رمان سیاه بازی پارت 19 - رمان دونی
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۹

_اگه همچین بود اینم همراه همه ی کثیف کاریاش برا دختره تعریف میکرد. چشاش داد میزنه از چیزی نمیترسه. حسِ من یه جاهای دیگه میره!

_کجا؟

_یا با دختره تبانی کرده و ما سرمون بی کلاه مونده. یا ورپریده داره دروغ میگه و هیچی بینِ اون و سیا نبوده!

گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و مشغولِ زیر و رو کردنش شد.

_چیکار میکنی؟

بدون اینکه جواب حبیب را بدهد گوشی را روی گوشش گذاشت و منتظر شد. همین که صدای سبحان در گوشی پیچید نفسش را بیرون داد و با خیالی آسوده گفت:

_فکر کردم دیگه خطت و روشن نمیکنی داداش!

_احساس کردم بهم مشکوک شدن. اینه که خاموش کردم یه چند روزی. خوبی ایمان؟

شهروز چشم بست و سعی کرد آرام باشد. دیگر از این گریزها.. از این با رمز و دقت حرف زدن ها خسته بود. دستی به دور دهانش کشید و گفت:

_خوب نیستم. مغزم داره میپوکه. کارِت دارم چجوری میشه باهات حرف زد؟

سبحان کمی مکث کرد و آرام گفت:

_میگم لیلا به رفیقت اس بزنه. فعلا کاری نداری؟

خداحافظی کرد و گوشی را قطع کرد. متوجه منظورش شده بود. احتمالا میترسید تلفنش شنود شده باشد و جای قرار لو برود. به همین منظور هم میخواست با خطِ خواهرش به سیمکارت حبیب پیامک بزند و جایگاه قرار را بگوید. رو به حبیب کرد و گفت:

_میتونی یه خطِ دیگه برا خودت دست و پا کنی؟ گوشیت باس دستم باشه!

حبیب سر تکان داد و مشکوک پرسید:

_چیزی شده؟

_سبحان با خط آبجیش قراره از طریقِ تو باهام در ارتباط باشه. دوست ندارم به خاطر من این وسط اتفاقایی بیفته که..

_دستت درد نکنه دیگه داداش. حالا دیگه ما شدیم دزدِ ناموس؟

موهایش را با دست کشید و کلافه گفت:

_کلید نکن حبیب. داری میبینی تو چه اوضاعی گیر کردم. تو دیگه حالم و بدتر نکن!

حبیب دلخور برایش سر تکان داد و گوشی را به طرفش گرفت. شهروز از روی جدول بلند شد و به صفحه ی موبایلش خیره شد. تا وقتی از آن شیطانِ کوچک دور بود فهمیدنِ این که چه فکرهایی در سرش است غیر ممکن بود اما تحملش از تمام سختی هایی که از سر میگذراند هم سخت تر بود. تعلل و شک را کنار گذاشت و به ناچار شماره اش را گرفت. با پیچیدنِ صدای پرعشوه ی دختری در آن سوی خط ابروهایش را به هم نزدیک کرد و خشک و جدی گفت:

_آرزو کجاست؟

آنا تحت تاثیر صدای جذاب و جدیِ پشت خط لبخندی زد و با لوندی گفت:

_چرا میزنی خب؟ حمومه… شما؟

کلافه از ادای کش دار و پر نازِ حرف های دخترک چرخی دور خودش زد و گفت:

_شمارم و ببینه خودش میفهمه کی ام.. نمیدونی کِی بیاد بیرون؟

_میگم بهت زنگ بزنه. نترس تا نیم ساعت میاد بیرون!

نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و همراه با فحشی زیرِ لب، گوشی را با حرص قطع کرد. دوباره کنار حبیب نشست و با حرص گفت:

_یکی از یکی آدامس تر. نمیدونم چرا فکر میکنن هرچی صداشون و نازک تر کنن دلبر تر میشن!

_داداش اوضاعِ اینجا داره خیط میشه. شب بشه نمیفهمیم مامور از کجا شبیخون بزنه. بهتر نیست بریم؟

گوشیِ قراضه ی حبیب را دست گرفت و نگاهش کرد.

_بذار سبحان اس بده میریم.

هنوز حرفش تمام نشده بود که گوشی در دستانش لرزید. برخلافِ انتظارش به جای پیامک داشت زنگ میخورد. با نگاهی به اطرافش جواب داد:

_بله؟

_الو خودتی شهروز؟

_چی شد پس؟

_جلوی در بازم قیامته. قرار گذاشتن تو این اوضاع فاجعه به بار میاره.

شهروز دستی به پیشانی اش کشید و کلافه گفت:

_پس کلا بیخیال شو. نمیخوام تو دردسر بیفتی. خبری نشد؟

_یه چیزایی دستگیرم شده. شهروز عصبی نشو ولی مجبور شدم از سیا کمک بخوام. الآن داشتم باهاش صحبت میکردم. مثل اینکه اوضاعش مساعد نیست ولی میگفت یه چیزایی دستگیرش شده که اگه از صحت اش مطمئن بشه به هدف خیلی نزدیکیم.

ابروهای شهروز به هم گره خورد.

_چی فهمیده؟ چرا به خودم چیزی نگفت پس؟

_مگه دیدیش؟ نمیدونم چی فهمیده ولی مطمئن حرف میزد. خوبی تو؟

چشم بست و یک جمله ی سیاوش در ذهنش تکرار شد:

“به زودی از این جهنم بیرونت میارم شهروز.. کاری میکنم همتون باورم کنین”

سرش را با اطمینان تکانی داد و زیرِ لب زمزمه کرد:

_خدا کنه سبحان.. خداکنه!

***

حوله ی کوچک و سفید رنگ را دور سرش پیچید و نم موهایش را گرفت. با همان حوله ی کوتاهِ لیمویی رنگی که دورِ کمرش پیچیده بود از رخت کنِ حمام خارج شد و نگاهش روی آنا ثابت ماند. پشتش به او بود و موبایلِ آرزو را زیر و رو میکرد. جلو رفت و ناگهانی و سریع گوشی را از دستش بیرون کشید.

_کِی میخوای دست از این عوضی بازی هات برداری؟

آنا از ترس در جایش بالا و پایین شد و گفت:

_آروم وحشی. نگاه میکردم.

رو به رویش روی تخت نشست و پاهایش را روی هم انداخت. نگاهِ پر حسرتِ آنا روی پاهای سفید و خوش تراشش ثابت ماند.

_تو که میگفتی گوشیت و روشن نمیکنی!

_نکردم.. خطم و غیر فعال کردم. اون یکی خطم روشنه.

_نمیدونستم گوشیت دو تا سیمکارت میخوره!

حوله را از روی موهایش برداشت و بی حوصله گفت:

_حالا بدون.

_یه نفر بهت زنگ زد.

سر بالا کرد و چشم در چشمِ آنا شد.

_مگه نگفتم هر کی زنگ زد جواب نده؟

گوشی را دست گرفت و با دیدن شماره ی شهروز با اخم های درهم زیر لب گفت:

_چه مرگته تو؟

_کی بود آرزو؟ خیلی عصبی میزد. کم مونده بود من و بخوره!

پوزخندی زد و سرش را با تاسف تکان داد.

_لاتِ چاله میدون که چسبیده به یقم و پایین نمیفته. کاش میدونستم دردش چیه!

چشم های آنا گرد شد و کنارش روی تخت نشست.

_جونِ من؟ چرا زنگ نمیزنی امشب بیاد اینجا؟ به نظر از اون تیریپ باحالا میومد. کلی میخندیم.

آرزو با افسوس نگاهش کرد. مادرش سیمین تا زمانی که مریم زنده بود یکی از پایه ترین مهمان های خانه شان بود. بی شک از آن روزگاری که همراهِ آنا، ساعت ها با عروسک هایشان بازی میکردند خیلی گذشته بود. در واقع مرگ مریم در کنارِ تمامِ چیزهای دیگر، این رابطه را هم گسسته بود. رفت و آمد ها قطع شد و دوستیِ آنا و او ابتدا محدود به مدرسه و بعد و با گذشتِ زمان، به خاطر بی میلیِ آرزو قطع شده بود. شاید اگر آدمِ دوستی کردن بود و کمی میدان میداد، آنا امروز یکی از بهترین و نزدیک ترین دوستانش میشد ولی دوستی و درد و دل متعلق به جنسِ او نبود. در همین دو سه روزی هم که میهمانِ آنان بود، با وجود تمام صمیمیتی که آنا و مادرش و برادر بزرگش به خرج داده بودند، هنوز هم نگاه هایش سرد و رفتارش مانندِ یک غریبه ی بی روح بود. اما از آنجا که قوانینِ خانه ی آن ها هم مانند خانه ی خودشان سست و بی چهارچوب بود، بودن در اینجا برایش تنها گزینه ی ممکن بود!

انگشتش را روی شماره ی شهروز نگه داشت و با شک به صفحه ی گوشی خیره شد. اگر از سیاوش خبر مهمی داشت چه؟

_میخوای زنگ بزنی؟

کلافه از سوال و جواب های آنا برخاست و رو به پنجره ی مشرف به حیاطِ بزرگ ایستاد. شماره ی او را لمس کرد و گوشی را روی گوشش گذاشت. هنوز دو بوق نخورده بود که صدای عصبیِ شهروز در گوشی پیچید.

_حمومِ عروس بودی ایشالا؟

حوله اش را روی بالا تنه اش سفت کرد و سرد و خشک گفت:

_امیدوارم از سیاوش خبری داشته باشی چون گفتم در غیر این صورت بهم زنگ نزن!

شهروز نفسش را بیرون فوت کرد و سعی کرد آرام باشد.

_باید ببینمت!

خندید.

_باشه عزیزم کدوم کافی شاپ؟

_رو اعصابِ من جفتک نزن بچه.. بد قاطی ام حرصم و از تو در نیارم یه وقت!

عصبی غرید:

_بهت گفتم تا چیزی نشد بهم زنگ نزن. خیلی خوشت اومده هر روز ببینیم همدیگه رو؟

_حالیته میگم باید ببینمت؟ بهت گفته بودم بپیچونی بد میبینی.. دعا کن اشتباه کرده باشم!

آرزو اخم هایش را درهم کشید و با فریاد گفت:

_دستت بهم رسید حتما این کار و بکن ایکبیری.

_بالاخره که پیدات میکنم..

نگذاشت جمله اش تمام شود و با “برو به درک” گفتنی گوشی را قطع کرد. وقتی برگشت آنا با چشم های از کاسه بیرون زده نگاهش میکرد. مقابل چشمانِ ناباورش حوله را پایین انداخت و پیراهنِ گل گلی و کوتاه را از داخلِ کاوری که روی تخت گذاشته شده بود بیرون کشید.

_بی حیا صبر کن برم بیرون حد اقل!

پیراهن را پوشید و پشت به او ایستاد تا زیپش را برایش بالا بکشد.

_مگه دوست پسرمی که خجالت بکشم؟ بکش بالا ببینم چقدر برام گشاده!

آنا زیپ را برایش بالا کشید و نگاهش کرد. پیراهنِ زیبا و کوتاهِ مخمل قالبِ اندام ظریفش بود. لبخندی زد و با حظی وافر گفت:

_جیگر شدی آرزو.. خیلی بهت میاد.

آرزو رو به آینه ایستاد و موهای خیسش را کمی بالا و پایین کرد. خودش را از زوایای مختلف بررسی کرد و لب بالا کشید.

_بدک نیست.

سپس دست هایش را به طرفین باز کرد و خودش را روی تخت انداخت.

_دلم میخواد امشب انقدر بخورم تا بمیرم!

_نخیر از این خبرا نیست. تا مامان از بیمارستان برنگشته همه چی باید مرتب باشه. نمیخوام از مهمونی های ماهانه منع شم..

نگاهی چپکی به او کرد و بی توجه به او دست هایش را زیر سرش گذاشت. ناخداگاه به سیاوش فکر کرد. چه میشد اگر در همچین شبی او هم در کنارش حضور داشت و بی توجه به دنیا و تمام بالا و پایینش ساعاتی را با هم میگذراندند؟

درِ اتاق با تقه ی آرامی باز شد و امید وارد اتاق شد. از لایِ چشمانش نگاهِ او را روی پاهای خودش دید و با اخم بلند شد.

_نمیاین پایین؟ سروش دم و دستگاه ها رو آورده.

آنا دست هایش را برهم کوبید و از گردنِ برادرش آویزان شد.

_عاشقتم امید. کیا هستن؟

امید که نگاهش هنوز روی ظاهرِ بی آرایش اما بی نقص و زیبای آرزو بود آرام و بی حواس لب زد:

_همه بر و بچ هستن. به سروش گفتم دی جی شه که صبح نشده زود جمع کنه و بره. دستگاه هاش سبُکه کاری نداره. شماها حاضرین؟

آرزو بی توجه به نگاه های خیره ی او مقابل آینه ایستاد و آنا با هیجان گفت:

_وای که چی بشه امشب. میترکونیم مگه نه؟

_میترکونیم ولی صدا باس کم باشه. کسی چیزی بگه و مامور بریزه اوضاع خیط میشه. تو که هنوز نپوشیدی که؟ یه چی بپوش زیاد ضایع نباشه آنا.. پسر مسر زیاده!

آنا بلند و با ذوق خندید.

_آقا داداشِ خارج دیده ی ماهم غیرت داشت؟ برو بیرون حاضر میشیم تا یه ربع میایم.

امید سری تکان داد و با نگاهِ آخرش به آرزو از اتاق بیرون رفت. به محضِ بیرون رفتنش آرزو برگشت و با استهضا گفت:

_چشای داداشت قبلا هیز نبود!

_برا اینکه قبلا انقدر بی شرف نبودی تو.. جوراب شلواری نمیخوای؟

آرزو سر بالا انداخت و روی کاناپه ولو شد.

_نه نمیخوام.. حالا که بیشرف شدم بذار همه فیض ببرن!

آنا شانه ای بالا انداخت و مشغولِ پوشیدن لباس هایش شد. سیمین در هفته سه روز شب کار بود و تا هشتِ صبح خانه ی بزرگ در اختیارِ آنا و برادرش میماند. همین تنها ماندن ها و نبودِ پدر بالای سرشان باعث شده بود خانه را در ماه یک روز از روزهایی که از قضا نوبتِ شیفتِ سیمین در بیمارستان بود تبدیل به مکانِ یک مهمانیِ دیوانه وار کنند. مهمانی ای که اعضایش فقط و فقط دختر و پسرهای جوان بودند و به قولِ آرزو و آنا، خوراکِ آنها بود.. با حاضر شدنِ آنا و تمام شدنِ کارش با موهای بلندش، نوبت به او رسید و مقابل آینه ایستاد. برعکسِ همیشه امشب اصلا حوصله ی آرایش و سر و کله زدن با قوانینِ خطِ چشم و سایه را نداشت. زیر چشم هایش را با مدادی مات سیاه کرد که آبیِ چشمانش وحشی تر از همیشه خودنمایی کنند. رژ بیرنگ و حجم دهنده اش را روی لبهایش کشید و موهای نم دارش را با ژل حالت داد.

کفش های پاشنه دارِ آنا را پا کرد و کنارِ درِ اتاق ایستاد. از این همه حساسیتی که آنا به خرج میداد به ستوه آمده بود. خسته و کلافه رو به او گفت:

_میرم پایین دیگه خفه شدم توی این اتاق!

و بعد بدونِ اینکه حواسش به گوشیِ افتاده بر روی تختش باشد بیرون رفت. با بیرون رفتنش نگاه دختری جوان به گوشی افتاد و برق شیطنت در چشمانش درخشید. دلش یک شیطنتِ ناب میخواست.. برای اینکه بداند صاحبِ آن صدای بم و پرجذبه کیست تا حدِ مرگ کنجکاو بود.. جلو رفت و قبل از پشیمان شدن شماره ی شهروز را به ذهنش سپرد.. گوشیِ خودش را از کشو بیرون کشید و با هیجان و استرس تایپ کرد:

“نمیدونم مشکلت با گربه ی وحشیِ ما چیه… ولی اگه میخوای رو در رو باهاش حرف بزنی بیا به این آدرس…….”

***

نگاهی به پلاکِ خانه کرد و با شک قدمی جلو رفت. بعید نبود شیطانِ کوچک پی به شرایطش برده باشد و برایش تله کار گذاشته باشد. به قولِ حبیب رسما داشت دیوانگی میکرد. شک نداشت در همین روز ها به بدترین نحو گیر می افتد و تمام تلاشِ خودش و اطرافیانش را به باد میدهد! اما در آن خرابه نشستن و به انتظارِ سرنوشت سماغ مکیدن هم کارِ او نبود. حالا که سیاوش قسم خورده بود کارها را سر و سامان بدهد او هم باید حرکتی میکرد و سر از این کلافِ در هم پیچیده در می آورد. از اینکه بازیچه ی دستِ یک الف بچه باشد و بر اساس گفته های او برای برادرش برنامه ریزی کند بیزار بود.. همه چیز باید دیر نشده روشن میشد!

شک و تردید را گوشه ای رها کرد و لای در را باز کرد. در تیرراس نگاهش چند پسرِ جوان قرار داشتند که پیک به دست، دورِ استخری نسبتا بزرگ ایستاده بودند و با هم حرف میزدند. آستین پیراهن توسی رنگش را بالا زد و بی ترس و دلهره وارد شد. همین که داخلِ خیاط شد صدای موسیقیِ آرامی به گوشش رسید. گردنش را به چپ و راست چرخاند و از کنار استخر گذشت. نگاهِ متعجب جوان ها او را تا ورودیِ خانه بدرقه کرد. ظاهرش آن قدر با محیط و آن ها مغایر بود که از کنارِ هر کس میگذشت، دست از حرف زدن میکشید و چند ثانیه از پشتِ سر خیره ی هیبتش میشد!

درِ خانه ی بزرگ نیمه باز بود و فضایش نیمه تاریک. ابروهایش به طرز وحشتناکی به هم گره خورد. باورش نمیشد او را به چنین جایی خوانده باشند. هنوز نمیدانست صاحبِ آن شماره ی رند و مشکوک کیست اما دیدن این محیطِ متفاوت ذره ای از شک و شبهه اش کم نمیکرد. بوی بازی به مشامش میخورد.. یک بازیِ لوس و بچه گانه!

آنا که گوشه ی سالن ایستاده بود با دیدنِ شخصِ تازه واردی که در کناری درِ ورودی، به رقص و شادیِ مهمان ها خیره بود لبخندی به لب آورد و قدمی پیش رفت. تشخیصِ آن که این مرد از دوستانشان نیست زیاد سخت نبود. نزدیک شد و دست روی بازوی شهروز گذاشت.

_خوش اومدین!

شهروز با شک و ظن به طرفش برگشت. سر تا پایش را از نظر گذراند و بازورش را عقب کشید.

_میشناسمت؟

دخترک نگاهش را روی چهره ی جذاب و خشنِ او به حرکت در آورد و با لبخند گفت:

_آنا ام. همونی که بهتون اس ام اس داد.

شهروز با پیشانی ای چین خورده و عصبی او را به گوشه ای کشاند. صدای موسیقی اجازه نمیداد آن طور که میخواد واضح صحبت کند.

_برا چی من و صدا کردی اینجا. کی هستی اصلا؟

_دوستشم..آنا.

دستش را مقابلِ شهروز نگه داشت. شهروز نگاهی به دست ظریفش کرد و کلافه و عصبی موهایش را کشید. دیدن رقص دختر هایی که بی پروا میانِ دستان پسرهای جوان چپ و راست میشدند اعصابش را به شدت متشنج میکرد. دستش را بندِ جیب شلوارِ جینش کرد و با حفظ آرامش شمرده گفت:

_آرزو کجاست؟

آنا لبخند لوس و اغواگرش را تکرار کرد و ظرفِ نوشیدنی را مقابلش روی میزِ پایه بلند گذاشت.

_تا از خودت پذیرایی کنی میرم میارمش!

بعد از کنارِ شهروز گذشت و با چشم به دنبالِ آرزو گشت. مطمئن بود تیپِ عجیب و غریبِ این مردِ غیر قابلِ نفوذ، شبِ او و دوستانش را میسازد. سوژه ی خوبی بود.. خوب و سرگرم کننده. شهروز بی تاب و عصبی، نگاهش را از ظرفِ تیره ی رو به رویش گرفت و برای هزارمین بار به موهایش دست کشید. خودش هم نمیدانست وسطِ این از دنیا بی خبر های مرفه دقیقا چه غلطی میکند. آنقدر عصبی و کلافه بود که دعا میکرد بتواند مانند سری های قبل خونسردی اش را مقابلِ آرزو حفظ کند. این بازی های بچه گانه دیگر داشت زیادی کش دار و لوس میشد!

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟

سربرگرداند و با چشمانی ریز شده نگاه به دخترِ رو به رویش کرد. چشم های آرزو تا جای ممکن گرد شده بود و دندان هایش را روی هم میسایید. شهروز نگاهی گذرا به پاهای عریانش کرد و سرش را جلو برد.

_اینو من باید ازت بپرسم. این بازیِ احمقانه چیه راه انداختی؟ منو کشوندی اینجا که چی؟

_چی؟؟ من به گورِ بابام خندیدم.. بهت گفتم اینجا رو چجوری پیدا کردی نرّه غول؟

طاقتش داشت سر می آمد.. مچِ دستش را سفت و محکم چسبید و با زور از کنارِ دختر و پسرهای حاضر در پیست رقص گذشت. آرزو زیر گوشش غرید:

_کدوم گوری میبری منو ولم کن.

به طرفش برگشت.. چشمانش به حدی وحشتناک شده بود که آرزو ناخداگاه آب دهانش را قورت داد. از لای دندان هایش غرید:

_این خرابه اتاق متاق داره یا نه؟

آرزو مچ دستش را کشید و قبل از او داخلِ راهروی طویلِ ضلع غربیِ خانه چرخید.. داخلِ اتاق شد و بعد از وارد شدنِ شهروز در را پشتِ سرش بست. شهروز بی هیچ حالتی نگاهش میکرد. انگشت اشاره اش را بالا آورد و مقابلِ او نگه داشت.

_حالا مثلِ آدم بگو اینجا چه غلطی میکنی. کی آدرسِ اینجا رو بهت داد؟

شهروز پوزخندی به رویش زد. به نقطه ای خیره شد و با نفرت زمزمه کرد:

_آنا مگه نه؟

_چه فرقی داره کی؟ یه بچه مثل خودت که عاشق بازیِ موش و گربست. ببین تو من و خوب نمیشناسی. نمیدونی از دستم چه کارایی بر میاد. حالیت نیست. اگه اومدم اینجا برای این نبود که بشم آدامسِ دهنِ یه مشت دختر و پسرِ تازه به بلوغ رسیده. زندگیِ من خیلی گره داره.. خیلی پیچ و خم داره. برا همینه بهت میگم بازیم نده حالیته؟ چون میترسم روزی که طاقتم تموم شه روی تو بترکم و دیگه نتونی خودت و پیدا کنی!

آرزو بدونِ حتی پلک زدنی نگاهش میکرد. چندین شب بود با این سوال چشم هایش را به سقف میدوخت.. سرش را بالا کرد و جدی و محکم پرسید:

_اگه میخوای بازی رو تموم کنم بهم بگو کی هستی.. تا ندونم چیکاره ی سیاوشی هیچی بهت نمیگم.

نگاهِ شهروز سخت شد.. پس حدسش درست بود و در این میان چیزهای زیادی میلنگید. بازوی او را دست گرفت و با خشم گفت:

_به مولا همینجا نفست و میبرم.. بگو چه خیطی بالا آوردی که منو انداختی به جون سیاوش.. کجاهاشو دروغ گفتی لعنتی؟

آرزو دستش را پس کشید و تکرار کرد.

_همین که گفتم. تا نگی نمیگم!

شهروز سرش را میان دستان و لب هایش را میانِ دندان هایش فشرد.. این دختر هیچ صراطی را مستقیم نبود. نگاهش دوباره به پاهای او افتاد. سر بالا کرد و با تحقیر گفت:

_سیا رم همینجوری از راه به در کردی نه؟ چی براش پوشیدی که خودش و ببازه؟

سینه ی آرزو با خشم بالا و پایین شد.

_داری ضعیف النفس بودن سی اوش و تو سرِ من میکوبی؟

شهروز چند ثانیه نگاهش کرد. تنها برای چند ثانیه ی کوتاه به برادرش حق داد.. گذشتن از این ظاهر و زیبایی کارِ کدام مرد بود؟ قدمی جلو رفت و خیره در چشمانِ وحشیِ آرزو گفت:

_برادرم ضعیف النفس نبود.. تو زیاد از حد سهل الوصلی.. هر مردی جلوی همچین زنی کم میاره میدونی چرا؟ چونی امثالِ تو رو فقط ساختن برای برطرف کردنِ نیاز!

دستِ آرزو بالا رفت اما هنوز روی صورت شهروز ننشسته بود که مچ دستش اسیر پنجه ی قدرتمندِ او شد.

_نه دیگه.. وحشی بازی نداریم!دلت بازی میخواد؟ باشه بازی میکنیم!

دستش را از پشتِ سر به کلید رساند و آن را در قفلِ در چرخاند. سپس بیرونش کشید و داخل جیب شلوارش گذاشت. آرزو با وحشت قدمی عقب رفت.

_چیکار میکنی عوضی؟

شهروز شانه بالا انداخت و دست در جیب و خونسرد جلو آمد. این وحشیِ کوچک باید امشب رام میشد.

_مگه همچین مهمونی هایی رو ترتیب نمیدین که آخرش برسین به اینجا؟ من فاکتور گرفتم.. قبل از اینکه انقدر برقصی که همه ی تنت نوچ و چندش شه بیا بغلِ عمو!

آرزو فریاد زد:

_برو گمشو بیرون.. تو نمیفهمی داری چی میگی!

شهروز نزدیک تر شد.

_بهت گفتم باهام بازی نکن درسته؟ گفتم با دُمِ شیر بازی نکن..مگه همه ی این بازی ها رو برای رسیدن به سیاوش ترتیب ندادی؟ سیاوش نشد داداشش. چه فرقی داره؟

گلوی آرزو خشک شد و به هم چسبید. با وحشت و شوکه از شنیده هایش قدمی عقب رفت و به دراور چوبی چسبید.

_چی داری میگی؟

شهروز مقابلش ایستاد. تن دخترک مقابلش به لرزش افتاده بود. دست دورِ کمرش انداخت و سرش را جلو برد.

_به نفعت که نباشه نمیشنوی آره؟

سرش را بالا آورد و هر دو در نگاهِ هم خیره شدند. در چشمانش لحظه ای نگاهِ سیاوش را دید. حالا میفهمید چهره ی این مرد چرا برایش آشناست.. با ناباوری سر تکان داد و زمزمه کرد:

_امکان نداره!

فشارِ دست شهروز دور کمرش بیشتر شد. دلش میخواست همینجا تن دخترک را زیر فشار پنجه هایش له کند. لب باز کرد و با حرص و خشمی کنترل شده گفت:

_برای آخرین بار میپرسم.. بینِ تو و سیاوش چی گذشت؟

لایه ی منجمدِ روی نگاهِ دخترک شکست و اشک قطره قطره روی گونه اش چکید. انگار ماه ها بود که برای فرو ریختن منتظرِ همین تلنگر بود. نگاهش کرد و با درد گفت:

_گفت حیفی.. گفت پاکی.. گفت بچه ای. خواستم باهاش باشم. دوستش داشتم. شده بود همه ی دنیام. تو همون یک باری که دیدمش گرمای چشماش کلِ زندگیِ یخبندونم و داغ کرد. میخواستم داشته باشمش ولی نخواست.. نه خواست بازیم بده نه حاضر شد باهام بمونه..

دست به گونه اش کشید و تکرار کرد:

_فقط گفت حیفی..

دستِ شهروز از دور کمر دخترک باز شد.. در کسری از ثانیه نگاهش به او متفاوت شد. چشمانش را عمیق نگاه کرد. در پسِ گستاخی و بیرحمیِ نی نی های آبی رنگش یک معصومیتِ ناب سوسو میزد. قدمی عقب رفت.. انگار حرارت که به تنِ دخترک بازگشت، دست او هم سوخت.. حریم ها اشعه ی داغ شدند و دستش را سوزاندند. سرش را میان دستانش گرفت و گرفته و خش دار گفت:

_پس چرا بازیم دادی؟ چرا گفتی که..

_دوستش داشتم. میخواستم فقط مالِ من بمونه. جز اون کس دیگه ای رو ندارم.. میبینی که حتی یه سقفم بالای سرم نیست.. میخواستم باهاش یه زندگی بسازم! ولی نخواست.. بازم افق.. بازم اون و بهترین بودنش زندگیم و به گند کشید.

شهروز با ناراحتی چشم بست و این بار آرزو بود که با چشمانِ اشکبار به او نزدیک شد.

_اگه به قولِ داداشت پاک نبودم.. اگه اون کاره بودم و به همه ی مردا پا میدادم.. اگه اهلش بودم حد اقل برای چند ساعتی داشتمش.. ولی نه.. بازم منو نمیخواست.. بازم براش بچه بودم مگه نه؟ همونجوری که تو بهم میگی بچه.. همونجوری که همتون منو بچه میبینین!

_آروم باش!

آرزو جلو رفت و دست روی تخت سینه ی او گذاشت. چشمانِ شهروز رقصِ انگشتانش را دنبال کرد و صدای آرام و گرفته اش را شنید:

_ولی بچه نیستم.. ثابت میکنم که نیستم. به برادرت نشد ثابت کنم. به تو میکنم!

تا سرش را بالا کند تمامِ تنش از یک حرارتِ آنی خشک شد. نفس در سینه اش حبس شد.. این بازی خطرناک تر از آنی بود که فکرش را میکرد. دستانش پس زدنِ دخترک را میخواست و حس های مرموز و عجیبی در مقابلش مقاومت میکردند. عاقبت جایی میانِ این برزخ سوزاننده خودش را یافت.. دخترک را کنار زد و به سختی قفلِ در را باز کرد. با تمامِ توانی که در تنش بود قدم برداشت و وارد حیاط شد.. صدای قدم های تندِ کسی را پشتِ سرش شنید ولی بی توجه به او به طرفِ در حیاط حرکت کرد. دستش از پشت کشیده شد. وقتی برگشت و دوباره نگاهش به صورتِ دخترک افتاد تمام تنش مور مور شد. آرزو جلو آمد و آرام گفت:

_چی شد؟ برای تو هم کم بودم مگه نه؟ همیشه کم بودم… برای همه!

شهروز بیچاره و کلافه نگاهش را چند بار دور تا دورِ حیاط گرداند. از یک طرف حرارت آن بوسه ی ناگهانی.. از یک طرف جنگ درونی اش با خودش و وجدانش.. از طرفی هم این نگاه سرخورده و رو به فروریختنِ دخترک..در یک واحد پر بود از هزاران احساسِ همزمان.. دست دخترک هنوز در دستانش بود. با زور لب باز کرد و گفت:

_کارِ خوبی نکردی..

آرزو پوزخندی عصبی زد.. اراده ی مرد رو به رویش تمامِ اعتماد به نفسش را زیر سوال میبرد. میدانست اگر همین گونه برود و او را با این ننگ و خجالت جا بگذارد، دیگر توانی برای بلند شدنش نمیماند. خودش هم نمیدانست دقیقا چه کار میکند.. فقط و فقط دلش میخواست برای یک بار هم که شده ترجیح داده شود!

_خوشت نیومد؟ اگه بخوای بیشتر از اینم میتونم…

هنوز حرفش تمام نشده بود که میانِ زمین و هوا معلق شد و در کسری از ثانیه، مقابل چشم های بهت زده ی چند پسر وسطِ استخر افتاد.. تقلا کرد و سرش را بیرون آورد.. نفس کم آورده بود.. بالای آب چند نفسِ عمیق کشید و با وحشت دست روی چشم هایش کشید.. شهروز مقابلش روی زانو نشست و انگشت اشاره اش را به طرفِ او گرفت:

_این آتیشت و میخوابونه.. این باعث میشه به خودت بیای و خودت و پیدا کنی.. اگه امشب از تو و مزخرفاتت و این حس گذشتم برا اینه که هرچقدرم چرند بگی خوب میدونم اهلش نیستی.. پس دفعه ی بعد قبل از بازی کردن با حسِ یه مرد اول قوانین کثیفِ این بازی رو یاد بگیر.. ببین اگه اهلشی بیا جلو… در ضمن…هرزگی هنر نیست!

این را گفت و مقابلِ چشمانِ ناباورِ آرزو و آنا و مابقیِ مهمانان به سرعت از آنجا بیرون رفت.

***

دردی که در تمامِ این چند روزِ لعنتی لحظه ای رهایش نکرده بود و امشب، به لطف جوشانده های طبیعیِ مونس کمی آرام تر شده بود دوباره اوج گرفت. کف دستانش را روی پیشانی اش گذاشت و خودش را کمی بالا کشید. عباس کنارش و مونس در کنارِ عباس، ردیفی میانِ هالِ کوچک جا انداخته بودند. برای افق در اتاقِ عباس که به نسبت راحت تر و تمیز تر بود جا انداختند و سیاوش، به اصرارِ مونس و به خاطر نگرانی بابتِ حالش، کنارِ آن ها خوابیده بود.

دست هایش را روی سینه قفل کرد و در دل برای بارِ هزارم به فراز و دار و دسته اش لعنت فرستاد. زندگیِ او و اردلان به طرزِ غریبی به هم گره خورده بود. شاید اگر پای افق هم در میان نبود فراز نقطه ی اتصالِ این دو آدم به هم میشد! در لحظه به لحظه ی این سه روز به فراز و ربطِ کثیفش با سرنوشتِ شهروز اندیشیده بود. حتی زمانی که حرف هایشان با ژاکلین را در آن روز شنیده بود ، با وجود شنیدن واژه های کلیدیِ مزایده و فرار از ایران و خام کردنِ اردلان باز هم حدس نمیزد بتواند برای رهایی برادرش و عوض شدنِ زندگی اشان با همچین انسانِ مهمی طرف باشد! اشتباه نکرده بود.. حسِ شک و بدبینی ای که از همان لحظه ی اول به فراز داشت اشتباه نبود. خودش را سرزنش میکرد. شاید اگر از همان ابتدای کار، به جای راه انداختنِ بازی های احمقانه و بیهوده کمی بیشتر با سبحان همراه میشد تا به حال نه تنها عامل اصلیِ این بدبختی ها گرفتار میشد، بلکه زندگی اش هم میان این همه پستی و بلندی گیر نمیکرد!.. نگاهش به خودیِ خود به طرف درِ بسته ی اتاق کشیده شد.. اما نه! با اندیشیدن به حاصلِ این تاوان و قمار، تمامِ افکارِ پشیمانش را پس میزد.. عجیب بود اندیشیدن به اینکه اگر تمامِ این سیاه بازی ها نبودند امشب در خانه اش و تنها به فاصله ی یک دیوار، آن فرشته ی پاک و دوست داشتنی را نداشت!

دستش را روی زخمِ عمیق ابروهایش کشید و چهره اش را جمع کرد. وقتی نامِ اردلان را در آن لیستِ بلند بالای متقاضیان دیده بود ذهنش بی برو برگشت به سمتِ فراز کشیده شده بود.. دیگر نیاندیشیدن به گزینه ی فراز در عینِ ناباوری برایش محال بود.. از همان روز آن قدر تکه های گم شده ی پازل را کنار هم قرار داد تا عاقبت با یک حرفِ او ، آخرین تکه هم سرِ جایش نشست و طرحِ کثیف و رذلِ پیشِ رویش را ساخت.. فراز همان روباهِ کثیفی بود که آرام و خفاش گونه، سال ها زیرِ سایه ی اعتماد اردلان خون مکید و بزرگ شد.. آن قدر محتاط و زیرک بود که همزمان امپراطوریِ بزرگ و زیرزمینی خودش را بنا کرد و با استفاده از چند موشِ کثیف و کاربلد، عاقبت به جایی رسید که به قولِ خودش آرزویش را داشت. چیز زیادی به مزایده نمانده بود.. به همان مزایده ای که با ژاکلین در باره اش حرف زده بودند.. همانی که سبحان هشدارش را داده بود.. زمانی برای تلف کردنِ وقت نبود.. شاید سرنوشت این شانس را برای اثباتِ خودش به کسانی که در زندگی شان نقشِ کلیدی داشتند پیش رویش گذاشته بود.. اگر فراز ناک اوت میشد، در کنارِ آزادی برادرش امتیازِ بازگشتِ اعتمادِ از دست رفته اش را هم داشت.. و در کنار این دو اردلانی هم بود که ناخواسته از تمامِ این جریانات جانِ سالم به در میبرد!

آنقدر در این چند روز حساب و کتاب کرده بود که ذهنش مانند دنیای کثیف و پر رمز و رازِ اطرافش تیره و سیاه شده بود. و در میانِ این سیاهی، حضورِ باورنکردنی و معجزه وارِ افق تنها نقطه ی روشن و زیبا بود.. با به یاد آوردنِ چهره اش اخم از صورتش پرکشید و هاله ای کمرنگ از لبخند روی لبهایش نشست…چقدر برایش افتخار بود انتخاب شدن.. با اینکه غم و نگرانیِ جدایی از خانه و پدر را در چشمان افق میدید ، با این همه باز هم دروغ بود اگر میگفت خوشحال نیست.. حسی لبریز از اعتماد به نفس و غرور تمامِ وجودش را پر کرده بود.. حسی که حتی برای خودش هم قابل وصف نبود.. افق او و خانه ی کوچکش را به قصرِ اردلان ترجیح داده بود. هم اکنون مردِ زندگیِ او فقط و فقط خودش بود و این برایش افتخار بود. حتم داشت این روزها میگذشت.. مشکلات تمام میشد و اردلان هم روزی به ناچار هم شده به تصمیمشان احترام میگذاشت.. اما این میان، رفیق و همراهِ روزهای سخت بودنِ افق هیچ وقت از ذهن و دلش پاک نمیشد. اینکه در بدترین شرایطِ زندگی انتخابِ زن زندگی اش باشد فراموش نشدنی و لذت بخش بود..

پتو را کنار زد و آرام از جایش بلند شد. با اندیشیدن به او دلش بهانه اش را میکرد.. نگاهش را با استرس به مونس دوخت که پشت به آن ها و روی پهلو خوابیده بود. میدانست خوابش سبک است و اگر بیدار شود تمامِ اعتمادش به او میشکند، اما وسوسه ی دیدنِ افق تمام قول های مردانه را میشست و با خودش میبرد.

با زور از جا بلند شد و دست به دیوار گرفت. پهلوهایش از شدتِ آرام نفس کشیدن و محتاط بودن تیر کشید. چهره اش را با درد جمع کرد و به طرف اتاقِ عباس رفت. همزمان مادرش را هم زیرِ نظر داشت و در دل دعا میکرد همین یک بار را مورد عنایت و لطف خدا قرار بگیرد و مونس بیدار نشود.

درِ اتاق را با احتیاط باز کرد.. رو به اتاق بودنِ صورتِ مونس کار را هزار برابر سخت تر میکرد.چشم های مونس بسته بود. داخل رفت و در را پشت سرش بست اما لای در را باز گذاشت تا برگشتن آسان تر باشد. نفسش را آسوده بیرون داد و برگشت. افق دستانش را زیر صورتش گذاشته بود و رو به او روی پهلو خوابیده بود.. سرش را کج کرد و با محبت نگاهش کرد. چه میشد اگر اجازه میدادند کنارش بخوابد؟ آنقدر بی جنبه و بدبخت نبود که در مقابل نتواند خوددار باشد!

جلو رفت و مقابلش نشست. چشمانش حریصانه و پرعطش وجودش را زیر و رو کرد… بلوزِ نخی و نازکی تنش بود که آستینِ کوتاهش که تا روی بازوهایش بود چینِ ملایمی داشت. دستش را جلو برد تا بازویش را نوازش کند اما تنها چند سانتیمتر مانده تا این تماس دستش را پس کشید.. خودش هم نمیدانست چه کار میکند.. حس گرمی در درونش رو به غلیان و جوشش بود که مقابله کردن با آن نیرویی خدایی میطلبید.. نه…! انگار از آنی که فکرش را میکرد هم بی جنبه تر بود..!

دوباره و با دقت بیشتری نگاهش کرد. موهای لخت و سیاهش نیمی از چهره اش را پوشانده بود.. دیگر نتوانست از این تماس بگذرد.. دستش را آرام روی تارهای زیبا کشید و با احتیاط کنارشان زد. چهره ی زیبایش زیرِ نور ملایم مهتاب مشخص شد. نگاهش کرد. طولانی و عمیق.. کاش میشد با همین نگاهِ پر خواهش سیراب شد.. کاش خواستنش اینقدر آرزو نمیشد.. نمیدانست حالا که پرنده ی شانس و خوشبختیِ زندگی اش این همه نزدیک به اوست چگونه میشود از هوسِ در قفس انداختنِ روح و جسمش گذشت.. انگار وقتی حضورِ او را در حریمِ زندگیِ خودش میدید هرآنچه که در تمامِ این مدت از کنارشان با اراده گذشته بود یکی یکی به احساساتِ مردانه اش تلنگر میزدند. چشم بست و سرش را کمی نزدیک برد.. عطرِ تنش هوسِ میِ ناب بود برای باده خوار.. چشم بست و بوسه اش آرام روی گونه ی دخترک نشست. از تکانش سر بلند کرد.. چشمانِ افق که با وحشت باز شد، با ترس دست روی دهنش گذاشت و آرام گفت:

_نترس منم!

وحشتِ نگاهِ افق کمتر شد ولی هنوز هم قفسه ی سینه اش با ترس بالا و پایین میشد. دستِ سیاوش که کنار رفت، در جایش نشست و با همان ترس گفت:

_اینجا چیکار میکنی؟

سیاوش خجول و معذب از به وجود آوردن این شرایط گفت:

_ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم.

افق موهایش را پشت گوشش هدایت کرد و نگاهی به درِ اتاق انداخت.

_برو بیرون سیاوش.. اگه مونس جون ببینه خیلی بد میشه!

سیاوش با حرکتی آنی دست پشتِ سرِ او گذاشت و پیشانی اش را به پیشانیِ خودش چسباند. با حالتی خاص زمزمه کرد:

_دلم برات تنگ شده بود!

افق بی حرف نگاهش کرد. برق عجیب چشمانش در همین تاریکی هم قابل تشخیص بود. کمی ترسید و پتو را روی تنش بالا کشید.

_برو بیرون..

سیاوش پی به ترسش برد و خندید. خنده باعث شد زخم های صورتش کشیده شود و همزمان درد را در تمام نقاط صورتش حس کند.

_کولی بازی در نیار دختر.. دو دقیقه اومدم ببینمت و برم. چرا میترسی؟

افق همچنان با شک نگاهش میکرد.

_آخه یه جوری شدی..

سرش را کج کرد و با همان لبخند به لب های دخترک خیره شد.

_چه جوری؟

_میشه بری بیرون؟ فردا حرف میزنیم!

_حرف میزنیم؟ از وقتی اومدی اینجا دو کلوم باهام حرف نزدی. یه جوری خودت و برا مادرم شیرین میکنی انگار تا به حال اصلا..

دستِ افق روی لب های سیاوش نشست و با اعتراض گفت:

_آروم!

سیاوش بوسه ای به انگشتانش زد و با شیطنت گفت:

_نشنیدی مونس خاتون چی امر کرد؟ رسما حروم اعلامت کرد. من میمیرم افق.. من مردِش نیستم.

افق همانطور که با ترس به پشت سرِ او نگاه میکرد با حرص گفت:

_مگه قرار بود چیکار کنی که حالا نمیتونی؟ خیالِ خام به سرت نزنه.. من نیومدم اینجا که خوش به حالت بشه.. پاشو برو بیرون. بخدا اگه یه بارِ دیگه بیای تو اتاقم به مونس جون میگم!

سیاوش با اخم کمی عقب تر رفت و یک پایش را با درد دراز کرد.

_خیلی پر رو شدی!

_من یا تو؟ مثلا مریضی. با این تن و بدن پاشدی اومدی اینجا که چی؟

سیاوش بی توجه به غر زدن های او دراز کشید و دست زیر سرش گذاشت. افق با چشم های گرد شده نگاهش کرد.

_چرا خوابیدی اینجا؟

_شب بخیر!

افق نالید:

_سیاوش توروخدا.. الآن پا میشه.

وقتی بی خیالی و چشم های بسته ی سیاوش را دید با ترس گفت:

_سلام مونس جون!

همین جمله ی کوتاه باعث شد سیاوش به سرعتِ برق در جایش نیم خیز شود و با وحشت چشم به در بدوزد.. وقتی کسی را جلوی در ندید با حرص سرش را برگرداند. افق دست جلوی دهنش گذاشته بود و از ته دل میخندید. دندان هایش را با حرص روی هم فشرد و از جا برخاست.

_قسم میخورم تلافی میکنم این کارت و!

_برو سیاوش.. نذار اینبار واقعنی صداش کنما!

سیاوش چشم غره ای به او رفت و عصبی از اتاق بیرون رفت. آنقدر از شوخیِ بی مزه ی افق ترسیده بود که دیگر حتی به مونس هم نگاه نکرد و بی دقت تر از قبل زیرِ پتویش خزید. چشمانش را بست و چند نفسِ عمیق کشید. قلبش هنوز هم تند میزد.. کم کم اخم از چهره اش رفت و لبخند روی لبانش نشست. زبانش را روی لب هایش کشید و آرام برای خودش زمزمه کرد:

_تلافی میکنم افق خانوم… انگار دلت برای امیر خیلی تنگ شده!

.

.

صبح با صدای مونس چشمانش را باز کرد. از نور شفافی که داخل اتاق تابیده بود و سر و صدای کبوترها فهمید که هنوز خیلی زود است.. صدای “سیاوش” گفتن مونس که دوباره بلند شد، دست روی چشمانش کشید و نشست.

_بله؟

مونس از آشپزخانه بیرون آمد و با اخم گفت:

_کله ی ظهره مادر.. بسته خوابیدن!

با خمودگی و کلافه نگاهش را به ساعت دوخت و معترض گفت:

_هفته تازه!

مونس سفره ی کوچکِ چهارخانه را جلویش پهن کرد و سینی حاوی چای و نان و پنیر را رویش گذاشت.

_هفت برات دیرم هست.. اگه میخوای عیال وار بشی پنج هم پاشی دیره!

سیاوش پتو را کنار زد و برای شستن دست و صورتش راهِ حیاط را پیش گرفت. بی شک امروز از آن روزهایی بود که مونس از دنده ی چپ بلند میشد!

وقتی برگشت رختِ خوابش جمع شده بود. دلش برای اولین بار در خانه ماندن را میخواست.. شده حتی برای یک روز. اما انگار مونس شمشیر را از رو بسته بود!.رو به رویش نشست و آرام گفت:

_میذاشتی من جمعش میکردم. چرا تو بردی؟

مونس با آرامش چای را در نعلبکی ریخت و با همان اخم گفت:

_بخور و بخواب بسه دیگه. کلی کار داری. حتی اگه سه شیفت هم کار کنی بازم از زندگی عقبی!

_مگه خودم میخوام بشینم خونه قربونت برم؟ اولا که میبینی علیل شدم. دوما شرکت گفت شنبه بیا برای قرار داد. تا شنبه هنوز سه روز هست.

مونس جرعه ای از چای نوشید و گفت:

_اولا علیل نیستی و ماشاالله پاهات خوب کار میکنه. دوما قرار نیست بشینی خونه وری دلِ من تا از آسمون برات پول بیاد. خدا گفت از تو حرکت از من برکت. دیروز زنگ زدم با اوستات صحبت کردم ولی انقدر پیشش بدقول شدی که قبول نکرد بری پیشش. منم اصرار نکردم چون گفتم فردا که استخدام بشی بازم بدقول میشیم و زشته.. عوضش با آقا حیدر صحبت کردم. یه کار هست که روز مزده.. زیادم سخت نیست. صبح ساعت هشته تا هشتِ شب. همراهِ یه خاور میری و چند تا کیسه بار جا به جا میکنی.. درشت و قوی هم هستی میدونم کم نمیاری.. خدا رو شکر روم و زمین ننداخت. الآنم سرِ مغازه منتظره توئه. تا دیر نشده بجنب!

سیاوش با چشمانی گرد شده از حیرت نگاهش میکرد. حرفی برای گفتن نداشت. ناباور زمزمه کرد:

_چی میگی ننه؟

مونس استکانِ نیمه خورده را داخل نعلبکی گذاشت و نگاهش کرد. پایش که می افتاد نگاه هایش از نگاهِ شهروز هم خطرناک تر میشد!

_مرد باید تحتِ هر شرایطی کار کنه.. مریض.. علیل.. فلج.. تو که خدا رو شکر انقدر خوب شدی که نصفِ شب مثلِ روح همه جای خونه رو بگردی. این دختر زندگیش و گذاشته پشتِ سرش به تو پناه آورده. شده به خاطرش باید دل کوهم بکنی.. اگه فکر کردی میشینی کنارش و یه قل دو قل بازی میکنی یعنی مادرت و نشناختی. تا وقتی کارِت ردیف شه و مشغول شی شده کارگری هم بکنی نمیخوام قبلِ اذون خونه باشی.. وگرنه شیرم و حلالت نمیکنم.. دستتم به افق نمیرسه. شوخی ندارم سیاوش!

سیاوش لقمه ی نان و پنیرش را با زور قورت داد. حالا میفهمید این اخم و تخم از کجا آب میخورَد. سر پایین انداخت و با صدایی خش دار گفت:

_یه جوری حرف میزنی انگار مفت خورم. حواسم هست ننه. این چند وقتم اگه شل گرفتم چون دنبالِ کارای شهروز افتاده بودم!

_تو نمیخواد به کارای شهروز برسی. همین که خون به جیگرم کرده و من دارم هر دقیقه براش دل دل میزنم بسه. تو به فکر خودت و زنت باش. میدونم مردِ کاری ولی حالا که یکی تو این خونه هست که دلت و شیرین میکنه دست و پات از کار و زندگی سست میشه.

سیاوش سری تکان داد و بلند شد. دیگر حتی خجالت میکشید نگاه به اتاقِ افق بیندازد. به طرف اتاقش راه افتاد که مونس گفت:

_در ضمن.. هر مشکلی داری با پدرِ این دختره تا قبل از عقد باید حل بشه.. افق دختری نیست که بی اجازه ی پدر و خانوادش لباسِ سفید بپوشه.. ولی همنیجوری کنار هم بودنتون هم گناهه. مخصوصا که اون پنبه ست و توام شدی آتیش!..به مش اسماعیل سپردم یه عاقد جور کنه. یه صیغه ی محرمیت خونده بشه خیالم از بابت خدا هم راحته!

سیاوش با ناباوری به طرفش برگشت.

_اونجوری نگاه نکن.. قرار نیست اتفاقی بیفته.. ولی دلم رضا نیست این دختر تو خونه اینجوری مقید و ناراحت باشه. محرم میشین ولی چیزی عوض نمیشه.. افق هم رشیده و بالغه.. باهاش صحبت کن. اگر مخالف نبود زودتر این کار و هم حل کنیم!

“چشمی” آرام وزوری به زبان آورد و سر برگرداند . مونس اداره تمامِ امور را در دست گرفته بود. دیگر چه کسی میتوانست در مقابل خواسته هایش مخالفت کند؟

***

لباس خواب راحتیِ دیشبش را با یک بلوزِ چهارخانه و شلوارِ جین تعویض کرد و درِ اتاق را باز کرد. تا صبح چشم روی هم نگذاشته بود. صبح هم صدای پچ پچ سیاوش و مونس و در نهایت بیرون رفتنِ سیاوش با این حال آنقدر نگرانش کرده بود که از خیرِ خوابیدن بگذرد. با این همه جرات نداشت چیزی بپرسد. بوی خوش قیمه در خانه پیچیده بود. ساعت هنوز هشت بود ولی از خانه بوی غذا می آمد. چشمش به بساطِ سبزی افتاد. خواست به دنبالِ مونس بگردد که با سینی گرد و چاقوی بزرگ واردِ هال شد.

_صبحت بخیر دخترم. چه زود پا شدی!

_صبح شما هم بخیر.. امروز خیلی کار دارم. دیشبم نتونستم خوب بخوابم!

مونس نگاهش را دزدید و تنها با لبخند برایش سر تکان داد.

_تا تو یه آبی به دست و صورتت بزنی منم صبحانت و آماده میکنم!

_لازم نیست مونس جون. باید چند جا سر بزنم. تو راه یه چیزایی هم میخورم!

مونس موشکافانه نگاهش کرد. چهره اش داد میزد از چیزی شدیدا در عذاب است. چاقو را کنار گذاشت و گفت:

_چی باعث شده اینجوری دلواپس باشی دخترم؟

افق به دیوارِ خانه تکیه داد و چشم به حیاط دوخت.

_آرزو چند روزیه که خونه ی دوستشه. هنوز هم گوشیش خاموشه. حسابِ من با پدرم فرق میکنه. اون نباید بیشتر از این از خونه دور بمونه!

_مگه خواهرتم قهر کرده؟

با بغض سر تکان داد.

_بعد فهمیدنِ اینکه خواهر ناتنیمه هیچی برام عوض نشد فقط بهش حق دادم. آرزو یه جای خالی بزرگ تو زندگیش حس میکنه که هیچ کدوممون نتونستیم براش پر کنیم. تو سرکش شدنش هممون مقصریم!

مونس نفسش را با ناراحتی بیرون داد.

_جایی که میمونه امن هست حالا؟ دختر بچه ست مادر!

_سیمین دوست مادرمه ولی خیلی وقته که ازشون بی خبرم.. آدرس خونشون و دارم. میخوام برم باهاش حرف بزنم. اینجوری دلم داره میترکه!

_کارِ خوبی میکنی مادر. ولی صبحِ به این زودی؟

افق سر تکان داد.

_نه.. قبلِ اون باید به دوستم سر بزنم. فکر کنم حسابی از دستم ناراحته. هم اون.. هم دوست کوچیکم امیر محمد!

_برو دخترم.. برو یکم هم هوا به سرت بخوره. امسال مدرسه نمیری؟

_فعلا که نه.. این ترم برنداشتم. باید اول موقعیت زندگیم سرو سامون بگیره!

راهش را به طرف اتاق کج کرد که مونس گفت:

_سیاوش تا شب سرِ کاره. کارهات و با خیال راحت برس!

برگشت و لبش را به دندان گرفت.

_با این حالش؟

مونس لبخند گرمی به رویش پاشید.

_حالش طوری نبود مادر.. زیرِ پای مرد و که خالی کنی خونه نشین میشه.. من تجربه دارم که میگم.. خونه نشین شدنِ پدرش با یک هفته سرماخوردگی شروع شد. نمیخوام مدام پسرام و با غفور مقایسه کنم ولی یادت باشه دخترم. این زنه که مرد و برای تلاش هول میده. اگه لی لی به لالاش بذاری زود وا میده..

افق خجولانه چشمی گفت و برای آماده شدن وارد اتاق عباس شد.

.

.

لیوانِ شیرکاکائو را روی نیمکت گذاشت و به بازیِ بچه ها چشم دوخت. امیرمحمد مثلِ همیشه کنار حسین و چند پسرِ دیگر مشغولِ بازی با مازی هایش بود. مهدیه با لبخند رو به او گفت:

_تو این مدتی که سر نزدی خیلی کم حرف و افسرده شده بود. بدجور بهت عادت کرده افق!

_عباس و که دیدم یادش افتادم. خیلی سهل انگاری کردم. باید از این به بعد بیشتر بهش سر بزنم!

_امیرمحمد نبود حالا حالاها نمیومدی مگه نه؟

نگاهی به چهره ی دلخور مهدیه کرد. سرش را جلو برد و گونه ی تپلش را بوسید.

_مگه میشه از یادم بری مهدیه؟ تو که داری میبینی زندگیم تو چه چاله ای افتاده.

مهدیه دستش را گرفت و با دلسوزی گفت:

_الهی بمیرم.. خیلی سخته افق میدونم. مخصوصا برای تو که به پدرت وابسته ای!

افق سر پایین انداخت و مغموم و گرفته گفت:

_پدر زندگیِ منه.. حتی نمیتونم فکرشم بکنم که ازم دلخور باشه. ولی لازم بود مهدیه.. سیاوش هم برام اندازه ی پدرم عزیزه.. باید به تصمیماتم احترام بذاره. اگه فقط مخالفت بود یه جوری حلش میکردم.. تحمل میکردم ولی کارایی که کرد غیر قابل بخشش بود. هنوزم وقتی یاد قیافه ی سیاوش می افتم جیگرم میسوزه. فکر میکنم نبودنم باعث بشه یه مقدار بیشتر به خودش و من و این اتفاقا فکر کنه!

_فکر نمیکنی اونجا رفتنت جری ترش کنه؟

_امیدوارم نکنه مهدیه. میدونم که فهمیده چقدر منو رنجونده. اگه یه بارِ دیگه بخواد سیاوش و ازم بگیره…

نفسش را با کلافگی بیرون داد و دست روی چشم هایش کشید.

_ولی خودمونیما.. اونجا در جوار آقای عاشق حسابی خوش میگذرونی مگه نه؟

چشم غره ای به مهدیه رفت و سعی کرد لبخندش را پنهان کند. یادِ اتفاقات دیشب ضربان قلبش را به نهایتی اوج میرساند.

_نمیدونم پیشِ خودت چی فکر میکنی ولی هیچی اونجوری که فکر میکنی نیست. مونس جون با همه ی مهربون بودنش مقررات خاصِ خودش و داره. هیچی رو به آدم تحمیل نمیکنه ولی رفتارش طوریه که خود به خود براش احترامِ زیادی قائلی… خیلی روحی بزرگی داره مهدیه!

_خوشحالم برات.. آرزوم اینه که همه ی این روزا رو پشتِ سر بذاری..

لبخند گرمی به روی مهدیه زد و امیر محمد را صدا زد. همین که با سر و صورتی عرق کرده کنارش رسید، دست میان موهایش کشید و با محبت گفت:

_باید برم.. کاری نداری باهام مردِ جوون؟

اخم های امیر محمد در هم شد و ناراحت گفت:

_نری دیگه نیای افق..

افق بوسه ای روی پیشانی اش کاشت که مثلِ همیشه معذبش کرد.

_این روزا سرم خیلی شلوغه امیر محمد. ولی قول میدم هر وقت که بتونم بهت سر بزنم!

امیر محمد سر تکان داد و با خواهش گفت:

_این بار با امیر بیا.. باشه؟

لبخند از روی لبهای افق پر کشیدو موهای ریخته بر روی پیشانی اش را با دست مرتب کرد و گفت:

_امیر نه سیاوش.. چشم این بار با ایشون میام!

امیر محمد را در آغوشش فشرد و از جا برخاست.. باید تا ظهر نشده به خانه ی سیمین میرفت و با آرزو صحبت میکرد. با بی میلی و ناراحت از مهدیه خداحافظی کرد و قول داد در اولین فرصت، قرار طولانی تری با هم بگذارند. از جلوی خانه ی آرزو ماشینی دربست کرایه کرد و جلوی خانه ی سیمین پیاده شد. نگاهی به نمای سنگی و زیبای خانه انداخت.. هیچ چیز تغییر نکرده بود.. همه چیز مثلِ همان روزهایی که با مریم برای عصرانه به این خانه می آمدند بود. بغضِ سنگینش را با زور پس زد و زنگِ در را فشرد… سیمین که تصویرش را در آیفون تصویری دید ابتدا او را نشناخت اما بعد از آنکه خودش را معرفی کرد با شور و هیجان در را برایش باز کرد و منتظر شد. وارد حیاط که شد چشمش به یک اتوموبیل گران قیمت افتاد. پسری داخلش خم شده بود و نیمی از کمرش بیرون بود. چشم از او برداشت و آرام از کنارش گذشت. حدسِ اینکه او همان امیدِ سال های کودکی باشد چندان دشوار نبود. با این حال هیچ گاه از صحبت و بازی با او خاطراتِ خوبی نداشت. هنوز پا روی پله نگذاشته بود که با صدای سلامِ امید سربرگرداند. امید با دیدنش ابروهایش بهم گره خورد و در نهایت با لبخندی مبهوت گفت:

_تویی افق؟

معذب و عصبی از گیر افتادنش سر تکان داد و سلام داد.بعد از گذشت این همه سال باز هم از نگاه های او خوشش نمی آمد.

_چقدر عوض شدی! چه عجب.. از این طرفا!

_اومدم آرزو رو ببینم!

دست هایش را به کاپوت ماشین تکیه داد و با حالت خاصی نگاهش کرد.

_در هر صورت خوشحالم دوبار میبینمت. هر چی میگذره خوشگل تر میشی ها!

لبخندی نصفه و نیمه و زورکی بر لب نشاند. دنبال راه فرار بود که با صدای سیمین سرچرخاند و آسوده از رهایی از دست امید به آغوشش پناه برد. واردِ خانه که شد دخترِ زیبای رو به رویش را نشناخت.. آنا آنقدر بزرگ شده بود که شناختنش، تنها با همان تصویر کودکانه ای که از او در ذهنش بود محال بود! کنارشان روی مبل های سلطنتی نشست و صحبت های معمول آغاز شد.. در تمامِ مدت حواسش پیش آرزو بود. هنوز درباره ی او چیزی نپرسیده بود.. با خودش اندیشید.. اگر از اینجا رفته باشد چه؟

_اومدی دنبالِ آرزو آره؟

فنجانی چای را روی میز گذاشت و با حواس پرتی گفت:

_جانم؟

_آرزو.. میگم اومدی دنبالش؟

آرام و ناراحت سر تکان داد. میدانست سیمین به اقتضای شغلش آن قدر با تجربه است که بداند موضوع خیلی جدی تر از این حرف هاست. اما بعد از شنیدنِ جمله ی سیمین رسما وا رفت.

_چیزی که آرزو سعی داره باهاش کنار بیاد چیز آسونی نیست افق.. من به مریم گفته بودم یک روز میرسه که این حقیقت زخم بزرگی به روحش میزنه!

افق با ناباوری نگاهش کرد.

_شما میدونستین؟

سیمین آه کشید و گفت:

_مریم بهترین دوستِ من بود…

افق سر پایین انداخت و او افزود:

_آرزو خیلی وقته با این اوضاع کنار اومده. چیزی که اون و آزار میده صرفا این مسئله نیست. یه حس ناامنی و نادیده شدن تو شخصیتش شکل گرفته که باعث شده از همه ی اطرافیانش در فرار باشه.. ما خانواده ها همیشه یا با توجه بیش از حد بچه رو از خودمون میرونیم و یا اون و کلا بیخیال میشیم و به حال خودش میذاریم. نمیگم من اینطور نیستم. هممون به نوبه خودمون این اشتباه رو تکرار میکنیم. حتی اگه تحصیل کرده هم باشیم. بچه های منم مثل شما از یه نعمت بزرگ محرومن. اونا هم خیلی اشتباها میکنن که گاها سعی میکنم به روشون نیارم. ولی قبول کن اردلان با ازدواجش اون هم با زنی مثلِ ژاکلین خودش رسما پای یه جنگ و آشوب رو تو خانوادش امضا کرد!

افق نگاهش را غمگین و ناراحت از او گرفت. با سر رسیدنِ آنا، سیمین گلویش را صاف کرد و گفت:

_فکر میکنم بری بالا و باهاش تنهایی حرف بزنی بهتر باشه. ولی زورش نکن که برگرده خونه. بذار اگه کاری رو میکنه به خواست خودش باشه. این خونه تا هر وقت که بخواد خونه ی خودشه. مریم انقدر برام عزیز هست که عزیز کردش تاج سرم باشه.

_خیلی ممنون.. من واقعا نمیدونم باید چی بگم!

سیمین لبخندی به رویش زد.

_به من چیزی نمیخواد بگی.. برو بالا حرفات و با خواهرت بزن. آنا راهنماییش کن بره بالا!

تشکری کرد و پشت سرِ آنا به طرف پله ها راه افتاد. زیرِ لب با شک پرسید:

_آرزو میدونه من اومدم؟

آنا شانه بالا انداخت.

_تو اتاقِ مهمانه. از دیشب تاحالا نه بیرون اومده نه چیزی خورده.

افق از میانِ پنجره ی راه پله نگاهی به امید انداخت. این خانه آنقدر ها هم برای حضورِ آرزو امن نبود. با شک پرسید:

_چیزی شده؟

آنا چشم دزدید و نامطمئن گفت:

_نه.. چی قرار بود بشه.. بفرمایین. همین اتاق اوله!

تقه ای به در زد و داخل شد. از دیدن آرزو که زانوهایش را بغل گرفته بود و روی تخت نشسته بود، قلبش مچاله شد. آرام جلو رفت و سلام داد. اما آرزو هیچ تغییری در موضعش نداد. کنارش روی تخت نشست. نگاهِ آرزو را تعقیب کرد و به حیاطِ خانه رسید. پس آمدنش را دیده بود!

دست روی دستش گذاشت و آرام گفت:

_خوبی؟

آرزو چند لحظه چشم بست و رو برگرداند. دور چشمانش قرمز بود. عطسه ای کرد و دستش را از زیرِ دست افق بیرون کشید.

_سرما خوردی؟

نگاهش روی نقطه ای از تخت، بی روح و بی جان نشست. افق با دقت نگاهش کرد. پر واضح بود که درگیر موضوعی شده است.

_آرزو اتفاقی افتاده؟ کسی اذیتت کرده؟

صدای گرفته و خش دارِ آرزو روح و روانش را در هم شکست.

_تازه میپرس کی اذیتت کرد؟ چرا اومدی؟

_آرزو میدونی چند روزه اینجایی؟ چند روزه گوشیت خاموشه؟ هیچ خودت و جای من میذاری؟

آرزو چانه اش را روی زانویش گذاشت و چشم بست.

_فهمیدی نه؟ تو چشات دارم ترحم میبینم!

_ تنی یا ناتنی بودنِ تو چیزی رو برای من عوض نمیکنه. آسمون و زمین یکی هم بشن تو بازم خواهر منی. چرا از خونه زدی بیرون؟ چرا انقدر از من بدت میاد آرزو؟

آرزو چند ثانیه نگاهش کرد. دیگر در چشمانش اثری از نفرت نبود. هر چه بود افسوس بود و حسرت. چانه اش لرزید و با بغض گفت:

_چرا هیچ وقت نتونستم به خوشبختیی تو باشم؟

افق بی تاب و نگران تنش را در آغوش کشید و سرش را بوسید.

_چرا اینجوری فکر میکنی آرزو؟ تو همه چیزِ من و بابایی. چرا انقدر ازم دور شدی؟ من دلیل این همه نفرت و نمیفهمم.

آرزو لب به دندان گرفت تا اشک هایش روی دست های خواهرش نچکد.. انقدر شکسته بود که میترسید خرده هایش دل و جان همه ی نزدیکانش را بخراشد و زخمی کند. خودش را کنار کشید و گفت:

_بذار با خودم تنها باشم افق. احتیاج دارم به این تنهایی. من با همه ی چیزایی که سهمم نبود کنار اومدم. ولی آخری..

ابروهای افق به هم نزدیک شد.

_ولی آخری چی؟ چرا حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنی؟ بگو و خودت و منو خلاص کن آرزو.

_تو آخرین سهم خوشبختی منم ازم گرفتی افق.. دیگه هیچی برام نمونده!

_آرزو…

_برو بیرون!

_با بیرون کردنِ من مشکلت حل میشه؟ اگه نباشم حالت بهتر میشه؟ اینو میخوای فقط؟

قطره ای اشک از چشمِ آرزو چکید و سر تکان داد.

_آره..وقتی نمیبینمت یادم میره اگه نبودی ممکن بود همه چی جورِ دیگه ای باشه.. خواهش میکنم از اینجا برو افق. نذار منم دست بذارم روی خوشبختیِ تو..

افق گیج و مبهوت نگاهش کرد. درکِ حرف هایش از عهده ی او خارج بود. خواست لب باز کند و چیزی بگوید که آرزو دست روی گوش هایش گذاشت و فریاد کشید:

_از اینجا برو… برو.. فقط برو!

سد مقاومتش شکست و اشک ریخت. در مقابلِ این نگاهِ سرد چه داشت برای گفتن؟ سرش را به معنیِ “باشه” تکان داد و از کنارش بلند شد. قبل از بیرون رفتن برای آخرین بار به پشتِ سرش نگاه کرد. آرزو با چشمانی اشکی نگاهش میکرد. شاید اگر سایه ی این نگاهِ غریب را در چشمانش نادیده میگرفت، میشد به محبت و دلتنگیِ او هم امیدوار شد.. طاقتِ دیدنش را در این شرایط نداشت.. با درد نگاه از او گرفت و درِ اتاق را پشتِ سرش بست.

***

بیرون رفتنِ افق را که دید، دست روی شیشه ی پنجره گذاشت و اشک درشتی از روی گونه اش، زیر پایش چکید. امید سر بالا کرد و نگاهش کرد. اخمی عصبی در چهره اش نشست و از پنجره فاصله گرفت. از دیشب و بعد از آن اتفاق لعنتی، نگاهِ ها و رفتارِ امید جسورتر شده بود. با تقه ای که به در خورد دست روی صورتش کشید و بی حوصله اجازه ی ورود داد. آنا مانند موشی آب کشیده و مظلوم در را پشتِ سرش بست و رو به او ایستاد.

_هنوزم قهری؟

نگاه از او گرفت و مشغولِ مرتب کردنِ رو تختی شد. رویش نشست و بالشتک کوچک را در آغوشش فشرد. آنا که سکوتش را دید، کنارش نشست و ناراحت گفت:

_بخدا منظوری نداشتم. من چه بدونم طرف روانیه. فکر کردم دوستته و باهاش دعوات شده.. دعوتش کردم که..

_نمیخوام چیزی بشنوم آنا.

آنا با اصرار دست روی دستش گذاشت.

_وقتی دو تایی اومدین بالا… چیزی شد آرزو؟

آرزو سربرگرداند و تیله های یخی اش را به نگاه مشکوک او دوخت.

_تو از کجا فهمیدی؟

_امید دیدتون… به من بگو آرزو. من به هیچ کس نمیگم!

آرزو سرش را با پوزخندی تکان داد.

_فقط برای فهمیدنِ همین اومدی مگه نه؟

_دیوونه نشو.. از دیروز که خیسِ آب از استخر بیرون اومدی و بعدش حرفای امید و شنیدم دارم از نگرانی میمیرم. اون مرد کی بود آرزو؟ چیکارِت کرد که..

_به خودم مربوطه فهمیدی؟ اگه میخوای از اینجا برم روش های راحت تری هم هست.. مجبور نیستی حتما روی اعصابم باشی!

خواست از جایش بلند شود که آنا دستش را کشید.

_اصلا غلط کردم.. اصلا به من چه که ازت حسابش و بپرسم. لابد دوست پسرت بوده دیگه..

آرزو سرش را میان دستانش گرفت و چشم بست.. در این اوضاع و شرایط فقط یاوه گویی های این دخترِ بی عقل را کم داشت..

_یه نگاه اینجا میکنی؟

سرش را تنها کمی کج کرد. از دیدنِ تصویرِ روی گوشی خشکش زد و با بهت یک نگاه به آنا و یک نگاه به مرد داخل تصویرِ انداخت.

_این یعنی چی؟

آنا گوشی را مقابل خودش گرفت و با لبخند نگاهش کرد.

_دیروز یکی از بچه ها یواشکی عکسش و گرفت. این جور کیس ها رو از کجا پیدا میکنی آرزو؟

آرزو گوشی را از دستش گرفت و به شهروز که با اخم گوشه ای ایستاده بود خیره شد. عکس زیاد واضح نبود ولی چهره ی اخمالود و پر ابهت شهروز کاملا مشخص بود.با یادِ کاری که کرده بود تمامِ تنش یخ بست.. یعنی تا این حد دیوانه شده بود؟ از دیشب مدام حرف های او در سرش تکرار میشد و با هر بار تکرارش کمی بیشتر از قبل میشکست.

_قبلا هم گفتم. من و این هیچ ربطی بهم نداریم. یعنی حد اقل ربطایی که تو کله ی توئه نداریم.

گوشی را به طرفش گرفت و به سردی گفت:

_اگه خیلی چشمت و گرفته مالِ تو.. شمارشم که داری.. فقط آمپولِ کزاز همراهت باشه چون بی شک باهاش بیفتی هار میشی!

آنا با خنده نگاه به عکس کرد.

_خیلی دِمُده و داغونه ولی جذابه.. قد و هیکلش مثلِ بادیگاردای تو فیلمای امریکاییه.. چشم و ابروشم قشنگه.. تنها جای ضایع صورتش شاید سیبیلاشن که اونم زیاد تو ذوق نمیزنه. هم مد شده هم بهش میاد.. میگم اصلا کاش..

با بلند شدنِ آرزو حرفش را نیمه کاره گذاشت و گفت:

_خب اگه روش غیرت داری چرا میگی مالِ خودت؟ به جونِ خودم آرزو اگه فقط یکی از لباسای امید و بپوشه از مدل های تهرانم خوش تیپ تر میشه. میشه روش سرمایه گذاری کرد.

آرزو موهای کوتاهش را بالای سرش پیچید و کلافه گفت:

_هر کاری دوست داری بکن!

_راستی مامان منو فرستاد بالا. داریم میریم خرید. حاضر شو.. شاید نهارم بیرون خوردیم!

_من حوصله ی هیچی رو ندارم آنا. بخدا فقط میخوام یکم تنها باشم.

_خواهرت چیزی گفت؟ شنیدم مامان بهش گفت اگه آرزو نمیخواد بیاد زورش نکن. پاشو دیگه.. برای روحیه اتم خوبه!

با به یاد آوردنِ افق دوباره اعصابش متشنج شد و این بار تند تر از قبل گفت:

_نمیام.. مرسی از دعوتتون.

آنا با کمی مکث نگاهش کرد. وقتی دید حتی نگاهش هم نمیکند با گفتنِ “هر طور راحتی” آرامی اتاق را ترک کرد.

نیم ساعتی از رفتنشان گذشته بود. چقدر دلش برای سکوت و تنهایی لک زده بود.. دلش میخواست ساعت ها در خانه ای عاری از انسان بنشیند و ذهن خسته اش را کمی تسکین ببخشد.. درِ حمام را باز کرد و داخل شد. وان را از آبِ داغ و مایع شوینده پر کرد و داخلِ کفِ سفید خزید. چشم بست و ذهنش را آزاد کرد.. صدای چکه ی آرامِ آب و حرارتِ بخاری آبی که روی پوست صورتش مینشست آرام ترش میکرد.. دلش میخواست ساعت ها همین جا بنشیند و فراموش کند بیرون از این محیطِ مرطوب دنیایی وجود دارد. اما وقتی پوست انگشتانِ دست و پایش از تماسِ بیش از حد با آب جمع شد و تشنگی و گرسنگی فشار گذاشت، بی میل دوش کوتاهی گرفت و بیرون رفت. تن پوشِ سفیدِ مخصوصِ مهمان را تن کرد و دوباره روی تختش نشست.. حالش حسابی جا آمده بود..هیچ چیز بدتر از سرماخوردگی در هوای گرم آزار دهنده نبود.. در دلش باعث و بانی اتفاقی دیشب را به فحش بست و با حرص از جایش بلند شد. کمربند تن پوش را باز کرد تا لباس هایش را بپوشد اما هنوز حوله کاملا از روی تنش نیفتاده بود که درِ اتاق باز شد.. با دیدن چشم های حریصِ امید روی تن و بدنش، فوری تن پوش را بالا کشید و فریاد زد:

_اینجا طویله ست؟

امید آب دهنش را با زور قورت داد و نگاهش روی اندامِ او به حرکت درآمد. کف دست هایش را بالا گرفت و گفت:

_ببخشید فکر کردم….. خیلی خب عذر میخوام!

_برو بیرون چرا هنوز داری منو نگاه میکنی؟

امید در را پشت سرش بست و قدمی جلو آمد.

_راستش میخواستم باهات حرف بزنم.

آرزو که از اوضاعِ پیش آمده حسابی ترسیده بود ، دو طرف تن پوش را روی تنش محکم نگه داشت و با لحنی ترسیده گفت:

_چرا تو باهاشون نرفتی؟

_گفتم که.. باید باهات حرف بزنم!

_من حرفی با تو ندارم.

امید قدمی دیگر جلو آمد.

_تا حرفام و نزنم نمیرم آرزو!

_امید برو بیرون.. لباسام و که پوشیدم بیا هرچی خواستی بگو..

امید دستی به زیر چانه اش کشید و باز هم جلو آمد. تا جایی که کاملا مقابلِ آرزو قرار گرفت. کم مانده بود پاهای دخترک از ترس از وسط تا شود و پس بیفتد ولی خودش را نباخت. میدانست اگر داد و بیداد راه بیندازد راهِ نفسش میان دیوارهای همین اتاق بریده میشود. بی حرکت ماند و نگاهش کرد. اما امید این بی واکنش بودنش را طور دیگری تعبیر کرد و دستش را لای موهای خیسِ او فرو برد.

_وقتی موهات خیسه خیلی خواستنی میشی.. اون روزم که اومده بودم اتاقِ آنا اینجوری بودی. قسمت بود یه بارِ دیگه اینجوری ببینمت!

آرزو سرش را عقب کشید و شمرده و آرام گفت:

_برو بیرون امید. خواهش میکنم!

امید با کج خندی انگشت سبابه اش را روی لب او کشید و گفت:

_کجا برم؟ اتاق بازیت فقط برای لاتای خیابونه؟

_چرا داری چرند میگی؟ برو بیرون و الا..

_و الا چی کوچولو؟ به سیمین میگی؟ اینم میگی که دیروز با یه غول بیابونی این تو داشتی بده بستون میکردی؟

آرزو از کوره در درفت و فریاد زد:

_گمشو بیرون.. همین الآن.

دست امید روی دهنش قرار گرفت و راه نفسش بسته شد. صورتش را جلو آورد و مقابل چشم های از حدقه بیرون آمده اش گفت:

_چموشی نکن دختر.. هیچ کس جز من و تو اینجا نیست.

سرش را نزدیک تر برد و با چشمانی خمار گفت:

_نمیذارم اذیت شی نترس.. حالیمه کجا باید دست نگه دارم.

آرزو سرش را با وحشت تکان داد. نگاهِ او داشت لحظه به لحظه حریص تر میشد. با حرکتی آنی ضربه ای به سینه اش زد و از زیر دستانش گریخت. اما در لحظه ی آخر دستش توسطِ او کشیده شد و در آغوشش فرو رفت.. میانِ حلقه ی تنگِ دستانش داشت جان میداد. اشک ریخت و با انزجار زار زد:

_ولم کن امید. بخدا به سیمین میگم. زندگیت و به آتیش میکشم اگه بهم دست بزنی!

_هیس!… آروم.. چرا وحشی بازی در میاری؟ اتفاقی قرار نیست بیفته.. فقط یکم.. در حدی که هر دو مون..

آرزو فریاد زد:

_به من دست نزن.

وقتی حرکت دستش را روی بدنش حس کرد جیغ کشید.

_گمشو عوضیِ کثافت!

دستش را گاز محکمی گرفت و با آخرین توانش خودش را به کنارِ دراور چوبی رساند. شیشه ی ادکلن را بی تعلل برداشت و به دیوار کوبید. امید با چشمانی از حدقه درآمده نگاهش میکرد. با دستانِ لرزان شیشه را جلویش گرفت و گفت:

_نیا جلو.. جلو بیای میزنم شوخی هم ندارم!

_این کارا یعنی چی؟ فیلم زیاد دیدی انگار. چرا ننه من غریبم بازی در میاری؟ کاریت ندارم بابا فقط یکم حال میکنیم. نمیذارم کسی بفهمه!

آرزو دوباره با گریه فریاد کشید:

_گفتم بهت گمشو بیرون.. یا تو رو میکشم یا خودمو!

امید با اخم چهره اش را جمع کرد و دستش را در هوا تکان داد.

_خیلی خب هوار نکش.. هر کی به ما میرسه میشه مریمی مقدس. بنداز اون و پایین دیگه زارم بزنی دست بهت نمیزنم!

_بیرون!

نگاهِ تندی به او کرد و سرش را با تاسف تکان داد. همین که از اتاق بیرون رفت آرزو شیشه را پایین انداخت و هق هق اش سکوت اتاق را شکست.. کف دستش زخمی شده بود و خون قطره قطره روی فرش میچکید. چرا هیچ جای این دنیا برایش امن نبود؟ با همان حالِ زار به دنبالِ گوشی اش گشت..خودش هم نمیدانست چرا در این روزها با اولین بدبختی تنها یک شماره در ذهنش پر رنگ میشود. بغضش را پس زد و گوشی را روی گوشش گذاشت. اما همین که تماسش رد شد گوشی از میانِ دستش سُر خورد و پایین افتاد. چرا بدبختی ها تمام نمیشد؟ بلند شد و با وحشت به طرفِ در رفت.. کلید را در قفل دو دور چرخاند و پشتِ در نشست. چشم هایش را بست و اجازه داد اشک چهره ی خسته اش را بشوید.

با صدای زنگ خوردن گوشی اش با پای لرزان و بی جان به طرفی گوشی خیز برداشت. شماره ی افتاده روی گوشی امیدی بر دل زخم خورده اش تاباند. گوشی را روی گوشش گذاشت و با بغض گفت:

_میدونم حالت ازم بهم میخوره ولی در حالِ حاضر هیچ کس و ندارم..

شهروز از صدای پربغض و گریه آلودش جا خورد.

_چی شده؟

_فقط یه چیز ازت میخوام.. کاری کن فقط یک بارِ دیگه سیاوش و ببینم.. قول میدم دیگه هیچ وقت مزاحمت نشم!

صدای نفسِ کلافه ی شهروز را که شنید با چانه ای لرزان لب زد:

_خواهش میکنم!

_کجایی؟

_خونه ی دوستم… ولی دارم از اینجا میرم!

_بیا این آدرسی که بهت میدم.. فقط اگه بازم بازی..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن