رمان سیاه بازی پارت 21 - رمان دونی
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۲۱

سپس برای راهی کردنِ او تا دمِ در رفت. وقتی دوباره برگشت نگاهش را به سیاوش دوخت. سیاوش سرش را با تاسف تکان داد و چیزی نگفت. مونس آه کشید و دستش را به نشانه ی سکوت روی بینی اش گذاشت. همزمان افق از اتاق خارج شد و نگاهش را به هر دوی آن ها دوخت.

پیراهنِ گلبهی و سفید زیبایی که همراه با جوراب شلواریِ سفید رنگ به تن کرده بود، ناب بودنش را بیشتر به رخِ سیاوش کشید. بی اختیار لبخند زد و این بار بی دلهره و ترس و حیا نگاهش کرد. انگار برای اولین بار بود که او را میدید. افق از نگاهش معذب شد. نگاه های سیاوش دیگر مانند روزهای اول نبود.. انگار آتشِ داغ بود که از شراره های نگاهش زبانه میکشید. دنبالِ یک راهِ فرار بود که خوشبختانه عباس به یاری اش رسید. کنارش نشست و مشغولِ سر و کله زدن با درس های او شد. هر از گاهی سر بالا میکرد و از گوشه ی چشم اخم های درهم فرو رفته ی سیاوش را میدید اما به روی خودش نمی آورد…

یک ساعتی گذشته بود که مونس آماده و با چادر از اتاق بیرون آمد و رو به افق که با تعجب نگاهش میکرد گفت:

_لیلا نه برادرش و نه پدرش خونه نیستن. من امشب و پیشِ اون میمونم. ناراحت که نمیشی مادر؟

خودش هم ندانست چرا قبل از هر واکنشی نگاهش به سیاوش افتاد که لب هایش را با لبخند کمرنگی روی هم میفشرد.

_نه این چه حرفیه..راحت باشین.

مونس رو به عباس گفت:

_مادر زود بخواب که فردا امتحان داری. دست از سرِ این دختر هم بردار بذار نفس بکشه.

سپس رو به سیاوش کرد و گفت:

_شامتون و پختم روی گازه… هر وقت گشنتون شد بخورین. فقط یادتون نره غذا رو بذارین توی یخچال نعمتِ خدا حروم بشه!

سیاوش با اخم سرفه ای کرد و گفت:

_حواسم هست ننه. برو خیالت راحت!

مونس چند لحظه با چشمانِ ریز شده بی حرف نگاهش کرد و عاقبت با خداحافظی کوتاهی خانه را ترک کرد.

.

.

دسته ی پلستیشن را پایین گذاشت و لُپِ گل انداخته ی عباس را کشید.

_بس نیست؟ فردا امتحان داریا!

عباس زار زد:

_فقط یه دست دیگه افق جون.

_ولی من که همش میبازم.. بلد نیستم فوتبال. میخوای با داداشت بازی کنی؟

عباس نگاهی به چهارچوبِ در انداخت و نا امید گفت:

_اون که به خونم تشنه ست. دو ساعته داره بهم اشاره میده!

افق با تعجب سربرگرداند. سیاوش هول شده دستی به زیر چانه اش کشید و گلو صاف کرد.

_بسه دیگه ساعت یازده شد. نمیخواین تمومش کنین؟

افق با خنده شانه بالا انداخت و به عباس اشاره کرد.

سیاوش جلو آمد و دست به سینه و با اخم گفت:

_بسه دیگه جمع کن افق خوابش میاد.

عباس دسته ها را کنار دستگاه گذاشت و مشغول برداشتنِ رخت خواب از کمد شد. سیاوش با اخم نگاهش میکرد. تشک و لحاف مخصوصِ افق را پهن کرد و تشک خودش را هم کنارِ رخت خوابِ او انداخت. چشم های سیاوش گرد شد و پرسید:

_چیکار میکنی؟

عباس همانطور که بالشش را مرتب میکرد خونسرد گفت:

_میخوام پیشِ افق بخوابم. مامان هیچ شب اجازه نمیده. امشب که نیست میخوابم پیشش. خودش قول داد برام داستان تعریف کنه.

سیاوش جلو آمد و عصبی غرید:

_چه غلطا؟ دیر اومدی زود میبری؟ پیشِ کی بخوابی نشنیدم؟ اصلا مگه تو بچه ای که داستان برات تعریف کنه؟

افق دست جلوی دهنش گذاشت و با خنده گفت:

_داستان ادبی سیاوش.. میخوام براش یکم از شاهنامه بگم. قول دادم.

رگ روی پیشانیِ سیاوش نبض گرفت. حتی اگر قاتلِ برادرش هم میشد اجازه نمیداد این فرصت از دست برود. با حرص رو به افق گفت:

_بیخود.. فردا امتحان داره مغزش خسته میشه. عباس تا سه شمردم بیرونی!

عباس معترض رو به افق گفت:

_افق یه چی بگو بهش خب!

افق چشم غره ای به سیاوش رفت و گفت:

_چیکارش داری بذار بمونه!

سیاوش به طرفِ عباس خیز برداشت. لحنش آنقدر وحشتناک بود که عباس در خودش جمع شد.

_میری یا آستین بالا بزنم مثل توپ فوتبال شوتت کنم وسطِ حیاط؟

عباس با بغض نگاهی به افق کرد و با حالت قهر رخت خوابش را گرفت و بیرون رفت. سیاوش با همان خشم به افق نگاه کرد و گفت:

_من که میدونم تو این بچه رو هوایی کردی برا چی.. ولی کور خوندی خانوم!

افق خواست چیزی بگوید که اجازه نداد. بیرون رفت و در را پشت سرش بست. افق با خنده سرش را تکان داد. باورش نمیشد تا این حد حسود باشد. هوا گرم شده بود و در اتاق اثری از پنکه و سیستم خنک کننده نبود. کلافه از گرما و زیادی لباس هایش، آن ها را با تاپِ خنک و شلوار نخی و گشادی تعویض کرد و زیر رخت خوابش خزید. در ذهنش آن قدر چهره ی امروزِ سیاوش را تصور کرد و به اتفاقات ریز و درشت اندیشید، که متوجه نشد چشمانش گرمِ خواب شد و افکارش نصفه و نیمه ماند.

با تکان خوردنِ پتوی رویش چشم باز کرد.. مست خواب بود و هنوز کامل هشیار نبود! دستی که دورِ کمرش حلقه شد او را با وحشت از جا پراند. نیم خیز شد و سیاوش را دید که دست جلوی بینی اش گذاشت و ملتمس گفت:

_تورو خدا آروم باش.. با هزار بدبختی خوابید!

چشم هایش گرد تر شد. هنوز هم نگاهش با وحشت، به او که به رختِ خوابش شبیخون زده بود، بود. با همان ترس و وحشت گفت:

_اینجا چیکار میکنی سیاوش؟ نمیگی اگه…

هنوز حرفش تمام نشده بود که دستش کشیده شد و در آغوش سیاوش فرو رفت. هر چه تقلا کرد دست های او دورِ تنش تنگ تر شد.

_تو رو خدا برو بیرون سیاوش.. تو اصلا آبرو سرت نیست؟ مونس جون بهمون اعتماد کرده.. میخوای چی رو ثابت کنی؟

سیاوش دستش را تکیه گاه بدنش کرد و به طرفِ افق برگشت. دست دیگرش را نوازشگونه روی بازویش کشید و با حالتی خاص گفت:

_قبلا هم گفتم.. مونس خودش میدونه پسرش چیه.. فکر کردی چرا ما رو تنها گذاشته؟

افق با وحشت خواست بلند شود که فشار دست مانعش شد.

_منظورت چیه؟ مگه خودت نگفتی این صیغه هیچی رو عوض…

هنوز حرفش تمام نشده بود که گرمایی ناب تمام وجودش را دربرگرفت. فقط چند ثانیه ی اول برای عقب کشیدن تقلا کرد.. انگار مقابله ی بیش از آن ممکن نبود. وقتی سیاوش سرش را عقب کشید حس کرد آن برقِ قوی و چند ولتی هم وجودش را رها کرد. آرام و شرمگین لب زد:

_نکن سیاوش..

جمله اش آنقدر محکم نبود که برای سیاوش ایست محکمی باشد.. برعکس آنقدر تمنا و ناز داشت که عطش خواستنش را دو برابر میکرد. موهای دخترک را از روی گونه اش کنار زد و گفت:

_میدونی چند وقته آرزوی این لحظه رو دارم؟ همیشه یه چیز جلو دارم بود.. یه چیزی که وجدانم آزار میداد.. من اگه میخواستم میتونستم هزار بار تو رو تسلیمِ خواسته م بکنم.. ولی نخواستم . چه خوب که نخواستم و تسلیم نفسم نشدم!..چون امروز فهمیدم این یک قدم برای به تو نزدیک تر شدن لازم بود.

افق سکوت کرد و بوسه ی آنیِ او، بیش از پیش غافلگیرش کرد.

_خواستنت از روی هوس نیست.. به قرآن خدا با این حالِ خرابم.. با همه ی نیازم اگه یه کلمه بگی نه میکشم کنار و میرم بیرون. اگه تو نخوای امشب از وجودت به آرامش برسم میرم افق.. شک نکن!

افق دستش را جلو برد و روی ابروهای او کشید. آرام و خجول گفت:

_الآن وقتش نیست.. خودت میدونی که..

هنوز جمله اش تمام نشده بود که لب های سیاوش به گوشش چسبید و جمله ای را برایش زمزمه کرد. قلبش تکان خورد. نگاهش کرد و آرام پرسید:

_قول میدی؟

سیاوش سرش را به علامت مثبت تکان داد و بعد از آن تاریکیِ اتاق و ظلمتِ شب، روی اولین عشق بازیِ آن ها چشم بست.

***

سفره ی گلدار و کوچک را رو زمین پهن کرد و دوباره به آشپزخانه برگشت. کاسه های چینی و قاشق ها را داخل سینی گرد بزرگ قرار داد و منتظرِ دم کشیدنِ چای بود که سر و کله ی سیاوش پیدا شد. با نگاهی زیرِ چشمی با بی اعتنایی به او نمک و شکر را هم داخل سینی گذاشت. سیاوش به یخچال تکیه زد و دست به سینه، خیره به اخم و حرکاتِ او شد. موهای لخت اش را از دوطرفِ گوش ، پشت سرش سنجاق زده بود و بلوز و شلوارِ خانگی اما مرتبی بر تن داشت. از تصور لحظاتی که دیشب با او داشت تنش دوباره گرم شد. عمیق نگاهش کرد و با محبت گفت:

_یادت باشه بوسِ صبح بخیر و ندادی!

افق چپ چپ نگاهش کرد و سینی را به دستش داد.

_مامان سرِ کوچست.. ببر اینا رو تا نرسیده سفره حاضر باشه!

سیاوش سینی را به دستِ عباس، که تازه وارد آشپزخانه شده بود سپرد. و دوباره دست به سینه شد.

_هنوزم قهری؟

افق دستش را روی لبه ی گاز گذاشت و پوفِ کلافه ای کشید.

_امروز نمیری سرِ کار؟

سیاوش خنده اش گرفت. آرام جلو رفت و موهای ریخته روی شانه ی دخترک را به بازی گرفت. دلش میخواست یک خانه ی خالی باشد و او و افق.. آن وقت بود که..

_نکن سیاوش عباس میاد تو میبینه بد میشه!

اخم هایش درهم فرو رفت.

_به جهنم.. زنمی.. بذار ببینه چشمش عادت کنه. اصلا این همه اخم و تخم برای چیه افق؟ برای یه ذره..

_یه ذره؟؟

نگاهی به پشتِ سرِ سیاوش انداخت و با صدایی آرام تر گفت:

_همیشه روی قول هات اینجوری وا میستی؟ اگه دیشب التماست نمیکردم و با زور جلوت و نمیگرفتم..

دستش را روی صورتش کشید و سر تکان داد. سیاوشِ بی تاب و سرکشِ آن لحظات از پیشِ چشمش کنار نمیرفت. سیاوش قدمی جلو آمد . موهای روی گردنش را کنار زد. او چه میدانست از احساساتی که وقتی به جوشش در می آمد دیگرکنترل شدنش اراده ی خدایی میطلبید؟ دلجویانه و شرمنده گفت:

_تو رو خدا باهام اینجوری تا نکن زندگیم.. دستِ خودم نبود.. همینجوریشم خیلی اذیت شدم..

افق میانِ حرص و خشم خنده ش گرفت.. با اینحال خودش را نباخت و با پارچه ی گلدوزی شده قوریِ طلایی رنگ را از روی سماور برداشت. سرِ سیاوش که برای بوسیدنِ گردنش جلو آمد، همراه با قوری برگشت و تهدیدگونه گفت:

_حواست خیلی به خودت باشه سیاوش.. شیطنتِ دیشبت و فراموش میکنم ولی تا وقتی اینجا ام اگه بخوای اینجوری کنی..

سیاوش قوری را از دستش گرفت و روی کابینت گذاشت. سرش را جلو برد و در فاصله ی کمی از صورتش نگه داشت.

_نمیخوام الکی قول بدم و بعد بد قول بشم… ولی تا جایی که بتونم سعی میکنم پسر خوبی باشم!

لحن مظلومانه اش عاقبت لبخند به لبِ افق نشاند. گونه هایش از شرم گلگون شد و سر عقب کشید. خشمِ سرکشی های دیشب که از یادش رفت، شرم بازگشت.! به عادت همیشگی موهایش را دستپاچه پشت گوشش راند و با شنیدنِ صدای زنگ گفت:

_تو رو خدا حد اقل جلوی مامان و عباس مراعات کن. باشه؟

سیاوش چشمکی برایش زد و همراهِ قوری از آشپزخانه بیرون رفت. سرش را با خنده تکان داد. کنترلِ او که حالا از یک پسربچه ی تخس هم شلوغ تر و بی ملاحظه تر شده بود دیگر کارِ او نبود.. دست پشت گردنش کشید و پشتِ سرش واردِ هال شد.

مونس حلیم داغ و سنگک ها را روی سفره گذاشت و همگی دور سفره نشستند. اخم های درهم مونس توجه افق را جلب کرد. همانطور که برای عباس و سیاوش حلیم میکشید پرسید:

_چیزی شده؟

مونس سرش را تکانی داد و ذکر گفت:

_دیشب لیلا یکم برای مادرش دلتنگی کرد.. دلِ منم گرفت برای گریه هاش!

سیاوش با اخم چایش را سر کشید و افق ناراحت سر پایین انداخت.

_شاید بهتر از همه من درکش کنم. کاش زنگ میزدین منم بیام پیشتون. گفتم شاید معذب باشه وگرنه..

_لازم نبود دخترم.. منم زیاد به خلوتش راه نداد. به بهونه ی درس رفت تو اتاق که شنیدم داره گریه میکنه. یکم باهاش حرف زدم آروم شد. تو غصه نکن دخترم!

افق لبخند غمگینی زد و کاسه های حلیم را مقابلِ عباس و سیاوش گذاشت. مونس رو به عباس گفت:

_زود بخور مادر دیرت شد.. امتحانت زنگِ اوله؟

عباس خواب آلود سر تکان داد.

_چرا چشمات قرمزه مادر دیشب خوب نخوابیدی؟

مظلومانه به افق نگاه کرد.

_با افق یکم پلستیشن بازی کردیم..

بعد مانند کسی که چیز مهمی یادش افتاده باشد با هول و ولا لقمه اش را قورت داد و افزود:

_مامان دیشب داداش رفت پیشِ افق خوابید…

تکه نان در گلوی سیاوش پرید و به سرفه افتاد. افق احساس میکرد روی سرش یک کاسه آب جوش ریخته اند. دستش را دورِ استکانِ کمرباریک بیشتر فشار داد و سر پایین انداخت.

مونس جدی رو به عباس گفت:

_رفت که رفت.. زنشه مادر.. تو هم عروس بگیری باید پیش عروست بخوابی تا از تاریکی و چیزای دیگه نترسه.. تازگیا بازم فضول شدی؟

عباس نگاه از چشمانِ به خون نشسته ی سیاوش گرفت و مظلومانه گفت:

_آخه من میخواستم بخوابم نذاشت…

مونس لبهایش را روی هم فشرد تا نخندد. آرام گفت:

_زود بخور یک ربع به هشته.. الآن معلمت میاد سرِ کلاس!

نگاهِ سیاوش آنقدر تلخ بود که عباس بی اشتها بلند شد و مغموم گفت:

_نمیخورم اشتها ندارم.

سپس بوسه ای روی گونه ی افق کاشت و از همه خداحافظی کرد. اما هنوز از در بیرون نرفته بود که سیاوش از جا بلند شد و گفت:

_عباس تو حیاط بمون من میبرمت.. دیر شده نمیذارنت کلاس!

سپس برای آماده شدن به اتاق رفت و افق دید که عباس با ترس سر تکان داد و دست روی گوشش گذاشت. گوشی که قرار بود باز تاوانِ خبرچینیِ او را بدهد.

سیاوش و عباس که از خانه بیرون رفتند، افق هم مشغولِ جمع کردن سفره شد. نان های تازه را داخل سفره پیچید و با جارودستی خرده ریزهای نان را از روی فرش جمع کرد. آنقدر از مونس خجالت میکشید که دلش میخواست جلوی چشم نباشد. اما مونس که صدایش کرد، به ناچار کار را رها کرد و کنارش نشست.

مونس با دقت و مهربانی نگاهش کرد. از همین روزِ اول دلش برای دردانه ی پسرش غنج میرفت. دست روی دستش گذاشت و با مهربانی گفت:

_خوبی دخترم؟ مشکلی که نیست؟

افق دستپاچه نگاهش کرد و خجول گفت:

_نه چه مشکلی؟

مونس نفسش را آرام بیرون داد. میدانست شنیدنِ این حرف ها برای دخترک سخت خواهد بود اما وظیفه ی خودش میدانست او را آگاه کند. پس بی حاشیه گفت:

_زن و مرد که با آیه و اجازه ی خدا بهم محرم میشن حلالِ حلالن.. حتی نزدیکیشون هم ثوابه. ولی بعضی چیزها توی جامعه عرفه.. یه چیزایی که به خاطر خودِ زن اون و ازش منع میکنن.. متوجه منظورم هستی دخترم؟

افق انگشتانش را در هم پیچید. حس میکرد رودخانه ی داغی به جای خون در رگ هایش در جریان است که پوست و تنش را میسوزاند. آرام گفت:

_اونجوری که فکر میکنین نیست مونس جون.. هیچ اتفاقی..

_من پسرم و خوب میشناسم دخترم.. سیاوش یه نگاه بکنه من تا تهش رفتم. ولی تو رو هم خوب میشناسم. سیاوش جوونه.. خونش میجوشه.. دلش تند میزنه. دارم میبینم چجوری نگات میکنه. مخصوصا الآن که دیگه نه دین و نه قانون جلو دارشه. ولی تو هم افقی. اگه پسرِ بیتابِ من و تا الآن تونستی کنترل کنی پس از این به بعد هم میتونی!

افق سکوت کرد و او افزود:

_لازم نیست خجالت بکشی. مرده… نیاز داره.. نیاز به نوازش.. محبت.. عشق. نمیگم از هم فاصله بگیرین و نگاه از هم بدزدین. ولی این همیشه زنه که کنترلِ مردش و دست میگیره. اگه همه ریش و قیچی رو بدی دستِ سیاوش عروس نشده بارِت میشینه روی دلت دارم بی تعارف بهت میگم..

دست های افق سرد و بی حس شد. مونس دست روی دستش گذاشت.

_من الآن بیشتر از اینکه مادرِ سیاوش باشم مادرِ توام. به چشمِ مادرشوهر بهم نگاه نکن. اینا حرفایی ان که هر مادری به دخترش میگه. خواستم به هم محرم بشین چون خبر داشتم پسرم پسری نیست که بتونه از کنارت بی تفاوت بگذره. نخواستم اگه بینتون تماسی هست حروم و گناه باشه. ولی اینکه از این به بعد چجوری جلوش و بگیری تا هر شب سر از اتاقت در نیاره دیگه بسته به هوش و زنونگیِ توئه دخترم. میدونی چی میگم؟

افق با آخرین توانی که برایش مانده بود سر تکان داد و چشم آرامی گفت.. وقتی دست مونس از روی دستش برداشته شد، سریع از جایش برخاست و به بهانه ای از آنجا گریخت. مونس حرکات دستپاچه و شرمگینش را با لذت و لبخند نگاه کرد و زیر لب گفت:

_خدایا خودت عاقبِ این روز ها رو با آتیش پاره ی من به خیر بگذرون.. این دختر هنوز دستم امانته!

***

اردلان فنجانِ چای را روی میز رها کرد و دست های در هم گره خورده اش را زیر چانه اش قفل کرد. بعد از مدت ها اولین بار بود که آرزو را اینگونه غرقِ فکر و خیال میدید.

_چرا چیزی نمیخوری؟ مثلا شبونه توی این طوفان اومدم که صبحانه رو با دخترم بخورم!

آرزو پوزخند خسته ای زد و نگاهش را به نهال های کوچک و خم شده ی باغ انداخت.

_چرا زودتر نگفتی افق از خونه رفته؟

_نمیخواستم از این بیشتر ناراحت و درگیر بشی.. برگشتنِ افق هم نزدیکه.. دلم میخواد خودش سرش بخوره به سنگ و بفهمه پسره ی یه لاقبا به دردش نمیخوره!

قلبش فشرده شد…اردلان سکوتش را که دید، دست روی دستش گذاشت و ملتمس گفت:

_توی این شرایط نرو آرزو.. دیگه کسی دور و برم نمونده.. میخوای سرِ پیری..

_ژاکلین چیه پس؟

لحن پرتمسخرِ آرزو باعث شد دستش را پس بکشد. اخم کرد و گرفته گفت:

_تقاضای طلاق داده.. خیلی وقت بود که میخواست جدا شیم.. ازش خواستم تا سرو سامون گرفتنِ افق صبر کنه.. ولی جریانِ نامزدی خواهرت که به هم خورد انگار براش بهونه ی خوبی شد. ژاکلین رفیقِ راه نیست دخترم. هیچ وقت نبود.. ژاکلین فقط یه هوس بود.. یه بهونه که باهاش یادم بیاد هنوزم مردَم و دارم نفس میکشم. خودت میدونی که برای خوشبختیت هر کاری میکنم.. ولی الآن رفتنت..

_نمیخوام سرش بحث کنم بابا.. میخوام برم!

جمله ی محکم و با اراده اش ، مهر سکوت بر لب های اردلان زد. جرعه ای از چایِ سرد نوشید و به اطراف خیره شد. مندلی همراه با سطلی پر از آب و دستی پر از وسیله، از کنارشان گذشت و دست بلند کرد. اردلان پرسید:

_وضعِ جاده چطوره؟

مندلی ایستاد و سطل را پایین گذاشت.

_هنوز کارش تمام نشده آقا.. درختی که افتاده همراه خودش تیر برق کنار جاده اصلی رِم انداخته.. تا راه سازی رسیدگی کنه هوا تاریک میشه. تجربه دارم که میگِما!

آرزو با تحیر پرسید:

_جاده بسته شده؟

اردلان سر تکان داد.

_بهتر.. بهونه ای شد یه صبحونه ی دیگه باهات بخورم!

آرزو با بهت به مندلی خیره شد که رو به اردلان گفت:

_آقا اگه با ما امری نیست یکم تو اصطبل کار دارم!

آرزو سریع از پشتِ میز بلند شد و از روی تراس پایین آمد.

_چه کاری؟ من الآن میخواستم برم به خال خالی سر بزنم.

_دیشب که طوفان شده اسب ها خیلی ترسیدن. تا صبح سر و صدا کردن. تو این شرایط سِوار شدنشون زیاد به صلاح نیست..امکان داره رم کنن.. البته باز خود دانیدا خانِم جان..

_راست میگه دخترم.. اطراف هم الآن شلوغه به خاطر راه سازی و طوفانِ دیشب. بذارش برای یه روزِ دیگه.

آرزو با حرص گفت:

_سوارکاری نمیکنم میخوام با خال خالی حرف بزنم. میخوام اصلا تا نرفتم مدام پیشش باشم. هیچ کس هم مزاحم خلوتمون نشه. نمیشه؟

دیگر منتظر تایید آن ها نشد و به طرفِ اصطبل راه افتاد. خدا خدا میکرد شهروز از آنجا رفته باشد وگرنه در این شرایط بیرون رفتنش از ویلا محال بود. در را به آرامی باز کرد و سر چرخاند اما کسی را ندید. نفسِ آسوده ای کشید و خواست عقبگرد کند که صدای عطسه و به دنبالِ آن جمله ی شهروز متوقفش کرد.

_اینجاام!

به طرفِ صدا سر چرخاند. شهروز انتهای اصطبل روی یک بسته کاه نشسته بود و در خودش جمع شده بود. با ترس جلو رفت و از پنجره ی کوچکِ بالای سرش به مسیری که آمده بود خیره شد.

_هنوز نرفتی؟

شهروز دستانش را لای پاهایش جمع کرد و با صدایی گرفته گفت:

_فعلا که میبینی عزرائیل دور و برمه.. همه جا پر آدمه. چجوری دربرم از این جهنم!

دلش به حالِ او سوخت. جلو رفت و دست روی پیشانی اش گذاشت.

_تب داری.. تقصیرِ خودته که پا شدی دنبالم راه افتادی. حالا حقته.. راه ها هم بسته ست. میخوای چیکار کنی؟

شهروز نشست و به بسته ی کاه تکیه داد.

_چی میگی؟ جاده بسته ست یعنی؟

_بله بسته ست. اگه فکر میکنی میتونی یه روزم اینجا بمونی کور خوندی. مندلی داشت میومد اصطبل و تمیز کنه بزور جلوش و گرفتم!

_میگی چیکار کنم؟ فتوای جناب عالی بود که من و فرستادی پیشِ این توله ها. تا صبح انقدر زر زدن کم مونده بود دوندوناشون و خورد کنم. میدونی اینجا چقدر سرده؟

آرزو کنارش روی بسته ی کاه نشست و آرام پرسید:

_چرا نگفتی افق خونه ی شما زندگی میکنه؟

شهروز کمی در جایش جا به جا شد. نگاه به نیم رخِ او کرد و گفت:

_از پدرت شنیدی؟

_جوابِ منو بده!

_چی میگفتم؟ مگه پدر گرامت اجازه داد دیشب باهات حرف بزنم؟ تازه اگرم میگفتم جز اینکه رم کنی چیکار میکردی؟

آرزو پوزخند زد.

_چقدر ازم میترسین!

_ازت نمیترسیم جوجه.. واقعا فکر کردی اینجا بودنم به خاطرِ ترسمه؟

آرزو نگاهش کرد.

_تو چی؟ واقعا فکر کردی با دو تا جمله رام میشم و میکشم کنار؟

_دیشبم بهت گفتم. نه از چشات و نه از سگای توشون نمیترسم.. مگه نمیخواستی تکلیفت و با زندگی بدونی؟ من دارم روشنت میکنم. افق تو خونه ی مادرِ من داره زندگی میکنه. این یعنی چی؟ یعنی شده عروسِ مونس.. یعنی قبول شده ست.. یعنی این داستان چه تو بخوای چه نخوای تموم شده ست.

آرزو دست روی گوش هایش گذاشت و جیغ کشید.

_خفه شو!

شهروز بلند شد و دستِ دخترک را از روی گوشش کشید. صورتش را مقابلِ صورت او برد و گفت:

_یه چیزایی تو زندگی هست که شنُفتنش خیلی سخته.. یه وقتایی آزمایش میشی.. خودت.. ارادت.. عشقت.. وقتی بشی اونی که داره آزمایش میشه باس فقط دندون روی جیگر بذاری و صبر کنی. یه روزی منم مثلِ تو خیلی رَم کردم.. خیلی جفتک زدم.. تختِ دو طبقه ی زندون و پایین آوردم.. مشت به دیوار کوبیدم.. پونزده روز انفرادی کشیدم ولی تهش آروم شدم. هیچ کس هم نبود دم گوشم زر بزنه. خودم آروم شدم. خودم دیدم نه! اونی که اسمش رو دلم بود وصله ی من و عشقِ من نبود. تمومش کردم.. رگش و همونجا زدم.. مثل زالو نیفتادم پشتش.. نگفتم چرا با یه نامه تو بدترین شرایط از هستی ساقطم کردی.. نگفتم چرا خواب و از چشام گرفتی.. حتی گله هم نکردم! فقط روش چش بستم و آرزومم اینه که تا عمر دارم چشمم به چشمش نیفته.. من کشیدم و میدونم داری چی میکشی.. بذار کمکت کنم از تو این برزخِ جهنمی بیای بیرون!

آرزو غمگین نگاهش میکرد. وقتی حرف هایش تمام شد، دوباره نشست و خیره به نقطه ای لب زد:

_نمیتونم هضم کنم.. طاقت ندارم!

_چی رو نمیتونی هضم کنی؟ این که یه نفر از رو ترحم و مجبوریتی که براش ساختی باهات باشه کمتر درد داره؟ بچه ای.. نمیفهمی.. یکی دو سال دیگه وقتی خوب نشستی و به این روزا فکر کردی میفهمی اصلا احساسی در کار نبوده! هر چی بوده غرور جوونی و عشق کودکانه بوده…

آرزو از جایش بلند شد. پشت به او ایستاد و سرد گفت:

_تا جایی که بتونم کاری میکنم امروز کسی نیاد اصطبل.. صبحِ زود به محضِ رفتنِ پدرمم میری..

قدمی برداشت و صدای شهروز را شنید که گفت:

_فرار کن.. ولی تو تنهاییِ خودت به همه ی این حرفا هم فکر کن. بعدها که تو غربِ دنیا و من شرقِ دنیا بودیم یادت بیار یه روزی یه شهروز نامی تمامِ اینا رو بهم گفت ولی من گوش ندادم!

آرزو بی حرف از اصطبل بیرون رفت و او آرام زمزمه کرد:

_سخته ولی بالاخره رام میشی!

.

.

مرضیه مشغولِ جمع کردنِ میز بود و او کنارِ شیشه به نورِ مهتاب زل زده بود. برعکسِ دیشب هوای امروز صاف و بدونِ ابر بود.. نگاهی به بشقابِ دست نخورده اش انداخت و به مرضیه گفت:

_سهمِ من و نبر میخوام بخورم!

مرضیه چشمی گفت و باقی ظرف ها را داخل آشپزخانه برد. اردلان از پله ها پایین آمد و کیفِ مدارکش را دست گرفت. سکوتِ آرزو قابل شکستن نبود. در تمام طولِ روز نه چیزی خورده بود و نه کلمه ای حرف زده بود. اردلان ناراحت گفت:

_میرم اتاق کارم یه سری حساب و کتابِ مهم دارم. دوست داشتی بیا پیشم!

سر برگرداند و او را بی جواب گذاشت. مرضیه که ظرف های شام را شست و از خانه رفت، بشقابِ غذا را دست گرفت و با احتیاط به طرفِ اصطبل رفت. در را آرام باز کرد. این بار بر خلافِ سریِ قبل، شهروز سرحال تر از صبح نشسته بود و مشغولِ تکه کردنِ چوبی بود. جلو رفت و بشقاب را مقابلش گذاشت. اما همین که خواست بلند شود شهروز مچ دستش را گرفت.

_بشین!

آرزو غرید:

_روی زمین؟

_اشکالی داره؟ اینجا مبل و صندلی نیست تا جایی که من میبینم!

آرزو رو ترش کرد و با اکراه مقابلش نشست. شهروز بی تعارف مشغولِ خوردنِ مرغ و سبزیجاتِ نیمه پخته ی داخل بشقاب شد. چهره اش را جمع کرد و گفت:

_این آت و آشغالا چیه میخوری

_خوشت نمیاد میتونی نخوری.. سرِ نهار هم همین ادا رو در آوردی!

_این آشپزِ شما لوبیا پلویی قرمه ای قیمه ای چیزی بلد نیس بپزه؟

آرزو پوفی کرد و سر برگرداند. حسِ غریبی داشت امشب. شهروز چشم ریز کرد و همانطور که مرغ را به دندان میکشید غرید:

_چیه؟ امشب جفتک نمیندازی؟ حرف گوش کن شدی؟

آرزو بی حالت نگاهش کرد.

_به خاطرِ چی از زندان فرار کردی؟

شهروز دست از خوردن کشید و با اخم نگاهش کرد.

_چطور؟

_همه ی زیر و بمِ زندگیم و میدونی.. بده یه چیزایی هم من بدونم؟

شهروز ابرو بالا داد.

_نه بد نیس.. ولی .. خب…

مکثی کرد و گفت:

_بیرون اومدنم با خودم نبود.. اما بیرون موندنم با خودمه..یه چیزایی رو باس سر و سامون میدادم. من اگه برم تو حالا حالاها بیرون بیا نیستم. میخوام خیالم راحت باشه که زندگیِ سیاوش آرومه.

_پس برای همین افتادی دنبالِ من مگه نه؟ میخوای خیالت راحت بشه که سنگ جلو پاشون نمیندازم!

_تو عددی نیستی برا این کارا.. خسته شدم از بس اینجا بودنم و بهت ملتفت کردم. هرجور میخوای فکر کن.

آرزو زانوهایش را بغل گرفت و چانه اش را روی زانویش گذاشت. چشم های شهروز روی اندامِ ظریف و چهره ی مغمومش به حرکت درآمد.

_هشت سالم بود که مادرم و از دست دادم. پدرم شد همه چیم.. بعدِ مامان سعی کردم تنهاییم و با اون پر کنم. اما خیلی طول نکشید که عروسک دلخواهش و پیدا کرد و بیخیالِ من و افق شد. یه دختربچه شدم با هزار تا عقده و کمبود. همه چی داشتم و هیچی نداشتم.خواهرم سرگرمِ درس خوندن و کنکور.. منم هر روز ته دلم خالی و خالی تر میشد. هر چی بزرگ تر شدم این فاصله بیشتر شد. تا اینکه یه روز لا به لای اون مهمونی های مزخرفی که میرفتم با یه نفر آشنا شدم. کسی که برای اولین بار بهم از ته دل توجه کرد.. وقتی بهم گفت خیلی کوچیکی و برای بودن با من حیفی ازش زده نشدم.. بیشتر بهش رغبت پیدا کردم چون دیدم اولین آدمی بود که بهم ارزش داد. اون و انقدر توی دلم بزرگ کردم که یه وقت دیدم دیگه تو دل و دنیام جا نمیشه.

آهی کشید و دست هایش را بغل کرد. شهروز سیگار میکشید و بی حرف نگاهش میکرد.

_سیاوش برای من عشقِ کودکانه نبود.. یه جور منشا توجه بود. کسی که باهاش فهمیدم منم ارزش دارم.. منم میتونم دوست داشتنی باشم..از بچگی همه ی صفت های خوب مالِ افق بود. دخترِ خونه.. نمونه.. سر به زیر.. متین.. قانع.. من همیشه بچه ی نق نقو و غدی بودم که همه دوست داشتن زودتر ساعتِ نُه برسه و بره توی رخت خوابش… نمیدونم!… شاید این فقط حسِ من بود. اما هرچی که بود، انقدر عذابم داد تا شدمِ آدمِ بی رحمِ رو به روت!

_تو دخترِ بدی نیستی.. همیشه گفتم بازم میگم.. فقط کینه کردی.. بیجا و بی دلیل!

آرزو لبش را به داخل مکید و چند بار کلمه ی “کینه” را برای خودش تکرار کرد.

_کینه برای کسی مثلِ من کم نیست.. یادم میاد پدرم برای افق یه دوچرخه ی بزرگ خریده بود. من از حرص دستام و مشت کرده بودم و گریه کرده بودم… اون وقتا مادرم زنده بود. صداش هنوزم تو گوشمه وقتی که گفت”دخترم کینه روح و کدر میکنه.. یک بار که تو دلت جمع بشه، خیلی سخت میتونی دوباره دلت و صاف و مثل روز اول کنی”

رو به شهروز با درد گفت:

_کینه ی من تنها به افق نیست.. به سیاوش نیست. من به دنیا کینه کردم.. به زمونه ای که دوبار مادرم و ازم گرفت. به تنهایی و بیکسی ای که منو تا اینجا کشوند.. به غروری که همیشه به بدترین نحو شکست و خورد شد. خیلی طول میکشه من با خودم صاف شم.. خیلی!

از روی زمین بلند شد و رو به شهروز گفت:

_من به سیاوش شرطی شدم.. چون سقوطم و تو رفتنِ اون دیدم. مثلِ آدمی که آخرین شانس زنده موندنش و از دست میده.. سیاوش برام شد غولِ همه ی عقده هام.. اینا رو گفتم که من و با لیلی اشتباه نگیری. شب بخیر!

شهروز بلند شد و از پشت صدایش زد.

_آرزو؟

آرزو برگشت. چند قدم جلو رفت و فاصله اش را با او تمام کرد. بدون اینکه چیزی بگوید به چشم های دخترک خیره شد. نگاهش که طولانی شد، چشمهای آرزو بی اراده روی اجزای چهره ی مردانه اش چرخید. دستش را بالا برد و تکه موی افتاده جلوی چشمِ او را کنار زد. با همان اخمی که هیچ گاه چهره اش را ترک نکرد و صدای بم و مردانه اش گفت:

_خودِ واقعیت.. همینی که امشب نشونم دادی، هرچقدر کدر شده باشه از اون نقابی که همیشه رو صورتته قشنگ تره.

آرزو با لبخند کم جانی لب زد:

_خودِ واقعیم خیلی ترسناکه.. انقدر که گاهی خودمم ازش میترسم. باور میکنی؟

شهروز جوابش را نداد. آنقدر غرقِ نگاهِ غریبِ امشبش شده بود که حتی نفهمید دخترک چه وقت از کنارش گذشت و دستِ نوازشگرِ او روی هوا ماند.

شبِ سختی بود.. هم برای او و هم برای آرزویی که حتی یک ثانیه چشم روی هم نگذاشته بود. نورِ خورشید هنوز کامل روی زمین پهن نشده بود که اردلان سراسیمه از پله ها پایین آمد . با دیدنِ آرزو متعجب پرسید:

_چه زود بیدار شدی؟

آرزو با صدایی گرفته گفت:

_تو که بری میخوابم!

اردلان کیفش را روی میز گذاشت و پیشانی اش را بوسید.

_ فردا یه مزایده ی حیاتی دارم. وگرنه حتما میموندم. آخرِ هفته دوباره میام پیشت!

آرزو لبخند ضعیفی زد و برای بوسیدنش جلو رفت.

_نگران نباش من خوبم!

اردلان پیشانی اش را بوسید و خداحافظی کرد. ماشینِ پدرش که از ویلا خارج شد، نفس عمیقی کشید و گوشی را دست گرفت. مدتِ طولانی ای به صفحه اش خیره شد. اشک روی گونه اش چکید.. سرش را بالا گرفت و با دستی لرزان شماره را گرفت.

.

.

روی کاناپه نشسته بود و خودش را در آغوش گرفته بود. تمام تنش سرد و بی حس بود. حسِ بدی تمامِ جانش را فرا گرفته بود. حسی که هر لحظه به دلش مهیب میزد: خائن.. نمک نشناس!

دست روی گوش هایش گذاشت و خودش را بیشتر تاب داد. اما صدای آژیرِ ماشین پلیس آنقدر ضعیف نبود که با گرفتنِ گوش هایش وجودش را انکار کند.. پاهایش جان نداشت.. لرزان و بی تاب به طرفِ در راه افتاد. چند مامور را دید که در حالِ صحبت با مندلی و مرضیه بودند. روی تراس ایستاد و خودش را در آغوش گرفت.. حس میکرد اگر دستانش پایین بیفتد او هم فرو میریزد.. مامورها که به طرفِ اصطبل رفتند آخرین قوایش هم تحلیل رفت. دستش را به نرده ی تراس گرفت. صدای مندلی در گوشش زنگ میزد:

_آقا به قرآن اشتباه شده.. من خودم حواسم شش دنگ به اینجا هست.. مگه میشه؟

سرباز های مسلح بی توجه به او داخل شدند. چشم هایش را بست.. تمام شده بود. آخرین قطره ی وجدانش هم از جانش چکیده بود.. لرزش دستانش چند برابر شد. سرش گیج رفت.. مندلی را دید که با دو دست بر سرش زد.. صدایش را نمیشنید ولی وحشتِ لانه کرده در نگاهش را دید. طولی نکشید که تصویرِ مردی که از پشت دستبند خورده و با خشونت از مقابلش میگذشت مانند نوکِ تیز و برنده ی چاقو، دلش را خراشید. مردمک لرزانِ چشم هایش را به نگاهِ ناباورِ مرد دوخت.. و در انتها، تنها با یک لبخندِ او همه ی هستی اش آتش گرفت.

***

مانندِ دفعاتِ قبل، در اتاقِ مهمان منتظرِ رسیدنِ اردلان بود که درِ اتاق باز شد و فراز را در چهارچوبِ در دید. به پشت کاناپه تکیه کرد و با پوزخندی شبیه به پوزخندهای خودش به او که به سمتش می آمد خیره شد.

_هنوز اینجایی؟

سیاوش ابرو بالا داد.

_موردی داره؟

فراز مقابلش نشست و پا روی هم انداخت.

_نه!

نگاهش کرد. لباس های رسمی و شیک و مارک دارش را.. کفش های ورنی و براقش را.. ساعت طلایی و گران قیمتِ دور مچش را. شاید سر تا پایش به اندازه ی تمامِ داشته های او قیمت داشت. اما خودش چه؟ خودی که بویی از آدمیت نبرده بود. چقدر دلش میخواست دانسته هایش را با این پوزخندِ پیروزمندِ روی لب هایش تاخت بزند! بی شک بعد از فهمیدنِ اینکه تنها یک قدم تا فرو پاشیدنِ امپراطوری اش مانده، چهره اش دیدنی و به یاد ماندنی میشد. صدای سبحان در گوشش پیچید:

“حواست باشه سیاوش.. خراب نکن.. اگه تا بعد از ظهر فراز یا اردلان بویی از جریان ببرن ممکنه خیلی چیزا عوض بشه.. ممنوع الخروج شده اما هنوز خودش خبر نداره.. با این حال با این نفوذی که داره دو سوته قاچاقی فرار میکنه!..یک روز سیاوش.. فقط یک روز حواست باشه تمومه! فردا سرِ او مزایده ی بزرگ دستبند زده در خدمتِ دولته!”

_اومدی قرار و مدارِ عقد و عروسی رو با اردلان بذاری؟

_باید برات توضیح بدم؟

_نه!.. خیلی وقته که کاری به کارِ تو و اون دخترِ ابله ندارم!

سیاوش با خشم نگاهش کرد.. اگر هر زمانِ دیگری بود دندان هایش را در دهانش خرد میکرد.. اما امروز…!

_جای زخم هات خوب شدن!

_زخمِ سطحی ردی ازش نمیمونه فراز… بالاخره یه روز خوب میشه.. وای به حالِ زخمای عمقی و چرکی.. از اونا باید ترسید!

فراز لب بالا کشید.

_نوبت اونا هم میرسه نترس.. امروز کلت انقدر پوک و داغه که با گرمای این عشقِ مسخره گرم میشی.. ولی فردا روز که شکمش بالا اومد و نون خور اضافه شد و از ته گونی نون خشکِ کپک زده خوردین یادت میاد پیشنهادای خوب خوبِ اطرافت و چجوری به خاطرِ هیچ و پوچ از دست دادی!

سیاوش سرش را با تاسف تکان داد. به راستی در مقابلِ این همه حقارت و پستی چیزی برای گفتن نداشت.

درِ اتاق باز شد و منشیِ جوان رو به سیاوش گفت:

_آقای حاتمی کیا تشریف آوردن. منتظر شما ان!

از جا برخاست و آخرین نگاه را به فراز انداخت که انگشتانش را در هم قلاب کرده بود و با حقارت نگاهش میکرد. با اکراه چشم از او گرفت و به طرفِ اتاقِ اردلان راه افتاد. تقه ای به در زد و وارد شد. اردلان پرونده ای رو به رویش گذاشته بود و اخم هایش در هم بود. حدس میزد به خاطر مزایده ی فردا، بارِ سنگینی روی دوشش باشد!

جلو رفت.. اردلان هنوز نگاهش نمیکرد. رو به رویش نشست و گلو صاف کرد. اردلان نیم نگاهی به او انداخت و خشک و عصبی گفت:

_وقت خوبی رو برای بحث و جدل انتخاب نکردی…

_اتفاقا درست به موقع اومدم!

اردلان پرونده را بست و فک اش را روی هم فشرد.

_باز چه نقشه ای کشیدی؟

سیاوش نفسش را بیرون داد و بی حرف نگاهش کرد. صدای سبحان دوباره توی سرش پیچید.

“اردلان و بهروزی و امثالِ اونا قربانی اعتماد بیجا و حماقت های خودشونن. کاری از دستمون بر نمیاد.. اگه بخوایم اردلان و هشیار کنیم کلِ عملیات میره زیرِ سوال.. چون با استناد به حرفِ ما یک عمر اعتماد و دور نمیریزه.. فقط همه چیز خراب تر میشه!”

_خُب؟ میشنوم!

نه… نمیتوانست روی این بی عدالتیِ بزرگ چشم ببندد… حتی اگر اردلان همان اردلانی باشد که به بدترین نحو با او و زندگی اش تا کرد.. همین که یک دانه اش در خانه ی او نفس میکشید روی تمامِ کینه هایش خطِ قرمز میکشید. دستانش را در هم قفل کرد و بی حاشیه گفت:

_از مزایده کنار بکش!

چشم های اردلان تا حدِ ممکن ریز شد. صورتش را جمع کرد و پرسید:

_چی؟

_حرفم واضح بود. از اون مزایده کنار بکش!

سوال ها مانند مور و ملخ به ذهن و افکارِ اردلان هجوم بردند. داشت ربطِ او را به مزایده ی فردا در ذهنش بررسی میکرد که جمله ی بعدیِ سیاوش رشته ی افکار پریشانش را پاره کرد.

_من هیچ ربطی به اون مزایده ندارم.. نمیخوامم داشته باشم. اگه الآن اینجا ام.. اگه با وجود تمام دشمنی که با من داری بازم اومدم اینجا و این خطر و به جون خریدم فقط و فقط به خاطرِ افقه!

موضوع داشت پیچیده میشد. اردلان گوشی تلفن را برداشت و رو به منشی گفت:

_هیچ تلفنی وصل نکن هیچ کس و هم راه نده!

گوشی را گذاشت و از روی صندلی بلند شد. رو به روی سیاوش تکیه به میزد داد و دست هایش را در جیبِ شلوار رسمی اش فرو برد.

_دقیقا دنبالِ چی هستی؟ از کجا میخوای به کجا برسی؟

سیاوش سر تکان داد.

_دنبالِ هیچی نیستم. میدونم از اونجا که داری نگاه میکنی چقدر احمق به نظر میرسم ولی تمامِ حرفایی که میزنم واقعیته!

اردلان به طرفش سر خم کرد.

_از کدوم واقعیت حرف میزنی؟

سیاوش چند ثانیه چشم بست. خودش هم نمیدانست از کجا شروع کند.. خیانتِ ژاکلین.. بهروزی و شهروز و تمامِ کلاف های پیچیده در همی که او ابتدای همه ی آن ها بود!

_یادت میاد گفتم دنبالِ آدمِ اشتباهی هستی؟ یادته گفتم اونی که داره خون میمکه من نیستم؟

_چی میخوای بگی؟ چرا صاف و پوسکنده حرفت و نمیزنی؟

_فراز… اون آدمی که شما فکر میکنی و میکردی نیست!

اردلان با پوزخند گفت:

_آدمِ بهتری رو برای بالا کشیدنِ خودت پیدا نکردی؟

سیاوش عصبی غرید.

_چرا فقط دارین به هدفِ من فکر میکنی اردلان خان؟ دارم میگم فراز.. میشه دو دقیقه من و ول کنی و اسمش و تو ذهنتون تکرار کنی؟

اردلان دندان روی هم فشرد.

_فراز آدمی نیست که کسی مثلِ تو اسمش و توی دهنش بیاره!

سیاوش از جا بلند شد و با خشم گفت:

_راست میگی. کثیف تر از اونیه که من بخوام به اسم صداش کنم. باید بگم کفتار.. روباه.. شغال.. خونخوار..

اردلان خواست جواب بدهد که دستش را بالا برد.

_هیچ فکر کردی چرا هر وقت که همسرت میخواد دوربینای اون خونه از کار میفته؟ هیچ فکر کردی چجوری دقیقا تو دورانی که مهم ترین اتفاق ها افتاده هیچ تصویر و مدرکی نیست؟ من چند باری به خاطر افق وارد اون خونه شدم. کارم غیر قابل بخششه میدونم. ولی طیِ همون حماقت فهمیدم اطرافِ افق چه خبره. فراز و همسرت سال هاست که باهم در ارتباطن.. سال هاست که دارن نقشه میکشن. دارن برای ساختن دنیای کثیف خودشون خون شما رو میمکن!

کمی مکث کرد و به اردلان نگاه کرد. اردلان با صدای بلند خندید. خنده اش آنقدر طولانی شد که سیاوش نگران شد. دستش را چند بار بر هم کوبید و با خنده گفت:

_آفرین خوشم اومد… خیلی باهوشی..از کی فهمیدی دارم از زنم طلاق میگیرم؟ دو تا مهره ی سوخته.. یکی فرازِ بدبخت و شکست خورده از عشق دخترم و اون یکی همسرِ اسبقِ من.. فکرِ خوبیه جور کردنشون با هم.. براوو!

جلو آمد و با حرکتی یقه ی سیاوش را دست گرفت.

_داری غلطِ زیادی میکنی سیاوش.. دیگه داری صبرم و لبریز میکنی.

_میدونی الآن که اینجا ام گند زدم تو تحقیقاتِ یه تیمِ بزرگ؟ میدونی ممکنه به خاطرِ این حماقت حتی پای خودمم گیر باشه؟ همه چی فردا مشخص میشه.. ولی فردایی که دیگه برای شما شبیه امروز نیست. همه چی رو از دست میدی اردلان خان.. نتیجه ی اعتمادت به خونخواری مثل فراز برابر میشه با کلِ زندگیت!

اردلان رهایش کرد و با دست درِ اتاق را نشون داد.

_برو بیرون..

سیاوش بدونِ اینکه توجهی به او بکند کیفِ سامسونت همراهش را باز کرد و کاغذ هایی را از داخلش بیرون کشید. تمام تحقیقاتی که در این مدت همراه با سبحان انجام داده بودند را به دستِ اردلان داد.

_یه نگاه به اینا بنداز.. همه چیز مو به مو توش نوشته.. برادرِ من دقیقا دو سالِ پیش درگیرِ یه کلاه برداری شده.. یه کلاه برداری که تو روزِ همین مزایده انجام شده..

کاغذ دوم را از زیر کاغذ اول بیرون کشید و مقابلِ اردلان گرفت.

_اینجا رو ببین.. ببین چند تا شرکت یکی دو روز قبل از این مزایده ورشکست شدن یا کلاه برداری ازشون انجام شده؟.. به نظرت این عادیه؟

اردلان پشتِ میز نشست و نگاهی به کاغذ ها انداخت. چند دقیقه در سکوت نگاهشان کرد و نهایتا با خشم گفت:

_این خزعبلات چه ربطی به فراز دارن؟

_همون روزی که فهمیدم دستِ فراز و خانومت توی یه کاسه ست با گوشای خودم شنیدم که داشتن از مزایده حرف میزدن.. حرف از فرار میزدن.. فراز اولین کسی بود که فهمید آرزو دختر ناتنیِ شماست درسته؟ و ژاکلین هم تنها کسی که از وصیت شما خبر داشت. بعد از اون نقشه ی خیلی تمیزی چید تا با افق ازدواج کنه و بتونه از طریقِ اون و پولی که قراره بهش برسه نقشه هاش و سریع تر پیش ببره. من فهمیدم.. من و قبلش تهدید کرده بود که پام و بکشم کنار. ولی من سر از کارش در آوردم و مثلِ خودش تهدیدش کردم.. فکر میکنی عاشق و شیدای چند ساله ی افق چه جوری تو یه شب زد زیر همه چی و گفت وقتی دل افق باهام نیست میکشم کنار؟ چقدر بهش اعتماد داری که یک بار هم شده تمام این قضایا رو کنارِ هم نچیدی؟

چهره ی اردلان داشت رو به کبودی میرفت. دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و با خشم گفت:

_برای حرفات سند و مدرک داری؟

سیاوش سر تکان داد.

_تنها مدرکی که ازشون داشتم همون سی دی بود که داشتن با هم حرف میزدن.. که همونم از چنگم بیرون کشید.

_فکر کردی با بچه طرفی؟ چرا داری اینا رو امروز بهم میگی هان؟

_به خاطر اینکه برنده ی مزایده ی فردا شما ای..اسم شرکتِ شما داده میشه.. سرمایه ی شما میره ولی در اصل تمامِ پروژه واگذار میشه به شرکتِ زیر زمینی که فراز برای خودش تشکیل داده… یه کلاه برداریِ تمیز.. یه امضا و یه رضایت نامه یا نمیدونم یه کوفتی که خیلی شیک نشون میده شما با رضایت خودت تموم سرمایه و کار رو واگذار به اون شرکتِ نوپا کردی. تا به خودت بیای فراز دستگیر شده و سرمایه ی شما رفته تو جیبِ نفرِ سوم و چهارم و پنجم.. فراز تو این جریانات تنها نیست. با کلاه بردارا و باندای خیلی بزرگی در ارتباطه.. کسایی که چنین جنایت های مالی ای تنها براشون یه تفریح کوچیکه.. نه میتونی ادعایی کنین نه حتی با شخصِ خاصی طرفی. انقدر کارشون تمیزه که تا حالا صدها شرکت و تو آسیا زمین زدن. بدون اینکه حتی هویت یکیشون فاش بشه!

چشم های اردلان با وحشت گشاد شده بود. سیاوش نفسی گرفت و گفت:

_یکی از آدمای فراز دیشب فرار کرده.. یه اکیپ دنبالشن.. تمامِ گندها اومده روی آب. با شهادتِ همون آدم هم دیگه ضامنش کشیدست.. فراز فردا طیِ اون مزایده دستگیر میشه. دقیقا حین ارتکاب جرم و کلاه برداری.. همه چی برای اون تموم میشه.. برادر منم برائتش مشخص میشه. لزومی نداره من بالا و پایین بپرم. ولی این وسط شما و سرمایت و اعتبار و همه ی باور ها و اعتمادت زمین میخوره.

اردلان با صدایی که لرزش خفیفی داشت زمزمه کرد:

_چجوری بهت اعتماد کنم؟ از کجا بدونم راست میگی؟

_از اون مزایده لحظه ی آخر بکش کنار اردلان خان.. میگم لحظه ی آخر چون اگه فراز بویی از جریان ببره در میره.. فقط کافیه بدونه شما مطلع شدی. اون وقته که تنها بازنده ی این جریانات من میشم. چون تا وقتی اون بیرونه جون و زندگی برادرِ من در خطره!

اردلان سرش را به دست های در هم گره خورده اش تکیه داد. هضمِ حرف های سیاوش سخت بود. فراز برایش کمتر از پسرش نبود که با یک حرف و چند کاغذ اعتمادِ تمامِ این سال ها را دور بریزد. از کجا معلوم این یک بازیِ کثیف برای بیرون کشیدنِ آن مزایده ی مهم از دستِ او نباشد؟ نمیتوانست اعتماد کند..

سیاوش از جایش بلند شد و گفت:

_خوب فکر کنین.. من از زندگیِ شما به جز داشتنِ افق چیز دیگه ای نمیخوام.. هرچقدرم که تو خونه ی من زندگی کنه بازم تا وقتی رضایت پدرش و نداره نصفِ دلش با من و زندگیم نیست.. مجبور نیستی بهم اعتماد کنی… اینم میدونم که داری به ربطم به اون مزایده فکر میکنی. ولی میتونی حرفام و فراموش کنی و از مزایده عقب نکشی… من وظیفه ی خودم دونستم از یه فاجعه جلوگیری کنم. حتی با اینکه میدونم ممکنه شما با گفتنِ همه ی این حرفا به فراز کار و خراب کنی و باعث بشی همه چیز خراب بشه ولی باز این ریسک و کردم..

چند ثانیه به اردلان نگاه کرد.. حتی سرش را هم بالا نیاورد تا نگاهش کند.. تا همین جا هم کلی شکسته بود.. وای به حال و روزِ فردایش! دیگر چیزی نگفت و بی صدا از اتاق بیرون رفت. در دلش دعا کرد کارِ درستی کرده باشد وگرنه هرگز نمیتوانست این حماقت و اشتباه بزرگ را جبران کند.

لرزشِ گوشی از در جیب کتش، تحملش را به سر رساند. در تمام مدتی که با اردلان حرف میزد این گوشی داشت روی قلبش میلرزید. دست برد و بیرونش کشید. سبحان بود.. اگر فهمیده باشد همه چیز را به اردلان گفته است چه؟ مگر پلیس نبود؟ بعید نبود حتی روی لباس هایش شنود کار گذاشته باشد.

با هزار فکر و خیال و ترس جواب داد:

_بله؟

_سیاوش چرا گوشی رو جواب نمیدی؟

لحن سبحان نگرانش کرد.

_چیزی شده؟

_شهروز و گرفتن.. هر جا هستی زود خودت و برسون محله!

با دهانی نیمه باز گوشی را پایین آورد. میانِ این همه بدبختی و مشکل، فقط همین را کم داشت!

***

صبحِ آخرین روزِ بهار، با گرمای سوزناکِ آفتاب به استقبالِ تابستان میرفت. سیاوش روی تراس نشسته بود و کفش های مشکی رنگش را واکس میزد و افق، بی حرف و ساکت، گوشه ای ایستاده بود و نگاهش میکرد. سیاوش سر برگرداند و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. از دیروز این خانه ماتم کده شده بود. چقدر سخت بود توضیحِ تمامِ اتفاقاتی که حالا زمانِ بازگویی شان رسیده بود. بهت و وحشتِ نگاهِ افق از پیشِ چشمش کنار نمیرفت. حال و روزِ مونس هم دستِ کمی از او نداشت. داغِ دستگیریِ شهروز اینبار بیشتر از اولین روز بازداشت شدنش بود . هیچ کس نمیدانست عاقبتِ این تعقیب و گریز چه خواهد شد.. به خصوص که بعد از گفتنِ حماقتش به سبحان، “ای وایی” گفته بود و با تاسف نگاهش کرده بود.. دندان روی هم فشرده بود و تنها با یک جمله آب پاکی را روی دستش ریخته بود.

“برو دعا کن عملیات لو نره سیاوش… وگرنه همه ی دنیا هم جمع بشن نمیتونن شهروز و از تو این گند بکشن بیرون. حتی اگه بیگناه باشه به جرم همکاری با همون باند پاش بیشتر گیر میفته”

افق قدمی نزدیک آمد و با صدایی که در اثرِ گریه گرفته بود گفت:

_شرکت نیست.. تلفنشم جواب نمیده… نمیده سیاوش!

سیاوش بلند شد و سرش را در آغوش گرفت.

_هیش! آروم باش.. امروز دیگه همه چی تموم میشه!

افق دستش را آروم روی گردنِ سیاوش کشید و با بغض گفت:

_اگه به فراز همه چی رو گفته باشه چی؟ اگه همه چی خراب بشه چی ؟

سیاوش چشم بست و نفس عمیقی کشید. بوسه ای روی موهای او نشاند و شانه هایش را گرفت.

_من و نگاه کن..چیکار میکردم افق؟ اجازه میدادم دونسته زندگیتون از دست بره؟

افق بی حرف نگاهش کرد. سرش را دوباره در آغوش گرفت و زمزمه کرد:

_برو آماده شو بریم.

افق با تعجب نگاهش کرد.

_کجا؟

_پدرت امروز بیشتر از هر وقتی بهت نیاز داره. میخوای تنهاش بذاری؟

افق سر کج کرد.

_برم چی بگم ؟

_لازم نیست چیزی بگی. همین که کنارش باشی کافیه. فراز رو بیخیال شو.. ولی زنش.. کسی که چند سال هم باشه باهاش سر رو یه بالش گذاشته.. سخته افق.. خدا برای هیچ مردی نیاره!

چهره ی افق همراه با گریه ی بی صدایی جمع شد. سیاوش نوازشش کرد و گفت.

_بسه دیگه. زود تند سریع اشکات و پاک کن. امروز قرار نیست ما ناراحت باشیم. امروز روزِ خوبیه!

افق دست روی اشک هایش کشید و ناامید گفت:

_به نظرت پدرم به حرفات فکر میکنه؟

سیاوش چشم روی هم گذاشت. خودش مطمئن نبود با این حال گفت:

_پدرت مرد باهوشیه. با گفتنِ دونستنِ این قضایا به فراز چی بهش میرسه مگه؟ حتی اگه باور هم نکنه یه شکِ کوچیک کافیه برای اینکه چیزی نگه و این فرصت و از دست نده!

مونس از خانه بیرون آمد. نگاهی به آن دو انداخت و مغموم پرسید:

_هنوز نرفتی مادر؟

سیاوش کمرِ افق را به جلو هول داد و همزمان گفت:

_با هم میریم. مناقصه ساعت ۱۲ شروع میشه. تا اون وقت که من با سبحان پیشِ شهروزم افق هم پیشِ پدرش باشه.

مونس با محبت لبخند غمگینی زد.

_خوب میکنی دخترم پدرت الآن شرایط سختی داره.

رو به سیاوش کرد.

_میذارن ببینیش؟ من چی؟ من و نمیذارم ببینمش؟

_نمیذارن ننه.. سبحان هم با هزارجور پارتی و بدبختی یه قرار ملاقات ردیف کرده. نگران نباش.. به امید خدا داره حل میشه!

مونس با نگاه به آسمان انشاالله ی گفت و بعد از آمدنِ افق آن ها را با خواندن آیت الکرسی یاری کرد.

.

.

با استرس مقابلِ زندانِ مرکزی قدم میزد. همانگونه که سبحان گفته بود اجازه ی ملاقات نداشت. آنقدر استرس داشت و فشار رویش بود که حس میکرد هر لحظه ممکن است پاهایش از کار بیفتد و خسته و بریده از همه جا، کنار همین جدولِ خیابان بنشیند. زندگیِ خودش و برادرش را به قیمتِ انسانیت قمار کرده بود. انسانیتی که آن را به اردلان بدهکار بود.. کاری که با تمام خریت بودنش، بعد از مدت ها حالش را خوب کرده بود.

سبحان را که از دور دید، به طرفش پا تند کرد و پرسید:

_چی شد؟ خوبه حالش؟

اخم سبحان غلیظ شد. به ماشین اشاره کرد و سیاوش را دنبال خودش کشاند. همین که سوارِ ماشین شدند نفسش را بیرون داد و عصبی گفت:

_مگه نگفتم از ماشین پیاده نشو؟ بخدا داری همه ی کارا رو یکی یکی خراب میکنی!

_دارم دیوونه میشم سبحان.. نگفت چالوس چیکار میکرد؟ اصلا چجوری دستگیر شد؟

اخم سبحان غلیظ تر شد.

_میگه یکی از روستایی ها دیده و شناختتش…

برگشت و نگاهش کرد.

_ولی تابلوئه دروغ میگه.

_برای چی باید دورغ بگه؟

سبحان سر تکان داد.

_نمیدونم. نمیفهمم ولی دروغ میگه..اجازه ندادن ببینمش. اوضاع از اونی که فکر میکردم خراب تره.

_یعنی پاش گیره؟

سبحان ماشین را روشن کرد و نگاهی به ساعتش انداخت.

_یعنی فعلا تا تکلیفِ این مردک مشخص نشده پای برادرِ تو و شاید حتی تو و من هم گیره. نمیتونم برسونمت محله. یه جا پیادت میکنم خودت برگرد.

_باهات میام سبحان!

سبحان سر برگرداند و نگاهش کرد.

_مغزِ خر خوردی؟ تو چیکار داری وسطِ عملیات؟ قیمت ها دیشب براورد شده.. تا برنده رو اعلام کنن بچه ها میریزن تو شرکت و همه چی تمومه. البته اگه گند به همه چی نزده باشی و فراز پاش و توی اون ساختمون بذاره!!

_من میام سبحان. لازم نیس کنارت باشم. یه گوشه و کنار می ایستم. نمیتونم برم محله و انتظار بکشم. شده با دستای خودم اون روباه کثیف و پیدا کنم نمیذارم کارِ امروز خراب شه!

سبحان پوفی کشید و به جلو خیره شد. بحث کردن با سیاوش همیشه بی نتیجه بود. کمی پایین تر از ساختمان ماشین را نگه داشت و گفت:

_پیاده شو ولی این اطراف نباش. تو رو به خدا یک بارم که شده حرف گوش کن سیاوش!

سیاوش سری تکان داد و پیاده شد. این دقیقه ها مگر میگذشت؟ در زندگی هیچ وقت تا این حد نگاهش به ساعت نبود. ساعت که به دوازده نزدیک میشد هر لحظه بی تاب تر از قبل میشد. پشتِ درخت بزرگ و تنومندی ایستاد و به هولدینگِ با عظمت و بزرگ نگاه کرد. تقریبا دو برابرِ تشکیلاتِ اردلان بود. نگاهش به ونِ سیاه رنگی افتاد که درست در ضلع مخالفِ خیابان ، گوشه ای پارک بود. شقیقه هایش را با دست مالید. یعنی فراز انقدر احمق بود که در چنین روزی با پای خودش وارد این وادیِ گرگ ها شود؟ نه… امکان نداشت.. فرازی که او میشناخت انقدر ها هم ساده و احمق نبود. فکری مانند خوره به جانش افتاد..ساعت از دوازده گذشته بود اما ماشین همچنان در جای خودش پارک بود و همه چیز بی صدا و ساکت و مرتب به نظر میرسید. دیگر طاقت نیاورد. گوشی را از جیبش بیرون آورد و زنگی به سبحان زد. تماسش رد شد. “لعنتی” ای نثارِ او کرد اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یک پیامک از طرف سبحان به دستش رسید.

“فراز بو برده…به جای خودش به یکی دیگه وکالت تام داد”

با دست به پیشانی اش کوبید. همه چیز تمام شده بود. دلش میخواست همان جا وسطِ خیابان نعره بکشد. شماره ی اردلان را گرفت و گوشی را روی گوشش گذاشت. همین که جواب داد با فریاد توپید:

_یعنی انقدر راغب بودی برای بدبخت کردنِ خودت؟

افق به جای پدرش با ترس جواب داد:

_منم سیاوش..

تیره ی پشتش لرزید. همه چیز آنقدر سریع و پشت سر هم اتفاق می افتاد که گیجِ گیج بود.

_پدرت کجاست؟

_نمیدونم.. گوشیش و با خودش نبرد.. هیچی به هیچ کس نگفت. یه تلفن بهش شد و رفت.. حالش خیلی خراب بود سیاوش!

دهنش با حیرت باز موند.

_پس مزایده چی؟

_چی؟ مگه فسخ نشد؟ جلوی خودم با مدیریت شرکت تماس گرفت و اعلام کرد کشیده کنار!

بُهتِ سیاوش چند برابر شد. دست دورِ دهنش کشید و با وحشت به مرد میانسالی خیره شد که دستبند به دست از پله های ساختمان پایین آورده میشد. بزاقش را با وحشت قورت داد و گفت:

_گوش کن ببین چی میگم افق. ظاهرا پدرت کنار کشیده ولی فراز هم از شک پدرت بی اطلاع نمونده. نماینده ای که برای محکم کاری به جای خودش فرستاد همین الآن دستگیر شد. فراز هر جاست پدرت هم اونجاست.. حتی حتم دارم ژاکلین هم همراهشونه.. باید بفهمی پدرت کجا رفته وگرنه بیچاره شدیم. ممکنه همه چی خیلی بدتر بشه!

گفت و با سرعت به طرفِ خیابان دوید. افق با ترس صحبت میکرد.

_یه نفر بهش زنگ زد و یه چیزی گفت. بعد مثلِ جت از جاش پرید و رفت.. حال و روزش خیلی خراب بود سیاوش.. من نمیدونم کجا رفته!

سیاوش برای ماشینی دست بلند کرد و با عجله سوار شد.

_خیلی خب آروم باش. من دارم میام. فقط تمام تماسای پدرت و چک کن.. اس ام اس هاش و بخون.. یه جوری بفهم حد اقل کی بهش زنگ زده افق. عجله کن..

افق با استرس “باشه” ای گفت و قطع کرد. سیاوش آدرس را به راننده داد و سرش را به پشت تکیه داد. سبحان که به گوشی اش زنگ زد، کلافه جواب داد و قبل از او گفت:

_میدونم سبحان.. حالیمه چی شده.

_تازه میگی حالیته؟ گند زدی سیاوش گند.. اگه فراز از این مملکت در بره باید تا آخر عمرت تاوان کثافت کاری های اون و تو و برادرت بدین.

_پیداش میکنم سبحان.

_جدی؟ پس انقدر بگرد تا پاره شی مردکِ بی عقل!

گوشی را قطع کرد و مشتی به صندلیِ ماشین کوبید. چشم بست و در دل زمزمه کرد: “خدایا.. میبینی منو؟ همین یک بار و اجازه بده درستش کنم.. فرصت بده خدا.. فرصت بده!”

با توقف ماشین چشم هایش را باز کرد. اسکناس ها را مقابل راننده گرفت و مانند فنر از جا پرید. وارد حیاط که شد افق گوشی به دست از پله ها پایین می آمد. با دیدنِ سیاوش گوشی را مقابلش گرفت و با وحشت گفت:

_مهندس برّانه.. خودت صحبت کن!

گوشی را از دستش قاپید و روی گوشش گذاشت.

_الو..

_ببینین من به دختر خانومشون هم گفتم. من نمیتونم کمکی بهتون بکنم… اردلان خان..

_گوش کن ببین چی میگم. اگه کمک نکنی دیگه نه اردلانی میمونه نه خانی. ممکنه واسه جبران خیلی دیر بشه.. خواهش میکنم کمک کن.. اردلان خان کجا رفت؟

مرد کمی سکوت کرد. سیاوش کلافه تکرار کرد:

_هر لحظه ای که میگذره به ضرر هممونه.. میدونم رفته پیشِ فراز.. خواهش میکنم کمک کن مهندس.. نذار دیر بشه!

مرد با صدایی آرام گفت:

_آدرس جایی که فراز از دیشب توش اقامت داره رو بهش دادم. ساعتِ دو قرار بود از تهران خارج شه.

سیاوش نگاهی به ساعتش انداخت. چیزی به دو نمانده بود. قفسه ی سینه اش با ترس بالا و پایین میشد.

_آدرس و بگو..

با خودکاری که در دستِ افق بود آدرس را روی ساعدش نوشت و سپس در مقابل چشمانِ وحشت زده ی افق گوشی را قطع کرد. دستش را روی اشک های او کشید و گفت:

_همین جا باش. هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن باشه؟ هر اتفاقی!

افق تند تند سر تکان داد و بی حرف، با دو از خانه خارج شدنش را نگاه کرد.

سیاوش دوباره نگاهی به آدرس روی دستش انداخت. یکی از بدترین و شلوغ ترین محله های تهران بود… درست بود! برای پنهان شد و فرار کردن کجا بهتر از یک محله ی پر تردد و پایین نشین بود؟ جلو رفت و پلاک ها را نگاه کرد. بسیاری از در ها اصلا پلاک نداشتند. با سردرگمی و عجله سردرِ در های زنگ زده و کهنه را از نظر میگذراند که چشمش به ماشینِ اردلان افتاد. مغزش سوت کشید. چرا زودتر به فکرش نرسیده بود؟ بی تعلل به طرفِ ماشینش پا تند کرد که کمی مانده به ماشین، یک درِ باز توجه اش را جلب کرد. نگاهی به پلاکش انداخت. خودش بود. در را تا آخر باز کرد و پله های کثیف و تاریک را پایین رفت. صدای نعره ای پاهایش را در جا میخکوب کرد و صدای شیونِ یک زن تیره ی پشتش را لرزاند. پله های باقی مانده را با سرعت بیشتری پایین رفت. درِ شیشه ای را باز کرد و از دیدن تصویرِ پیشِ رویش، با وحشت قدمی عقب رفت. فراز غرقِ در خون کفِ خانه افتاده بود. ژاکلین با سری خونی گوشه ی خانه کز کرده بود و اردلان، با تکه شیشه ای در دستش مقابلش ایستاده بود. جلو رفت و با وحشت گفت:

_اردلان خان!

اردلان به طرفش برگشت. چشمانش دو گوی خونین بود. دستش را همراه با قطعه شیشه ای بالا گرفته بود و خون از مشتش میچکید. تمامِ تنش داشت میلرزید. جلو رفت و همانطور که نگاهش را میانِ چهره ی ترسیده و خیس از اشک و خونِ زن و او میچرخاند گفت:

_ولش کن اردلان خان.. خواهش میکنم. کاری نکن که بعدا پشیمون شی.. اجازه بده قانون خودش..

_برو بیرون!

نعره ی اردلان پاهایش را متوقف کرد. اردلان به طرفِ ژاکلین برگشت و موهایش را در دست گرفت.

_همینجا.. کنارِ عشقت میکشمت.. دوست داری؟؟

جمله ی آخر را آنقدر بلند و وحشتناک گفت که صدای گریه ی ژاکلین بالا گرفت.

_اردلان… اردلان توروخدا…

جلو رفت.. صورتِ غرق در خونِ فراز درست کنار پایش بود. میزِ شکسته و بی پایه هم درست کنارِ سرِ او.. دست روی بازوی اردلان گذاشت و گفت:

_خواهش میکنم آروم باش.. خواهش میکنم!

اردلان دستش را پس زد. داشت با لرزش شدیدی تلو تلو میخورد. چیزی تا سقوطش نمانده بود که دست سیاوش دور کمرش حلقه شد. او را گوشه ای برد و روی مبل نشاند. شیشه از دستش افتاد ولی چشمانش هنوز با وحشت به ژاکلین بود. گوشی را سراسیمه از جیبش درآورد. در دل دعا میکرد فراز نمرده باشد. همین که سبحان جواب داد با وحشت گفت:

_سبحان زود بیاین این آدرسی که میدم.. یه آمبولانس هم خبر کنین. عجله کنین!

خس خسِ سینه ی اردلان ترسش را هزار برابر کرد. یک طرفش مردی شکست خورده و تمام شده… رو به رویش شیطانی نقش بسته بر کفِ زمین و آن گوشه زنی گنه کار و سیاه که اشک و خونش با هم مخلوط شده بود . تابلوی دردناک و وحشتناکی بود!

***

انگشتانِ بی تابش را روی شیشه گذاشت و میانِ اشک لبخند زد. اردلان که لبخندش را دید لب هایش تنها کمی کش آمد و با دست به او اشاره داد. برگشت و با حالتی استفهامی به پرستار خیره شد. پرستار گفت:

_تازه اومده بخش.. زیاد خسته نکنش باشه؟

باشه ای گفت و داخل شد. کنارِ تخت روی صندلی نشست و بلافاصله دستِ پدرش را گرفت. همانگونه که بوسه به انگشتانش میزد پرسید:

_خوبی بابا؟

اردلان چشم روی هم گذاشت. هنوز هم قفسه ی سینه اش درد میکرد. سکته ی قلبی ای که از سر گذرانده بود، حیاتی و سنگین بود.

_خوبم.

_دو روزه دارم به دست و پای خدا و پیغمبر میفتم. اگه چیزیت میشد من میمردم بابا.

اردلان دست روی صورتش کشید. خوبیِ خصوصی بودنِ اتاق هم در همین راحتی و آسایشش بود. اخم ظریفی کرد و با صدایی که با زور از سینه اش خارج میشد پرسید:

_دو روزه اینجام؟

افق سر تکان داد.

_پنج روزه.. ولی دو روز بود که اوضاعتون وخیم شده بود..

لبش را گاز گرفت و دیگر ادامه نداد. نگاهِ اردلان از پشتِ سرِ او به سیاوش افتاد.. نفسی بیرون داد و چشم از او گرفت.

_این پسره..

کمی مکث کرد و افزود:

_سیاوش.. اونم..

_اونم چند روزه که اینجاست بابا. هممون داشتیم از نگرانی میمردیم.

اردلان چهره اش را با درد جمع کرد و بحث را ادامه نداد.

_آرزو میدونه؟

افق لب گزید.

_دیگه میخواستم امروز بگم ولی دیدم آوردنتون بخش ترجیح دادم تا وقتِ خونه بردنتون بهش نگم.

_یه زنگ بزن بهش بگو بیاد تهران. جوری نگو که هول کنه.. از من هم چیزی نگو.. کاری کن بیاد.

افق لبخند غمگینی زد و آرام گفت:

_چشم.. شما خوب بشین. همه چی درست میشه. دیگه یه دقیقه از کنارتون جُم نمیخورم بابا.

رویش را برگرداند و چشم به اشک های روی گونه ی افق دوخت. سیاوش رفته بود. جای خالی اش را با جدیت نگریست و گفت:

_یه کاری کن از اینجا مرخصم کنن. به تیام یا مهندس بُرّان زنگ بزن اگه دست تنهایی. میخوام برم خونه..

_پدر هر کاری باشه ما هستیم.. ولی نمیتونین برین. دکترتون گفتن..

_تو که منو میشناسی افق.. از بیمارستان بیزارم. میخوام برم خونه.

لحن مقتدرش مهر سکوت بر لب های افق زد. چشمی گفت و از جا بلند شد.

_میرم با دکترتون صحبت کنم. لازم باشه پرستار میبریم خونه یه مدت.

اردلان با محبت سری تکان داد .

_بهش..

اخم کرد و ادامه داد:

_به سیاوش بگو بیاد اینجا..

چشمانِ افق ملتمس شد. اردلان مکثش را که دید چشم روی هم گذاشت و تکرار کرد:

_بگو بیاد!

چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت. طولی نکشید که صدای پای سیاوش در اتاق پیچید. رویش به طرف پنجره بود و چهره اش را نمیدید. سلامش را آرام جواب داد و با صدایی خش دار گفت:

_بهت بدهکارم!

_شما چیزی به کسی بدهکار نیستی..

سر برگرداند و نگاهش کرد. در چشمانش اثری از ترحم نبود.. انگار نه انگار که کنار او فروریخته بود.. انگار نه انگار که برای اولین بار در زندگی اش کنارِ پای این مرد زمین خورده بود… انگار نه انگار که او دراز کشیده در بستر و سیاوش برپا و استوار بود.. نگاهش پر غرور و با احترام پر بود از هزار حرفِ نگفته.. هر حرفِ نگفته ای به جز ترحم و شماتت..

_فکر کنم حدس بزنی میخوام در چه مورد ازت بپرسم.. نترس.. این قلب اگه پنج روز پیش نایستاد الآنم نمی ایسته..

کمی مکث کرد و سفت و سخت لب زد:

_مُرد؟

سیاوش چشم بست و سر تکان داد.

_فقط سرش شکسته بود و بیهوش شده بود. همسرِ اسبقِ تون هم..

دستش را بالا آورد تا ادامه ندهد. به سختی پرسید:

_کجا ان؟

_تا جایی که اطلاع دارم هر دوشون به جرمِ کلاه برداری بازداشت شدن. ژاکلین این هفته دادگاهی میشه ولی فکر میکنم با فراز حالا حالا ها کار دارن!

اردلان نگاه به رو به رو دوخت. سیبِ رسیده ی گلویش بالا و پایین شد.

_مدیونت شدم.. مدیونِ مردونگی و صداقتت. برای همه ی تصوراتی که نسبت بهت داشتم متاسفم ولی..

سر برگرداند و بی کوچکترین انعطافی گفت:

_افق باز هم بحثش از تمامِ این اتفاق ها جداست.. میدونی نه؟

سیاوش با لبخندِ اطمینان بخشِ ضعیفی سر تکان داد و گفت:

_افق گفت میخواین مرخص بشین.. برم ببینم چطور میشه کار و تا ظهر حل کرد..

سپس با اجازه ای گفت و بیرون رفت. همین جوابِ کوتاه برای تمامِ حرف ها و افکارِ اردلان جواب شد.. شاید وقت آن رسیده بود که پا از روی رکاب بردارد و برای اولین بار شکست را قبول کند.. آهی کشید و دستانش را در هم گره زد.

.

.

سیاوش از ماشین پیاده شد و بلافاصله در را برای اردلان باز کرد. دستش را جلو برد اما اردلان بی توجه به دستِ در هوا مانده اش، لولای در را تکیه گاه کرد و پایین آمد. افق یک دستش را گرفت و او را به طرفِ خانه برد. به محضِ ورودشان به خانه زهرا با اسپند دودکن مقابلشان قرار گرفت و با گریه گفت:

_خدایا صد هزار مرتبه شکرت.. شکرت خدا…

صدای دست و پا زدنِ حیوانی توجه شان را جلب کرد. سرِ گوسفند که به دستِ رضا بریده شد، اردلان چهره جمع کرد و سر برگرداند. با دیدنِ خون به جنون آن روز می اندیشید.. به همان جنونی که شاید اگر سیاوش سر نمیرسید، تبدیل به انتقام و قتلِ وحشتناکی میشد!

افق آرام به طرف خانه هدایتش کرد. گوشه ی خانه تختی برایش حاضر و محیا بود. با کمک افق رویش نشست و دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد. افق با محبت گفت:

_میرم براتون لباس راحتی بیارم..

سپس با عجله پله ها را با لا رفت. او که رفت دوباره چشمش به سیاوش افتاد. سیاوش با احترام پرسید:

_چیزی لازم دارین؟

اردلان سر تکان داد.

_برادرت چی شد؟

_آخرِ همین ماه دادگاهیشه.. به احتمال خیلی زیاد آزاد میشه.

_خوبه..

سیاوش بعد از کمی سکوت گفت:

_هر وقت نیاز بود زنگ بزنین خودم و میرسونم. اگه امری نیست..

_مرسی جوون.

لبخندی زد و خداحافظی کرد. کنار پله ها منتظر افق ایستاد. افق که با لباس های راحتیِ پدرش پایین آمد با محبت نگاهش کرد و گفت:

_فکر کنم دیگه وقتشه سنگات و با پدرت وا کنی. بهونه ی خوبیه برای دوباره جوش خوردنتون.

افق لبخند غمگینی زد.

_بخاطر همه چی ممنونم سیاوش. من هم زندگی و هم جونِ پدرم و..

سیاوش دست روی بینی اش گذاشت.

_هیچی نگو خب؟ فقط مراقبش باش.. حسابی باید قوت بگیره چون بزودی قراره بازم کلی حرص و جوش بخوره!

افق لبخند زیبایی زد و سر پایین انداخت. سیاوش نگاهی به اطراف انداخت و با حرکتی آنی غافلگیرش کرد. افق هیجان زده و ترسیده و با لب هایی باز مانده از هم به اطراف نگاهی کرد که سیاوش افزوذ:

_اگه میدونستم همون یکی دو روز و مهمونمونی همون شب کار و تموم میکردم!

افق به جای خندیدن به مزاحش با نگرانی پرسید:

_تو که ناراحت نیستی؟

سیاوش چانه اش را دست گرفت و با شست صورت کوچک و استخوانی اش را نوازش کرد.

_ناراحتِ چی؟ اینکه دیگه نمیتونم بیام تو اتاقت؟ گرچه دیوارای اینجا نینجا کردنم.. هر وقت اراده کنم..

_سیاوش!

_درستش از اول هم همین بود افق. درسته آرزوم اینه که پیشِ من و تو خونه ی من باشی. ولی در حالِ حاضر خونت اینجاست..

افق سر پایین انداخت. چرا امروز بیشتر از همیشه دوستش داشت؟

_افق.. میخوام یه قولی بهم بدی!

سرش را نگران بالا کرد و منتظر ماند. سیاوش نفسش را بیرون داد. چشمانش متلاطم شده بودند. فردا شنبه بود.. همان شنبه ی معروف!

_هر اتفاقی افتاد و هر چی شنیدی یادت نره که من همه چی رو برات شکافتم.. هر کاری کردم.. هر خبطی کردم بهت گفتم افق.. نذار هیچی بینمون همون شکافی بشه که میگفتی.. قول میدی؟

_منظورت چیه؟

_منظوری ندارم.. نذار این دنیایی که با هم ساختیم خراب بشه.. قول بده که نذاری!

افق سر از حرف هایش در نمی آورد اما از نگاهش حسِ خوبی نداشت. با این حال سر تکان داد و با اطمینان گفت:

_تا وقتی قلبت دستِ منه نگرانِ هیچی نباش!

سیاوش دست دورِ کمرش انداخت و او را به طرفِ خودش کشید. بی توجه به موقعیت شان سرش را داخل موهای او فرو برد و با حسرت گفت:

_این صاب مرده که همیشه مال تو بود.. این مالِ تو.. عوضش همه چیِ تو مال من. باشه؟

افق نگاهش کرد. نمیدانست چرا حرف هایش بغضش را چند برابر میکرد. همانگونه نگران نگاهش میکرد که سرِ سیاوش جلو آمد و چشمانش را بوسید.. دلش فرو ریخت.. کجا خوانده بود که بوسیده شدن از چشم شوم و بد یُمن است؟

***

افق نگاهش را به دخترِ کنارش دوخت.. دختری که سکوت و کم حرفی اش، در تمامِ سال هایی که او را شناخته بود، عجیب ترین اتفاقِ ممکن بود. موزهای قطعه قطعه شده در پیش دستی را مقابلش گرفت و گفت:

_این و بخور.. رنگ و روت خیلی زرده.. خیلی ضعیف شدی.

آرزو دست از روی دستِ اردلان برداشت. پدرش با نگاه به بشقاب اشاره کرد. با بی میلی برداشت و زیر لب تشکر کرد. افق نگاه ملتمسش را به اردلان دوخت. اردلان چشم روی هم گذاشت و گفت:

_میتونم چند دقیقه با این دختر کوچولو تنها صحبت کنم؟

افق با لبخند نگاهشان کرد و “البته” ای گفت. امیدوار بود بعد از این صحبتِ دونفره، دیگه چمدانِ حاضر و آماده ی آرزو را روی راه پله نبیند.

او که از اتاق بیرون رفت، آرزو بشقاب میوه را آرام روی میز گذاشت و نفس عمیق اما لرزانی بیرون داد.

_بازم مثلِ همیشه من آخرین آدمی شدم که از همه چی خبر دار شد.

اردلان دست روی موهای لخت و کوتاهش کشید.

_چند بار باید توضیح بدم دخترم؟ اونم وقتی که خودم در کمال تاسف باید از زبون یه غریبه بفهمم؟

چهره ی پدرش که جمع شد، نگران نگاهش کرد و گفت:

_میدونم صحبت در این باره اذیتت میکنه ولی میخوام بدونم. چطور شد که به حرفِ همون غریبه اعتماد کردی؟

اردلان با درد پوزخند زد.

_همیشه تابلوی زندگیت رو دیگرون بهتر از تو میبینن دخترم. میدونستم تو زندگیِ ژاکلین نیستم.. حتی شک میکردم کس دیگه ای تو زندگیش باشه ولی هیچ وقت شک ام به فراز نرفت. اولش بهونه هاش و ردیف کرد. بعدم که این یک ماهِ آخر کلا تو هتل اقامت میکرد و از طریقِ وکیل داشتیم کارهای طلاق و میرسیدیم. میگفت میخوام برگردم فرانسه!

آهی کشید و ادامه داد.

_ژاکلین مریم نبود . ژاکلین برای من تموم شده بود.. ولی چیزی که من و زمین زد اعتمادی بود که یک عمر توی دلم نسبت به اون خوک کثیف و خطرناک داشتم. انقدر احمق بودم که داشتم دخترم و دو دستی تقدیمش میکردم!

آرزو ساعد دستش را نوازش نکرد.

_بسه بابا نمیخواد دیگه چیزی بگی!

_وقتی اون حرفا رو از اون پسره شنیدم به جنون رسیدم.. از یه طرف فکرِ اینکه حرفاش دروغه و ممکنه بازیِ بدی بخورم.. از طرفی هم شَکی که اگه حتی یه درصد توی جونت بیفته کارِت و میسازه. وقتی اومدم خونه و حساب و کتابا رو بررسی کردم.. وقتی به سه چهار جا زنگ زدم و فقط سه ساعت وقت صرفِ همون یک درصد شک کردم، زودتر از اونی که حدسش و بزنی فهمیدم حرفاش راست بود. میدونی دخترم؟ آدم گاهی فقط نیاز به یه تلنگر داره. اعتماد گاهی انقدر چشمت و کور میکنه که خودت نمیخوای چیزی جز اون چیزی که بهش ایمان داری ببینی!

آرزو به گوشه ای خیره شد. این روزها، حرف از اعتماد که میشد، آرزوی مرگ میکرد!

_واقعا میخوای بری؟

آرزو سر تکان داد.

_اگه بخوای بلیطم و کنسل میکنم و میندازمش برای یه روزِ دیگه.. ولی چه یک روز و چه ده روزی دیگه آره.. میخوام برم!

اردلان چند لحظه در سکوت نگاهش کرد.

_این بار از چی فرار میکنی؟

آرزو لبخند تلخی زد و زمزمه کرد:

_از خودم!

_اگه قصدت واقعا رفتنه برو.. یکی دو روز دیر و زود رفتنت حالِ منو بهتر نمیکنه!

آرزو دستش را گرفت و گفت:

_حالا که افق هست.. خدا رو چه دیدی؟ شاید دیگه سرش به سنگ خورد و عشق اون پسره هم از یادش رفت.

_کِی میخوای بفهمی جای تو و افق برام جداست؟

در سکوت پدرش را نگاه کرد. نفسِ عمیقی کشید و گفت:

_پس اگه واقعا بهتری دیگه وقتِ رفتنه!

اردلان روی تخت نشست. او را به طرفِ خودش کشید و در آغوشش گرفت.

_برو ولی وقتی خودت و پیدا کردی برگرد. انقدر میشناسمت که بدونم برای چی داری از اینجا دور میشی. میدونی؟ تو خیلی شبیه جوونیای منی. منم یه دوره ای از زندگیم تنها زندگی کردم.. بعد از اون تنهایی به خیلی چیزا رسیدم چون بعد از برگشتنم نگاهم به همه چی عوض شد.

آرزو غرقِ در فکر سکوت کرد. اردلان بوسه ای روی موهایش کاشت و همراه با بغضی سخت گفت:

_یک ساعتِ دیگه باید فرودگاه باشیم.. کمک میکنی حاضر شم؟

آرزو غمگین و نگران نگاهش کرد. دست روی صورتش کشید. صورتِ همیشه تراشیده و مرتبش.. چشمش ناخداگاه به سفیدی تمیزِ پشت لب هایش افتاد. این روزها، دیدنِ این فضای کوچک و مردانه هم حالش را خراب میکرد!

.

.

افق نگاهِ نگرانش را به اردلان دوخت و مغموم گفت:

_مطمئنی نمیشینی پدر؟

اردلان سر تکان داد و کمی در جایش جا به جا شد. چیز زیادی تا زمانِ پرواز نمانده بود. برای بدرقه ی آرزو حتی زهرا هم تا فرودگاه آمده بود. افق نگاهش را حریصانه میانِ او و چمدانِ آلبالویی رنگ چرخاند. چشمانش برای بارِ هزارم پر و خالی شد و زار زد.

_هنوز وقت هست آرزو.. هنوز میتونی به نرفتن فکر کنی!

آرزو لبخند غمگینی به رویش زد. نگاهش را به پدرش دوخت و آرام گفت:

_میشه یکم باهاش تنها باشم؟

اردلان باشه ای گفت و همراهِ زهرا کمی آن طرف تر ایستاد. آرزو دستِ خواهرش را گرفت.

_چرا انقدر بیتابی میکنی؟ هر کی ندونه فکر میکنه چقدرم که همدیگه رو دوست داریم!

افق جلو رفت و پیشانی اش را بوسید. اشک روی گونه اش غلتید و گفت:

_شاید تو دوست نداشته باشی ولی خودت میدونی که عمرِ منی. نمیدونی؟

آرزو نفسی گرفت و به اطراف خیره شد. باید کار را تمام میکرد. بی مقدمه گفت:

_میخوای باهاش ازدواج کنی؟

ابروهای افق که به هم نزدیک شد، افزود:

_سیاوش و میگم!

_اگه نگرانِ اینی که اتفاقی بیفته و تو نباشی نگران نباش..تا تو نباشی..

_نگران چیزی که فکر میکنی نیستم. ولی حرفایی دارم که نه میخوام نزده برم و نه تو نشنیده تصمیم بگیری.

قلبِ افق به یک باره فرو ریخت. با سردرگمی زمزمه کرد:

_چه حرفایی؟

آرزو کمی نزدیک تر شد. شاید اگر حرف های آن روزِ شهروز نبود همه چیز امروز طور دیگری بود. دستِ افق را فشرد و با درد زمزمه کرد:

_مردی که به خاطرش جلوی پدر و همه ی دنیا ایستادی واقعا ارزشِ این ایستادگی رو داره. برای زندگی کردن با سیاوش یک لحظه تردید نکن. چون بودن با اون فرصتیه که نصیبِ هر کسی نمیشه!

افق هاج و واج نگاهش کرد. نمیفهمید جایگاهِ سیاوش وسطِ این خداحافظیِ عجیب کجاست. عجیب تر از آن رنگِ نگاهِ دخترک بود. آبی های درخشانی که امروز طور دیگری میدرخشیدند.

_چرا اینا رو الآن میگی؟ چرا یه جوری حرف میزنی که انگار..

_ممکنه من دیگه برنگردم ایران.. دارم این و رک و راست میگم. ممکنه برای عروسیت هم نیام.. دوست داشتم منم به عنوانِ خواهرت حرفم و گفته باشم.

دست روی بازوی افق گذاشت و با بغضی که ماهرانه پنهانش میکرد گفت:

_برو پیشش و بگو آرزو گفت از هیچی نترس.. ازش بخواه آخرین چیزایی که مونده رو هم بدونِ ترس برات توضیح بده.

_چرا واضح نمیگی چی شده آرزو؟ سیاوش چی رو باید برام توضیح بده؟

با اشاره ی اردلان و سر رسیدنِ وقتِ کنترلِ پاسپورت ها، خودش را در آغوشِ افق انداخت و سرد بغلش کرد.. سخت بود.. در آغوش کشیدنِ رقیبِ زندگی اش از دل کندن و رفتن به جایی که معلوم نبود چه خوابی برای سرنوشتش دیده است سخت تر بود. دستانِ افق با عشق و دلتنگی دورِ کمرش حلقه شد.. وقتِ رفتن که رسید، همه ی شک ها و حس های بد را گوشه ای رها کرد و به سفره ی بغض و آهِ لانه کرده در قلبش اجازه داد روی شانه ی خواهر کوچکش پهن شود!

اردلان و زهرا جلو آمدند.. هر کدام به نوبه ی خود خداحافظی کردند.. آرزو رو به خانواده ی کوچکش لبخند زد و همراه با چمدانش به طرف گیت کنترل راه افتاد. دل کندن سخت بود.. دیدن نگاه های بی تابِ اردلان.. چشمانِ پر سوالِ افق و جای خالیِ سیاوش، برایش فراتر از سخت بود.

***

فربد شیشه ی نوشیدنی را مقابلش روی میز گذاشت و به کتفش ضربه ای زد.

_یعنی تو روحت سیاوش.. حقوق یک ماهم و دادم تا این گیرم اومد. اصلِ اصله.. زیر دریا رسیده..

سیاوش نگاهی به پیک ها کرد و کج خندی زد.

_خیلی وقت بود پای بساط ننشسته بودیم.

_مگه دائم الخمریم مرد حسابی؟ هر از گاهی میزنیم که یادمون بیاد ما هم میتونیم خوش باشیم!

سیاوش به کنایه اش خندید و سکوت کرد.

_امیدوارم این خوشی نزنه زیر دلت من شب با یه آدمِ کله پا مواجه شم!

سر برگرداند و به فرانک نگاه کرد که مقنعه اش را سر میکرد.

_تو هنوز نرفتی؟

فرانک چپ چپ نگاهش کرد و گفت:

_حیف که امروز روزِ سیاوشه.. وگرنه میدونستم چیکارت کنم.

فربد برایش دلجویانه چشمکی زد. بعد از بیرون رفتن فرانک به سیاوش نگاه کرد که غرق در فکر به نقطه ای خیره بود.

_چته تو؟ کار که اوکی شد.. فراز و بهروزی هم که فاتحه شون خوندست. داداشتم یکی دوهفته دیگه آزاده.. باز چرا اینجوری نشستی؟

سیاوش موهای لختِ ریخته شده روی پیشانی اش را با دست کنار داد و پیشانی اش را مالید. یعنی آرزو رفته بود؟

پیک که مقابلش قرار گرفت سر بالا آورد. بوی ماست خیار و سیرِ تازه زیر بینی اش پیچید. تازه فرصت پیدا کرد به مزه های روی میز نگاه کند. بی حال گفت:

_آخه وسطِ روز و با شیکمِ گرسنه مردِ حسابی؟

فرد حرکتی به دستش داد و گفت:

_همینم غنیمته غر نزن برو بالا.

لبخندی زد و پیک را بالا رفت. چهره اش جمع و دهانش گس شد.

_عجب خوش خوراکه؟

_دهه.. دارم میگم زیر دریا رسیده.. تازه برا قلبم منفعته!

سرش را به پشت کیه داد و دست های در هم قلاب شده اش را روی پیشانی اش گذاشت.

_من یکی دیگه بیشتر نمیخورم.. همینجوریشم گیج و منگ میزنم..

فربد “اُکی ” ای گفت و پیکش را دوباره پر کرد. اما آنقدر گرمِ صحبت در موردِ کار شدند که عهدِ دو پیک شکسته شد و وقتی به خودش آمد که بدنش گرم بود. فربد که بطری را نزدیک پیکش آورد، دستش را رویش گرفت و گفت:

_بسه فربد.. نمیخوایم که مست بشیم!

فربد سری تکان داد و بطری را داخل بار برگرداند. اما هنوز سر جایش ننشسته بود که با صدایِ زنگِ در متعجب به سیاوش نگاه کرد.

_فرانکه؟ شاید چیزی یادش رفته!

شانه ای بالا انداخت و به طرف در رفت. در را که باز کرد با دیدن افق غافلگیر شد. دستی دور دهانش کشید و معذب گفت:

_به افق خانوم.. بفرما تو..

سیاوش نگران و آشفته از جا برخاست.. حال و روزِ افق تعریفی نداشت. چشمِ دخترک که به بساطِ روی میز افتاد، با حالتی استفهامی به سیاوش نگاه کرد که فربد سریع گفت:

_یه جشنِ خودمونی و دونفره با رفیقم گرفتم.. استخدام شده!

لب های افق به لبخندی آنی کش آمد. جلو رفت و کنارش نشست. خوشحال پرسید:

_آره؟

سیاوش چشم روی هم گذاشت.

_گرچه شرایط غیر منصفانه ای گذاشتن ولی فعلا چاره ای نیست. هیچ جای تهران بدون سابقه ی کار استخدام نمیکنن. اینجا برام فرصت بزرگیه! ضمن این که طرح رو هم خریدن! ولی خب اونطور که خیال میکردیم حرف از شراکت و سهام و چیزای دیگه نشد.

_خدا رو شکر.. همینم خیلی خوبه سیاوش.. طرح و چقدر خریدن؟

سیاوش آه کشید.

_سی میلیون.. باهاش میتونم یه خونه ی نقلی جایی که نه سیخ بسوزه نه کباب رهن و اجاره کنم. شاید شد و یه پراید فکسنی هم خریدم. فعلا همین از دستم بر میاد افق!

چشمانِ امیدوارش را به سیاوش دوخت و از ته دل گفت:

_ همینم خیلی خوبه.. به مرور طرحای دیگه ای کار میکنی.. دانشگاه هم که داری از فردا میری.. مدرکت و که گرفتی جای بهتری کار پیدا میکنی!

فربد پیک ها و ظروف را آرام از کنارشان جمع کرد و گفت:

_اگه ایرادی نداره من یه چرت بزنم.

سیاوش سری برایش تکان داد و گفت:

_مرسی رفیق!

فربد که رفت، سیاوش کمی به او نزدیک تر شد. نگاهش کرد.. در چهره اش آثاری از بهت و ناباوری نبود.. فقط یک غمِ عمیق در نگاهش سوسو میزد. محتاطانه پرسید:

_خواهرت نرفت؟

افق موشکافانه نگاهش کرد. بحثِ کار فراموشش شد و دوباره حرف های دو پهلوی آرزو در گوش هایش اکو شد.

_چرا … رفت!

سیاوش ناباور نگاهش کرد.. یک جای کار میلنگید.. اگر آرزو رفته بود پس چرا….

_چرا فکر کردی نرفته؟ من که گفتم ظهر پرواز داره!

چشم دزدید و آرام گفت:

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن