رمان عشق تعصب پارت 13 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۳

 

بهادر خسته و عصبی گوشه خیابون نشسته بود نمیدونست دیگه باید کجا رو دنبال بهار بگرده اما داشت به این باور میرسید که بهار واقعا ترکش کرده تا حالا هیچوقت گریه نکرده بود غرورش بهش این اجازه رو نمیداد حتی موقعی که عشقش رو نسبت به بهار نادیده گرفت و برای کمک به رویا باهاش ازدواج کرد
حتی وقتی که بهار بهش خیانت کرد و با اون آریان عوضی خوابید به خودش اجازه نداد گریه کنه اما الان از ته قلبش دوست داشت گریه کنه بخاطر حال و روزی که داشت بخاطر اینکه بهار اینبار ترکش کرده بود یعنی انقدر آدم پست و نامردی شده بود که نتونسته بود تحملش کنه !؟ اما اون حق داشت از بهار عصبی باشه حتی اگه بهش توهین کنه تحقیرش کنه بهار بهش خیانت کرده وقتی محرمش بود با آریان رابطه برقرار کرده بود!
با شنیدن صدای زنگ موبایلش که پی در پی داشت زنگ میخورد عصبی تماس رو برقرار کرد و داد زد:
_بله
صدای گرفته ی آریان بلند شد:
_معذرت میخوام بهادر!
بهادر با شنیدن این حرف آریان فکر کرد بهار پیش اونه عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس بهار کجاست هان !؟
آریان متعجب از پشت خط گفت:
_من نمیدونم بهار کجاست تو از چی داری صحبت میکنی !؟
بهادر عصبی بلند تر از قبل فریاد کشید:
_گوه خوردی نمیدونی پس چرا زنگ زدی معذرت خواهی میکنی هان !؟
_من برای اون شب زنگ زده بودم
بهادر با شنیدن این حرف آریان سکوت کرد نفس عمیقی کشید سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با صدای آرومی گفت:
_کدوم شب !؟
_اون شب من به بهار تجاوز کردم
و تموم اتفاقات اون شب رو تعریف کرد از دشمنیش با بهادر گفت و ازش طلب حلالیت کرد بهادر با شنیدن حرف هاش داشت تند تند نفس میکشید گوشی رو محکم پرت کرد روی زمین که خورد و خاکشیر شد عربده اش خیابون رو پر کرد داشت نفس کم میاورد چجوری تونسته بود به عشقش شک کنه یعنی بهارش بیگناه بود بهارش زجر کشیده بود و اون تموم مدت داشت بیشتر زجرش میداد چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد دوست داشت گردن اون عوضی رو خورد کنه! باید بهار رو پیدا میکرد به هر قیمتی که شده!
* * * * *
#بهار
#چند_سال_بعد

خسته از راه رفتن زیاد ایستادم امروز قرار بود بعد از گذشت شش سال آریا رو ببینم قرار بود بیاد کاندا برای یه جلسه کاری ، تو این شش سال خیلی چیزا تغیر کرده بود من به کمک آریا اومده بودم کاندا و داشتم زندگی میکردم داخل یه شرکت برام کار پیدا کرده بود و کلاس زبان رفته بودم و راحت میتونستم صحبت کنم.
خیلی زیاد دلتنگ مادرم و بهادر میشدم اما میدونستم بی فایده اس چون نمیتونم برگردم تو این سال ها هیچ خبری از بهادر نداشتم

با دیدن آریا به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم تو این سال ها مثل یه برادر هوای من رو داشت و تو این شهر غربت داشت بهم کمک میکرد حالا داشتم بعد چند سال میدیدمش دوباره ، ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی دلتنگت شده بودم
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_منم همینطور خانوم کوچولو
_حال مامانم چطوره !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد نفس عمیقی کشید و گفت:
_نه زیاد
با شنیدن این حرفش بغض کرده بهش خیره شدم که دستی تو موهاش کشید و گفت:
_حال بهادر هم زیاد روبراه نیست
_اون با همسرش خوشه نیازی به من نداره فقط میخواست برای انتقام کنارش باشم همین
به چشمهام خیره شد و گفت:
_داری اشتباه میکنی بهار خیلی چیزا عوض شده
_نمیخوام درمورد بهادر چیزی بشنوم فقط داغ دل من تازه میشه با شنیدن چیزی درموردش
آریا سکوت کرد بهم خیره شد
_نمیخوای برگردی !؟
_نه
_انگاری خیلی به اینجا وابسته شدی که حتی نمیتونی دل بکنی
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_نه ایران بهتره ، حال طرلان چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_حالش خوبه اما بخاطر سفر کاری من یکم ترش کرده باهام سرسنگین شده طاقت دوری من و نداره
_قدرش رو بدون مثل طرلان پیدا نمیشه!
* * * * *
_کارن چیشده رئیس چرا انقدر عصبیه !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_یه قرارداد مهم تو ایران داشتیم که کنسل شده و ضرر هنگفتی به شرکت وارد شده رئیس میخواد هر چ سریع تر دو نفر رو بفرسته برن ایران تا درمورد مشکل صحبت کنند
_چرا خودش نمیره !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عاقل اندر سهیفی بهم انداخت و گفت:
_چون رئیس اینجا فقط همین یه شرکت نیست که داره اداره میکنه و کلی کار داره ، آخه اینم سئوال میپرسی بهار !؟
لبخندی تحویلش دادم که صدای منشی الیزابت بلند شد
_بهار کارن زود برید اتاق رئیس با جفتتون کار داره
با شنیدن این حرفش من و کارن به سمت اتاقش رفتیم رئیس با عصبانیت داشت با تلفن حرف میزد انگار قضیه خیلی جدی بود که رئیس تا این حد عصبی شده بود وقتی تلفن رو قطع کرد به سمت ما دوتا برگشت و خیلی جدی گفت:
_جفتتون برای فردا آماده باشید
من و کارن متعجب به هم خیره شدیم یعنی چی چرا باید برای فردا آماده میشدیم کارن به رئیس خیره شد و گفت:
_چیزی شده !؟
_باید شما دوتا به عنوان نماینده شرکت برید ایران

با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم ایستاد من نمیتونستم برم ایران اگه بهادر میفهمید یا من رو میدید فاتحه ام خونده بود اومدم اعتراض کنم که صدای جدی و محکم رئیس بلند شد:
_هیچ اعتراضی هم قبول نیست برید بیرون
ناامید همراه کارن از اتاق خارج شدیم صدای کارن بلند شد:
_چرا ناراحتی بهار !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_تو که از وضع من خبر داری پس چرا داری میپرسی ؟!
_شاید اصلا بهادر رو ندیدی ما که فقط قراره به عنوان نماینده بریم و برگردیم پس انقدر نمیخواد خودت رو ناراحت کنی
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_میخوام با رئیس صحبت کنم ببینم میشه کنسل بشه من به ایران …
وسط حرفم پرید و گفت:
_رئیس انقدر اعصابش خورده که مطمئن باش بری همچین حرفی بزنی درجا اخراجت میکنه!
کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_پس میگی چیکار کنم بیام ایران تا بهادر من رو ببینه و مجبورم کنه دوباره برده جنسیش بشم تا هر روز من رو شکنجه کنه !؟
انقدر عصبی شده بودم که نمیدونستم دارم همه ی حرف هام رو با فریاد میزنم کارن بهم خیره شد و گفت:
_آروم باش بهار چرا انقدر عصبی شدی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_معذرت میخوام!
بعد تموم شدن حرفم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت بیرون از شرکت رفتم فضای شرکت داشت حالم رو بهم میزد بیشتر از این نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم.
شماره آریا رو گرفتم باید باهاش صحبت میکردم بعد از خوردن چند تا بوق صدای سخته و کلافه اش پیچیده شد:
_جان
_حالت خوبه آریا صدات چرا گرفته اس !؟
_دارم برمیگردم ایران طرلان بیمارستان
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد:
_طرلان چش شده !؟
_نمیدونم حالش زیاد مساعد نبوده مثل اینکه حالش بهم خورده من بعدا باهات تماس میگیرم باید سوار هواپیما بشم
_باشه مواظب خودت باش خبری شد بهم زنگ بزن
_باشه
و صدای بوق بود که پیچیده شد آریا خودش به اندازه کافی درگیری داشت من هم داشتم بیشتر میکردم درگیری هاش.

اومده بودیم ایران و قرار بود امروز بریم شرکتی که قرارداد رو لغو کرده بود همه چیز خیلی زود داشت پیش میرفت نمیدونستم چرا انقدر استرس دارم و حس بدی داشتم ، صدای کارن بلند شد:
_چته چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_نمیدونم احساس بدی دارم فکر میکنم قراره اتفاق بدی بیفته
به چشمهام خیره شد و با آرامش گفت:
_نگران نباش چیزی نمیشه همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه ما هم برمیگردیم کاندا
لبخندی زدم و گفتم:
_خدا کنه!
با باز شدن در اتاق جفتمون با لبخند بلند شدیم که صدای سرد و خشک آشنایی پیچید:
_خوش اومدید!
با شنیدن صداش حس کردم قلبم داره تند تند میزنه جرئت اینکه به سمتش برگردم رو نداشتم کارن داشت باهاش صحبت میکرد اما من حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم با شک سرم رو بلند کردم خودش بود خیلی عوض شده بود موهاش بلند تر از گذشته شده بود و ریش گذاشته بود که خیلی جذاب ترش کرده بود ، مردونه تر از گذشته شده بود
_خانوم حالتون خوبه !؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم و بهش خیره شدم چرا نگاهش انقدر سرد بود ، یعنی من رو نشناخته بود اما غیر ممکن بود من رو نشناسه!
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای کارن از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_خوبم!
جفتمون نشستیم و بهش خیره شدیم نمیدونم چی داشتند میگفتند وقتی جلسه تموم شد کارن بلند شد باهاش دست منم بلند شدم کارن بهم خیره شد و گفت:
_میرم با رئیس تماس بگیرم چند دقیقه همینجا منتظر من باش
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم من نمیخواستم با بهادر تنها باشم اما کارن بدون اینکه به من نگاه کنه رفت سرم و پایین انداختم که صدای خشک و سرد بهادر بلند شد:
_کارمند فراری چ عجب بعد این همه سال از کاندا برگشتی!
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم و بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چجوری جرئت کردی بعد از گذشت این همه سال برگردی !؟

نمیخواستم جلوش خودم رو ببازم بهش خیره شدم و با صدای سردی گفتم:
_جرئت نمیخواد برگشتن من ترسی از هیچکس ندارم
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مطمئنی !؟
با جسارت بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
پوزخندی کنج لبهاش نشست نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته تو هنوز زن منی و من میتونم خیلی راحت ممنوع الخروجت کنم مخصوصا به این عنوان که چند سال فرار کردی بدون اینکه من بهت اجازه داده باشم.
و با لبخند مسخره ای بهم خیره شد ، میدونستم رنگ از صورتم پریده و تنها چیزی که الان دیده میشد تو چهره ام ترس بود
_تو شوهر من نیستی
با شنیدن این حرف من فکر میکردم عصبی بشه اما نشد برعکس گذشته خیلی خونسرد و آروم بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود بهم خیره شد و بیتفاوت گفت:
_اما شناسنامه ات یه چیزی دیگه میگه!
دوست داشتم با شنیدن این حرفش عق بزنم ، حق داشت من هنوز زنش بودم اما خودم این رو قبول نداشتم اون فقط و فقط یه اجبار بود عقدی که از ته قلب نباشه باطله
_اون عقد از نظر من باطل چون من اصلا راضی نبودم ، الان هم برگشتم و میخوام ازت طلاق بگیرم
_باشه درخواست طلاقت رو آماده کن.
از اینکه خیلی راحت قبول کرده بود من رو طلاق بده تعجب کردم این بهادر هیچ شباهتی به بهادر چند سال قبل نداشت انگار یکی دیگه شده بود
هم ناراحت شده بودم از اینکه خیلی راحت قبول کرده میخواد من رو طلاق بده هم عصبی هضمش یکم سخت بود
با اومدن کارن نشد چیزی بگم دیگه ، کارن به بهادر خیره شد و گفت:
_رئیس از پیشنهادتون استقبال کرد و گفت باهاتون تماس میگیره
نمیدونستم داشتند درمورد چی صحبت میکردند چون من تموم مدت جلسه اصلا هواسم سرجاش نبود
کارن از بهادر خداحافظی کرد و جفتمون از شرکت خارج شدیم به سمت هتل رفتیم به سمت کارن برگشتم و گفتم:
_کی قراره برگردیم !؟
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_بهار تو انگار اصلا حالت خوب نیست
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چرا اینو میگی !؟
_مگه تو مدت جلسه اصلا نفهمیدی چی داشتیم میگفتیم !؟
_نه
با تاسف سری تکون داد و گفت:
_قراره یه مدت اینجا باشیم و با شرکت همکاری کنیم ما دوتا …
وسط حرفش پریدم و بهت زده داد زدم:
_ چی !!!!!!!؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داد میزنی انگار واقعا عقلت رو از دست دادی!
یعنی قرار بود یه مدت ایران بمونیم و ما دوتا به عنوان نماینده با شرکت بهادر همکاری کنیم اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم من از بهادر فراری بودم چجوری میتونستم.
* * * * * *
با حسادت به بهادر و دختری که ازش آویزون شده بود خیره شده بودم دوست داشتم گردن دختره و بهادر رو با هم خورد کنم ببین چجوری داشتند لاس میزدند خون داشت خونم رو میخورد نفس عمیقی کشیدم اصلا به من چ هر غلطی دوست داشتند بکنند من که دیگه عاشق بهادر نبودم تازه اون خودش زن داشت رویا اون وقت با بقیه میلاسید!
_بهار
با شنیدن صدای آشنای آریا نگاه از اون دوتا گرفتم و بهش خیره شدم چشمهام برق زد با شادی بهش خیره شدم
_آریا
به سمتش رفتم و بدون اینکه متوجه باشم داخل شرکت هستیم به سمتش رفتم محکم بغلش کردم که صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
_نگفتی داری میای ایران !؟
ازش جدا شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_میخواستم بهت بگم اما تو داشتی میومدی ایران ، راستی حال طرلان چطوره !؟
_خوبه حامله اس
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد

با شادی یهش خیره شدم و گفتم:
_وای باورم نمیشه یعنی من دارم عمه میشم دوباره !؟
آریا با دیدن ذوق من لبخند محوی زد و گفت:
_آره
_انگار شما دوتا خیلی وقته با هم درارتباط هستید!
با شنیدن این حرف بهادر حس کردم رنگ از صورتم پرید با ترس و وحشت به آریا خیره شدم که با آرامش چشمهام رو باز و بسته کرد به سمت بهادر که کنار یه دختر غریبه ایستاد بود برگشت با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_مگه میشه از خواهرم خبر نداشته باشم !؟
پوزخندی روی لبهای بهادر نشست با تمسخر گفت:
_خواهرت !؟
آریا خیره به چشمهاش شد و گفت:
_فکر نمیکنم کر باشی بهادر
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست به سمت آریا اومد حالا روبروش ایستاده بود با صدای سردی گفت:
_این کارت بی جواب نمیمونه میدونی درسته !؟
آریا دستش رو روی شونه ی بهادر گذاشت و گفت:
_میدونم ولی به هیچ عنوان نمیزارم دوباره به بهار نزدیک بشی و اذیتش کنی اینبار من مقابلت هستم بهادر نگاه نمیکنم به چیزی کافیه ببینم داری اذیتش میکنی چشمهام رو روی همه چیز میبندم و کاری که نباید رو انجام میدم.
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست و ساکت بهش خیره شد این سکوت و لبخند بهادر داشت من رو میترسوند ، بهادر به سمت اتاقش رفت که به آریا خیره شدم و با ترس گفتم:
_چرا باهاش دهن به دهن شدی حتما یه بلایی سرت درمیاره اگه چیزیت بشه من جواب طرلان رو چی بدم چیک …
آریا وسط حرفم پرید و محکم گفت:
_بهار
ساکت شدم به چشمهاش خیره شدم که با آرامش گفت:
_به من اعتماد کن و اصلا از چیزی ترس نداشته باش فهمیدی من خودم همه جوره هواسم بهت هست!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اما من نگران تو هستم آریا میترسم برات اتفاقی بیفته
_اگه بهم اعتماد داری از چیزی نترس ، بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مطمئن باش آسیبی به من نمیرسونه
با شنیدن این حرفش متعجب شدم چرا داشت میگفت بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مگه چقدر عوض شده بود که آریا داشت اینو میگفت!
_کجا میمونی !؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم
_هتل
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_تا وقتی من هستم چرا باید تو هتل بمونی کارت تو شرکت تموم شد میری وسایلت رو برمیداری میای خونه
_اما …
_اما و اگر هم نداره میدونی که من فقط یکبار حرفم رو تکرار میکنم.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم آریا هر چی بگه بهش عمل میکنه پس بهتر بود دیگه اعتراض نکنم چون بی فایده بود.
* * * * * *
با لبخند به طرلان خیره شدم و گفتم:
_چقدر آریا نگرانت شده بود نمیدونی با چ حالی بخاطر تو داشت میومد
طرلان لبخند شیطونی روی لبهاش نشست و گفت:
_میدونم چقدر عاشق منه و طاقت دوریم رو نداره بلاخره اون بخاطر بدست آوردن من خیلی تلاش کرده مگه نه !؟
آریا خونسرد بهش خیره شد و ریلکس گفت:
_نه
طرلان چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_نه
آریا نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_زیادی داشتی اغراق میکردی
طرلان با شنیدن این حرفش لب برچید درست مثل بچه ها ، با دیدن حرکاتش خنده ام گرفته بود آریا با دیدن این حرکتش بلند شد اومد کنارش نشست و گفت:
_خانومم ازم ناراحت شده
طرلان با حرص به سمتش برگشت و گفت:
_همیشه همینجوری بودی گند اخلای زورگو مغرور خودخواه!
آریا ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_جدی !؟
_آره
_اگه من خودخواه مغرور گنداخلاق بودم پس تو چرا باهام ازدواج کردی !؟
_چون بهم تجاوز کردی مجبور شدم
با شنیدن این حرف طرلان چشمهام گرد شد نگاهم به آریا افتاد که با اخم وحشتناکی داشت به طرلان نگاه میکرد انگار توقع نداشت همچین حرفی بزنه ، حتی خود طرلان هم شکه شده بود آریا عصبی بلند شد رفت که طرلان محکم روی دهنش کوبید و گفت:
_گند زدم
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی ناراحت شد!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهایی که حالا پر از اشک بود بهم خیره شد و گفت:
_نمیدونم چرا اینو بهش گفتم بخدا قصدم این نبود ناراحت یا عصبیش کنم فقط یهویی از دهنم در رفت.

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_پاشو برو از دلش دربیار
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_چی !؟
_زود باش پاشو برو باهاش صحبت کن از دلش دربیار تو ناراحتش کردی پس وظیفه ات بری باهاش صحبت کنی از دلش دربیاری نمیخوای که تو شوهر رو ناراحت کنی یکی دیگه آرومش کنه هوم !؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_غلط کردند بخوان به شوهر من نزدیک بشند خودم چشمهاشون رو از حدقه درمیارم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد به سمت بیرون رفت پیش آریا با لبخند به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای جیغ ساتین و سوگند اومد به سمتشون برگشتم جفتشون چقدر بزرگ شده بودند خیلی وقت بود ندیده بودم شون
_بچه ها
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند و متعجب با چشمهای گرد شده بهم خیره شدند انگار از حضور من تعجب کرده بودند چون تا حالا من رو ندیده بودند
_بیاید اینجا ببینم
ساتین با اخم بهم خیره شد و گفت:
_بابام گفته با غریبه ها حرف نزنیم
بعدش دست خواهرش رو گرفت و گفت:
_مگه نه !؟
سوگند خیلی بامزه سرش رو تکون داد که دلم برای جفتشون ضعف رفت چقدر شیرین و دلربا بودند آدم دوست داشت لپاشون رو گاز بگیره بس تپل بودند
_اما من عمه ی شما هستم.
_پس چرا ما شما رو تا حالا ندیدیم !؟
_چون من یه مدت اینجا نبودم خوشگلا حالا بیاید اینجا ببینم
تا سوگند خواست بیاد سمتم ساتین جلوش رو گرفت و خیره به من گفت:
_از کجا معلوم شما راست بگید !؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن این بچه با سن کمش چقدر باهوش بود ساتین شبیه آریا بود مغرور و حاضر جواب معلوم بود سوگند برعکس داداشش ساده و معصوم بود شبیه طرلان بود
_به چی داری میخندی !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش چرخیدم و گفتم:
_پسرت خیلی شبیه تو آریا میدونستی
لبخند محوی زد و گفت:
_آره
صدای حرصی طرلان بلند شد:
_نخیر پسرم به من رفته الکی نمیخواد به این اعتماد بنفس کاذب بدی همینجوریش پدر من و در آورده حالا با شنیدن این حرف بدتر اعصاب ما رو بگا میده.
آریا بهش خیره شد و گفت:
_هنوز از دستت عصبیم!
طرلان بهش خیره شد و انگار هواسش نیست که ماها هم هستیم بیخیال گفت:
_به تخممم
_طرلان !!!
با شنیدن صدای محکم آریا با ناله بهش خیره شد و مظلوم گفت:
_بخدا از دهنم پرید
آریا با اخم همچنان بهش خیره شده بود
_صدبار بهت گفته بودم جلوی بچه ها درست صحبت کن اما تو اصلا هواست به حرف زدنت نیست!
بعدش به سمت بچه ها رفت و گفت:
_بچه ها عمه رو دیدید !؟
ساتین نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_واقعا عمه است !؟
آریا لبخندی زد و گفت:
_آره
ساتین و سوگند اومدند به سمتم جفتشون شروع کردند به شیرین زبونی همونجا چند تا ماچ آبدار ازشون گرفتم ، صدای آریا بلند شد:
_بچه ها وقت شام زود باشید برید دست و صورتتون رو بشورید بیاید
همزمان گفتند:
_چشم بابا
آریا هم دنبالشون رفت که صدای ناراحت طرلان بلند شد:
_دوباره گند زدم
به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نترس شب از دلش دربیار!
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_بی تربیت
با نیش باز بهش خیره شدم و گفتم:
_نیستم

🍁🍁🍁🍁

5 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن