رمان عشق تعصب پارت 18 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۸

 

آریا عصبی به سمت آرسین رفت یقه اش رو داخل دستش گرفت و با خشم بهش خیره شد و غرید:
_خواهر من بیکس و کار نیست توی عوضی بخوای دست روش بلند کنی ، طلاقش رو ازت میگیرم بعد هر کثافط کاری خواستی بکن اگه میبینی الان باهات کاری ندارم برو دعا کن تو خونه من مهمون هستی وگرنه یه جوری حسابت رو میرسیدم تا عمر داری فراموش نکنی.
بعدش یقه اش رو ول کرد به خواهرش خیره شد و گفت:
_تو دیگه خواهر من نیستی هیچ نسبتی با من نداری هر غلطی دوست داشتی بکن
آرام بهت زده بهش خیره شد و گفت:
_داداش
آریا به جفتشون خیره شد و گفت:
_زود باشید جفتتون گورتون رو گم کنید
آرسین و آرام جفتشون رفتند ، اما عجیب بود خیلی زیاد آرسین تموم مدت در مقابل آریا ساکت بود و هیچ حرفی بهش نزد در مقابل حرف هایی که آریا بهش زد.
صدای نامزد بهادر اومد
_بهتره ما هم بریم امشب اصلا شب خوبی نبود
بعدش خداحافظی کوتاهی کردند و رفتند حتی سر بلند نکردم باهاشون خداحافظی کنم
طرلان به سمتم اومد رنگ از صورتش پریده بود و معلوم بود اصلا حال خوشی نداره
_رویا حالش چطوره بهار الان کجاست !؟
بدون توجه به سئوالش بهش خیره شدم و با نگرانی گفتم:
_تو هم اصلا حالت خوب نیست طرلان رنگ به صورت نداری
با شنیدن این حرف من آریا به سمت طرلان اومد اخماش رو توهم کشید و گفت:
_این چه حالیه چرا اینجوری شدی زود باش بریم باید بخوابی استراحت کنی
طرلان با بیقراری بهش خیره شد و گفت:
_نگران رویا هستم باید ببینمش معلوم نیست اون داداش بی غیرت من باهاش چیکار کرده ، رویا هیچوقت تو زندگیش خوشحال نبوده الان هم افتاده گیر کسی که سنگدل و بی رحم و اینجوری کتکش زده
اشکاش روی صورتش جاری شده بودند ، آریا سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه و چیزی بهش نگه خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_ببین طرلان باید استراحت کنی بعدش بهت قول میدم رویا رو میارم اینجا باشه !؟
طرلان با شنیدن این حرف آریا آروم شد بهش خیره شد
_قول میدی !؟
_آره
آریا خطاب به من گفت:
_همینجا باش من طرلان رو میبرم اتاقش استراحت کنه بعدش میام با هم بریم پیش رویا
_باشه
وقتی آریا طرلان رو برد تقریبا نیم ساعت طول کشید تا آریا اومد بهم خیره شد و گفت:
_طرلان خیلی داشت نا آرومی میکرد مجبور شدم کنارش باشم تا خوابش ببره ، زود باش بریم باید رویا رو ببینم.

رویا یه بند داشت داخل بغل آریا گریه میکرد و اصلا آروم نمیشد نفس عمیقی کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم واقعا صحنه ی غم انگیزی بود تموم صورت و بدن رویا از شدت کتک هایی که خورده بود کبود شده بود اما اون حتی یکبار هم گلایه ای نکرد فقط داشت گریه میکرد آریا چشمهاش قرمز شده بود میدونستم چقدر برای مرد باغیرتی مثل آریا سخت که خواهرش رو تو این حال و روز ببینه
_طلاقت رو ازش میگیرم
با شنیدن این حرف آریا رویا وحشت زده سرش رو بلند کرد به آریا خیره شد و نالید:
_داداش
_چیه نکنه هنوز میخوای با اون بی غیرت زندگی کنی اون اگه تو رو دوست داشت حتی ذره ای به خودش اجازه نمیداد روت دست بلند کنه
_من عصبیش کردم داداش من ….
آریا عصبی حرفش رو قطع کرد
_هیش نمیخوام چیزی بشنوم اگه ذره ای مقصر بودی زنده ات نمیذاشتم اما میدونی که مقصر نیستی فقط اون آرام و آرسین عوضی مقصر هستند
_من حامله داداش
با شنیدن این حرف رویا با بهت بهش خیره شدم صورت آریا رفته رفته داشت کبود میشد یهو با خشم فریاد کشید:
_میکشمش
ترسیده بهش خیره شدم ، که یهو بلند شد که رویا دستش رو گرفت و باالتماس بهش خیره شد و گفت:
_داداش آرسین نمیدونه من حامله ام تو رو خدا بهش چیزی نگو نمیخوام بچه ام رو سقط کنم
آریا با چشمهای گرد شده بهش خیره شد
_منظورت چیه
ترسیده بهش خیره شد و گفت:
_داداش هیچی فقط من نمیخوام ……
آریا عصبی فریاد کشید
_باتوام منظورت از سقط چیه هان !؟
رویا با درد چشمهاش رو بست میدونستم حالش خوب نیست برای همین اسم آریا رو صدا زدم وقتی به سمتم برگشت اشاره ای به وضح رویا کردم و گفتم:
_آریا الان وقت سئوال و جواب نیست میدونی حالش خوب نیست صبر کن حالش بهتر بشه بعدش با هم صحبت کنید با آرسین هم فعلا کاری نداشته باش تا به وقتش
آریا عصبی چنگی تو موهاش کشید و گفت:
_مواظبش باش
خواست بره که گفتم:
_کجا !؟
بهم خیره شد و گفت:
_میرم بیرون اینجا باشم بیشتر عصبی میشم میرم سر وقت اون مرتیکه ی کثافط یه بلایی سرش میارم.

به سمت رویا رفتم و کنارش نشستم دستاش رو گرفتم و به چشمهاش خیره شدم
_برای چی انقدر ترسیدی رویا مگه داداشت ترس داره آخه !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_داداشم ترس نداره اما نمیخوام آرسین بفهمه حامله ام اگه اون قصد داشته باش من رو طلاق بده بچه ام رو هم سقط میکنه و من اینو نمیخوام دوست دارم بچه ام رو بدنیا بیارم خودم بزرگش میکنم اما نمیخوام ….
عصبی از شنیدن حرف هاش وسط حرفش پریدم:
مگه احمقی آره میخوای بدنیا بیاریش که چی بشه هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_بچه ام رو دوست دارم بهار
_دیوونه شدی رویا میخوای بدون پدر بزرگش کنی میدونی چقدر سخته بعد فکر کردی میتونی تا آخر عمرت بچه ات رو از پدرش مخفی کنی فکر کردی ممکنه !؟
_از این کشور میرم
با شنیدن این حرفش ساکت بهش خیره شدم رویا دیوونه شده بود این اصلا ممکن نبود که اون بخواد بچه اش رو خارج از کشور بدنیا بیاره نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم بحث باهاش بی فایده بود رویا الان نمیتونست درست تصمیم بگیره
_پاشو باید استراحت کنی تو الان نمیتونی درست تصمیم بگیری باید چند روز بگذره
بدون حرف بلند شد به سمت اتاق بردمش لباسش رو کمکش کردم عوض کنم بعدش خوابید لامپ رو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم طبقه پایین نشسته بودم و داشتم حرص جوش میخوردم که صدای مامان اومد
_برای چی نشستی داری حرص و جوش میخوری !؟
_بخاطر رویا
مامان با شنیدن این حرف من غمگین شد چهره اش آه تلخی کشید اومد کنارم نشست و گفت:
_رویا دختر خیلی خوبیه اما هیچوقت نتونست خوشبخت بشه الان هم از شوهرش شانس نیاورده ، حتی خواهرش واقعیتش بهار نمیتونم باور کنم همچین خواهری وجود داشته باشه
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_مامان رویا حامله اس
مامان برای چند دقیقه خشک شده بهم خیره شد بعدش با صدای بهت زده ای گفت:
_ چی !؟
_آره حامله اس خودش گفت ولی نمیخواد آرسین بفهمه
مامان اخماش تو هم رفت و گفت:
_پس میخواد چیکار کنه !؟
_میخواد طلاق بگیره بدون اینکه به آرسین بگه حامله اس
_دیوونه شده فکر کرده طلاق و نفهمیدن آرسین ممکنه اصلا !؟
_نمیدونم مامان اون الان اصلا حالش خوب نیست بتونه تصمیم درست و حسابی بگیره باید یه چند روز بگذره

چند روز گذشته بود اما به جای اینکه حال و روز رویا بهتر بشه بدتر شده بود من هم چند روز مرخصی گرفته بودم از شرکت تا به وضعیت رویا رسیدگی کنم نمیتونستم تنهاش بزارم میترسیدم بلایی سر خودش بیاره ، مامان به اصرار زیاد من رفته بود مشهد زیارت همونجا یه مدت هم پیش فامیلاش میموند خیلی بهش زنگ میومدن فرستادیم بره بهش گفتم بابت رویا خیالش راحت باشه من هواسم بهش هست ، با شنیدن بی وقفه در خونه از افکارم خارج شدم متعجب شده بودم چه کسی این وقت شب اومده و داری اینجوری در میزنه
_یعنی کیه !؟
متعجب به رویا خیره شدم و گفتم:
_نمیدونم واسا ببینم
بلند شدم و به سمت در رفتم باز کردم که با دیدن آرسین متعجب شدم اون اینجا چیکار میکرد تقریبا این چند روزی که رویا پیش من بود اون نه زنگ زده بودش بهش نه دیدنش اومده بود پس الان برای چی اومده بود
_رویا اینجاست !؟
با شنیدن صداش اخمام رو تو هم کشیدم بهش خیره شدم و گفتم:
_به تو ربطی نداره گمشو بیرون
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد و گفت:
_ببین باهات دعوا ندارم چون یه زن هستی پس برو بگو زن من بیاد
با شنیدن این حرفش شروع کردم به بلند بلند خندیدن وقتی خنده ام تموم شد گفتم:
_حالا یادت اومد زن و بچه داری آره !؟
_به تو ربطی نداره گمشو بگو زن من بیاد
خواستم در رو ببندم که محکم هل داد و اومد داخل
_رویا بیا بیرون ببینم
عصبی بهش خیره شدم و داد زدم:
_رویا با تو جایی نمیاد برو بیرون ببینم وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد ببره تو رو
_هر غلطی دوست داشتی بکن من تا زنم رو پیدا نکنم جایی نمیرم
عصبی تر از قبل خواستم چیزی بگم که رویا خودش اومد با دیدنش ساکت شدم ، نگاهش رو به آرسین دوخت و گفت:
_من دیگه جونی ندارم برای کتک خوردن
با شنیدن این حرفش نگاهم به آرسین افتاد که چشمهاش قرمز شد و دستاش مشت با صدای خش دار شده ای گفت:
_زود باش لباست رو بپوش بریم جای تو تو خونه ی شوهرت نه اینجا
رویا پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چه شوهری تو حتی ذره ای من و دوست نداری من به چی تو باید دل خوش کنم آخه ، قراره طلاقم بدی پس بیام تو اون خونه چیکار کنم به معاشقه های تو و خواهرم نگاه کنم
_خفه شو!
خیلی عصبی بود رویا بدون ترس بهش خیره شد و گفت:
_چرا همیشه من باید خفه خون بگیرم در مقابل کار هایی که تو انجام میدی هان !.

_میریم خونه صحبت میکنیم زود باش
رویا با جدیت گفت:
_من جایی نمیام کارای طلاق توافقی رو آماده کن تو اولین فرصت جدا میشیم و هر کسی میره پی زندگی خودش
آرسین پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_فکر کردی به همین راحتی طلاقت میدم !؟
_مجبوری
آرسین با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نه بابا اونوقت کی گفته من مجبور هستم تو رو طلاق بدم !؟
_چون تو عاشق آرام هستی بخاطر اون دست روی من بلند کردی بار ها گفتی میخوای طلاقم بدی پس الان چی داری میگی الان میخوای بیام تو اون خونه چیکار کنی اینبار باهام !.
آرسین نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفت:
_داری منو عصبی میکنی رویا نزار سگ بشم اون روی من بالا بیاد
اینبار من قبل از رویا گفتم:
_مثلا اون روی سگت بالا بیاد میخوای چه غلطی بکنی !؟
_تو ساکت باش
خواستم عصبی بتوپم بهش که صدای رویا بلند شد:
_آرسین برو من باهات جایی نمیام اینبار باید تکلیف من رو روشن کنی
آرسین خواست چیزی بگه که صدای آریا اومد:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
آرسین به عقب برگشت به آریا خیره شد و گفت:
_اومدم دنبال زنم
آریا عصبی بهش خیره شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_زن دقیقا کدوم زن هان !؟
آرسین ساکت بهش خیره شده بود که آریا به سمتش رفت بهش خیره شد و گفت:
_خواهرم رو فراموش کن نمیخوام دیگه اطرافش ببینمت فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش نگاهم به رویا افتاد که چشمهاش پر شده بود میدونستم چقدر عاشق آرسین و دوست داره آرسین برای بودن باهاش تلاش کنه حتی حرف هاش هم از ته قلبش نبود
_اون خواهر تو هست اما زن من هم هست و من میخوام ببرمش هیچکس هم نمیتونه جلوی من و بگیره
آریا عصبی شد اینبار فریاد کشید:
_گوه خوردی مرتیکه ی عوضی فکر کردی میزارم خواهرم بیاد تو خونه ی تو کثافط که کتکش بزنی این همه مدت بخاطر رفاقتی که باهات داشتم سکوت کردم نمیخواستم تو زندگیتون دخالت کنم فکر میکردم انقدر عاقل هستی که درست و غلط رو تشخیص بدی اما اشتباه فکر میکردم تو سکوت من رو اشتباه متوجه شدی فکر کردی خواهرم بی کس و کاره و هر کاری دوست داشتی میتونی بکنی.
آرسین خونسرد به آریا خیره شده بود وقتی حرف های آریا تموم شد بهش زل زد و گفت:
_رویا باید با من بیاد تو چه بخوای چه نخوای اون زن منه و الان هر کاری من میگم باید انجام بده
_تو آرام رو دوست داری یا رویا رو !؟

🍁🍁🍁🍁🍁

5 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن