو ببینم مخصوصا با شنیدن حرف های زشتی که بهم زده بود
_بهار
با شنیدن دوباره صدای طرلان سرم و بلند کردم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_هواست کجاست !؟
_ببخشید چیزی گفتی !؟
_نه انگار اصلا حالت خوب نیست ، بگو ببینم دیشب چیشده که به این حال و روز افتادی و الان هم اصلا حال درست درمونی نداری !؟
_چیزی نیست دیشب نتونستم بخوابم بخاطر همین بود
با حرص اسمم رو صدا زد:
_بهار
_جان
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:
_به من دروغ نگو تعریف کن چیشده برای چی انقدر ناراحت شده بودی که تموم دیشب رو نشستی گریه کردی ببین چشمهات شده کاسه خون ، اصلا هم سعی نکن من رو بپیچونی .
میدونستم طرلان تا قضیه رو کامل نفهمه اصلا بیخیال این ماجرا نمیشه! پس شروع کردم به تعریف کردن اتفاقاتی که دیشب افتاده بود وقتی حرف هام تموم شد صدای بهت زده اش بلند شد
_داری راست میگی !؟
_آره
_چطوری به خودش جرئت داد بیاد اونجا تو رو تهدید کنه بعد از اون همه بلایی که سرت در آورد پسره ی عوضی خودش انگار خیلی دست بالا گرفته نه !؟

_ مشکل از منه طرلان نباید انقدر بهش رو میدادم که باعث بشه اینجوری باهام صحبت کنه ، اومده بود تا بخاطر همسر جدیدش یه مشت حرف مفت بار من کنه برای همین خیلی دلم ازش گرفت دیگه حتی نمیخوام بهش فکر کنم بهادر خیلی وقته من رو از قلبش انداخته بیرون
صدای عصبی طرلان بلند شد
_وقتش نشده تو هم از قلبت اون رو پرت کنی بیرون !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی کنج لبهام نشست من انقدر یعنی شجاع بودم که بتونم اون رو از قلبم بندازم بیرون ، سری تکون دادم تا افکار آزار دهنده ام رو پس بزنم با صدای گرفته ای گفتم :
_همین کار رو میکنم
_بهار
_جان
با حرص به چشمهام خیره شد و گفت :
_انقدر من و حرص نده وقتی یه چیزی رو دارم درست حسابی بهت میگم چرا این شکلی رفتار میکنی آخه
_بیخیال طرلان نمیخوام درباره اش صحبت کنم
_باشه .
میخواستم بحث رو عوض کنم برای همین به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_پس آریا کجاست !؟
با شنیدن این حرف من صورتش گرفته شد و با صدای غمگینی گفت :
_ از همون موقع که باهاش بحثم شد دیگه اصلا بهم محل نمیده ، مواظبم هست باهام صحبت میکنه اما سرد شده دارم میترسم ازش ، آخه مگه من چه اشتباهی کردم من فقط نمیخواستم بچه ام رو از دست بدم
_خودخوداه شدی طرلان
با شنیدن این حرف من بهت زده گفت :
_خودخواه !؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_آره خودخواه
_چرا همچین حرفی داری میزنی !؟
_چون تو واقعا خودخواه شدی بدون در نظر گرفتن احساس آریا قصد داشتی جون خودت رو بگیری ، فکر کردی بعد تو حال آریا چی میشه ، سرنوشت بچه هات که قراره بدون مادر بزرگ بشن چی میشه !؟ از همه مهمتر سرنوشت این بچه ای که قراره بدنیا بیاد روزی صد باز از بدنیا اومدنش پشیمون میشد چرا چون هیچکس بهش محبت نمیکرد همه اون رو نحس میدونستند چون جون مادرش رو گرفته آریا بشدت ازش متنفر میشد
وحشت زده گفت :
_بسه
پوزخندی بهش زدم
_به هیچکدوم از اینا فکر نکرده بودی درسته برای همین همچین تصمیم احمقانه ای گرفته بودی آره !؟
_نه
_پس چی !؟
_من نمیخواستم جونش رو بگیرم طرلان من یه مادرم نمیدونی نمیتونم بچه ام رو بکشم
_واقعا مادری ، پس چرا به ساتین و سوگند اصلا فکر نکردی هان اون دوتا به مادر احتیاج نداشتند ، یا نکنه فکر کردی اونا اصلا بچه هات نیستند و ….
اینبار فریاد کشید :
_بسه

🍁🍁🍁🍁🍁

8 دیدگاه

  1. واقعا دلم برای شخصیت این طرلانه میسوزه نویسنده هر پارتی که میگذره سعی میکنه هی این طرلان رو احمق تر نشون بده .حالا دیگه طرلان به درجه ایی از احمقی رسیده که حتما میخواد بگه که بعد از مردنش بهار زن آریا بشه 😁😁حالا باز خوبه خداروشکر پرونده رویا وارسین بعد از یه فصل کتک مفصل حل شد(نکته اخلاقی : برای حل مشکلات خود وهمسرتون از همسرتون تقاضا کنید شما رو یه دل سیر کتک بزنه).از نویسنده خواهش میکنم هر چه زودتر اقدام کنید الان چند تا پارت هی این طرلان میخواد بمیره والا من حساب کردم ۹ ماهش تمام شده یا بکشش یا زنده بزارش و مابقی رمان رو ادامه بده..باتشکر

  2. ای بابا همش که بهادر داره با بهار بحث میکنه
    اخه ۲۰پارت چیز کمی نیستش که اینا یبار مثل آدم با هم حرف نزدن
    مرسی ادمین که وقتترو برای این سایت گذاشتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن