رمان سیاه بازی پارت 20 - رمان دونی
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۲۰

_اون بارم بازیِ من نبود.. قسم میخورم بازم بازی در کار نباشه!

_خیلی خب تا یه ساعت بیا جایی که برات اس میکنم.

_مرسی!

گوشی را قطع کرد و میان دستانش فشرد. شاید وقتِ رفتن و دل کندن از این دنیای کثیف بود. تاوانِ بی آشیان بودن را بیش از حد داده بود!

***

زیر پایش پر بود از جسد سیگار هایی که با دودش شب را به صبح دوخته بود.. در دستانش کاغذی مچاله شده و نگاهِ سخت و غرقِ فکرش خیره به نقطه ای نامعلوم بود. حسِ انسانی را داشت که به حریمش تجاوز شده است.. از خودش.. از لحظاتی که خواسته یا ناخواسته باعث به وجود آمدنشان شده بود و از حسی که گرچه برای چند ساعتِ کوتاه درگیرش کرده بود شرم داشت.. حسی که بعد از مدت طولانی دوباره مرد بودن و نیازهایش را به بدترین شکل یادآور میشد.. با خودش اندیشید.. نیازهایش دقیقا کِی سرکوب شد؟ اصلا چه وقت پا گرفت؟ از وقتی یادش بود فرصتی برای تجربه ی این احساسات نداشت.. زندگی را مانند جدولی میدید که میانِ حل معادلاتش عشق بازی و احساسات مردانه جایی نداشت.. آن قدر غرق عرق ریختن برای آینده ی خانواده ی کوچکش بود که وقتی به خودش آمد، چندین سال از سنِ پرتب و تابِ جوانی اش گذشته بود.. سنگ شده بود انگار.. آن قدر بی تفاوت و سرد که حتی برادرش هم گاهی دستش می انداخت.. گاهی پیش می آمد دختری متین و زیبا از جلوی چشمش میگذشت و نگاهش چند ثانیه درگیر میشد، اما باز هم آنقدر فرصت و اجازه نداشت که تا تصورِ او در حریمِ شخصی اش پیشروی کند. کاری که بی شک و تعارف جزئی از غریزه ی مردان بود.. تنها زنِ زندگی اش مادرش بود که شب به شب به انگشتانش بوسه میزد و خسته و خراب از دویدن های صبح تا شبش به رختِ خواب پناه میبرد… آنقدر خسته بود که به چند دقیقه نکشیده پلک هایش روی هم می افتاد و یک شبِ دیگر صبح میشد..

این روال را آنقدر ادامه داده بود که عاقبت مادرش به ستوه آمده بود.. بیست و هشت سالش بود و مونس به خاطر نداشت حتی یک بار حرفی از ازدواج یا اسمِ دختری بر زبانش جاری شود.. یک شب که خسته تر از هر زمانِ دیگری پا به خانه گذاشته بود، از پچ پچ هایی که مابینِ سیاوش و مادرش رد و بدل شده بود شاخک هایش تکان خورد.. هنوز هم حرف های سیاوش در گوشش زنگ میزد

“_ مادرِ من شهروز و نمیشناسی؟ آدمیه که بتونه با هر دختری کنار بیاد؟ اصلا مگه بچه ست که لقمه کنی بذاری دهنش؟ اونم کی پروانه!

_بالاخره که چی؟ باید تشکیلِ خانواده بده یا نه تا آخر عمرش میخواد عزب بمونه؟ تو کاریت نباشه!

_حالا چرا پروانه؟ مگه ادعای خاله رو نمیدونی؟ اون دختر انقدر لوس بار اومده که شهروز یک بار سرش داد و بیداد کنه راهِ دادگاه و پیش میگیره. “

پروانه!… اولین اسمِ مونثی بود که ذهنش را درگیر کرد.. دخترخاله ی به قولِ سیاوش لوسش که همیشه با یک چشم غره ی او چشمانش در کسری از ثانیه پر و خالی میشد.. برای اولین بار آن شب به او اندیشیده بود.. به اینکه میتوانست او را به حریمش راه بدهد یا نه؟ اما خنده دار بود که حتی طرحِ دقیق صورت و چهره اش را هم نمیتوانست تصور کند…از همان شب بود که پچ پچ ها کم کم تبدیل به نجوا و بعد حرف شد.. نگاه پروانه به او خجول تر و نگاه او به پروانه دقیق تر شده بود. حالا که داشت از یک زاویه ی دیگر به این موضوع نگاه میکرد چندان هم بعید به نظر نمیرسید.. دیگر موقع دیدنش اخم نمیکرد.. از تصورِ اینکه او، انتخابِ مادرش باشد و شریکِ زندگیِ او خوشش می آمد.. حسِ خوبی به این جریانات داشت و برخلافِ تصورِ مونس و سیاوش مخالفتی نکرد! شاید چون ازدواج و تشکیلِ خانواده را همینقدر ساده و محدود میدید.

یادش به لحظاتِ بعد از محرمیتشان افتاد.. لحظاتی که برای اولین بار با پروانه در اتاق تنها بود.. چیزی در دلش بالا و پایین میشد.. یک حسِ عجیب و دوست داشتنی.. برایش عجیب بود ولی انگار دوست داشت دخترک را ساعت ها در آغوشش بفشارد.. عاقبت هم طاقت نیاورده بود و بی مقدمه و آنی او را در آغوش گرفته بود. آنقدر یکهویی که پروانه از ترس جیغِ کوتاهی کشیده بود.. عجیب بود.. هم گرمای خواستنیِ تنِ او و هم سنگین و خام شدنِ دست و پایش در مقابلِ آن حسِ مرموز.. از همان شب بود که حس های خفته و گم شده اش را یافت.. از همان شب بود که فهمید زن و وجود لطیفش میتواند چیزی بهتر و عمیق تر از ناموس باشد… تعلق خاطر زیبایی به پروانه پیدا کرده بود.. دیگر وقتی او را میدید از تصور لحظات کوتاهی که در آغوشش فشرده بود، خنده روی لب هایش مینشست و پر معنا نگاهش میکرد.. آن قدر ناشیانه و عمیق که پروانه لب به دندان میگرفت و به بزرگتر ها اشاره میکرد.. ناشی بود.. از اعترافش ابایی نداشت.. ناشی بود و این ناشیگری ها عجیب این رابطه را دلچسب و ناب میکرد…

کاغذِ مچاله شده را باز کرد و به تک تکِ خط های آبی خیره شد.. لحظه ای که سیاوش این نامه را به دستش رسانده بود، لحظه ای که نامِ پروانه را رویش دیده بود تنها برای چند لحظه با یادِ همان خاطره ی کوچک ولی ناب ، میله های زندان و لباسِ توسیِ تنش را از یاد برده بود.. اما انگار همان چند لحظه هم سهمش نبود..

پوزخندی زد و متن نامه را برای هزارمین بار خواند:

” سلام.

تو تمامِ این یک سالی که گذشت به خیلی چیزا فکر کردم.. به تو.. به خودم.. به آیندمون…. به اینکه بعد از اینکه اون لباسِ توسی رو از تنت در بیاری میتونی لباسِ دامادی رو تنت کنی یه نه؟ به همه چیز فکر کردم شهروز.. به اینکه رابطه ی من و تو شروع نشده مابین میله های زندان گرفتار شد.. اینجا نبودنت هر روز منو میکشه.. اینکه اسم مردی روته که خبر نداری حتی قراره توی زندگیت باشه یا نه..

برای آزادیت از تهِ دل دعا میکنم.. ولی برای عمرِ این رابطه تنها میتونم تا دادگاهِ بعد فرصت بدم..دیگه این سرنوشته که تعیین میکنه میتونیم باهمدیگه بمونیم یا نه!”

پوزخند دردمندی زد و کاغذ را گوشه ای انداخت… وقتی به سیاوش زنگ زده بود و گفته بود به پروانه بگوید معطلِ او نباشد از همیشه مطمئن تر بود.. حتی اگر زندگی بدونِ او میسر هم نمیشد نمیتوانست زندگی اش را با کسی بسازد که تنها شریکِ لحظاتِ خوشیست! در دامن مونس بزرگ شدن این گزینه را برای همیشه از زندگی اش پاک میکرد.

سیگار دیگری آتش زد و آن را گوشه ی لبش گذاشت.. حتی در ذهنش هم نمیخواست به یک حسِ دیگر بیندیشد.. به یک مونثِ دیگر.. یک احساسِ دیگر. حتی اگر آن احساس لحظه ای و از روی هوسِ مردانه باشد! اما نیاندیشیدن به چند لحظه ی کوتاهِ دیشب نه کارِ او بود و نه سیگار های زیر پایش!

از حسی که ناخواسته وجودش را قفل کرده بود هم شرم داشت و هم با به یاد آوردنش گرم میشد.. آنقدر تجربه نداشت که بداند چرا هربار این احساس تند تر و پر عطش تر از بارِ قبل میشود.. خودش هم نمیدانست چرا حالِ دیروزش صد برابر بدتر از حالِ آن روزش با پروانه بود.. حتی از مقایسه شان هم شرم میکرد ولی حقیقت این بود که درگیر شده بود.. درگیرِ چشمانِ آبی و وحشیِ کسی که با یک حرکتِ ممنوعه اش ، احساسات خفته را دوباره در تن و جانش زنده کرده بود.

دیگر به خودش اطمینان نداشت.. میترسید همانگونه که بعد از آن شب نگاهش به پروانه عوض شده بود، بعد از این هم در مقابلِ این دختر طورِ دیگری باشد! وقتی یک زن خواسته یا ناخواسته واردِ حریمِ جنسیِ یک مرد میشد، دیگر بیرون رفتنش از این حریمِ خطرناک با خودش نبود… این یک اصلِ انکار ناپذیر بود!

با شنیدنِ صدای موتورِ حبیب سیگارِ نیمه اش را گوشه ای پرت کرد و دست به چشمانش کشید. حبیب با نایلونِ وسایلِ ساندویچ داخل شد و با حیرت به زیرِ پای او خیره شد. هوای خرابه را مه گرفته بود.

_چه خبرته داداش؟ خفه نشدی؟

_چقدر دیر کردی.. فکر کردم خبری شده..

_خبر که انگار اینجا شده. چته تو؟ از دیشب تا حالا منگ میزنی!

نایلون را از دستش گرفت و تکه ای از نان را در دهنش گذاشت.

_این روزا به پر و پام نپیچ حبیب. میترسم دلت و بشکنم!

حبیب با خنده شانه اش را فشرد.

_دلِ ما مال تو عشقی.. فقط بگو انتقامِ کی رو از این سیگارای بی صاحب گرفتی!

لبش به خنده ای نصفه و نیمه کج شد و بی جوابش گذاشت. حبیب روزنامه ها را کنار هم باز کرد و کالباس و خیار شور و نان را رویشان گذاشت.

_خدایی چی شده دادا؟ دیشب که رفتی اونجا چی شد که خراب اومدی بیرون؟

_بیخیال نمیشی؟

_جونِ تو راه نداره.. نگو فاتحه ی دختره رو خوندی!

سرش را تکانی داد و زمزمه کرد:

_این بار دختره فاتحه ی منو خوند!

چشم های حبیب گرد شد.

_خب چی شد؟

شهروز از کوره در رفت و عصبی غرید:

_اجازه میدی این کوفت و بلنبونم یا نه؟

حبیب پوفی کرد و مشغولِ درست کردن ساندویچش شد.. هر دو در سکوت و با چهره های درهم مشغولِ غذا خوردن بودند که صدای گوشیِ شهروز سکوت را شکست. دست در جیبش فرو برد و گوشی را بیرون کشید. شماره ی آرزو را که دید نان در حلقش گیر کرد و به سرفه افتاد.. باورش نمیشد.. این دختر واقعا دیوانه بود.. دکمه ی ردِ تماس را زد و ساندویچِ نیمه خورده اش را گوشه ای رها کرد. نگاه مشکوکِ حبیب بین حالِ عجیبِ او و گوشی در گردش بود.

شهروز دست دور دهنش کشید و زیر چشمی به گوشی خیره شد.. یعنی چه چیز باعث شده بود بعد از آن همه اتفاق دوباره سراغش را بگیرد؟ حسِ بدی داشت.. هم دلش میخواست نداند و هم داشت از درون با خودش میجنگید.. درونش آشوب بود.. آشوبی که تکلیفش با خودش هم مشخص نبود.

سر بالا کرد و چشمانش در نگاهِ پر حرفِ حبیب قفل شد. سرش را به معنیِ “چیه” تکان داد. حبیب که سر بالا انداخت کلافه و عصبی گفت:

_ساندویچت و بردار برو بیرون یه سر و گوشی آب بده. امروز فرداست که گندِ اینجا هم در بیاد. باید یه جا دیگه پیدا کنم!

حبیب چند لحظه خیره نگاهش کرد و از جا بلند شد. پاهایش را تکاند و ناراحت گفت:

_یه کلوم میگفتی برخرمگسِ معرکه لعنت بهتر بود.. ما که همه جوره غریبه شدیم. تو خوش باش داداش!

پشت کرد و بدون اینکه غذایش را بردارد بیرون رفت. شهروز کلافه و عصبی دستی به موهایش کشید. اگر تنها یک نفر از فاجعه ی دیشب خبردار میشد دیگر نه عزت و نه شانی برایش نمیماند.. از هیچ چیز به اندازه ی این ترس نداشت که انگِ دزدِ ناموس بودن را روی پیشانی اش بچسبانند. چه کسی باور میکرد خودش میانِ یک عملِ تحمیلی قرار گرفته بود؟

پوفی کرد و دوباره نگاه به شماره انداخت.. دیگر تحملِ این کشمکش درونی را نداشت.. شماره اش را گرفت و گوشی را روی گوشش گذاشت. صدای پر از بغض و ناراحتیِ دخترک که در گوشی پیچید ، همه چیز یادش رفت و یک دلهره ی عجیب به دلش چنگ انداخت.. چهره در هم کشید و پرسید:

_چی شده؟

_فقط یه چیز ازت میخوام..کاری کن فقط یک بارِ دیگه سیاوش و ببینم..قول میدم دیگه هیچ وقت مزاحمت نشم.

سرش گیج رفت.. چرا امروز همه چیز شکلِ دیگری بود؟ حتی صدای پر خواهشِ این دختر.. بی جواب ماند و صدایش را شنید که اینبار ضعیف تر از قبل گفت:

_خواهش میکنم!

_کجایی؟

_خونه ی دوستم.. ولی دارم از اینجا میرم!

چشم بست و با دست شقیقه هایش را مالید. نیکوتین انگار مغزش را مختل کرده بود.

_بیا این آدرسی که بهت میدم. فقط اگه بازم بازی..

_اون بارم بازیِ من نبود.. قسم میخورم بازم بازی در کار نباشه!

نفسش را پر صدا بیرون داد.

_خیلی خب تا یه ساعت بیا جایی که برات اس میکنم.

_مرسی.

دکمه ی قرمزِ گوشی را فشرد و آن را گوشه ای رها کرد.. شاید این بهترین فرصت بود.. انتظارِ این مثلثِ سه نفره را خیلی وقت بود که میکشید.. آخرین کاری که باید انجام میشد..!

***

_سیاوش شنیدی بهت چی گفتم؟ میتونی یه جا ردیف کنی یا نه؟

بهت و مکثش توجه افق و مونس را جلب کرد. آب دهنش را قورت داد و از سر سفره بلند شد. مونس با نگرانی گفت:

_خیره ایشالا!

وارد اتاق شد و در رابست.

_فکر نمیکنی قبلش بهم بگی کجایی و داری چیکار میکنی بهتر باشه؟ قلب مادرمون توی دهنشه. چرا نباید بدونه بهم زنگ زدی؟

_پیله میکنه.. منم اهل دروغ نیستم. سیاوش به نفع هممونه که ندونین من کجام.. تو بگو میتونی جا رو ردیف کنی یا نه؟

با سردرگمی دست میان موهایش کشید.

_نمیدونم.. باید یه جای دنج باشه.. طرف کیه که باید حتما منو ببینه؟

_تو بیا خودت میفهمی.

_خیلی خب یه کافی شاپ میشناسم که دنجه.. آدرس و به همین شماره میفرستم.. فقط تو رو خدا مراقب باش!

_نگران نباش.. منتظر آدرسم. فقط به ننه یا…

متوجه منظورش شد و مطمئن گفت:

_خیالت راحت چیزی نمیگم. تا یه ساعتِ دیگه اونجا باشین!

گوشی را قطع کرد و به این اندیشید که حتما پشتِ این ملاقاتِ ضربتی و مهم مسئله ی مهم و حیاتی ای پنهان است!

.

.

واردِ کافه شد و نگاهش را حول میزهای موجود چرخاند. ساعت هنوز نُه و نیم بود و نیم ساعتی تا قرار مانده بود. کمی زودتر خودش را رسانده بود تا کنترل اوضاع را دست بگیرد. به طرفِ پیشخوان رفت و با دیدن دوستش لبخند گرمی زد.

_چطوری؟

_خودتی سیاوش؟ بی معرفت راه گم کردی؟

دستش را به گرمی فشرد.

_خیلی درگیرم بخدا.. میتونی یه کار برام بکنی؟ جبران میکنم!

_آره اگه بتونم حتما. چیزی شده؟

نگاهش را روی چند زوجِ جوان که مقابل هم نشسته بودند چرخاند.

_میتونی کاری کنی اینجا زیاد شلوغ نشه؟ از شرمندگیت در میام!

پسر نگاهش را روی مشتری ها چرخاند و سر تکان داد.

_بسته میزنم.. قرار مهمیه؟

سیاوش با اطمینان سر تکان داد.

_خیلی مهم!

_خیالت راحت.. برو بالا بشین.

سیاوش روی صندلی چوبی مقابل پیشخوان نشست.

_حالا تا بیان اینجام.

هنوز حرفش تمام نشده بود که در باز شد و با دیدنِ شهروز و دختری در کنارش، چشمانش از حیرت گرد شد.. نتوانست نگاه از دخترک بگیرد.. آرزو بود..! سر در نمی آورد این دیگر چه بازی ایست! به طرفشان رفت و همانگونه که نگاهش روی دخترک مات شده بود با برادرش دست داد. دقایقی بعد هر سه پشتِ میز کوچکی نشسته بودند.. چشم های آرزو هزاران حرفِ نگفته داشت و شهروز تنها با اخمی غلیظ، چشم به نگاه های میانِ آن دو دوخته بود.

سیاوش دستی به موهایش کشید و قبل از هر کسی گفت:

_اینجا چه خبره شهروز؟

شهروز نیم نگاهی به آرزو کرد و با اخم گفت:

_منم اینجام که بدونم چه خبره..

سرش را کاملا به طرفِ آرزو چرخاند و افزود:

_مگه نمیخواستی باهاش حرف بزنی؟ پس چرا ساکتی؟

آرزو دست هایش را روی میز مشت کرد و نگاهش را سرد و بی روح به چشم های سیاوش دوخت.

_میخوام تنها باهاش حرف بزنم!

شهروز پوزخند زد.

_بازیِ جدیدته؟

سیاوش براق شد.

_اینجا چه خبره شهروز؟ این دختره تو رو از کجا میشناسه؟ تو از کجا میشناسیش؟ هردوتون اومدین اینجا که چی بگین و چی بشنوین؟

شهروز مشت روی میز کوبید.

_اینجاام که حرفای جفتتون و بشنوم.. طفره نمیخوام. یه بار برای همیشه روشن میکنین چه گذشته ای با هم داشتین و منم میشنوم. بعد اگه خواستین میتونین حرفای خصوصیتون و باهم بزنین!

سیاوش با حرص از جایش برخاست.

_من حرفی باهاش ندارم.

شهروز غرولند کرد.

_بتمرگ سیا.. از مادر زاده نشده کسی وسطِ کلوم من پاشه بره!

_هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ به هیچی نتونستی گیر بدی رفتی سراغِ این؟ من دارم برای آزادیِ تو شب و روز میدوئم داداش.. تو دنبالِ چی هستی؟ دنبالِ چی؟ میخوای من و خراب کنی؟ من هیچ حرفی با این دختره ندارم.. هرچی لازم بود بشنوه هزاران بار شنید. تو هم بهتره تا سر و کله ی پلیس پیدا نشده برگردی هرجایی که قبلا بودی!

شهروز عصبی از گفته های بی ملاحظه ی سیاوش آرام سر برگرداند. آرزو با حیرت نگاهش میکرد. سر پایین انداخت و خشمگین گفت:

_برا من مهم نیست دوباره دستگیر شم و برم توی اون لونه موش.. مهم اینه زندگیِ تو از توی این گند بیاد بیرون.. چرا از خانواده ی اردلان نمیکشی بیرون سیا؟ انقدر پیچیدی بهشون که از زیرِ همه چیشون تو میای بیرون. حالا از من میخوای بیخیال شم؟

سیاوش عصبی پوزخند زد.

_خودتم پیچیدی بهشون و خبر نداری!

شهروز منظورش را طور دیگری تعبیر کرد و دندان روی هم سایید.

_جواب سوالای من و میدی یا یادآوری کنم کی ام؟

سیاوش کلافه از این جنگِ بی حاصل به طرفِ آرزو چرخید و گفت:

_چرا جرات نداری همه چی رو بهش بگی؟ مگه غیر از اینه که دلم نیومد با آبرو و حیثیتت بازی کنم؟ مگه غیر از اینه که حتی دستتم نگرفتم؟ مگه نگفتم حیفی؟ مگه نگفتم با تو نمیشه؟ چرا حالا لال شدی؟

آرزو بی حرف نگاهش کرد.. کلافه به طرفِ شهروز برگشت.

_یه غلطی کردم که خودمم توش گیر کردم. جنسش با بقیه دخترایی که زود وا میدادن فرق داشت شهروز.. به خودش از همون لحظه که دیدمش گفتم نمیتونم باهات باشم. به چی قسم بخورم که ربط من با این خانوم به اندازه ی یه شب مهمونی و چند جمله حرفِ مفته؟

شهروزدست زیر چانه اش کشید و به آرزو خیره شد. آرام زمزمه کرد:

_تایید میکنی؟

آرزو نگاهش کرد و با بغض گفت:

_اینارو که من بهت گفتم.

بغضِ پنهان شده در صدای دخترک حالش را خراب کرد. هر چه بود، هر که بود غرور داشت… غروری که داشت به بدترین نحو میانِ جنگ و دعوای دو برادر خرد میشد!

از روی صندلی بلند شد و زیرِ لب عصبی گفت:

_هر حرفی که داری باهاش بزن.. ولی یادت باشه که خودت گفتی آخرین باره!

آرزو بی حرف سر تکان داد و او، با چشم غره ای وحشتناک رو به سیاوش، میز را ترک کرد.

با دور شدن شهروز، سیاوش نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت:

_آرزو تو دخترِ بدی نیستی.. نیستی که جزوی از بازیِ کثیف من نشدی. چرا سعی داری با اصرار زندگی خودت و بقیه رو تباه کنی؟

آرزو انگشتانش را در هم گره زد و زمزمه کرد:

_چقدر دوستش داری؟

سیاوش جا خورد.. کمی جا به جا شد و آرام گفت:

_خیلی!

آرزو سر بالا کرد و با درد نگاهش کرد.

_فکر نمیکنی اگه بفهمه بینمون چه اتفاقی افتاده ازت ببُره؟ من به خاطر تو خودکشی کردم.. افق بالای سرم تا صبح گریه کرد. خودم شنیدم که گفت از باعث و بانیش نمیگذره!

نگاه سیاوش دوباره سخت شد.

_داری تهدیدم میکنی؟

_نه، فقط آگاهت میکنم. تا کجا میتونی ازش پنهون کنی؟

سیاوش کلافه سر برگرداند. میخ های نگاه شهروز در چشمانش فرو رفتند. آرام لب زد:

_با برادرم چیکار داری؟ از زندگیِ اون چی میخوای؟

_برادرت؟ برادرت تنها کسی بود که تو همه ی این مدت من و بارها از مرگ نجات داد. زندگی عجیبه نه؟

سر برگرداند و به تیله های سرد و بی روحِ دختر رو به رویش زل زد.

_چی میخوای آرزو؟ رک و پوسکنده بگو!

آرزو عمیق نگاهش کرد. آنقدر عمیق که چشمانِ مرد رو به رویش میانِ آرامشِ قبل از طوفانِ دریای نگاهش گم شد. دستش را جلو برد و روی دستِ سیاوش گذاشت.

_پسم نزن سیاوش.. من نمیتونم یه عمر با این درد زندگی کنم. دوستم نداشته باش.. عاشقم نباش برام مهم نیست.. ولی پسم نزن…

سیاوش سرش را با درد تکان داد. دستش را از زیر دستِ او بیرون کشید و گفت:

_نمیفهمی نه؟ عاشق نشدی که بفهمی.. تو فقط داری با خودت لج میکنی.. وگرنه عشق و خواستنی در کار نیست..

دستِ آرزو مشت شد و زیرِ میز رفت.. چند لحظه سکوت کرد و با صدایی شکسته گفت:

_یک هفته ی دیگه بلیطِ برگشت دارم. پدرم به راحتی آب خوردن برام اقامت میگیره.. باهام بیا سیاوش.. نمیذارم نه پدرم و نه افق چیزی بفهمن. حاضرم تا آخر عمرم بدونِ اونا زندگی کنم ولی با تو باشم.. برات یه زندگی میسازم که تو خواب هم نبینی..

_آرزو بسه. خواهش میکنم به خودت بیا.

_هیچ وقت انقدر به خودم مطمئن نبودم.. من تا شنبه صبر میکنم. اگه تصمیمت این بود که باهام بیای یه مدت میریم یه جایی تا کارِ ویزا و پاسپورتت حل بشه و بریم.. اگه نه من بدونِ تو سوار اون هواپیما میشم و میرم. اما بدون باعث تمام سرخوردگی هام تویی. میتونی با وبالِ عشقِ من زندگی کنی؟

سیاوش لب باز کرد چیزی بگوید که از پشتِ میز بلند شد و با بغض گفت:

_الآن هیچی نگو.. بذار حتی اگه جوابت منفی هم هست با یه امید تا شنبه خوش باشم!

از کنارِ چشمان متحیرِ او گذشت و با نیم نگاهی به شهروز، از پله های مارپیچِ کافی شاپ پایین رفت.

***

از سیاوش جدا شد و به طرفِ ابتدای خیابان حرکت کرد.. از لحظه ای که آرزو از کنارشان رفته بود و او دوباره به میزِ قبل برگشته بود، از موقعی که حرف های جدیِ سیاوش را شنیده بود بیشتر از قبل در فکر فرو رفته بود.

“داداش خودت شنیدی و دیدی.. این دختر خودِ خودِ شیطانه.. قسم خورده زندگیِ من و خواهرش و تباه کنه. هنوز وقتی به این فکر میکنم که چجوری تو رو پیدا کرده تا از طریقِ تو به من برسه مغزم سوت میکشه!”

دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد.. این یکی دیگر بی انصافیِ محض بود..نمیشد حتی دیدار و آشناییِ آن ها را تصادف تلقی کرد.. بی شک خواستِ سرنوشت بود.. سرنوشتی که این روزها عجیب فکرش را درگیر کرده بود.

“خواهش میکنم ازش فاصله بگیر.. هرجوری که به زندگیِ من گند زد به زندگیِ تو هم میزنه. این دختره حتی به پدرِ خودش هم رحم نمیکنه!”

پوزخند زد.. برادرش راست میگفت.. چشم های این دختر زالوی مکنده بود.. در چند ثانیه چنان ایمان و اراده ات را میمکید که برایت به جز یک جنون چیز دیگری نمیماند.. این را بعد از صبح شدنِ آن شبِ طولانی فهمیده بود!

“بهم چی گفت؟ هه! خودت چی فکر میکنی؟ میگه بیا از اینجا بریم.. من هر چی پسش میزنم اون وحشی تر میشه. به خیالِ خودش بهم تا شنبه وقت داده. من از رسیدنِ یکشنبه ای که شنبه ی اون قبلشه میترسم.. نمیخوام به گناهِ نکرده همه چی خراب بشه داداش. نمیخوام.!.. افق از همه چیش کنده و به ما پناه آورده.. از کاخِ پدرش زده بیرون و داره تو چهاردیواریِ ما زندگی میکنه. نمیذارم تیشه ی این دختر به دیوارِ خونه و حریمم بکوبه.. این بار نمیذارم!”

گوشی را از جیبش بیرون کشید و همانطور که قدم های بلند برمیداشت شماره اش را گرفت. خودش را برای یک جیغ و داد آماده کرده بود ولی بر خلاف تصورش دخترک خسته و آرام گفت:

_بله؟

_باس باهات حرف بزنم!

_میترسی نه؟ میترسی وقتی حواست بهم نیست بزنم زندگیِ برادرت و زن داداشت و خراب کنم!

شهروز دست به چشمانش کشید و گفت:

_کجایی؟

_چرا میپرسی؟

_جوابِ سوالم و بده آرزو.. پرسیدم کجایی؟

آرزو نفسش را بیرون فرستاد.

_ترمینالم.

پاهای شهروز از حرکت ایستاد.

_ببین همون جا باش تا بیام.. یه کاری نکن برات بد بشه.. بچه نشو.. یادت میاد اون شبو که تو پارک بودی؟ میخوای کجا بری یه دخترِ تنها؟

_نترس دختر فراری نمیشم.. میرم شمال ویلای پدرم..یه مدتِ کوتاه اونجام و بعد..

_بذار اول حرف بزنیم بعد برو.. خواهشا بگو کدوم سکویی!

آرزو کمی مکث کرد و آرام گفت:

_سکوی بیست و هفت..

گوشی را قطع کرد و با استرس دست در جیبش فرو برد.. خدا را شکر کرد که برای یک بار هم شده لج نکرد و مقدار پولی که حبیب داده بود را پذیرفت. دستش را برای پراید نقره ای رنگی بالا برد و سوار شد. اینگونه آسوده در شهر گشتنش عاقبت خوشی نداشت.. نمیدانست به کدام دلیل و با کدام عقل میانِ این آشفته بازارِ زندگی اش درگیرِ این مسئله شده است.. ولی وقتی غم و ترسِ از دست دادنِ افق را در چشمانِ سیاوش دیده بود برای اولین بار او هم ترسیده بود.. ترسیده بود سرنوشت برادرش هم مانند خودش شود و نصیبش از عمر، فقط تنهایی و یک مشت حسرت و عقده باشد.. شاید او تنها کسی بود که دخترک در مقابلش گردن نمیکشید.. بد یا خوب با اخلاقیاتش آشنا شده بود.. باید تا دیر نشده منصرف اش میکرد!

با توقف ماشین، کرایه ی طی شده را به راننده داد و با سرعت به طرفِ سکویی که گفته بود پا تند کرد.. بعد از کلی دویدن بالاخره چشمش به آرزو افتاد که با ساکِ همان روزی که از خانه بیرون زده بود، گوشه ای ایستاده بود. موهای پریشانش را مرتب کرد و نگاهی به اطراف انداخت. قاتل سریالی و زندانی اعدامی نبود تا مردم با دیدنش بشناسندش و پی به فراری بودنش ببرند.. اما باز هم هرجا که جمعیت زیاد بود قلبش بنای تند تپیدن میگذاشت.. خدا را شکر میکرد ایران مانند تگزاس عکس فراری ها را روی دیوارهای شهر نمی چسباند! وقتی از نبود مامور و پلیس در اطراف مطمئن شد، تند و بلند به طرفِ دخترک قدم برداشت. آرزو با دیدنش کمی گوشه تر از جمعیتِ منتظر ایستاد و گفت:

_فکر نمیکردم بیای!

شهروز با دقت نگاهش کرد. انگار قصد داشت از تیله ی شفافِ نگاهش عقل و دلش را بخواند.

_من حرف و یه بار میزنم.. کجا داری مییری تو؟

آرزو پوفی کشید و ساک را روی زمین گذاشت.

_این همه راه اومدی که این و بپرسی؟

_ساعت دوازده شبه.. گیرم که جای دیگه خونه دارین و جات امنه. اون وقتِ شب که از اتوبوس پیاده شدی چیکار میخوای بکنی؟ حالیته دختربچه ای؟

_نه حالیم نیست.. حالم دیگه از دختر بودن و دختربچه بودن بهم میخوره.. اصلا حالم از خودم بهم میخوره.. اومدی اینجا مطمئن بشی دارم میرم یا نه؟ به برادرت هم گفتم.. من اگه میخواستم خراب کنم زودتر از اونی که فکرش و میکنی خراب میکردم. من کفتار نیستم که منتظر بشم پس مونده بهم برسه.. تا شنبه بهش مهلت دادم. اگه منو بخواد باهام میاد.

شهروز دست در جیبش فرو برد و آرام گفت:

_خوب میدونی که نمیاد!

درد را در نگاهِ دخترک دید.

_میدونم.. ولی من خواستم به هر دومون یه فرصت داده باشم!

کلمه ی فرصت چهره اش را درهم فرو برد. سخت شد و پرسید:

_و اگه این فرصت و قبول نکنه؟

آرزو شانه ای بالا انداخت و آه کشید. ساکش را از روی زمین برداشت و گفت:

_از زندگیشون میرم بیرون و براشون آرزوی خوشبختی و آرامش میکنم.. ولی قبلِ رفتن حتما با خواهرم خداحافظی میکنم.

خواست از کنارِ شهروز بگذرد که بازویش کشیده شد. شهروز باز داشت از کوره در میرفت.

_منظورت چیه؟

بازویش را با خشم از چنگ شهروز بیرون کشید و شمرده شمرده گفت:

_یعنی.. همه چی رو.. به افق.. میگم! واضحه؟

گفت و به طرفِ اتوبوس حرکت کرد.. موقع بالا رفتن از پله ها نیم نگاهی به شهروز انداخت که با بُهت نگاهش میکرد.. چشم از او گرفت و پله ی آخر را هم بالا رفت. وارد ردیف سوم شد و کنار پنجره نشست. سرش را به شیشه تکیه داد و چشم بست. به پدرش گفته بود که میخواهد تا زمانِ رفتن در ویلایِ چالوس بماند. هنوز هم بُهتی را که بعد از زنگ زدن و گفتنِ تصمیمِ برگشتش ، به او وارد شده بود از یادش نمیرفت. شاید هم مکثِ طولانی اش پشت گوشیِ تلفن، ناشی از خوشحالی و شادی اش بود.. دیگر از هیچ چیز مطمئن نبود!

با نشستن شخصی کنارش بی حوصله سربرگرداند. اما همین که چشمش به شهروز افتاد، دهانش تا نیمه باز شد و اخم هایش در هم رفت.. با حرص و خشم نگاهی به سر تا پایش کرد و گفت:

_تو اینجا چیکار میکنی؟ برو پایین الآن ماشین راه میفته!

شهروز بی توجه به او دسته ی میان او و خودش را پایین انداخت، سپس آرنجش را روی دسته گذاشت. سرش را به پشت تکیه داد و چشم بست. آرزو بازویش را تکان داد و بلند تر گفت:

_با توام روانی.. چرا پیاده نمیشی!

شهروز دندان هایش را روی هم فشرد. امروز به اندازه ی کافی ملاحظه ی او را کرده بود. به طرفش برگشت و با چشمانی سرخ از خشم گفت:

_حرفت و زدی و مثلِ یابو گذاشتی رفتی.. قبلا هم گفتم از مادر زاده نشده کسی وسطِ کلوم من بذاره بره. یه چی گفتی یه چی هم میشنوی.. حالا میخوای پیاده شو اختلاط کنیم .. اگرم دوست داری میتونی رم کنی.. فقط بدون تا حرفام باهات تموم نشه تا ترکستانم بری پشت سرت میام.

آرزو با صورتی کبود از خشم نگاهش کرد.. میدانست آنقدر کله خراب است که نتیجه ی بحث و جدل با او فقط آبروریزی باشد. نگاه از چشمانِ گستاخ او گرفت و رو برگرداند. با حرصِ زیر لب زمزمه کرد:

_انقدر دنبالم بیا تا جونت در بیاد!

شهروز دوباره سرش را به پشت تکیه کرد و چشم بست. لبخندِ محوی روی لب هایش نشست. مسخره بود ولی زورگویی به این موجودِ وحشی، حالش را خوب میکرد!

***

((ازدواج موقت دختر رشیده بالغه، بی نیاز از اذن پدر))

اما آخرین رویکرد علما به مساله ازدواج موقت، رویکردی است که ازدواج دختر رشید و بالغ را بی نیاز از اذن پدر می داند. مثل آیت الله اردبیلی که معتقدند اگر دختر باکره ‏اى که به حدّ بلوغ رسیده و رشیده است ـ یعنى مصلحت خود را تشخیص مى ‏دهد ـ بتواند زندگانى خود را به نحو مستقل اداره کند و قدرت تصمیم‏ گیرى صحیح در امور زندگى خود را داشته باشد و بیم آن که فریب بخورد در میان نباشد، چنانچه بخواهد ازدواج کند، احتیاجى به اجازه پدر یا جدّ پدرى خود ندارد و در غیر این صورت، بنابر احتیاط واجب باید از پدر یا جدّ پدرى خود اجازه بگیرد و اجازه مادر و یا برادر لازم نیست. همچنین بنابر احتیاط واجب دخترى که باکره نیست نیز همین حکم را دارد.

آیت الله محمدصادق روحانی هم معتقدند در مورد دختر بالغه رشیده اذن ضروری نیست. ایشان در پاسخ به سوالی با این مضمون که «در سوره نساء آمده است که عقد باید با اجازه ولی و صاحب دختر باکره انجام شود. آیا ازدواج دختر باکره بی اذن ولی باطل است؟»، پاسخ داده اند: «آیه مختص است به دختر باکره غیر بالغه و غیر رشیده اما ازدواج دختر بالغه رشیده به حسب روایات نیازی به اجازه ولی ندارد.»

***

کلید را آرام داخل قفل چرخاند و با احتیاط وارد شد. چراغ های خاموشِ خانه خیالش را کمی آسوده کرد. در را پشت سرش بست و نفسش را با آه بیرون داد. عجب شبی بود! سنگینیِ حرف های آرزو شانه هایش را خم کرده بود.. کِِی تمام میشد؟ یعنی دوباره میرسید روزی که بی فکر و خیال از سردرِ این خانه داخل شود؟

کفش هایش را از پا درآورد و خواست در را باز کند که با صدای باز شدنِ پنجره ی مشرف به حیاط، قدمِ رفته اش را برگشت و چشم هایش را ریز کرد. افق برایش دست تکان داد. به طرفش رفت و رو به روی پنجره ایستاد. او را به خوبی نمیدید اما تشخیص میداد روی طاقچه نشسته است.

_نخوابیدی؟

_منتظرِ تو بودم!

نگاهی به خانه انداخت و آرام گفت:

_برو کنار از همن جا بیام تو.

افق با کمی مکث سر تکان داد و کنار کشید. سیاوش داخل شد و رو به رویش ایستاد. حالا از این زاویه، وقتی نورِ مهتاب بر چهره اش میتابید نگرانیِ صورتش قابل تشخیص بود.

_کجا رفتی سیاوش؟ تاحالا کجا بودی؟ مادرت از نگرانی داشت دق میکرد. با هزارتا حرفِ مربوط و نامربوط آرومش کردم!

سیاوش کنارِ رختِ خواب پهن شده ی او نشست و با دست شقیقه هایش را مالید.

_با شهروز قرار داشتم. نمیشد بهش بگم. به اندازه ی کافی نگران هست.

افق هم کنارش نشست و مضطرب گفت:

_نمیخواد خودش و معرفی کنه؟ هر دقیقه ای که میگذره براش بدتر میشه. دیگه حتی اگه بیگناهیش هم ثابت بشه به خاطر فرارش پاش گیره.

سیاوش سر بالا کرد و نگاهش کرد.. وای اگر او را نداشت.!!!..دست روی صورتش کشید و با لبخند با محبت ولی خسته ای گفت:

_تو به این چیزا فکر نکن. درست میشه.

افق سر کج کرد و غرق در خیال به نقطه ای خیره شد.

_پاشو برو در و یکم باز بذار بیا باهات حرف دارم.

_کدوم در؟

_درِ اتاق و دیگه..

افق “آهان” ی گفت و با تعجب گفت:

_بیدار میشه!

سیاوش سرش را تکانی داد.

_همین الآنشم بیداره فیلسوف.. نمیخوام باز صبح که پا شد بازجویی کنه پشت درِ بسته چیکار میکردی.

افق با خجالت بلند شد و بعد از باز گذاشتنِ لایِ در دوباره کنارِ سیاوش برگشت که ساق پایش را با دست ماساژ میداد. نگران و ناراحت نگاهش کرد و گفت:

_خیلی درد میکنه؟

سیاوش به معنی “نه” سر بالا انداخت.

_با این حالت سرِ کارم میری.. باید حد اقل یک هفته رو استراحت میکردی.

_برای من یک هفته هم کلی فرصته.. همین الآنشم که نتونستم سرِ قرارم برم کلی فرصت از دست دادم. زخم صورتم خوب شده ولی بازم فربد گفت با این حال نرم.. خدا از رفیقی کمش نکنه برای شنبه ی آینده واسم یه قرار ملاقات دیگه ردیف کرد!

با به زبان آوردنِ نامِ شنبه قلبش دوباره فشرده شد و درد بدی تمامِ سرش را فرا گرفت. شاید شنبه ی آینده قرار بود خیلی چیزها را عوض کند.. دستش را جلو برد و دستِ افق را گرفت. دخترک مغموم و ناراحت نگاهش میکرد.

_مشکلات زیاد داریم.. بدبختی زیاد داریم. ولی قرار نیست وسطِ این مشکلا خودمون و یادمون بره.. ما هنوز برای همدگیه خیلی تازه ایم افق. اجازه نمیدم مشکلات باعث بشن روزای آس و گلِ زندگیمون خراب بشن!

دستش را کشید و اجازه داد سرِ دخترک روی سینه اش قرار بگیرد. موهایش را آرام نوازش کرد و زیر گوشش نجواگونه گفت:

_هر اتفاقی بیفته.. هر چی بشه بازم نمیذارم حتی یه قدم ازم دور بشی. تو مالِ منی مالِ منم میمونی. حالا که با پای خودت اومدی دیگه نمیذارم بری.

حرف هایش شعله های ریزِ آتش در دلِ افق روشن میکرد. حسِ خوبی نسبت به این بغض و دلتنگیِ مردانه نداشت.. حرف های زیبایی که انتهایشان به تلخی میزد!

روی سینه ی او چشم بست و آرام گفت:

_هیچ کس نمیتونه ما رو از هم بگیره. مطمئن باش!

در دلِ سیاوش نور امید تابید.. بارِ سنگین از روی دوشش برداشته شد و نسیم خنکی اطراف دلش پیچید.. چقدر سخت بود داشتن و نداشتنِ او در این روزهای سخت.. در روزهایی که برای اولین بار روح و جسمِ او را با هم میخواست. حسِ نیازش به او چندین برابر شده بود. حسی که نه از روی هوس، که به بهانه ی رسیدن به آرامش و اطمینان از وجودِ او ، روحش را بی تاب میکرد.

کمی از او فاصله گرفت و به چشم هایش زل زد. مرد اگر میخواست ، میتوانست.. چه چیز جلودارش بود؟ چه چیز جز ارزش و احترامی که برای او و این خانه قائل بود؟ دستش را بالا آورد و بوسه به سرانگشتانش زد.

_مادرم ازم خواست در یک مورد باهات صحبت کنم.. نمیدونم وقتی بشنوی نظرت چی باشه ولی بدون من به عقیده و نظرت احترام میذارم.

افق کم طاقت و منتظر به لب های او زل زد. سیاوش بوسه ی سوم را به انگشتانش زد و آرام گفت:

_میخواد محرم شیم!

افق کمی خودش را عقب کشید.. جمله اش را چند بار برای خودش تکرار کرد و سردرگم گفت:

_یعنی عقد موقت؟

سیاوش سر تکان داد.

_یه صیغه ی محرمیت.. مادرم به این موضوع ها خیلی مقیده.. مخصوصا که با هم یک جا زندگی میکنیم. برای من چیزی عوض نمیشه چون تو از روزِ اول محرمِ دلِ منی. چه بینمون آیه ای خونده بشه و چه نشه تو مالِ منی. ولی این عقیده ی اون و عرفِ دینیه که سرِ سفره اش بزرگ شدم. با همه ی اینا تصمیم با خودته.. هر تصمیمی هم بگیری برام محترمه!

_پدرم چی؟

_میدونم برات سخته. ولی برای محرمیت نیازی به اجازه ی پدرت نداری. برای عقد تا هر وقت که بگی صبر میکنیم. دوست ندارم کاری بهت تحمیل بشه ولی اینجا، یعنی این محله با اون جاهایی که زندگی کردی خیلی فرق میکنه. آدما.. همسایه ها.. طرز فکرشون.. به زودی اینجا موندنت میفته سرِ زبونا. ممکنه خودت اذیت بشی.. ولی باز دارم تکرار میکنم.. هر چی تو بگی همون میشه. هوم؟

افق سر پایین انداخت.

_نمیدونم چرا هیچ وقت نگاهِ خوبی به صیغه نداشتم. شاید چون چهارچوب معین و سفتی نداشت تا بتونه از حریمِ زنی که توش قرار میگرفت به خوبی محافظت کنه.. شایدم چون شده بود کلاه شرعی برای پوشوندن هزار جور کثافت کاری و بی بندو باری . من همیشه معتقد بودم این خودِ انسانه که برای خودش چهارچوب و حریم مشخص میکنه. اینکه اجازه بده با طرفش تا کجا پیش بره و چجوری برخورد کنه.. ولی از مونس جون هم به خاطر این خواسته ناراحت نیستم.. عرفِ جامعه و نگاهِ کلی و جا افتاده ی مردم خیلی مهم تر از عقیده ی تکیِ منه.

لبش را به دندان گرفت و آرام تر گفت:

_تازگی ها بهم ثابت شده که انسان همیشه هم نمیتونه با اراده رفتار کنه..دست و پاش شل میشه.. تسلیم میشه.. مغلوبِ دلش میشه و وقتی به خودش میاد که از حرف ها و عقایدش فقط یه شعار مونده!

سر بالا کرد و به سیاوش زل زد.

_قبول میکنم ولی نه بخاطر مجبوریت.. به خاطرِ اینکه منم آدمم.. منم حس دارم.. منم تا یک جا میتونم عقلم و توی مشتم نگه دارم.. دوست ندارم اگه روزی لغزیدم فرداش با شرمندگی تو چشم بقیه نگاه کنم. به قولِ تو هیچ چیز قرار نیست عوض بشه.. اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه نه؟

سیاوش نتوانست لبخندش را پنهان کند. او را دوباره در آغوش کشید و با صدایی آرام ولی منقلب شده گفت:

_پس میخوای زنم شی؟..

لحن و نگاهش آنقدر معنادار بود که مشت محکمِ افق که به پهلویش فرو آمد.. تک خنده ی کرد و گفت:

_نزن دختر چی گفتم مگه؟

با دست هایش صورت افق را قاپ کرد و جدی و محکم گفت:

_با صیغه یا بی صیغه.. بی عقد یا با عقد.. تو فقط و فقط مالِ سیاوشی.. این و خوب توی گوشات فرو کن باشه؟

برای گرفتنِ جواب منتظر نشد و دخترک را این بار محکم تر از بارِ قبل در آغوش گرفت.. انگار حصارِ این آغوش که تنگ تر میشد، رفتن و دل کندنِ او هم قرار بود محال تر شود!!

***

پشتِ سرِ آرزو پله های اتوبوس را پایین آمد و دنبالِ او راه افتاد. آرزو با عصبانیت در امتدادِ جاده قدم برمیداشت. نگاهی به دور و اطراف انداخت. یک طرف جنگلی شیب دار رو به جاده بود و طرفِ دیگر زمینِ سبز که در انتهایش آبادی های کوچک دیده میشد.. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود…با خودش اندیشید ، کجا آمده بود؟ واقعا کارش از دیوانگی گذشته بود.. کلافه از دردسرهای تمام نشدنیِ دخترک دستی به پس گردنش کشید و پشتِ سرش پا تند کرد. آنقدر بلند و سریع قدم برداشت که نهایت به او رسید. ساکش را از پشتِ سر کشید و گفت:

_تموم کن لجبازی رو.. بذار حرفم و بزنم.

آرزو بند ساکش را با قدرت کشید اما ذره ای از میان دستان شهروز تکان نخورد.

_تا اینجا اومدی که چی رو ثابت کنی؟ کی باشی که من و نصیحت کنی؟ انقدر از خراب شدنِ زندگیِ برادرت میترسی؟ ول کن این صاحب مرده رو من باهات حرفی ندارم!

شهروز عصبی و کلافه لب بالایش را مکید و هشدارگونه گفت:

_ببین صبرم داره لبریز میشه.. تموم میکنی یا نه؟

_نه.. این تویی که باید تمومش کنی. تا اینجا راه افتادی پشت سرم اومدی که چی؟ اگه صدام و تو اتوبوس در نیاوردم به خاطر این بود که اگه کارت شناسایی مون و میخواستن و میفهمیدن هیچ کارمی حالا حالاها پامون گیر بود.

به دنبالِ این حرف چشمانش را ریز کرد و گفت:

_گرچه پای تو همینجوریشم گیره نه؟ سیاوش گفت..

_مهم نیست سیاوش چی گفت.. من هر خری ام به خودم مربوطه افتاد؟

آرزو ساک را رها کرد و فریاد زد:

_نه نیفتاد. برو به درک..

سپس پشت به شهروز دوباره راهش را ادامه داد. شهروز درمانده نگاه به ماشین ها کرد که با دادنِ چراغ به آنها هشدار میدادند.. کمی جلو رفت و آرزو را به بیرونِ جاده هدایت کرد.

_فکر کردی اینجا بیشه زاره که رم کردی؟ از پشت و جلو داره ماشین میاد.. اصلا چرا اینجا پیاده شدی؟ تا چالوس ۴۰ تایی مونده..

آرزو خسته و کلافه روی سنگ بزرگی نشست و موهای بیرون ریخته از شالش را به داخل هدایت کرد. درمانده و با حرص گفت:

_به خاطر اینکه اگه تو دُمم نمیشدی و اینجا نبودی الآن مندلی اومده بود دنبالم.. پدرم منتظر تماسِ منه که بگم رسیدم. داری گند میزنی تو همه چی. اگه پدرم تو رو ببینه دیگه هیچ جوری نمیتونم از توی این گند بیام بیرون.

شهروز مقابلش ایستاد و سیگاری آتش زد. چشمانِ دخترک روی ژستِ خاصِ پُک زدن و روشن کردنِ سیگارش خیره ماند. بلند شد و سیگار را با یک حرکت از گوشه ی لبش برداشت و گوشه ای پرت کرد.

_من دارم دیوونه میشم تو سیگار دود میکنی؟ واسه خاطر کشیدنِ این مزخرف چی بهت میدن که شب و روزت شده؟

شهروز سیگار دیگری از جیب پیراهنش بیرون کشید و روشن کرد. بعد مقابل چشم های گرد شده ی او گفت:

_این دومین باریه که به اموال خصوصیم تجاوز میکنی.. بارِ سوم با همین خصوصی هام تنبیه ات میکنم!

آرزو چهره اش را درهم کشید و با انزجار دوباره روی تخته سنگ نشست.

_سیگارتم اموال خصوصیته؟

شهروز پایش را از وسطِ دو پای او روی سنگ گذاشت و به طرفش خم شد.

_سه تا سین تو زندگیِ یه مرد خصوصیه.. یادت باشه.. این سه تا نباشه مرد مرد نیست.. یک سیبیل.. دو سیگار..

کمی مکث کرد و دوباره صاف ایستاد.

_برا سومی هنوز بچه ای.!

آرزو به حلقه ی دود غلیظی که از دهانش بیرون میامد خیره شد و گفت:

_فکر میکنی با اون سیبیلات خیلی جذابی؟

شهروز نیش خندی زد و نگاهش را دور و اطرافش چرخاند. سپس همانطور که کمی از جاده فاصله میگرفت بلند و رسا گفت:

_مردی که سیبیلاش و بزنه مرد نیست.

آرزو نگاهی به ساک وسایلش انداخت که در دستِ او تلو تلو میخورد.. تمام مدارک و پاسپورت و پول هایش داخلِ آن بود.. پا روی زمین کوبید و به ناچار به دنبالش راه افتاد. از پشتِ سر فریاد زد:

_کجا داری میری لعنتی؟

شهروز ایستاد و رو برگرداند. دخترک میان گل و لایِ باران خورده به سختی قدم برمیداشت و به طرفش میدوید.. ناخواسته خندید اما قبل از آنکه آرزو خنده اش را شکار کند دوباره اخم کرد و گفت:

_میریم یه خرابه ای که بشه باهات دو کلوم حرفی حساب زد. تا وقتی نشنُفی حرفم چیه وسیله هات دستم میمونه. دیگه نمیذارم با اعصابم بازی کنی!

_پدرم نگران میشه احمق.. من که میدونم چی میخوای بگی. مگه حرف جدیدی هست؟

شهروز شانه بالا انداخت و خونسرد گفت:

_شاید!

بعد سیگار را از گوشه ی لبش برداشت و به طرفِ او پرت کرد. آرزو جیغ کشید و قدمی عقب رفت. کم مانده بود گریه اش بگیرد. جالب اینجا بود که شهروز ناخواسته داشت به طرفِ آبادی ای میرفت که ویلای آنها در انتهایش قرار داشت.. خطِ آبیِ دریا که نمایان شد از حرکت ایستاد و به درختی تکیه داد. رو به آرزو با اخم گفت:

_گوش میکنی یا بازم راه بریم؟

نگاهِ پیروزش به چهره ی درهم و عصبیِ آرزو بود که با زنگ خوردنِ گوشی اش چشم از او برداشت و دست در جیبش فرو برد. با دیدنِ شماره کمی تمرکز کرد. شماره آشنا بود ولی…..

با عجله جواب داد:

_بله؟

_خودتی ایمان؟

نفس عمیقی کشید.

_خودمم سبحان.. چیزی شده؟

_کجایی؟ باید سریعا ببینمت.

شهروز لبش را با استرس میان دندان هایش فشرد و گفت:

_تهرون نیستم.

_چی؟ زده به سرت؟ باید ببینمت.. کجا رفتی تو این اوضاع و احوال؟چجوری رفتی؟

شهروز کلافه دستی به ته ریشِ نامنظمش کشید.

_واسه یه کاری مجبور شدم بیام.. ولی برمیگردم.. چیزی شده؟ سیا طوریش شده؟

_نمیشه تو تلفن بگم.. باشه تو نگران نباش.. با برادرت در میون میذارم!

شهروز متوجه شد حتما اطلاعاتی دریافت کرده است که گفتنش پشت گوشی تلفن ریسک بزرگی ست. ناراحت و بی رغبت “باشه” ای گفت و گوشی را قطع کرد. پایش را با قدرت به درخت کوبید و نعره کشید.. میانِ این همه بلا و مشکل اینجا و در پیِ این دخترِ شیرین عقل چه میکرد؟ شاید او هم داشت کم کم عقلش را از دست میداد. ده ها نفر در تهران در تکاپوی حل کردن مشکلِ او بودند و او به بی منطق ترین شکلِ ممکن به دنبالِ رام کردنِ این موجودِ وحشی.. دیگر سر از خودش هم در نمی آورد. سر چرخاند ولی آرزو را ندید. نگاهی به دستش انداخت.. ساک نبود… با تعجب به اطراف خیره شد. آرزو ساک را بغل کرده بود و با سرعت به طرفی میدوید.. دندان روی هم فشرد.. این دختر و موش و خرگوش بازی هایش یک روز کار دستش میداد. موهایش را عصبی با دستش کشید و این بار بدونِ اینکه او را متوجه خود کند تعقیبش کرد. صبح شده بود و دیگر میانِ آبادی سرو صدا کردن ریسکِ بزرگی بود!

***

گرمایِ خورشیدِ بهاری که کم کم افول کرد به محله رسید.. با سر و وضعی خاکی و سیمانی و دستانی که از فرطِ جا به جا کردنِ کیسه های سنگینِ سیمان ترک خورده بودند.. با تلفنِ سبحان آنقدر بیتاب و نگران شده بود که دو ساعت مرخصی گرفته بود و بدونِ اینکه لباس های کارش را تعویض کند ، نصفِ مزد امروزش را خرجِ ماشین دربستی کرده بود و به محله برگشته بود. بعد از آنکه فرضیه ی فراز را با سبحان در میان گذاشته بود، تحقیقاتِ سبحان و تیم نامحسوسی که با آن ها همکاری میکرد وسیع تر شده بود.. وقتی یک نام در میان بود، حتی اگر فرضیه باشد، خیلی از رد ها را پررنگ تر و حدس ها به یقین نزدیکتر میشد. سبحان چیزِ زیادی با او در میان نمیگذاشت.. معتقد بود بهروزی یک جایی همین اطراف حرکاتِ او را به عنوانِ نزدیک ترین عضو به شهروز زیر نظر گرفته است. برای همین میگفت هر چه کمتر بدانی برای تو و شهروز به صلاح تر است.. حتی اگر مجبور نمیشد به زبان نمی آورد که توسطِ یک کاراگاه که از قضا دوستِ صمیمی اش هم بود در حالِ پیگیریِ تمامِ این موضوع هاست! سیاوش حسابی جا خورده بود. و آن وقت بود که دلیلِ این همه اطلاعات و نفوذِ سبحان را درک کرد. ولی با این همه باز هم برایش عجیب بود.. یک وکیلِ ساده که حتی نمیشد نامِ وکیل هم روی او گذاشت بیش از حدی که باید باهوش بود. یا به قولی ، زیادی سرش میشد!

داخلِ کوچه که پیچید سبحان را دید که به دیوارِ کوچه تکیه کرده. تا او را دید به طرفش پا تند کرد و دست دادند.

_چقدر دیر کردی!

_به محضِ اینکه زنگ زدی حرکت کردم. میدونی که جای دوری کار میکنم. چی شد؟

سبحان سر تکان داد.

_خبرای مهمی دارم.

نگاهی به اطراف انداخت و برای ماشینی دست تکان داد. سیاوش با اخم به عقب خیره شد. پلاکِ سبزِ ماشین حس بدی را به دلش تزریق کرد. سبحان بازویش را گرفت و گفت:

_آروم باش دوستمه.. میخوام از زبونِ خودش بشنوی. باهام بیا.

سیاوش دوباره نگاهش را بینِ او و ماشین به حرکت درآورد و در نهایت با او همراه شد. هر دو باهم سوارِ ماشین شدند. مردی میانسال دستش را جلو آورد و با او به گرمی دست داد. سپس ماشین را به حرکت درآورد و گوشه ای پرت نگه داشت. به طرفِ سیاوش که با شک و اخم نگاهش میکرد برگشت و گفت:

_میخوام یک بارِ دیگه هر چی از فراز یا همدستش میدونی بگی. بدونِ اینکه چیزی جا بندازی!

سیاوش بدونِ اینکه جوابی بدهد به سبحان خیره شد. سبحان دست زیر چانه اش کشید و گفت:

_سرگرد موسوی کمکمون میکنه. نترس!

ابروهایش به هم گره خورد و زمزمه کرد:

_سرگرد؟

سبحان سر تکان داد.

_بهت گفتم همه چی قابلِ توضیح دادن نیست ولی شک نکن که هدفِ ما کمک کردن به شهروزه!

رگ روی پیشانیِ سیاوش برجسته شد. چهره اش را جمع کرد و عصبی گفت:

_سرگرد کیه؟ تو کی هستی؟ فکر کردین با بچه طرفین؟ شهروز کجاست؟ من و دام کردین که به برادرم برسین؟

چنگی به موهایش زد و رو به سبحان گفت:

_چی میخوای از جون شهروز؟ چی بهت دادن تا بفروشیش؟ رک و پوس کنده بگو و خودت و خلاص کن.

موسوی صلح جویانه گفت:

_داغ نکن جوون. ما اینجاییم که به برادرت کمک کنیم!

پوزخندی زد و عصبی پیاده شد. سبحان رو به موسوی گفت:

_قربان اگه اجازه بدین من تنها باهاش حرف بزنم تا آروم شه.

موسوی دست به ریشش کشید و سر تکان داد. سبحان پیاده شد و پشتِ سرِ سیاوش دوید. شانه اش را گرفت و او را به طرف خودش برگرداند.

_دو دقیقه آروم بگیر سیاوش. الآن وقتِ بی اعتمادی و بچه بازی نیست.

_من چیزی که باید میدیدم و دیدم. نمیدونی شهروز کجاست وگرنه تا حالا هزار بار تحویلش داده بودی. با بزرگا و کله گنده ها میپری. چی بهت میماسه بدبخت؟ حالا دیدی نه… شهروز اینجا بیا نیست داری از من استفاده میکنی بهش برسی؟

سبحان فریاد کشید:

_دِ دو دقیقه خفه بمیر مرد!

سیاوش با خشم نگاهش کرد و او افزود:

_فرارِ شهروز از اولش تحتِ نظر بود.. هر چیزی که من و تو فهمیدیم نیروی تجسس خیلی قبل تر از ما فهمیده. فکر کردی اطلاعاتِ ایران الکی تو دنیا اول شده؟

سیاوش چشم تنگ کرد.

_منظورت چیه؟

_بهروزی خیلی وقت بود تحت نظر بود برای اینکه توسطش به همون کسی برسن که هدفِ اون هم بود. یه جورایی هدفِ پلیسا و بهروزی یکی بود. فراز مستقل نیست.. شاید امپراطوری که برا خودش برپا کرده شخصی باشه ولی با خیلی از باندای خطرناکِ ایران همکاری کرده. تو همه ی پرونده ها ردِ پاش بود.. فقط هیچ اسمِ مطمئنی ازش نبود که تونستیم توسطِ حدسِ تو بهش برسیم!

سیاوش به دیوار تکیه داد و گیج شده گفت:

_یعنی میخوای بگی فراری دادنِ شهروز عمدی بود؟

_عمدی نبود اما قابل پیش بینی بود. بهروزی خیلی وقت بود از نفوذِ پلیس تو تشکیلاتش بی خبر بود.. توسط یه جاسوس خیلی راحت برنامه هاش لو رفت. فکر کردی قانون شوخی برداره که یه زندانی این همه مدت فرار کنه و دستگیر نشه؟

_پس چطور تو نذاشتی تا الآن بیاد محله؟ چطور حضورِ پلیسا رو خبر میدادی؟

سبحان نگاهی به ماشین پشت سرش انداخت و گفت:

_ببین تا من بخوام نظامِ کاری این تشکیلاتِ نامحسوس و برات باز کنم صبح میشه. هیچ وقت نمیشه ظاهر قضیه رو عوض کرد. هیچ قانونی حتی به بالاترین درجه دار هم اجازه نمیده که از دستگیریِ یه زندانی چشم پوشی کنه. فقط با یه تبصره های محدود برای رسیدن به هدف های بزرگ از کوچیکتر ها استفاده میشه. حالا دستگیر شدن و نشدنِ شهروزم تا یه جاهایی شل گرفته میشه. ولی اینجوری هم نیست که بتونه صاف صاف برای خودش بچرخه و زندگی کنه. اگه پلیس میخواست واقعا دستگیر شه طی بیست و چهار ساعت مثلِ مو از تو ماست میکشیدنش بیرون. ولی اینم نیست که از پیش پلیس رد شه و بگن آقا شهروز روزت بخیر.. میفهمی چی میگم؟

سیاوش دوباره به ماشین نگاه انداخت.

_خب الآن از من چی میخوان؟ تو چیکاره ای این وسط؟

_مهم نیس من چیکاره ام. گفتم که هر چی ندونی بهتره برات.. فقط دنبالِ یه مدرکیم تا بتونیم ضامنِ فراز و بکشیم. اون سی دی که ازش حرف میزدی کجاست؟

_گفتم که اومد برد.. هیچی ازش ندارم!

_خیلی خب حدس میزدم.. یکی از آدمای مهمِ فراز لو رفته.. از تهران خارج شده ولی نمیتونه زیاد دور شده باشه. ما تا یک ساعت با یه تیمِ حرفه ای قراره بیفتیم دنبالش.. فقط تنها کاری که میتونی بکنی اینه که بیای و هرچی که از فراز شنیدی و میدونی به سرگرد بگی.

سیاوش با دقت نگاهش کرد.

_پلیسی نه؟ اگه مامور نباشی به تو چه که دنبالِ آدمای فراز بگردی.. اصلا تو رو چرا باید تو تیم راه بدن؟

سبحان بی حرف سرش را برگرداند و سیاوش با خشم افزود:

_میدونستم.. میدونستم یه چیزی این وسط میلنگه.. پس شهروزم برا رسیدنتون به بهروزی و فراز و باند و کوفت طعمه بود نه؟ وقتی به خواستتون برسین ترفیع میگری و بعدم گور بابای شهروز.. اصلا تا اعدامم شاید بره. هیچی از شما و قانوناتون بعید نیست!

سبحان دست روی شانه اش گذاشت.

_بعضی وقت ها یادت میره منم بچه محلِ خودتم.. به چی بیشتر از همه چیز اعتقاد داری؟ سیاوش به ناموسِ خواهرم قسم هر کاری که دارم میکنم برای آزادی شهروزه. فکر میکنی بیگناه بودن و نبودنِ شهروز برای کی مهم باشه؟ من خودم داوطلبانه وارد این تیم شدم که کنار همه ی فعالیتا برای بیگناهی شهروز مدرک جمع کنم. اگه شانس باهام یار باشه طی همین هفته کار تمومه سیاوش.. یک بارم شده باورم کن!

سیاوش عمیق نگاهش کرد.. مگر راهِ دیگری جز اعتماد کردن به او مانده بود؟ سرش را به معنیِ باشه تکان داد و بی مقاومت به طرفِ ماشین راه افتاد.

***

صدای هوهوی باد و برخورد شاخه های درخت به شیشه های ویلا تمامِ سکوتِ شب را درهم میشکست. اشارپ قرمز رنگش را محکم تر دورِ خودش پیچید و به شیشه ی بزرگ و شفافِ رو به حیاطِ باغ، که به جای دیوارِ خانه تعبیه شده بود نزدیک شد. مرضیه از آشپزخانه خارج شد و همان طور که گره روسری اش را از پشت گردنش باز میکرد گفت:

_خانِم جان کاری با من ندارین؟

با همه ی ترسی که نسبت به این باد و بارانِ شدید داشت سرش را به معنیِ نه تکان داد و آرام گفت:

_دستت درد نکنه مرضیه خانوم.

_خواهش میکنم. فقط اگه میترسین من به مندلی ندا بدم و دوباره برگردم همینجا!

فنجانِ قهوه را روی میز گذاشت و دستی به زیر موهایش کشید. آنقدر خسته و پریشان بود، آنقدر فکرش درگیر بود که به صدای وحشتناکِ این طوفان اعتنا نکند! تا چند روزِ دیگر باید برای همیشه به این تنهایی عادت میکرد.

_برو مرضیه خانوم نمیترسم.. انقدر خسته ام که سرم و بذارم روی بالش خوابم برده!

مرضیه لبخندی به رویش زد و با شب بخیر کوتاهی ویلا را ترک کرد. طولی نکشید که چراغ های پایه بلندِ میانِ باغ یکی یکی روشن شدند.. انگار مطمئن بودند این شبِ پر سر و صدا و وحشتناک برای او سخت خواهد گذشت. با خاموش شدنِ چراغ های خانه ی کوچکِ آن طرفِ باغ، نفس عمیقش را با آه بیرون داد و نگاهی به ساعت انداخت. ساعت یازده شب را نشان میداد. چه دیر و سخت میگذشت!

از راه پله ی چوبیِ کنارِ ویلا بالا رفت و وارد اتاقی شد که قرار بود تا یک هفته آخرین اتاقش در ایران باشد. چراغِ مطالعه را روشن کرد و پرده های اتاق را کشید. کتابی دست گرفت و زیرِ پتو خزید. اما همین که برگ اول کتاب را ورق زد صدای مهیبِ رعد و برق و بلافاصله قطع شدنِ تمامِ برق ها او را در جایش نیم متر جا به جا کرد. چشمانش از وحشت گشاد شد. داشت واقعا میترسید. با دهانی خشک شده از ترس همانگونه در جایش میخ شده بود که صدای زنگِ تلفن در خانه پیچید. دست برد و تلفن بیسیم را از روی عسلی برداشت. آب دهانش را قورت داد و جواب داد:

_بله؟

_دِتِر (دختر) منم مندلی.. اگه میترسی مرضیه رِ بفرستم بیاد اونجا..

_برقا برای چی قطع شدن؟

_احتمالا از رعدِ برقه.. الآن دیروقت هم هست فک نمیکنم رسیدگی کنن.. مرضیه بیاد پیشت؟

نفس عمیقی کشید و با صدایی که خودش هم با زور میشنید با لج بازی گفت:

_لازم نیست دارم میخوابم.

_مطمئنی؟ ممکنه بازم رعدِ برق بزنه ها..

_گفتم که دارم میخوابم.. شب بخیر!

گوشی را قطع کرد و از جایش بلند شد. پرده را کمی کنار زد و به بیرون خیره شد. به جز حرکت تند درخت ها چیز دیگری نمیدید. مسلما با این شرایط نمیتوانست به راحتی بخوابد.. “لعنتی” ای بر زبان آورد و روی کاناپه ی رو به روی تخت نشست.. نور چراغ گوشی اش را روشن کرد و با ترس و لرز خودش را مشغولِ خواندنِ کتاب کرد و نفهمید چه وقت چشمانش گرم شد و کتاب از دستش پایین افتاد.

با تن و بدنی خیس از عرق جیغِ خفه ای کشید و از خواب پرید.. دست روی قفسه ی سینه اش گذاشت که با ترس بالا و پایین میشد. کابوسِ وحشتناکی دیده بود.. دست روی پیشانی اش کشید و جرعه ای آب نوشید. خانه هنوز هم غرقِ در تاریکی بود. نگاه به ساعت گوشی اش انداخت. تازه دو ساعت گذشته بود. با دستانش انتهای موهای کوتاهش را کشید و کلافه به داخل رختِ خوابش پناه برد. اما همین که پتو را روی پاهایش مرتب کرد با صدای بسته شدنِ دری از حرکت ایستاد و ضربانِ قلبش شدت گرفت. به غلط کردن افتاده بود. کاش پیشنهادِ مندلی را قبول میکرد!!

چراغ قوه ی گوشی اش را روشن کرد و با پایی لرزان پله ها را پایین رفت. نورِ چراغ را روی درِ شیشه ای گرفت اما خبری از کسی نبود. با صدایی لرزان گفت:

_مرضیه خانوم تویی؟

وقتی صدایی نشنید ترسش هزار برابر شد. خودش هم نمیدانست با کدام نیرو و توان قدم بر میدارد.. پایین پله ها ایستاد و نور چراغ را اطرافِ خانه چرخاند. دستانش از ترس به شدت میلرزید. گوشی را با ترس به طرفِ خودش مایل کرد و خواست به پشتِ سر برگردد که دستی روی دهانش قرار گرفت و جیغش میانِ آن دستانِ قدرتمند خفه شد. دیگر حتم داشت در حالِ جان دادن است. تنش میان یک دست که سفت و سخت قفلش کرده بود در حالِ لرزیدن بود.. چشم بست و با ترس اشک ریخت.. چیزی تا سکته کردنش نمانده بود که صدای آشنایی را کناری گوشش شنید:

_دستم و میکشم ولی اگه جیغ بکشی به قرآن این بار زنده ات نمیذارم!

آنقدر ترسیده بود که صدا با همه ی آشنا بودنش برایش غریبه بود. با ترس سر تکان داد و اشک ریخت. مرد سرش را نزدیکِ سرِ او کرد و گفت:

_فکر کردی رَم میکنی میری و شهروزم به امون خدا دیگه نه؟

ابروهایش به هم نزدیک شد و چند لحظه مکث کرد. همین که صدایش را شناخت چشم هایش را با خشم بست و بی ترس تقلایش را بیشتر کرد.

_هوی هوی هوی.. بخوای جفتک بندازی تا صبح همین جایی. برا من ناک اوت کردنِ یه جوجه ی کوچیک کاری نداره!

آرزو آرنجش را با تمامِ قدرت به شکمِ او کوبید اما به جز صدای خنده اش واکنشِ دیگری ندید.

_خیلی وحشی هستی میدونستی؟ ولی برا من مگس هم نیستی. ببرم دست و پات و تو یکی از اتاقا ببندم و بگیرم با خیال راحت بخوابم. نظرت چیه؟

آرزو با گریه نالید.. شهروز با اخم و این بار جدی گفت:

_شوخی ندارم بخوای جیغ بکشی بد میبینی!

آرزو سرش را تند بالا و پایین کرد. دستش را با احتیاط از روی دهنش برداشت و رهایش کرد. آرزو مقابلش ایستاد و نفس گرفت.

_تو احمقی.. وحشی ای.. آدم نیستی.. اینجا چه غلطی میکنی هان؟ به چه جراتی اومدی؟ اصلا چه جوری اومدی؟

شهروز موهای خیسش را تکاند و با اخم گفت:

_داد نزن جغجغه.. اون نور و هم بگیر اون طرف کور شدم.

آرزو هنوز در شوکِ اتفاقاتِ چند دقیقه ی پیش سینه اش با خشم بالا و پایین میشد.

_جوابِ سوالِ منو بده.. چجوری اومدی اینجا؟ اینجا رو چجوری پیدا کردی؟

_زیادم سخت نبود. تا اینجا نیومده بودم که تو رو راهی کنم و برگردم. بهت گفتم تا حرف نزنیم جایی نمیرم. نگفتم؟

_از خونم برو بیرون. همین الآن.. وگرنه زنگ میزنم به مندلی و میگم دزد اومده!

شهروز فاصله اش را با او تمام کرد و مقابلش ایستاد.

_صد هزار بار گفتم که از تهدیدات نمیترسم نگفتم؟ تا این موقع شب منتظر شدم از این خراب شده بزنی بیرون تا باهات حرف بزنم ولی نیومدی. تلفنتم خاموش کردی. من بازیچه ی دستِ تو ام؟ یه الف بچه؟ از کیف و حالم نیومدم خونه ی توئه وحشی ولی یه نگاه به بیرون بنداز. تو این هوا میخوابیدم دم درتون؟

_به من ربطی نداره. مگه من گفتم دنبالم تا اینجا بیا؟ برو بیرون همین الآن!

_ئه؟؟ اینجوریاس؟ وقتی خونه نداشتی و زابه راه بودی خوب مثلِ آدامس چسبیدی بهم و وبالِ گردنم شدی.. حالا برا من اون انگشت فسقلیت و میگری طرفِ در برم بیرون؟ ببین من هندی بازی بلد نیستم. جا دادم جا میدی.. جبران نکنی به جورِ دیگه ازت سواری میگرم. شیرفهمی؟

آرزو دست هایش را مشت کرد و با خشم به او خیره شد. صدای رعد و برق بارِ دیگر چهار ستون خانه را لرزاند. پشت به او کرد و با صدای بلند گفت:

_درسته اون خرابه با اینجا برابر نیست ولی فقط بخاطر کمکی که بهم کردی بگیر همینجا بخواب.. ولی صبح نشده باید بری. وگرنه من نه دیدمت و نه میشناسمت!

همین که پله ی اول را بالا رفت دستی از پشت دور کمرش حلقه شد. با وحشت و خشم برگشت و فریاد زد:

_دست به من نزن!

شهروز که در اثر تاریکی هیچ تصوری از لباس های او نداشت با این تماس غافلگیر شد و سریع دستش را پس کشید.

_داد نزن احمق.. تو عادت نداری درست درمون لباس بپوشی؟

_اگه فقط یه بارِ دیگه دستت بهم بخوره با همه ی وجودم جیغ میکشم فهمیدی؟ برو یه گوشه بخواب صبح هم..

_به من امر و نهی نکن وحشی.. نیومدم اینجا خاله بازی. اومدم حرفام و باهات بزنم و تموم! حالا میخوای جیغ بزنی بزن. اگه زور آزمایی دوست داری یه جوری دیگه زورم و بهت نشون میدم!

آرزو نور چراغ را روی چهره ی جدیِ او گرفت و شهروز با چشمانی نیمه بسته از برخوردِ نور گفت:

_تو که بدت هم نمیاد ها؟ خوب بلدی فیتیل روشن کنی و در بری!

آرزو بی حال و کلافه روی پله نشست و درمانده گفت:

_چی میخوای از جونم؟

شهروز هم یک پله پایین تر از او نشست. هر دوی آن ها دیگر از این جنگ و جدلِ مسخره خسته بودند.

_سیاوش و من بزرگش کردم. مثلِ کف دستم میشناسمش.. سیا کسی نبود که واس خاطر یه مونث تو روی داداشش واسته.. کسی نبود که خشم و غضب من و به جون بخره.. سیا پیشِ من از دوست دختراش هم حرف نمیزد. چه برسه به اینکه صاف تو روم بگه یکی رو میخواد… من تنها برای سیاوش ناراحت نیستم. تو هم توی این جریانا کم ضربه نخوردی. شاید برات مسخره بیاد ولی من نگرانِ توی بی وجود و نمک نشناس هم هستم. هرچی بیشتر تقلا میکنی بیشتر تو باتلاق فرو میری. مگه چند سالته؟ مگه چقدر عشق و عاشقی رو میشناسی که اینجوری ادعات میشه؟ بچه ای.. سنی نداری.. بابات پولداره.. خوشگلی.. از چیِ کم داری که اینجوری افتادی دنبالِ یکی که هیچ جور با جنست نمیخونه؟

آرزو با بغض دست زیر چانه اش گذاشت. شهروز به طرفش برگشت و با صدایی ملایم تر گفت:

_اگه میخوای فرار کنی و بری برو.. هر جا دوست داری اونجا زندگیت و بساز. ولی نیش نزن.. زندگیِ یکی دیگه رو خراب نکن. نه به خاطرِ آبجیت و داداشِ من. به خاطرِ خودت.. تو هرچی برای بد شدن بیشتر سعی کنی روحت و بیشتر میبازی.

چشمانِ آبی و ترِ دخترک را میان تاریکیِ شب تشخیص داد. دست روی زانویش گذاشت و گفت:

_با آویزون شدن به زندگیِ کسی هیچی بهت نمیماسه آرزو.. با زالو شدن و خون مکیدن کی تونسته زنده بمونه؟ برای خودت زندگی کن. بذار یکی اگه میخوادت برا خودت بخوادت نه با تهدید و هزارجور دوز و کلک.. تا اینجا نیومدم که از سیا دفاع کنم.. سیاوش اگه زنش و خیلی بخواد جوری سفت زندگیش و میچسبه که مو لای درزش نره.. من به خاطرِ این تا اینجا اومدم که شده با دو تا کلوم روشنت کنم. این وظیفمه چون در هر صورت یه گوشه ی تمامِ این قضایا تقصیرِ من و برادرِ منه!

_تو از زندگیِ من چی میدونی؟

صدای مرتعش دخترک حالش را خراب کرد. نفسش را پر صدا بیرون داد و ناراحت گفت:

_هیچی نمیدونم.. فقط میدونم انقدر شانس داری که برای زندگیت بجنگی و بدونِ زجر و سختی به جایی که میخوای برسی. فرصت برای امثالِ تو زیاده.. فقط ما آدما وقتی یه فرصت کنارمونه کور میشیم.. قدر چیزی رو که داریم نمیدونیم!

با تابیدنِ نورِ قوی و پر قدرتی به داخلِ خانه هر دو با وحشت از جایشان بلند شدند. آرزو پله ها را دو تا یکی پایین رفت و مقابلِ دیوارِ شیشه ای ایستاد. چند لحظه به بیرون خیره شد و با وحشت گفت:

_باباست.. ماشین باباست!

شهروز چشم تنگ کرد و نگاهی به بیرون انداخت.

_مطمئنی؟

_خودشه.. داره با مندلی حرف میزنه. باید بری.. اگه اینجا ببینتت قیامت میشه!

شهروز با استرس لب تر کرد و گفت:

_کجا برم؟ از هر جا برم میبینتم.. شانسِ ما رو خر….

_بیا اینجا بهت بگم.. عجله کن!

پشتِ سر آرزو به طرفی دوید.. آرزو نور گوشی را روی پنجره ی آشپزخانه گرفت و گفت:

_از این جا میتونی بری. عجله کن.

شهروز بی معطلی بالای کابینت پرید و تنش را از داخلِ پنجره رد کرد. باران آنقدر شدید بود که در همان چند ثانیه نصف تنِ آرزو خیس شد.

_انتهای باغ اصطبل اسب هاست.. امشب و یه جوری سر کن من صبح بهت خبر میدم چجوری بری بیرون. باشه؟

شهروز بدونِ اینکه جوابی بدهد پایین پرید و به سمتی که دخترک نشان داده بود دوید.

***

نگاهِ آخر را به چادرِ گل دار و سفید رنگِ رو به رویش انداخت.. آب وضویش را خشک کرد و از روی کمد برش داشت. همزمان در باز شد و مونس داخل آمد. نگاهی به صورتِ تر و بی آرایشش انداخت و با محبت گفت:

_عاقد اومده دخترم. حاضری؟

افق سر تکان داد. لبخند هایش درد داشت.. غربت داشت.. حسرت داشت. ته دلش میسوخت.. تاوانِ انتخابش هر روز کمی بیشتر از دیروز قلب و روحش را میخراشید. مونس از رنگ نگاهش پی به درونش برد و جلو آمد. بوسه ای روی پیشانی اش کاشت و گفت:

_مطمئنی نمیخوای به پدرت خبر بدی؟ هنوز هم وقت هست.

افق با بغض سر تکان داد.

_هر چقدر زنگ زدم نه گوشیش و جواب داد و نه اس ام اس هامو.. اون من و پاک کرده از زندگیش مونس جون.. گفتنش فقط باعث میشه خشمش به سیاوش دوبرابر بشه.

چشمانِ مونس نگران شد. دست به موهای نم دارِ کنار صورتش کشید و با مهربانی گفت:

_درست میشه.. بذار سیاوش مشغول بشه.. شده به دست و پاش بیفتم رضایتش و میگیرم. نمیذارم بی رضایت پدرت لباس سفید پسرم و تنت کنی. بهت قولِ شرف میدم!

لبخندی زد و چادر را سر کرد. مونس آرام گفت:

_نمیخوای رنگ و لعابی به صورتت بدی؟

آرام سر تکان داد.

_لازم نیست.

_باشه دخترم. پس من بیرون منتظرتم. دیر نکن.

چشم زیر لبی گفت و مقابل آینه ایستاد. از دیدنِ تصویرِ نقش بسته پیش رویش یک آن قلبش لرزید. مادرش با همین شکل و زیر چادر سفید یک عکس داشت که هنوز هم میانِ وسایل پدرش بود. چقدر شبیهِ او شده بود. دست روی تصویر کشید و با بغض زمزمه کرد:

_چقدر دلم تنگته مامان..

انگشتش روی آینه به پایین سر خورد. مانند قطره اشکی که به مظلومانه ترین شکلِ ممکن با آب وضوی صورتش یکی شد.

_چقدر تنهام.. حقم این همه تنهایی بود؟

دست روی صورتش کشید و چشم به آسمان گرفت. از هیچ چیز پشیمان نبود.. نه از انتخابش و نه از راهی که رفتن به سمت و سویش را پذیرفته بود. یا علی گفت و چادر را کمی پایین تر کشید. آهسته از اتاق خارج شد و آرام سلام داد. به جز سیاوش و مونس و عباس یک دخترِ دیگر کنارشان نشسته بود. کسی که نگاهش رنگِ عجیبی داشت. با اشاره ی سر سلام داد و به چشم دید لرزش محسوسِ سر دخترک را هنگام جواب دادن.

کنارِ سیاوش روی زمین نشست. آنقدر خجالت میکشید که حتی نیم نگاهی هم به او نیانداخته بود.. انگشتانش را از زیرِ چادر در هم پیچید و با صدای بلند و رسای عاقد ، دل و جانش منقبض و پر استرس گوش به حرف های او سپرد. عاقد ضمن تبریک چیزهایی را برای هر دو یادآور شد. مهریه ی معلومِ این صیغه ی شش ماهه را که به درخواستِ مونس چهارده سکه ی طلا بود ، تکرار کرد و صیغه را جاری کرد. همه چیز آنقدر سریع و آنی اتفاق افتاد که باورش نمیشد. آنقدر در خودش غرق بود که وقتِ راهی شدنِ عاقد به خودش آمد. صدای دختری را از کنارش شنید که گفت:

_تبریک میگم.. ان شاالله به زودی پیوندتون دائمی شه.

عمیق نگاهش کرد. تشکر کرد و روی او را که برای بوسیدن پیش قدم شده بود بوسید. سیاوش که عاقد را راهی کرد و به خانه برگشت حال و هوای دیگری در خانه پیچید. باورش نمیشد با همین چند آیه ی خدایی نگاهش به او انقدر متفاوت شده باشد. وقتی نگاهش کرد، در آن کت و شلوار سرمه ای رنگ و موهایی که برای اولین بار منظم و ژل خورده به بالا رانده شده بودند، و آن ته ریشِ از همیشه ملایم تر، برایش بیش از حد تازگی داشت.. انگار دفتر جدیدی از رابطه شان به تحریر در آمده بود.

سیاوش نگاهِ خیره اش را شکار کرد و لبخندِ زیبایی زد.

_خانومِ من چطوره؟

لپ هایش گلگون شد و بلافاصله به اطراف نگاه کرد. عباس که مشغولِ خوردن میوه بود.. اما نگاه دختر جوان سایه ای از حسرت و غم داشت. به طرفش برگشت و آرام پرسید:

_من شما رو نمیشناسم. از آشناها هستین؟

لبخندِ جمع شده ی سیاوش را ندید، اما صدایش را شنید که به جای دخترک گفت:

_لیلا فرقی با خواهرِ من نداره. قدم رو تخم چشممون گذاشت و اومد. دل برادرش و شاد کرد. خواهرِ سبحانه.. یکی دیگه از برادرام.

لیلا چند لحظه به سیاوش نگاه کرد و لبخندِ غریبی زد. طرح لبخند هایش عجیب دلِ افق را مچاله میکرد.

مونس با سینیِ شیرینی از آشپزخانه خارج شد و رو به افق گفت:

_برو چادرت و دربیار دخترم. یه دست لباس تازه برات توی کمد گذاشتم. سلیقه ی پیرزنیه دیگه باید ببخشی. دوست داشتم لباسِ سفید و نو تنت باشه.

_چرا زحمت کشیدین مونس جون؟

بلند شد تا سینی را از دستِ او بگیرد که مونس با لبخند گفت:

_اگه لایق دونستی بهم بگو مامان. بعدشم من هنوز انقدر پیر نشدم شیرینی دومادی پسرم و تعارف نکنم. یکی بردار دهنت شیرین شه بعد برو لباسات و عوض کن.

چشمی گفت و با برداشتن یک شیرینی راهِ اتاق را در پیش گرفت. مونس سینی را مقابلِ لیلا و عباس و بعد سیاوش گرفت.

_خودم به هیچ کس خبر ندادم که افق معذب نشه. دلیلی نداره وقتی فعلا شرایط اینجوریه الکی شلوغش کنیم. شما هم تا کسی خودش نفهمید چیزی نگین.

سیاوش سر تکان داد.

_کار خوبی کردی..

لیلا گاز کوچکی به شیرینی زد و مابقی اش را داخل بشقاب گذاشت. از جا بلند شد و رو به مونس گفت:

_اگه اجازه بدین من دیگه برم. خیلی ممنون که منم قابل دونستین!

_کجا بری؟ پدرت که رفته دِه.. برادرتم میگی شهرستونه. خونه تنها بشینی که چی بشه؟ امشب و همین جا پیشِ ما هستی!

چیزی به بزرگیِ گردو در گلوی دخترک گیر کرده بود. حرف زدن برایش آنقدر سخت بود که میترسید با هر کلمه ای که از دهانش خارج میشود، بغضش بشکند و میانِ آوارهای این احساسِ زنده به گور شده دفن شود. سری تکان داد و آرام گفت:

_درس دارم.. خیلی… نمیترسم مونس جون!

مونس با دقت نگاهش کرد. سرِ پایین افتاده ی سیاوش و بغضِ او از نگاهش پنهان نماند. دست روی بازوی دخترک گذاشت و ناراحت از این بی خبری گفت:

_برو دخترم.. منم یک ساعت دیگه میام پیشت.. دوست ندارم شب و تنها بخوابی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن