رمان سیاه بازی پارت 18 - رمان دونی
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۸

_اون بیرون فقط پنج دقیقه منتظر میمونم. پنج دقیقه بشه شیش گازش و گرفتم رفتم. حالا هرچقدر کرمته بشین و معطل کن!

از خرابه که بیرون رفت، آرزو سنگ بزرگی را از پشتِ سرش پرتاب کرد. به او و امر و نهی کردنش لعنت فرستاد و خودش را جمع جور کرد. وقتی بیرون رفت شهروز روی موتور نشسته بود. با دیدنش سیگار نیمه کاره اش را پایین انداخت و همراه با فشردنِ دسته های گاز به رو به رو خیره شد. ساکش را همان جای دیروزی گذاشت و با گرفتنِ بازوی شهروز سوار شد. نگاهِ آخر را به مغازه ی نیمه کاره انداخت. بی شک دیشب را هیچ گاه در زندگی اش فراموش نمیکرد. با راه افتادنِ ناگهانیِ موتور به عقب پرتاب شد و از ترس دستش را دورِ کمرِ شهروز حلقه کرد. شهروز سرش را به لبخند محو تکان داد و در مقابلِ جیغ جیغ کردن های دخترک، تنها برای پایان دادن به این عذاب سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد.

مقابلِ خانه ی بزرگ با نمای گرانیت ایستاد و نگاهی به مساحتِ بیرونی اش انداخت.. از محله ای که پا در آن گذاشته بودند مشخص بود قرار است با چه خانه ای رو به رو شود. آرزو از موتور پیاده شد. خواست به طرف درِ خانه برود که شهروز پشت سرش پیاده شد و گفت:

_هوی هوی واستا.. قبول کردم برنگردونمت خونه و به پاپات چیزی نگم به شرطی که اینجا واقعا خونه دوستت باشه. پس واستا عقب بذار کارم و بکنم.

آرزو دستس به پیشانی اش کشید و سعی کرد خونسرد باشد. در طولِ راه آنقدر جیغ و داد کرده بود که فهمیده بود بحث کردن با این انسان کارِ او نیست.

_ببین یارو.. عمو.. دایی. .. هرکی که هستی. منو دستِ گرگا نذاشتی دمت گرم.. بردی یه جهنم بدتر از جهنمی که توش نشسته بودم و بین خاک و خاشاک خوابوندی اونم دمت گرم.. گفتم سرِ پلیس راه ولم کن بذار خودم برگردم مثلِ جیمزباند از جلو پلیسا رد شدی آوردی تا اینجا بازم دمت گرم.. ولی این یه گزینه رو بیخیال شو .. ببین دارم با زبونِ خودت حرف میزنم که حالیت شه. تو نه پاپای منی نه ننمی.. به تو ربطی نداره اینجا کجاست پس بزن به چاک!

از مدلِ حرف زدنِ دخترک پوزخندی روی لبهای شهروز نشست.خودش را نباخت و سوار شد. شانه بالا انداخت و خونسرد گفت:

_پس منم به زبون خودت جواب بدم. اوکی بِیبی.. من میرم ولی آدرس اینجا رو واسه پاپات اس ام اس میکنم. تا بخوای یه جای دیگه پیدا کنی فکر کنم دوباره شب بشه و…

نچ نچی کرد و موتور را روشن کرد. آرزو کم مانده بود به گریه بیفتد. باحرص پا روی زمین کوبید.

_آخه تو کی باشی؟ من خجالت میکشم آدمایی مثلِ تو نوکر خونه ام باشن چه برسه اینکه منو بسپاری دستِ دوستم.. چرا ولم نمیکنی؟

اخمِ وحشتناکی چهره ی شهروز را پوشاند. پیاده شد و خواست به طرفش برود که صدایی از آیفون گفت:

_اونجا چه خبره؟

آرزو رو به لنز تصویری آیفون گفت:

_آرشام منم. در و باز کن بیام تو!

شهروز آرزو را کنار زد و جلوی آیفون ایستاد.

_جنابِ خون آشام بیا دو دیقه پایین ببینم اینجا کجاس..

آرزو با بیچارگی سرش را با دو دستش گرفت. چیزی نمانده بود تمام آبرویش برود. رو به شهروز زار زد:

_تورو خدا برو.. من و به حال خودم بذار لعنتی…

با باز شدنِ درِ حیاط نگاه از آرزو گرفت و به پسرک چشم دوخت.. ابروهایش بالا پرید و میخِ ظاهرِ او شد. پوشش پسر تاب و شلوارکِ جذب و مضحکی بود که در هیکلِ مصنوعی و به قولِ آنها آمپولی اش به شدت توی ذوق میزد. نگاهی به موهای سیخ شده و ابروهای تمیزش انداخت. نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. با “بفرمایید” گفتنِ پسر جلو رفت و لپش را با دو انگشت کشید.

_چطوری عمو؟

آرزو فریاد زد:

_دیدیش؟ گمشو برو حالا. آرشام تورو خدا برو کنار بذار برم تو..

قدمی جلو نیامده بود که دستِ شهروز سینه اش را عقب زد.

_کجا بری تو؟ این بود رفیقت؟ این بچه حفره ای؟

_جناب عالی کی باشی؟

به طرفِ آرشام برگشت و چشمانِ به خون نشسته اش را به او دوخت.

_اولیایِ فعلیِ این عروسک.. موردی داره؟

آرشام دستی به موهایش کشید و رو به آرزو با خنده گفت:

_کیه این عتیقه بابا؟

مشتی که بر دماغش فرو آمد او را تا وسطِ حیاط پرت کرد. آرزو دست روی دهانش گذاشت و جیغ کشید.

_برو گمشو آشغال کشتیش!

قدمی جلو رفت که آرشام دست روی دماغش گذاشت و همانطور که عقب عقب میرفت گفت:

_الآن زنگ میزنم پلیس.. واستا فقط ببین. رو من دست بلند میکنی؟ مامان؟؟ زنگ بزن پلیس!

شهروز به طرفِ آرزو برگشت. حال چشمانش آنقدر خراب بود که دخترک قدمی عقب رفت و ترسیده گفت:

_الآن زنگ میزنه به پلیس.. بیا بریم.. اصلا هرجا بگی میرم.. آبروم و بردی لعنتی! تو رو خدا بیا بریم!

آنقدر جلو جلو رفت که پشتِ دخترک به تنه ی درخت خورد. رو به رویش ایستاد و از لای دندان هایش آرام و پر حرص غرید:

_از اوناش بودی و برا من تریپِ پرهیزی میومدی؟ دست و دلباز بودی به خودم میبخشیدیش.. نکنه تنِ ما بو میده؟ هان؟

آرزو دست روی گوش هایش گذاشت و با گریه گفت:

_آرشام فرق داره لعنتی.. اون با دخترا کاری نداره!

دندان روی هم سایید و چند لحظه چشم بست.. خودش با دیدنِ پسر پی به این فرق برده بود.. آن قدر در محله بابتِ این مسائل مشت بر دهانِ گنده لات ها کوبیده بود که با یک بار دیدنِ پسر پی به همه چیز ببرد. دستش را از بالای سرِ دخترک روی تنه ی درخت گذاشت و سعی کرد خونسرد باشد. هرکاری میکرد.. هرچقدر با خودش تکرار میکرد ربطی به او ندارد باز هم نمیشد.. لعنت به مرام و تربیتی که اجازه نمیداد دختری به زیبایی و تُردیِ او را در این شهر ، بی صاحب و آزاد رها کند!

_برو بشین روی موتور.. برو آرزو وگرنه قول نمیدم دست روت بلند نکنم!

دخترک ترسیده و متعجب از به زبان آورده شدنِ نامش از کنارش گذشت و روی موتور نشست. به دقیقه نکشید که شهروز هم سوار شد و قبل از وقوعِ هر اتفاقِ احتمالی از آنجا دور شدند. شهروز موتور را کنارِ ایستگاه تاکسیِ بیسیم نگه داشت و کلافه گفت:

_آدرس خونه رو میدم صاف بذارتت خونت.. من انقدر بدبختی و مشکل دارم که این یه روزی که مچلِ تو شدم برام مثلِ جوک میاد.. دارم ازت خواهش میکنم. لج نکن و برو خونت. این شهر برای دخترایی مثلِ تو با مرداب فرقی نداره. چنان میکِشتت داخل که خودتم نفهمی!

آرزو پیاده شد و سرش را پایین انداخت.

_میرم خونه ی آنا.. قول میدم. دوست داری خودت بیا ببینش. نمیخواستم غرورم پیشش بشکنه ولی دیگه چاره ای نیست. یه مدت اونجا میمونم!

شهروز سرش را عصبی تکان داد:

_آنا کیه؟

_دوستمه.. مادرش هم با مادرم دوست بود.

چند لحظه خیره نگاهش کرد. دیگر کار از عهده ی او خارج بود. تا همین جا هم بیش از حدِ نیاز برایش دل سوزی کرده بود. سری تکان داد و بی حوصله گفت:

_شمارم و که داری. خبر تازه ای شد زنگ بزن!

آرزو بدونِ خاحافظی با غیظ رو برگرداند و به طرفِ تاکسی رفت. با گندی که بالا آورده بود دیگر نمیتوانست اطرافِ آرشام آفتابی شود. تنها گزینه ی ممکن همان دخترکِ آدامس و مادرِ پر چانه اش بود..” لعنتی” ای نثارِ هیولای بی رحم و فضول کرد و بی توجه به صدای گاز موتورش سوارِ سمندِ سبز رنگ شد.

***

با شنیدنِ صدای سلام دادنِ زهرا و حنانه راهِ نیمه آمده از اتاقش را برگشت و در را قفل کرد. دوباره روی تختش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. امروز این سومین باری بود که پدرش به خانه سر میزد و او حاضر نبود در را باز کند. آنقدر با خودش و افکارش درگیر بود که میترسید حرمتِ چندین ساله ی پدرش با گفته های دلش بشکند و قلبِ هر دو ترک بخورد. آنقدر شنیده هایش سنگین بود که هضمشان جان و نیروی اهورایی میطلبید. هنوز هم باورش نمیشد آرزوی تمامِ این سال ها خواهر خودش نبوده.. حرف های پدرش را شنیده بود.. توضیحاتش را هم از پشتِ درِ اتاقش گوش داده بود اما جوابش تنها صدای هق هقِ گریه اش بود و مشت هایی که روی تخت و رخت خوابش فرو می آمد. حالا کم کم همه چیز را درک میکرد. دلیلِ رفتارهای خواهر عزیزکرده اش حالا واضح بود.. حالا میفهمید چرا به بهانه ی درس و سر به راه شدن دور شده بود.. در ذهنش همزمان به هزاران چیز می اندیشید. شنیده های دردناکش.. رفتار غیر قابل باور پدرش در مقابل سیاوش، از خانه رفتنِ آرزو.. حرف های دردناکِ سیاوش و بدتر از همه تلفنی که باز هم بی جواب مانده بود و حال و روزِ خرابش را خرابتر میکرد! با خوردنِ تقه ای به در، دست روی گوش هایش گذاشت تا باز هم صدای توضیحاتِ حق به جانب اردلان را نشوند. دختربچه ی پانزده ساله نبود که با قهر از خانه بیرون بزند ولی برای اولین بار در زندگی اش به رفتن از این خانه و زندگی می اندیشید. دیگر از این همه تظاهر به خوشبختی زیرِ این سقفِ پر رمز و راز خسته بود! از این خوشبختی و شانسی که به صرفِ داشتنِ پول و رفاه در فرق سرش میکوبیدند بیزار بود. صدای اردلان که به گوشش رسید با درد چشم بست.

_افق فکر نمیکنی باید منطقی باهم حرف بزنیم؟ صبر کردم تا یه کم آروم بشی. بیا بیرون بابا نذار فکر کنم تو هم مثل خواهرت بچه ای!

آرزو آخ آرزو.. چقدر تازگی ها شنیدنِ این نام قلبش را میسوزاند.

_حال خواهرت خوبه. مادرِ آنا زنگ زد گفت پیشِ اوناست.. چند لحظه در و باز کن با هم حرف بزنیم دخترم!

_خواهش میکنم برو بابا.. من و به حالِ خودم بذار..

_به حال خودت میذارم ولی حرفای منم بشنو.. همه ی اینا نقشه ی اون بی پدر بود.. میخواست من و تو رو به جونِ هم بندازه که انداخت. چرا اجازه میدی یه نفر که تازه وارد زندگیت شده و هیچی ازش نمیدونی انقدر به خودش جرات بده که..

با باز شدنِ ناگهانیِ در و دیدنِ چهره ی تکیده ی افق میانِ چهارچوب، حرفش را نیمه گذاشت و دستش را جلو برد. افق سر عقب کشید و با خشم گفت:

_من خبر نداشتم سیاوش اونجاست.. داشتم میومدم باهم دنبالِ آرزو بگردیم چون وقتی شما صبحِ اول وقت بازم بی خیال از همه جا رفتن به اون شرکتِ لعنتی رو به گشتن دنبالِ آرزو ترجیح دادین من تا صبح چشم رو هم نذاشتم و برای خواهرم اشک ریختم. ولی حالا همه چی رو خوب میفهمم. من اگه جای آرزو بودم بدتر از اینا رو سرت میاوردم بابا!

_افق؟

_برو بابا.. تو زندگیم هیچ وقت بهت حرفی نزدم که بابتش پشیمون بشم.. هنوزم نمیخوام بزنم. شما میخواستی من از این زندگی خجالت بکشم که کشیدم.. دیگه بسه.. هرچی بابت داشته هام شرم کردم بسمه. دردِ چیزایی که شنیدم و دیدم برام بسه!

در را بست و به پشتش تکیه کرد. اردلان با ناراحتی دست روی در کشید. دستش تا پایین سُر خورد و مشت شد. دست در جیب شلوارش فرو برد و گوشی اش را بیرون کشید. زهرا از گوشه ی آشپزخانه مغموم و ناراحت نگاهش میکرد. از کنارش با خشم گذشت و پله ها را بالا رفت. همزمان شماره ی فراز را گرفت و همین که صدایش در گوشی پیچید عصبی گفت:

_تمومه؟

_نگران نباش.. یه جوری زدیم که دیگه نتونه پا شه..

_حیف که قاتل نیستم وگرنه میگفتم کارش و بسازین.. تو زندگیم هیچ وقت نذاشتم لای درز خودم و خانوادم مگس گیر کنه. بازم نمیذارم. چیکارش کردین؟

_انداختیمش جلو درِ خونه ی دوستش!

_کار تمیزه؟ حوصله ندارم اسمی ازم ببره!

فراز با مکثی کوتاه نا مطمئن گفت:

_درگیری شد بچه ها یکم زیادی شلوغش کردن. ولی تیزی یا سلاح تو کار نبود.

اردلان دست روی صورتش کشید و کلافه گفت:

_نمیره؟

فراز باز هم با مکث کوتاهی گفت:

_اگه به موقع برسوننش چیزی نمیشه. چند تا ضربه با چوب به سرش زدن که خونریزیش شدید شد.

_اگه بمیره چطوری این گند و تمیز میکنی؟

دیگر منتظر جوابِ فراز نشد و گوشی را روی میز کارش پرت کرد.

.

.

زهرا تقه ای به اتاقِ افق زد و ناراحت گفت:

_افق مادر منم.. باز کن برات شام آوردم. از صبح تا حالا چیزی نخوردی ضعف میکنی!

سرش را از روی زانویش برداشت و از پشتِ در بلند شد. در را آهسته باز کرد و لبخندِ خسته ای به نگاه نگران زهرا زد.

_نمیخورم زهراجون.میل ندارم!

_مگه میشه؟ همین جوریشم کلی لاغر شدی. جون تو تنت نمونده دخترم. یه لقمه یه چیزی بخور بذار راحت سرم و بذارم رو بالش!

سری تکان داد و بی رمق سینی بزرگ را از دستِ زهرا گرفت. با عذر خواهی کوتاهی در را دوباره بست و سینی را روی میز گذاشت. روی تخت نشست و به عکس دو نفره اش با آرزو خیره شد. عکسِ زمان هشت سالگیِ آرزو بود. دقیقا چند ماه قبل از مردنِ مادر.. اشک ریخت و قاب عکس را در آغوشش فشرد. گوشی را دست گرفت و برای بار هزارم شماره ی آرزو را گرفت. باز هم خاموش بود. روی تخت دراز کشید و اجازه داد اشک، آرام و آهسته از کنار صورتش سُر بخورد و روی بالشش بریزد.

با زنگ خوردنِ موبایلش سراسیمه از جا برخاست و صفحه ی گوشی را نگاه کرد. شماره ی سیاوش بود. بی تعلل و نگران جواب داد:

_الو سیاوش؟

_افق خانوم خودتی؟

ابروهایش به هم نزدیک شد و در کسری از ثانیه ضربان قلبش بالا گرفت.

_بله خودمم. شما؟

_فربدم.. شبتون بخیر!

_ممنون!

_راستش.. ببخشید مزاحم شدم ولی ذهنم به جای دیگه ای قد نداد!

آب دهانش را با زور و ترس قورت داد. این تُنِ صدا نشانه ی خوبی به همراه نداشت.

_اتفاقی افتاده؟

_راستش سیاوش یکم حالش بهم خورده. امشب پیشِ من میمونه. خانوادش از صمیمیتش با من زیاد خبر ندارن. مادرش هم مدام داره زنگ میزنه. میخواستم اگه میشه یه زنگ بزنین و از نگرانی درش بیارین!

بی اختیار از جا بلند شد. نبض سرش دیوانه وار میکوبید. با ترس زمزمه کرد:

_چی شده؟

لحنِ نامطمئنِ فربد حالش را خراب تر کرد.

_چیزی نیست.. یکم ناخوش احواله.. میتونین زنگ بزنین؟

_من… من الآم میام.. خونه ی شماست؟

_نه نه نیازی نیست بیاین. من الان بیمارستانم.. خب یعنی..

سرش گیج رفت و بی رمق روی تخت نشست. حس میکرد نفسش بالا نمی آید.

_چی شده؟ توروخدا؟

_افق خانوم نگران نباشین.. شما کاری که میگم و بکنین. من به محضِ اینکه اوضاع رو به راه شد در جریان میذارمتون!

دیگر چیزی نشنید. گوشی از دستش پایین افتاد و با دهانی نیمه باز از ترس و وحشت به دیوارِ سفید رو به رویش خیره ماند.

***

چشم های دردناک و متورمش را بست و صدای دکتر را گوش کرد:

_در هر صورت بنده صلاح میبینم امشب رو تحت نظر بمونن. سی تی اسکن و عکس چیزی نشون نداد ولی خب خونریزی داخلی موردیه که سریعا نیاز به مداخله داره!

سکوتِ فربد را که دید با زور چشم باز کرد. فربد با ناراحتی نگاهش میکرد و منتظر تاییدش بود. دهانش را چند بار باز و بسته کرد چیزی بگوید ولی از شدتِ برخورد ضربات مشت به گلو و صورتش صدایی از دهانش خارج نمیشد. سرش را خسته به طرفین تکان داد. فربد پی به منظورش برد و بی میل و ناراحت گفت:

_خودش نمیخواد بمونه. خونه هم نزدیکه. یه رضایت شخصی میدیم باز اگه موردی بود سریعا میرسونمش!

دکتر سری تکان داد و رو به پرستار گفت:

_فرم رضایت شخصی برای ترخیص رو بدین بهشون.

سیاوش را روی تخت رها کرد و نیم ساعتی به دنبال کارهای ترخیصش دوید. ساعت از دوی نیمه شب گذشته بود که او را به سختی و با کمکِ ویلچر سوارِ ماشین کرد و راهِ خانه را پیش گرفت. سیاوش روی صندلیِ عقب ماشین خوابیده بود و مدام به خودش میپیچید. دستی به موهایش کشید و پر استرس گفت:

_لج کردی سیاوش لج.. اینجوری که تو کتک خوردی باید حد اقل سه روزی میموندی بیمارستان. اگه چیزی بشه چجوری برگردیم.؟

سیاوش بی جواب چشم بست و او دوباره افزود:

_حد اقل میرفتیم کلانتری.. تا داغ بودی باید شکایت و مینوشتی. تو چرا انقدر ساده میگیری آخه؟ لعنت به خودش و تمام دم و دستگاهش بیاد. من فردا اونجا رو به خاک و خون میکشم صبر کن!

دستش را روی شکمش گذاشت و با درد چشم بست. دلش میخواست حرف بزند. فریاد بکشد و به فربد بگوید لال باش… اگر افق کوچکترین اطلاعی از این زد و خورد پیدا میکرد بی شک نابود میشد. یاد چشمانِ پیروزِ فراز دوباره پشت صفحه ی نگاهش نقش بست.. وقتی از شدت لگد های پیاپی کمرش خم شده بود و خونابه از دهانش شره میکرد، با چشم های به خون نشسته قدم هایش را دید که جلو آمدند و با یک لبخندِ پیروزمندانه رو به رویش متوقف شدند.

“_چی شد افخم؟ خیلی ریز میبینمت!

سیاوش از شدتِ درد نفس نفس میزد و با نفرت و خشم نگاهش میکرد.

_نوچه هات و انداختی به جونم که چی بشه؟

فراز بلند خندید و مقابل سرش خم شد تا خوب چشم در چشم شوند.

_کارِ پدر زنِ محترمت بود. ولی خب برای یکی مثلِ من که منتظر فرصت بود توی موش و لِه کنه فرصتِ طلایی و بکری بود.

خون دهانش را بیرون تف کرد و غرید:

_نابودت میکنم فراز…خودت خواستی!

فراز از پشتش ظرف دی وی دی را بیرون کشید و مقابل صورتش نگه داشت.

_احیانا منظورت اینه؟

چشم هایش از شدت خشم از حدقه بیرون زد.

_یادته چند روز قبل از اسباب کشی سپردی برا خونت مشتری بیارن؟ یکی از اون مشتری های با شخصیت خودم بودم. خودت فکر کن چقدر پول کفِ دست شاگرد بنگاه گذاشتم تا اجازه داد یه گشت کوچولو تو خونت بزنم! پیدا کردنِ یه دی وی دی از بین آشغالات کار زیاد سختی نبود!

سیاوش نعره ی بلندی کشید و به طرفش حمله برد اما دستانش دوباره اسیرِ آدم های کنارش شدند و ضربات با شدت بیشتری به سر و بدنش کوبیدند. فراز لبش را بالا کشید و همانگونه که کتک خوردنش را نگاه میکرد گفت:

_مسئله ی تو و پدرزنت دیگه به من مربوط نیست. من کارای مهم تری دارم. انقدر دنبالِ دخترِ مونگولش سگ دو بزن تا جونت در بره. برای من این فقط یه امتیازِ بزرگه چون تا وقتی سرِ اردلان با تو گرمه امتیازِ تمام راند ها مالِ منه!

تقلا کرد دست و پایش را رها کند ولی نتیجه ی تمام تقلا ها تنها شدت یافتنِ ضربات بود و در نهایت بیهوشیِ او”

با توقف ماشین چشم باز کرد. چشمانش آنقدر متورم بود که با زور و از میان پلک هایش تصاویر را میدید. درِ ماشین که باز شد بازویش را به کار انداخت و نیم خیز شد. فربد زیر پایش نشست و گفت:

_خودت و بنداز روی من کاریت نباشه!

ولی او را کنار زد و با حرکاتش به فربد فهماند تنها کمکش کند. فربد بازویش را گرفت و وزن او را روی خودش انداخت. با هزار مصیبت او را به آسانسور رساند و با هم سوار شدند. برای سیاوش فرصتِ مناسبی بود. گوشِ فربد درست بالای دهانش بود. آرام و به سختی گفت:

_به افق هیچی نگو!

فربد سربرگرداند و ناراحت نگاهش کرد. همین جواب ندادنش باعث شد سیاوش چشم ببندد و خودش را لعنت کند که چرا میانِ بیهوشی و هشیاری نامِ فراز و اردلان را به زبان آورد.. حتم داشت فربد مانند او خونسرد و آرام عمل نخواهد کرد.

با باز شدنِ درِ آسانسور چشم هایش را گشود و دست چپش را به دیوارِ کنارش گرفت. قبل از اینکه دستِ فربد روی زنگ برسد درِ خانه سراسیمه باز شد و فرانک جلو آمد. دست دیگرش را به او سپرد و با کمکشان قدمی برداشت اما همین که نگاهش به نگاه ناباور و چشمانِ خیسِ افق افتاد ، همان قدر نیرو هم از تنش رفت و خشک شد.. فربد او را با زور به داخل کشاند. نگاهش هنوز به افق بود که با دستی روی دهانش، مقابلش میلرزید و اشک میریخت. او را روی تخت تک نفره ای که به سالن آورده بودند خواباندند. اما هنوز تنش کامل به تشکِ تخت برخورد نکرده بود که سرِ افق روی پایش قرار گرفت و هق هقش سکوت خانه ی نیمه تاریک را شکست. فرانک جلو آمد تا او را در آغوش بگیرد ولی با بالا آمدنِ دستِ سیاوش بی حرکت ماند و نگران نگاهشان کرد. سیاوش دستش را لا به لای موهای افق آرام به حرکت درآورد. نای حرف زدن نداشت اما حالِ دخترک به حدی خراب بود که میدانست آرام کردنش جز او برای هیچ کس میسر نیست. با ضربه ای آرام به چانه اش، سرِ افق بالا آمد. خودش را کمی بالا کشید و مقابلش نشست. نگاهِ نیمه بازِ سیاوش به چشمان و صورت خیسِ او بود و نگاهِ افق به پستی بلندی های کبود و وحشتناک چهره ی عزیزش. سیاوش دستش را جلو برد و روی صورتِ او کشید. طرح خیسِ چشمانِ دخترک بیشتر از جای زخم های روی تن و صورتش سوز داشت. نگاهشان به هم قفل شد. برای این چشمانِ سیاه و اشکی حاضر بود هزاران بارِ دیگر تاوان بدهد. دست دیگرش را روی گلویش گذاشت و آرام گفت:

_گریه نکن!

افق لب به دندان گرفت و با گریه گفت:

_کی این بلا رو سرت آورده سیاوش.. فقط بگو کی..

سعی کرد لبخندی بزند.. باید هرطور شده آرامَش میکرد. با گلویی گرفته و زخمی گفت:

_چند نفر لات بودن.. نبین کتک خوردنمو.. منم زدم!

_به من نگاه کن سیاوش. من خرم؟ الاغم؟ لات و دزد آدم و به این روز میندازه؟ توروخدا بگو چی شده سیاوش؟ وگرنه به خدای احد و واحد انقدر شلوغش میکنم تا مجبور بشین واقعیت و بهم بگین!

چشم بست و نفسی تازه کرد. نگاهِ نگرانِ فربد هنوز روی آن ها بود.

_شهروز.. بهت گفته بودم دنبالشن.. فکر کردن من قایمش کردم.. چیز مهمی نیست نترس!

افق برگشت و به فربد نگاه کرد. چشمانِ سیاوش هم همزمان و ملتمسانه به نگاهِ نگرانِ او بود. سری تکان داد و با صدایی دورگه از خشم گفت:

_دارو دسته ی بهروزی فکر کردن شهروز و سیاوش قایم کرده. بردن یه جای پرت و زدنش.

افق روی زمین نشست و با اشک به نقطه ای خیره شد. فرانک جلو آمد و شانه اش را گرفت. زیر گوشش آرام گفت:

_آروم باش دخترِ خوب. تو خودت و ببازی سیاوش خوب میشه؟ تو باید الآن بهش روحیه بدی!

دوباره برگشت و نگاهش کرد. چشمانش را بسته بود و آرام نفس میکشید. سرش را روی بازویش گذاشت و با اشک گفت:

_اگه چیزیش میشد میمردم.

_مثلِ اینکه خوابید. بهش کلی مسکن و آرام بخش زدن. میتونین مراقب باشین من برم داروهاش و بگیرم و برگردم؟

فرانک “آره” ی آرامی گفت و پشت بندش افق از جا بلند شد و گفت:

_من تا وقتی خوب نشده نمیرم خونه. امشبم خودم بالای سرش هستم. فقط مطمئنین خوبه؟

فربد دلش به حال زار دخترک سوخت. با محبت سر تکان داد و گفت:

_گریه نکن دیگه افق خانوم. مرده دیگه.. هممون یه روزی میزنیم یه روزی میخوریم. پوستمون کلفته نترس!

میانِ اشک لبخند ضعیف و دردمندی زد و دوباره زیرِ پای سیاوش نشست. باورش نمیشد تمامِ هستی اش به این روز افتاده باشد.. چهره ای قابل تشخیص نبود. لبهایش را روی هم فشرد تا صدای گریه اش بلند نشود و زیر لب باعث و بانیِ این ظلم را از ته دل نفرین کرد.

***

قاشقِ پر از سوپ را مقابل سیاوش نگه داشت و با خواهش گفت:

_اینم بخور که حد اقل بگم چهار تا قاشق خوردی!

سیاوش دستش را روی تخت گذاشت و خودش را کمی بالا کشید.

_نمیتونم دیگه..

افق بشقاب را روی میز گذاشت و ناراحت به باند پیچی های روی عضلات شکم و کمرش خیره شد. برای راحتی اش بالاتنه اش را عریان نگه میداشت و به همین خاطر تختش را دوباره به اتاق خالیِ سابقش انتقال داده بودند. با وجودِ گذشتِ دو روز هنوز هم آثار ضعف و درد در چهره اش نمایان بود. سکوت افق را که دید دستش را جلو برد و زیر چانه ی او گذاشت.

_نمیخوای بری خونه؟

افق سرتکان داد.

اخم کرد و جدی گفت:

_میخوای پدرت بلند شه بیاد اینجا؟ لج نکن افق من خوبم!

_هیچ کس نمیتونه تا تو خوب نشدی من و از اینجا ببره سیاوش.. بعد از اتفاقایی که افتاد ترجیح میدم ازش یکم دور باشم.

_بهش دروغ گفتی؟

ناراحت نگاهش کرد.

_مجبور بودم. اگه میگفتم اینجا ام چی میشد به نظرت؟

سیاوش نفسش را بیرون داد و دست روی چشمش کشید.

_هیچی.. فوقش هفت هشت تا هم از ایشون میخوردم.

افق طعنه و درد کلامش را نشنیده گرفت و دستش را توی دستِ سیاوش گذاشت.

_هنوزم نمیخوای شکایت کنی؟ برام جالبه که انقدر بیخیالی. داشتی میمردی سیاوش.

از سوال و جواب های افق کلافه شده بود. نه میتوانست حقیقت را بگوید و نه بیشتر از این دروغ جایز بود. دستش را گرفت و بالا آورد. بوسه ای بر انگشتانش زد و آرام گفت:

_این مسائل شخصی ان. قرار نیست توسری خور بمونم. همه چیز به وقتش!

_وقتش کِیه؟ من باید از نگرانی بمیرم که هربار تو میری بیرون این شکلی برنگردی؟

سیاوش بی حرف نگاهش کرد. آنقدر دلتنگِ این حضورِ زیبا و این نگاهِ نگران بود که گاهی اصلا حرف های دخترک را نمیشنید. کتک خوردن هم برایش خواستنی شده بود وقتی تیمارش افق بود. موهای پریشانِ او را پشت گوشش هدایت کرد و با لحن خاصی گفت:

_وقتی اینجوری شلخته و نامرتبی بیشتر دوستت دارم.

افق دستی به موهایش کشید و ناراحت گفت:

_حرف و عوض نکن سیاوش.. من چی میگم و..

با کشیده شدن دستش و پرت شدنش در آغوشِ سیاوش حرفش نیمه کاره ماند. تکانی خورد و با خجالت گفت:

_دردت میگیره دیوونه!

صدای بمِ او را از بالای سرش شنید.

_با این تنِ پنبه ی تو دردم میگیره؟

دستش را دور کمر دخترک حلقه کرد و بوسه ای روی موهایش زد.

_اگه میدونستم انقدر بهم میرسی و یه دقیقه از پیشم جم نمیخوری عمدا بیشتر کتک میخوردم!

افق بی هوا مشت آرامی به پهلویش زد که با آخ گفتنِ او هول شد و با ببخشید کوتاهی خواست سرش را بلند کند. اما سیاوش فشار دستش را بیشتر کرد و میانِ ابریشم سیاه موهایش چشم بست.

_چه بویی میدی تو؟

افق نگران کمی فاصله گرفت.

_بوی بدی میدم؟ دو روزه حموم نرفتم..

سیاوش لبخند پرمهری به رویش زد و سرش را دوباره در آغوش گرفت.

_بوی زندگی میدی.!

سکوتِ افق را که دید نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته گفت:

_خیلی زیاده خواهم مگه نه؟ از خودم بیشتر میخوامت افق.

افق با انگشتش رویش خطوط فرضی کشید و آرام گفت:

_من چی؟ من چقدر دیوونه ام که این همه مانع و میبینم و بازم دارم با کله میرم توی آتیش؟ چرا انقدر برام عزیزی سیاوش؟ وقتی فربد اونجوری آوردتت خونه دلم میخواست همونجا بمیرم. چرا انقدر دوستت دارم..؟

سیاوش از لحنِ پرمهرِ دخترک گرم شد. بوسه های پشتِ سر هم اش را روی موهایش نشاند و با احساس گفت:

_اگه بخوان ازم بگیرنت دیگه سیاوشی وجود نداره افق… دارم جدی میگم.

افق سربلند کرد و با شک نگاهش کرد.

_چرا اینجوری میگی؟

_همینجوری گفتم.. گفتم که بدونی.. میدونی نه؟

_اگه منظورت به باباست اون همیشه و تو همه چیز اولش تند میره.. وقتی ببینه انتخاب اول و آخرم تویی کوتاه میاد سیاوش.. اونم مثل من بهت اعتماد میکنه!

سیاوش لبخند دردمندی زد.

_افق؟ پدرت هیچ وقت منو قبول نمیکنه. به حرفای مادرم و من فکر کردی؟ اینجا بودنت و پای چی بذارم؟

افق سر پایین انداخت و سیاوش آرام تر گفت:

_قراره مالِ سیاوش باشی یا نه؟ من نمیتونم دیگه از دور نگات کنم. جای تو همیشه و هر لحظه همون جاییه که چند ثانیه ی پیش بودی. تکیه میکنی به این سینه با هم جلو بریم یا ترجیح میدی بدون من زندگی بهتر و بی دردِ سر تری داشته باشی؟

_قبلا هم گفتم.. شکِ من سر مسائل مالی نیست.. من..

_میدونم میترسی.. مخصوصا که من نرمال وارد زندگیت نشدم. به هر حال کسی بودم که به خیال خام کردنت وارد زندگیت شدم. ولی حالا داری میبینی که هر نفسی که میگیرم اسم تو رو همراهش به زبون میارم.. الآن که میدونی چقدر میخوامت.. بهتم گفتم بخاطرت هر کاری میکنم. افق من باید تکلیفِ این بودنت و بدونم. بوی تنت دیگه روی تنمه.. هر لحظه توی بینیمه.. وجودت و باشی نباشی کنارم حس میکنم. بعدِ این همه اتفاقی که افتاد اگه بخوای بری و..

افق دو انگشتش را روی لبهای سیاوش گذاشت و مطمئن گفت:

_من باهاتم.. تا هر جا که بری باهات میام. اینو قبلا هم گفتم ولی الآن دیگه مطمئن ترم.. همه ی مشکلا رو حل میکنیم. ولی اگرم حل نشد اینو بدون که من نمیرم.. همیشه همینجایی که هستم میمونم.

سیاوش بوسه ای به نوکِ انگشتِ او زد.

_وای که اگه یه روز نباشی افق…

نوکِ بینیِ افق را کشید و با لحنی شوخ گفت:

_اصلا خودت ببین. فقط یه روز نبودی به چه روزی انداختنم!

نگاهِ افق دوباره غمگین شد. دستش را آرام روی کبودی های وحشتناک می کشید و غرقِ خیال بود که صدای آرام سیاوش باعث متوقف شدنِ حرکت دستش شد.

_نکن همچین بچه..

_درد میگیره؟

سیاوش لحظه ای چشم بست و با لبخند گفت:

_نه…درد نمیگیره.

افق بی هوا و مصرانه گفت:

_قلقلکت میاد؟

سیاوش با همان لبخند سر بالا انداخت.

_چرا انقدر اصرار داری بدونی چی میشه؟ دست نکش به تنم انقدر خب!

افق دستش را سریعا پس کشید و اخم ظریفی کرد. صدای خنده ی آرامِ سیاوش بلند شد و همزمان صورتش از درد جمع شد.

_بعضی وقتا یادم میره که همون امیری!

_بده مگه؟ مردی که حس نداشته باشه که مرد نیست.. ماسته!

هشدارگونه و با خجالت زمزمه کرد:

_سیاوش؟

_جونم؟

_مثلا مریضی ها.. صبح کلی غر میزدی که درد داری!

لبخند شیطنت آمیز سیاوش بیشتر شد.

_همه جام درد نمیکنه که قربونت برم. اصلِ کاری…

افق دیگر طاقت نیاورد و از جا بلند شد. بشقابِ سوپ را دست گرفت و با اخم گفت:

_مردین دیگه.. تحت هیچ شرایطی نباید بهتون رو داد..

سیاوش هنوز همان لبخند های مشهور امیری را روی لبهایش داشت. دستانش را باز کرد و چشمکی زد.

_ول کن بشقاب و. من که میدونم تو هم دلت میخواد روت نمیشه. بیا اینجا تا فرانک و فربد نرسیدن..

_سیاوش بسه!

رو برگرداند و با حرص قدم برداشت. سیاوش از پشت سرش با خنده گفت:

_بابا فقط تمرین کنیم!

نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. درِ اتاق را باز کرد و قبل از بیرون رفتن صدای آرامِ او را شنید که با حرص گفت:

_بالاخره که مالِ من میشی خسیس. الآن در برو..

بشقابِ سوپِ نیمه خورده را داخل سینک ریخت و آب داغ را رویش باز کرد. میدانست تمامِ شوخی های سیاوش تنها برای منحرف کردنِ فکر او از چیزهاییست که در این دو روز مانند خورده ذهنش را زیر و رو میکرد. نگاهِ سیاوش یک چیز را فریاد میزد. چیزی که میان مثلثِ سه گانه ی اعضای خانه محافظت میشد و او را آزار میداد. همه چیز سرِ جایش نبود.. همه چیز درست و بجا نبود.. جای بزرگی از کار میلنگید اما کجا؟

با صدای چرخشِ کلید از آشپزخانه بیرون آمد و منتظر شد. صدای فربد را شنید که آرام به فرانک گفت:

_آروم برو تو شاید خواب باشن. دمِ ظهره!

خواست جلو برود و سلام کند ولی با شنیدنِ جمله ی فرانک بی اختیار وارد راهرو شد و گوش هایش را به ناچار مهمانِ حرف های آرام آن ها کرد.

_فربد مادرش صد بار زنگ زده. حد اقل به اون خبر میدادی!

_با این سر و صورت؟ میخوای زنه دق کنه؟ بذار یکی دو روز هم بگذره. امروز میگم زنگ بزنه باهاش حرف بزنه از نگرانی درآد.

صدایشان نزدیک تر شد.

_به داداشش چی؟ یه جوری باید بهش بگیم. بالاخره یه نفر باید پشتش بایسته یا نه؟

_چی بگیم فرانک؟ یه جوری حرف میزنی انگار ازش شماره دارم. تازه یه فراریِ قانون و بندازیم به جونِ اردلان؟ مگه نشنیدی سیاوش از داداشش چی میگفت؟ پسره کله خرابه. میزنه اردلان و دارو دستش و نصف میکنه اگه بفهمه داداشش و به این روز انداختن!

دستش را با وحشت جلوی دهانش نگه داشت اما صدای “هین” گفتنش آنقدر بلند بود که هم فربد و هم فرانک شنیدند و با شتاب به طرف راهرو راه کج کردند. فرانک که افق را با چشم های اشکبار و خشک شده، میانِ راهرو دید جلو رفت و نگران گفت:

_افق یه لحظه بیا بشین برات توضیح بدم.

افق نگاهش را میان درِ بسته ی اتاقِ سیاوش و آن ها به گردش درآورد. داشت همه چیز را برای خودش از نو مرور میکرد. چهره ی غرق در خون و کبودی سیاوش دوباره به ذهنش هجوم آورد و میانِ آن همه تاریکی و درد نامِ پدرش درخشید. نفسش در سینه حبس شد. با پاهای بی جان به طرف مانتو و کیفش حمله برد و بی توجه به کشیده شدنِ دستش و باز و بسته شدنِ لب های فرانک آن ها را پوشید. لحظه ی آخر صدای سیاوش را هم شنید. دستش را به چهارچوبِ در گرفته بود و چیزهایی میگفت.. چیزهایی که نمیشنید. فقط صدای پدرش بود که در سرش اکو میشد و حالِ زار سیاوش مقابل دیدگانش هر لحظه بیش از پیش جان میگرفت. چنگی به کیفش زد و بی توجه به تقلا کردنِ آن ها بیرون رفت.. پدرش ضربه ی آخر را به این زندگیِ متظاهر و بی روح وارد کرده بود…

***

کیفش را روی میزِ منشی گذاشت و کلافه پرسید:

_پدرم کجاست؟

منشی نگاهی نگران به او کرد. لرزش صدایش مشهود بود. نگاهِ منتظرِ افق که بی تاب شد دستش را به طرف اتاق مدیریتِ فراز گرفت و نا مطمئن گفت:

_اونجان. خبر بدم اومدین؟

جوابی نداد و راهش را به طرف اتاقِ فراز کج کرد. بدونِ هماهنگی و در زدن درِ اتاق را باز کرد و داخل شد. اردلان و فراز روی ماکتِ بزرگی در حال بحث و بررسی بودند. با دیدنِ افق چشمانِ اردلان درخشید و با لبخندی به طرفش رفت.

_خوش اومدی دخترم. چرا انقدر یهویی؟

سعی کرد آرام باشد. مثل تمام لحظاتِ این چند دقیقه سعی کرد آرام باشد و بی اشک و داد حرف هایش را بگوید. مردمک چشمانش از خشم و ناراحتی میلرزید. نگاهی به فراز کرد که کمی جلو آمد و با نگرانی ساختگی گفت:

_حالت خوبه؟ بیا بشین!

چشم بست و با همان صدای لرزان و تحلیل رفته زمزمه کرد:

_من و با پدرم تنها بذار.

فراز بی هیچ حرف و پرسشی از کنارش گذشت و درِ اتاق را بست. سربرگرداند و پرشکوه و درد به چهره ی درهم و گرفته ی پدرش خیره شد. اطمینان داشت چهره اش داد میزند که میداند حرفِ نگاه و دل دخترش چیست.. جلو رفت و مقابلِ پدر ایستاد. نگاهش کرد.. دیگر او را نمیشناخت.. مرد سنگدل و بی رحمِ رو به رویش پدرِ آن روزهای کودکی اش نبود.. لبهایش با لرزش شدیدی تکان خورد و با بغض گفت:

_چیکار کردی بابا؟

اردلان خواست چیزی بگوید که اشک از چشمش چکید و ادامه داد:

_با زندگیمون.. با من.. با خودت چیکار کردی؟

_نمیدونم اون پسره بهت چی گفته ولی باور کن اون کسی نیست که به خاطرش جلو روی من بایستی دخترم.. سعی کن بفهمی..

سرش را با افسوس تکان داد و گفت:

_جوابِ منو بده بابا… بگو چه بلایی سرِ پدری من آوردی. پدرِ من این بود؟

دستش را رو به درِ اتاق گرفت و با گریه گفت:

_دیدی به چه روزی انداختیش؟ دستپختت و دیدی؟

اردلان پشتِ میز نشست و با اخم به نقطه ای خیره شد.

_دیگه نمیشناسمت.. تو همونی نیستی که برای صد تا یتیم خونه سرمایه گذاری کرد.. همونی نیستی که مسجدِ محله هرسال روز عاشورا غذای نذریش و بین هزار نفر تقسیم میکنه.. همونی نیستی که تو هزار تا انجمن و موسسه ی خیریه دست داره.. نیستی!

اردلان سر بالا آورد و با صدایی گرفته گفت:

_انکار نمیکنم.. کارِ من بود. ولی خودش خواست.. بهش هشدار دادم. گفتم از خانوادم فاصله بگیر. تو توی دنیای من نبودی. هیچ وقت نذاشتم نه تو نه آرزو بفهمین تو دنیای کثیفِ سیاست چی داره میگذره. تو نمیدونی آدما برای یه پله بالا رفتن دست به چه کارایی میزنن دخترم. جوونی. عقل و دلت و پای جوونی گذاشتی. چشمات کور شده و..

_چشمِ من بازِ بازه پدر.. امروز چیزایی که باید میشنیدم و میدیدم و دیدم. من باید همون روز که علاقم و به یه تومن فروختی.. همون روز که فهمیدم بزرگترین حقیقت زندگیم و ازم پنهون نگه داشتی ازت ناامید میشدم. هر روزی که میگذره دارم یکم بیشتر به آرزو حق میدم.

اردلان دست روی میز کوبید و ایستاد.

_آره حق بده بهش.. توهم سرت و بذار برو.. اصلا به من چه از زندگی دخترام.. اصلا من کی باشم که صلاحِ شما رو بخوام؟

_صلاحِ من تو کتک خوردن و مردنِ یکی دیگست؟ جواب بده بابا.. تو چشمم نگاه کن بگو با مردنِ او همه چی درست میشه.. قلبم و چی؟ اونم میکشی؟

_اگه نیاز باشه آره!

افق سرش را با نفرت تکان داد. برای اولین بار در تمام زندگی اش نفرت و درد در چشمانش موج میزد.

_من مثلِ شما نمیشم.. شما با رفتنِ مامان احساس و قلب و تو خودت کشتی. از فردای روزی که مامان و به خاکِ سرد سپردیم دیگه برات مهم نبود شب ساعت چند بخوابیم.. مهم نبود مسواک بزنیم یا نه.. مهم نبود نمره ی چند خونه بیاریم.. مهم نبود شبا از نبودِ مامان چقدر گریه کنیم و صبح با چشای قرمز بریم مدرسه.. شما از فردای همون روز از زندگیِ من و آرزو رفتی بیرون.. از همون روز شدی فقط و فقط ماشینِ پول چاپ کن.. نه ما برات مهم شدیم نه حتی ژاکلینی که از هفت روزِ هفته دو روزشم خونه نیست.. این همه تظاهر به زندگی کردن بس نبود؟ کِی زیرِ یه سقف با دلخوشی و خنده شام خوردیم؟ من کِی تونستم بچگی کنم؟ انقدر برای آرزو مادر و برای شما سنگ صبور شدم که نوجوونیم و جوونیم رفت. بیست و شیش سالمه ولی حس میکنم سی و چند سال از عمرم گذشته. تاحالا برف بازی نکردم.. تا حالا زیر بارون خیس نشدم.. تا حالا تو دکه های کنارِ خیابون آش نخوردم.. من زندگی نکردم بابا… من نفهمیدم بیرون از این قرنطینه ای که چند ساله من و خواهرم و اسیر کرده آدما چجوری زندگی میکنن..

اردلان سرش را روی میز گذاشت و افق چند قدم جلو رفت. حس میکرد قلبش در حالِ تکه تکه شدن است.

_وقتی مامان و پیدا کردی.. وقتی مامان حاضر شد زنت بشه کجای این دم و دستگاه بودی بابا؟ مگه خودت هزاران بار نگفتی طبقه به طبقه ی این زندگیِ مجلل و با دستا و تلاشی خودت ساختی؟ مگه نگفتی اگه مادر و حمایتاش نبود هیچ وقت نمیشدی اردلان حاتمی کیا؟ پس چرا نمیذاری منم به مردی که بهش ایمان دارم تکیه کنم؟ تا کِی باید زیر حمایت و سایه ی شما تظاهر به زندگی کنم بابا؟

اردلان سر بالا کرد و خسته نگاهش کرد.

_زندگی اینجوری که فکر میکنی نیست دخترم. زمونه زمونه ی قدیم نیست. از کجا مطمئنی که اون مردک..

_من مطمئنم.. من بچه ی پونزده ساله نیستم پدر… عقل دارم.. شعور دارم.. چرا یک بار که شده بهم اعتماد نمیکنی؟

دست روی رد اشک صورتش کشید و گفت:

_یه عمره که دارم تو حسرتِ یکم توجه و احساس تو خونت زندگی میکنم.. دیگه بسه.. دیگه میخوام برم زندگیِ خودم و بسازم.. رضایت میدی یا..

_میخوای توهم از خونه بری؟ داری با رفتن تهدیدم میکنی؟

سر پایین انداخت و با بغض لب زد:

_رفتنِ من و پای قهر نذار.. آره میرم چون دیگه بریدم.. چون جایی که برای عقایدِ من ارزش قائل نباشن جای من نیست. میرم چون..

سر بالا کرد و دوباره به چشمانِ پدرش خیره شد. چهره ی سیاوش لحظه ای از پشت پرده ی چشمانش محو نمیشد.

_چون دیگه نمیشناسمت.. بی رحم شدی بابا.. خیلی بی رحم! میرم چون طاقت ندارم.. اگه قراره مقابلم بایستی میرم که راحت تر بتونی سنگ جلوی پام بندازی و عذابم بدی..

اردلان تلخندی زد.

_ وقتی خودت مادر شدی میفهمی که همه ی نگرانی های من برای خودته. برو باشه.. هرجایی که دلت میخواد برو.. ولی لحظه ای که از خونم بیرون رفتی دیگه نه من و نه حمایتم و نداری. هرجوری دلت میخواد خودت و بدبخت کن. تو آرزو نیستی که بگم قهر کرده و نازت و بکشم.. آرزو نیستی که بگم ده روزِ دیگه برمیگرده و پشیمون میشه. حسابِ تو پیشِ من جداست. اگه بری دیگه رفتی افق… دیگه رفتی!

اشک از چشمانش مانند ابر بهاری میچکید.. زیر فشارِ این درد داشت لِه میشد.. لبهایش لرزید و با درد گفت:

_دوستش دارم بابا.. انقدر قبولش سخته؟

اردلان پشتش را به او کرد . دستش را مشت کرد و تقه ای به میز زد. در دلش دعا کرد صدای بسته شدنِ در را نشنود و عزیزش از این در بیرون نرود.. ولی با این حال، محکم و مقتدر گفت:

_تو زندگیِ من جایی برای انتخابِ تو وجود نداره.. اگه میری پیِ انتخابت من و از زندگیت خط بزن.. ولی اگه بخوای با من و همراهِ من بمونی از همین لحظه دیگه اسمِ اون پسرِ مفت خور و تو دهنت نمیاری. این آخرین حرفمه!

قلبِ دخترک از هزار جا شکست و خرد شد.. خرده هایش زیر پاهایش ریخت.. پاهایش از شدتِ این آوارِ فرو ریخته شده پس رفت و از زانو تا شد.. باورش نمیشد.. زندگی اش به کجا رسیده بود.. تاوانِ عشقِ سیاوش سنگین بود.. سنگین تر از آنی که مونس برایش تعریف کرده بود.. دستش را جلوی دهنش نگه داشت و چشم بست. در دل دعا کرد پدر رو برگرداند و چشمانِ مهربانش را به نگاهِ شکست خورده ی دخترک بدوزد.. ولی انگار این بار سرنوشت چیز دیگری برای آن ها خواسته بود.. ماندن را جایز ندانست.. قلبی که پیشِ آن هیبتِ زخمی و کبود جا مانده بود اجازه ی فکر کردن و حساب و کتابِ منطقی به او نمیداد. راهش از پیش مشخص بود.. دستانش نا امید پایین افتاد و عقب عقب رفت. هنوز هم نگاهش به پدر بود.. هنوز هم کورسوی امیدی در دلش میتابید. پشتش که به درِ چوبی خورد، همان چند جرئه امید هم از دل و جانش پرکشید و رفت..دستش را به دستگیره گرفت و با گریه از آنجا گریخت.. گریخت و ندید که بعد از بسته شدنِ در ، صدای مشتِ اردلان چگونه سکوت تلخِ این خلوت را شکست و اشک های مردانه اش، چگونه کنارِ پایش فرو ریخت.. ندید و نفهمید.. لرزان و گریان قدم برداشت..پشتش خالی شد.. به همین راحتی! دیگر فقط خودش بود و دلش.. خودش بود و یک زندگی پیشِ رویش.. زندگیِ سخت و پر فراز و نشیبی که تنها نقطه ی روشنش عشق بود و عشق!

***

رگِ روی گردنش آنقدر متورم و چشمانش به حدی سرخ شده بود که حبیب آب دهانش را با ترس قورت داد و دست روی سینه ی او گذاشت.

_داداش جونِ هر کی دوس داری.. تابلو بازی در بیاری سرم روی سینمه. میفهمن من بهت خبر دادم.

شهروز با یک حرکت یقه ی پیراهنش را دست گرفت و فریاد زد:

_مهم اینه؟ سیاوش تا پای مرگ رفته تو نگرانِ اعتبار جاسوسیِ خودتی؟ بهت گفتم کدوم ننه مرده ای به این روزش انداخته؟

حبیب ترسیده و با صورتی به رنگِ گچ گفت:

_نمیدونم.. به قرآن نمیدونم. فقط فربد زنگ زده بود از تو خبر بگیره که مابین حرفاش فهمیدم کتک خورده و خونش خوابیده. داداش پا نشی بری شهر؟ همه ی روزنامه های امروز دوباره عکسِ تو و داستانِ فرارت بود. اگه بگیرنت..

با ضربه ای به تختِ سینه ی حبیب او را کنار زد و با شتاب به سمت موتورش رفت. حبیب پشت سرش دوید.

_میگیرنت شهروز.. خر نشو جونِ حبیب. رفتنت چه دردی رو دوا میکنه؟

موهایش را با دست کشید و با چهره ای جمع شده از شدتِ خشم غرید:

_معلوم نیست کدوم الدنگی داداشم و تا پای مرگ زده من بتمرگم اینجا که چی بشه؟ هنوز انقدر بی غیرت نشدم که من باشم و سیاوش بیفته تو تشک.. دهنش و آسفالت میکنم…

سوارِ موتور شد و قبل از گذاشتنِ کلاه کاسکتش گفت:

_فقط اگه کارِ بهروزیِ بی همه چیز باشه حبیب.. قسم میخورم این بار تا پای اعدام هم برم زندش نمیذارم.

حبیب ناراحت و پشیمان از اطلاع دادن به او پشتش نشست و تا رسیدن به شهر دیگر حرفی نزد. همین که پلیسِ راه را پشتِ سر گذاشتند نفسِ راحتی کشید و آدرس خانه ی فربد را به شهروز داد. هرگاه از کنارِ پلیسِ راه میگذشتند نفسش در سینه حبس میشد. چشمانِ شهروز دیگر هیچ چیز نمیدید. انگار از هیچ چیز هراس نداشت ولی او ، به نوبه ی خودش برای این دوستی و رفاقت، بیش از حدِ توانش مرام و معرفت خرج کرده بود. از پایانِ این کار و شریکِ جرم شدنش میترسید ولی نمیتوانست در این وانفسا تنها رفیقش را هم تنها و بی پشتوانه رها کند..

شهروز موتور را مقابل آپارتمان متوقف کرد و گفت:

_اینجاست؟

_آره.. مطمئنی اول من نرم؟ اصلا شاید اینجا نباشه و برده باشنش خونتون.

_هر جا باشه میرم. خیالم باس راحت بشه حبیب.

حبیب کلافه از بحثِ بیهوده با او پیاده شد و گفت:

_من همینجام. اگه اوضاع خیط شد تک میندازم و موتور و آماده میکنم. نمیشناسم این فربد چجور آدمیه. به نظر مرامی میومد ولی بازم کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

سری برایش تکان داد و بعد از پرسیدنِ طبقه به طرفِ دربِ آپارتمان راه افتاد.

مقابلِ واحد ایستاد و با پاهایش روی زمین ضرب گرفت. در با تاخیر زیادی باز شد و فربد با چهره ای پریده پشتِ در ظاهر شد. با دیدنش نگاهی به واحد های کناری انداخت و با ترس تعارف کرد تا داخل شود. شهروز با اخم و عصبی وارد خانه شد و سلامِ آرام فرانک را جواب داد. با چشم به دنبالِ سیاوش میگشت که فربد گفت:

_اینجا رو چجوری پیدا کردی؟

_اونش مهم نی.. سیاوش کجاست؟

فرانک با اشاره ی فربد با ببخشید کوتاهی وارد یکی از اتاق ها شد و در را بست. چهره ی مردِ جوان با آن سبیل های تیره و کشیده ی پشتِ لبش بیش از حد خشن و غلط انداز بود.. شباهتِ چهره اش با سیاوش فقط در موهای لخت و چشم و ابروی سیاهش بود. در یک نگاه کلی با دیدنش یاد گنده لات های فیلم های ایرانیِ قدیمی می افتاد. فربد واردِ اتاق شد و رو به او گفت:

_بیرون نیا همینجا باش تا بره.

_خیلی خطرناکه فربد.. کاش راهش نمیدادی!

فربد دستی پشت گردنش کشید و کلافه گفت:

_کله خرابه فرانک.. ترسیدم شلوغش کنه. بهش میگم کسی اینجا نیست تا بره.

_منظورت چیه؟ نمیخوای سیاوش و نشونش بدی؟

فربد دستش را جلوی بینی اش نگه داشت و آرام گفت:

_دیوانه شدی؟ پسره رو ببینه که قاطی کنه؟ سیاوش و با هزار جور مسکن و خواب آور آروم کردیم. این دوتا باهم درگیر بشن قیامت به پا میشه!

با تقه ای که به در خورد هر دو با وحشت به طرفِ در برگشتند. فربد در را باز کرد. شهروز سرش را پایین انداخت و با اخم گفت:

_دو دقیقه بیا بیرون جوابِ منو بده من باس برم.

در اتاق را پشت سرش بست و رو به او ایستاد.

_سیاوش دوستِ منه قدمِ برادرشم روی چشممه. ولی اینجا اومدنت درست نیست آقا شهروز. هم خودت هم ما تو بد دردسری می افتیم!

شهروز دستی به زیر چانه اش کشید و کلافه گفت:

_میخوام سیاوش و ببینم. تا نبینم نمیتونم برم!

_سیاوش اینجا نیست.

شهروز سر بالا کرد و خیره و کلافه نگاهش کرد.

_ازم پنهون نیس چقدر پایِ داداشِ ما مرام گذاشتی آقا فربد.. ولی نه تو نه هیچ کسِ دیگه نمیدونه توی این دلِ صاحب مرده چه خبره. بگو سیاوش کجاست وگرنه من خودِ بی وجودم و میشناسم.. انقدر مثلِ اسپندِ روی آتیش بالا و پایین میپرم که هممون باهم میفتیم تو دردِ سر..

فربد لب باز کرد چیزی بگوید که در اتاق باز شد و سیاوش به چهارچوبِ در تکیه کرد. نگاهِ شهروز که به او افتاد لب هایش نیمه باز ماند و خشک شد. سیاوش از لای پلک های خسته اش نگاهش کرد. چقدر دلتنگِ این هیبت بزرگ و غول پیکر شده بود. حضورش داشت کم کم آرزو میشد. حسرت شنیدنِ صدایش از فاصله ی نزدیک آنقدر زیاد بود که وقتی صدایش را میانِ خواب و بیداری شنید تا چند دقیقه باورش نمیشد واقعا او باشد.. شهروز جلو رفت.. نگاهش روی تمام زخم های صورت و تن برادرش چرخید. چهره اش سخت شد..مثلِ همان وقت هایی که سیاوش با بچه های محله درگیر میشد و غرقِ در خون و گِل به خانه باز میگشت.. دستش را بالا برد و روی زخمِ ابرویش نگه داشت.

_چیکارت کردن؟

سیاوش چشم بست و تلخندی کرد.

_اومدی ببینی مُردم یا نه؟ نترس داداش هنوز زنده ام.

شهروز دندان روی هم سایید. دستش را پایین انداخت و با صدای بم اش گفت:

_خیلی چیزا هست که باید بدونم.. خیلی چیزا هست که تو گلوم گیر کرده و پایین نمیره.. فقط قبلش بگو کی این بلا رو سرت آورده..

سیاوش راهِ آمده اش را برگشت و با زور و درد روی تخت نشست.

_تو که منو پاک کرده بودی؟ تو که چشم دیدنم و نداشتی چی شد؟

_طفره نرو… خودت میدونی هر غلطی هم بکنی بازم راضی نیستم خار تو چشمت بره..

سیاوش برگشت و با یک دنیا گله نگاهش کرد.

_من خیلی وقته دارم میخورم داداش. از وقتی پشتم و خالی کردی دارم میخورم.. ولی حتما باید زخمت روی تنت باشه تا دیده شی مگه نه؟

شهروز لب روی هم فشرد و جلو رفت. مقابلش روی مبل نشست و دستانش را درهم قفل کرد.

_منو کشتی.. وقتی فهمیدم چجوری خودت و گم کردی دین و ایمونم و از دست دادم. همه چیم و باختم. من تو این دنیا جز اینکه تو به جایی برسی و برای خودت کسی بشی هیچ وقت چیز دیگه ای نخواستم.. چطور تونستی؟

سیاوش سرش را تکانی داد.

_هرچی بود تموم شد.. قبل از اینکه تو دست بجنبونی و آدمم کنی زمین و زمان زد پسِ کلم.. آدم شدم داداش.. آدم شدم ولی تاوونِ آدم شدن و با تنها شدن دادم. با بیکس شدن.. با بی پشتوانه بودن..

شهروز نفسش را عصبی بیرون داد و آرام گفت:

_کارِ کیه؟

_چه فرقی داره؟ دیر یا زود باید این کتک و میخوردم.. یکم دیر شد ولی بجا بود.

شهروز چشم ریز کرد و با شک پرسید:

_کارِ پدرِ دختره ست نه؟

سیاوش جدی و با اخم سر تکان داد. شهروز که با خشم از جا بلند شد ، گفت:

_تا حالا منو به حالِ خودم گذاشتی بذار بقیه اشم خودم حل کنم..

_خودت حل کنی؟ چی رو حل کنی سیا؟ تازه به فکرِ حل کردنی؟ نکنه زده به سرت و واقعا میخوای بشی دامادش؟

سیاوش با حالت خاصی نگاهش کرد.

_نمیدونم چی میدونی.. تا کجا میدونی و از کجا میدونی ولی افق و دوست دارم.. اولین دختریه که دارم باهاش به آینده فکر میکنم. به خاطرش کتک خوردن که سهله.. جونمم بخوان میدم.

شهروز بلند و هیستیریک خندید.

_شنیده بودم ولی باور نکرده بودم. تو زده به سرت؟ احمق شدی؟ دخترِ اردلان سیا.. اردلان!!! بیشتر از تو نشناسم کمتر از تو نمیشناسمش.. چه خوابایی دیدی باز؟ چرا تو نوکِ بینیِ خودت و میبینی فقط؟

سیاوش چشم بست و دست روی قفسه ی سینه اش گذاشت. درد باز داشت به جانش چنگ می انداخت. چهره اش را جمع کرد و گفت:

_مختاری هرجوری دوست داری فکر کنی. من برای ثابت کردن عشقم سینه جلو کسی چاک نمیدم.. وقتی همتون پشت بهم کردین و مثل یه تیکه آشغال روم خط کشیدین اون دختر رو همه ی کثافتام چشم بست و دستم و گرفت.. دخترِ همون اردلان شد همه کسم.. یه زن شد پشتوانه م و کمک کرد دوباره بلند شم.. حالا که من بابتِ اون همه دردی که بهش دادم دو سه تا مشت و لگد خوردم خیلیه؟ بذار اگه اردلان اینجوری خنک میه بشه.. ولی این و تو مخ اتون فرو کنین که من دست از افق نمیکشم!

شهروز سرش را ناباور تکان داد. برادرش را آنقدری میشناخت که از حرف های پی به جدیت و مصمم بودنش ببرد. جلویش نشست و با چشمانی به خون نشسته زمزمه کرد:

_خر شدی.. تو خر شدی سیاوش.. حالیت نیس چی میگی.. اون دختر وصله ی ماست؟ میتونه شبا نون پنیر بخوره؟ میتونه جای نمدار بخوابه؟

_تو غصه ی ایناشو نخور شهروز.. مطمئن باش با یکی شدنی زندگیِ ما دونفر شرف و عزتِ تو لکه دار نمیشه. خیالت تخت!

طعنه ی کلام سیاوش پتک شد و بر فرق سرش کوبیده شد.. شوخی نداشت.. برادر کوچکش بزرگ شده بود و از همیشه جدی تر بود. سرش را تکانی داد و برخاست.. باید مینشست و به تمامی این وقایع یک بارِ دیگر و این بار عمیق تر می اندیشید.. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که سیاوش گفت:

_به زودی از این جهنم بیرونت میارم شهروز.. کاری میکنم همتون باورم کنین!

شهروز نامطئن و گیج نگاهش کرد. در دلش هوس در آغوش کشیدن و بوسیدنِ برادرش را داشت.. اما بعد از آن همه اتفاق نمیتوانست طوری رفتار کند که انگار همه چیز عادی و طبیعیست.. مشتش را آرام به دیوارِ کنارِ درِ اتاق کوبید و با یک دنیا حسرت و دلتنگی از اتاق بیرون رفت.

فربد میانِ راه مقابلش ایستاد. شهروز منتظر بود او از جلویش کنار برود ولی برخلاف انتظارش صدایش را شنید که آرام گفت:

_سیاوش عوض شده شهروز.. یک بار هم شده باورش کن بذار این بار روی پای خودش بلند شه..

سر بالا کرد. در نگاهِ فربد اعتماد و اطمینان موج میزد. ضربه ای به کتفش زد و آرام زمزمه کرد:

_مراقبش باش..

و بعد مقابلِ نگاه نگرانِ او راهِ آمده را بازگشت.

***

ساک دستی و کوچکش را بیشتر در دستش فشرد و با نگاهی سرخورده به درِ خانه ی مونس، اواسط کوچه ی باریک ایستاد. آنقدر گیج بود که نمیدانست آمدنش به این خانه تا چه حد درست است ولی راه دیگری را پیش رویش نمیدید. در مسیر جدیدی که برای رفتن انتخاب کرده بود این جا، خانه ی عزیزتر از جانش اولین گزینه بود. اما بعد از آن روز و حرف هایی که بینِ او و مونس گفته شد، از حضورِ دوباره شرم داشت. با پای پیاده کمی نزدیک تر رفت و کنارِ بازیِ پسربچه ها ایستاد. نه ماشین و نه هیچ چیزی که متعلق به خانه ی پدری باشد به همراهِ خود نیاورده بود. تمامِ توشه اش چند دست لباس بود و چند وسیله ی شخصی. هنوز در شش و بشِ رفتن و نرفتن بود که صدای پسربچه ای را از کنارش شنید.

_من شما رو میشناسم!

به طرف صدا برگشت و با دیدنِ عباس لبخند ملایمی زد. دستش را جلو برد و دست تپل و خیس از عرقِ او را فشرد.

_سلام آقا عباس.. میشناسی منو؟

_بله که میشناسم. همون خانومی که با داداشم اومده بودی!

لبخندش را تشدید کرد و با محبت نگاهش کرد.

_میخواین بیاین خونه ی ما؟

سر تکان داد و منتظر شد. پسرک لبخند زیبایی زد و توپ پلاستیکی را گوشه ای رها کرد. کلیدی از جیبش بیرون کشید و در را باز کرد. افق معذب و ناراحت گفت:

_کاش زنگ بزنیم. زشته اینجوری..

_آخه مادرم کمرش درد میکنه نمیتونه بیاد. زنگ نیاز نیست . بیاین تو.

پشتِ سر پسرک داخل شد و دسته ی ساکش را محکم تر در دست فشرد. استرس تمام جانش را دربرگرفته بود. عباس زودتر از او داخل شد و تا او به پله های تراس برسد مونس میانِ چهارچوبِ در پیدا شد.

_خوش اومدی دخترم!

سلام داد و آرام جلو رفت. در چهره اش جدیتِ آن روز نبود. هر چه بود محبت بود و مهربانی. بنا به عادت همیشه سرش را جلو برد و بوسه ای روی گونه اش کاشت. مونس بدونِ اینکه توجهی به ساکِ دستِ دخترک کند به داخل تعارفش کرد و او را بهترین جای خانه نشاند.

_چرا خبر ندادی مادر؟ تنها اومدی؟

افق سر پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:

_راستش…

دستِ مونس روی دستش نشست. سر بلند کرد. تیله های شفاف و تمیزِ نگاهِ زن قلبش را روشن و چراغانی میکرد.

_چی شده دخترم؟ به من بگو!

ندانست چگونه در کسری از ثانیه سد مقاومتش شکست و اشک هایش زینت بخشِ چهره ی دردمندش شد. سرش را روی شانه ی مونس گذاشت و از تهِ دل هق هق کرد. از ظلم هایی که پدرش به سیاوش کرد نگفت.. از شرمندگی هایش در مقابلِ او چیزی نگفت اما هر آنچه در دل و جانش بود برای زن بیرون ریخت و قلبش سبک شد. مونس دست روی صورت خیسش کشید و دلجویانه گفت:

_پدر و مادر همیشه صلاح و خیرِ بچه رو میخوان. منتهی بعضی هاشون راه و روش درست رو بلد نیستن دخترم. من نمیدونم دقیقا چی باعث شده اینجوری بشکنی ولی همین که تو هم در مقابل احترام پدرت و نشکستی و تو روش در نیومدی نشون از این داره که دختر اصیل و فرزند صالحی هستی..

افق با صدایی لرزان گفت:

_سیاوش هیچ وقت نگفت بینِ من و پدرت یکی رو انتخاب کن. همیشه گفت شاید مجبور بشی بین زندگی الآنت و زندگی با من یکی رو انتخاب کنی ولی هیچ وقت پدرم و برام انتخاب قرار نداد.. ولی پدرم امروز علنا ازم خواست یکی رو انتخاب کنم!گفت یا من یا سیاوش.

مونس جدی و موشکافانه نگاهش کرد.

_اومدنت به اینجا رو پای انتخابت بذارم؟

افق خواست جواب بدهد که مونس افزود:

_تو با دخترِ من هیچ فرقی نداری.. تا هر وقت که بخوای فکر کنی و از پدرت دور باشی اینجا خونه ی خودته. اینجا رو خونه ی سیاوش ندون مادر. شده خونه راهش نمیدم تا راحت باشی. من میدونم کسی رو نداری. من جای مادرت.. اینجا بمون تا با پدرت صاف شی. مجبور نیستی از روی اجبار و اینکه جایی رو نداری تصمیم غلط و عجولانه ای بگیری دخترم!

جدیت کلامِ مونس باعث شد کمی در خودش جمع شود. دستانش را در هم قلاب کرد و ناراحت گفت:

_نمیخواستم آسایشتون و بهم بزنم ولی برای راهی که انتخاب کردم اینجا اولین و آخرین جایی بود که میتونستم بیام!

سر بالا کرد و خیره در چشمانِ مونس گفت:

_من انتخابم و کردم مونس جون. سیاوش حرفِ اول و آخرِ منه. من همه ی زندگیِ سابقم و پشتِ در اون خونه گذاشتم و صاف و صادق اومدم اینجا. از این به بعد تمام زندگی و تصمیماتم مربوط به سیاوش و زندگی با اونه!

مونس آرام لب زد:

_مطمئنی مادر؟

سرتکان داد و جدی گفت:

_میدونم قبول دختری با فرهنگِ من براتون سخته. ولی هرکاری از دستم بربیاد میکنم تا با زندگیِ سیاوش هماهنگ باشم.

_تو فکر میکنی که من راضی به این وصلت نباشم؟

افق لب هایش را به هم فشرد و با خجالت سر پایین انداخت.

_شما حق دارین ولی..

مونس چانه اش را با دست گرفت و بالا آورد. نگاهش کرد. صاف و مستقیم. در نی نیِ تیره و درشت چشمانش ذره ای تردید و شک وجود نداشت. حرف هایش مانند میخی محکم و استوار دل و جان دختر را به هم قفل کرد.

_اگه به خاطر حرفای اون روزمه اون یک وظیفه بود.. من موظف بودم به عنوان بزرگتر راه و چاهی رو که میدیدم پیشِ روت بذارم. وقتی اون روز رفتی نگفتم چرا؟ الآن که برگشتی هم نمیپرسم چرا برگشتی. فقط بدون.. از همین لحظه که با اراده و تصمیمِ خودت پا تو خونه ی من گذاشتی دیگه جا برای هیچ حرفی نمیمونه. اینجا خونه ی توئه.. وقتی خودت انتخاب کردی و اومدی بی چون و چرا عضوِ خانواده ی منی. دیگه نه میذارم سرت پایین بیفته نه حق داری برای بودنت شرم کنی!

افق با محبت نگاهش کرد که مونس لبخندی زد و افزود:

_برات نگفتم سیاوش چجور مردیه چون میدونستم خوبی هاش و خودت دونستی که قبولش کردی. من نامردی کردم یکم بدیش و گفتم که خوبی هاش و کنار بدی هاش قبول کنی. دیگه از هیچی نترس افق.. تا وقتی تو خونه ی من و دخترِ منی هیچ کس.. نه پدرت و نه حتی سیاوش نمیتونن ناراحتت کنن. اینو بهت قول میدم!

افق سرش را جلو برد و او را دوباره در آغوش گرفت. مونس چند ضربه به پشتش زد و آرام گفت:

_حالا راستشو بهم بگو.. سیاوشم کجاست؟

افق آرام کنار کشید و نگاهش را از او دزدید. یادِ سیاوش دلش را به آتش میکشید و روح و جانش را میسوزاند.

_سیاوش یکم بدحاله.. خونه ی دوستش خوابیده!

مونس سر تکان داد و خاموش ماند. حدسِ اینکه پسرش در چه حال و روزی باشد کار دشواری نبود. ولی با تمامِ قلب مادرانه ای که داشت از نگرانی سوزن سوزن میشد ، از جا بلند شد و با آه آرامی گفت:

_بهش زنگ میزنم بگم بیاد خونه.. میتونه تا اینجا بیاد؟

افق با خجالت سر تکان داد.

_فکر کنم آره.

_خوبه.. نمیخواد بهش بگی اینجایی. بذار بیاد براش توضیح میدیم.

“چشم” ی گفت و با چشمانش شماره گرفتنش را نگاه کرد و بعد از صحبت کوتاهی که با سیاوش کرد منتظرِ جواب ماند. مونس لبخندی به رویش زد و آرام گفت:

_پاشو برو لباسات و عوض کن.. گفت تا یک ساعت میاد خونه!

.

.

رو به روی آینه ی زنگار گرفته و قدیمیِ اتاق ایستاد و شالِ سفید را روی موهایش مرتب کرد. از دیدن چهره ی خودش جلوی آینه خنده اش گرفت. اگر سیاوش او را اینگونه میدید بی شک طاقت نمی آورد و از ته دل میخندید. تونیک نخی اش را کمی پایین تر کشید و قدمی عقب رفت. عقایدش تغییری نکرده بود اما وقتی پا به این خانه گذاشته بود قسم خورده بود تمام حرمت ها و قوانین مونس را حفظ کند. برایش آنقدر احترام قائل بود که به حرمتِ پذیرفته شدنش به جمع خانواده ، خودش را تا جایی که ممکن است با شرایط وفق دهد. شانه را داخل ساک، گوشه ی اتاق گذاشت و بیرون رفت.

مونس با دیدنش لبخندی پر مهر و از ته دل زد. داشتنِ عروسی مانندِ او لیاقت میخواست.. کسی که حرمت همین خانه ی کوچک را هم نگه میداشت و جنسش با هم تراز هایش خیلی متفاوت بود. آرام و محبت آمیز گفت:

_دخترم به خاطر ما خودت و مقید نکن.

با صدای زنگِ خانه رنگ از رخسارِ افق پرید. دستی به گوشه ی شالش کشید و دستپاچه و شرمگین گفت:

_راحتم!

استرس تمام دست و پایش را به لرزش انداخته بود. انگار اولین باری بود که میخواست با سیاوش رو به رو شود. حال و هوای امروز و این لحظه ها برایش ناب و تکرار نشدنی بود.. حسِ قلبی که مدام از مایعی شیرین پر و خالی میشد و ضربانش را به اوج میرساند. دوباره واردِ اتاق شد و در را کمی باز گذاشت. دستِ سردش را به دیوارِ کنارِ در گرفت و منتظر ماند.

صدای سلامِ گرمِ سیاوش که در خانه پیچید روحش پر کشید. در خانه ای که خانه ی عشقش بود انتظارِ او را کشیدن حسی بی مانند و عجیب بود.! از لای در مونس را دید که ناراحت و مغموم جلو رفت و مقابلش ایستاد. نگاهش نگران بود اما تا جایی که میتوانست خونسرد و عادی رفتار میکرد.

_بهتری مادر؟

سیاوش سر تکان داد.

_چیز مهمی نیست.. نگران نباش الآن خوبم.

مونس بی حرف سر تکان داد و کنار رفت. با دیدنِ چهره ی سیاوش دوباره ضربان قلبش اوج گرفت.. هر چه بیشتر در این اتاق میماند ، بیرون رفتن برایش سخت تر میشد. دستی به شالش کشید و سر به زیر و ناگهانی در را گشود. سلام آرامی داد اما حتی سر بالا نکرد تا چشم های از حدقه در آمده ی سیاوش را نگاه کند. سکوتِ بینشان که طولانی شد، عباس با هیجان رو به سیاوش گفت:

_اومده بمونه پیشِ ما. خودم شنیدم وقتی داشت به مامان میگفت.

به بهانه ی عباس سر بالا کرد. چشم های سیاوش چراغانی بود. نگاه بهت زده اش بین او و مونس در گردش بود و رد یک لبخندِ محو و ناباور روی لبهایش خودنمایی میکرد. مونس سینی چای را روی زمین گذاشت و نشست. حرکاتش آنقدر عادی و خونسرد بود که انگار هیچ اتفاق غیر عادی ای نیفتاده است. رو به افق گفت:

_بشین مادر. از وقتی اومدی هیچی نخوردی. بشین بلکه این مجسمه هم بشینه!

کنارِ مونس نشست و سر پایین انداخت. سیاوش هنوز داشت نگاهش میکرد. باورش نمیشد این دخترِ خجالتی با لپ های گل انداخته، در این شکل و قیافه و دراین خانه، همان افق خودش باشد. رو به مونس با هیجان گفت:

_اینجا چه خبره؟

مونس چای را در نعلبکی ریخت و با طمائنینه گفت:

_بشین پسرم.

همین که سیاوش به کمکِ عباس مقابلشان نشست، دست روی زانوی افق گذاشت و با مهربانی گفت:

_دخترم از این به بعد قراره اینجا بمونه. از امروز به بعد هم دخترِ خودمه.. هم تو هم عباس حواستون به حرکات و رفتارتون باشه. با هر دوتاتونم. کاری نمیکنین که معذب یا مقید بشه. میخوام مثلِ خونه ی خودش راحت باشه!

عباس با نیشی شل دستانش را بر هم کوبید و فریاد زد:

_آخ جون..

سیاوش هنوز داشت با بهت نگاهشان میکرد که مونس انگشتِ اشاره اش را به طرفِ او گرفت و با جدیت گفت:

_جای کتکایی که خوردی خوب که شد زودتر تکلیفِ این دختر و مشخص میکنی. فقط حواست باشه که اینبار جفت چشمام روته.. تا وقتی هم که حلالت نشد از ده فرسنگیش رد نمیشی. میفهمی چی میگم مادر؟

افق با شرم لبش را به دندان گرفت و سیاوش میانِ بهت و هزاران حسی که از درونش به غلیان و جوشش درآمده بودند، سرش را هاج و واج تکان داد.

***

حبیب با دیدنش از روی موتور بلند شد و برایش دست تکان داد. شهروز با نگاهی عصبی و کلافه به اطراف جلو رفت و بی معطلی موتور را روشن کرد. حبیب سرش را جلو آورد و نگران پرسید:

_چی شد داداش؟

گاز محکمی داد و بی حوصله گفت:

_الآن نه حبیب.. بذار یکم خودم و پیدا کنم..

عصر بود و تردد خیابان و پارک از همیشه بیشتر بود. گوشه ی پرتی از پارک روی جدول و کنارِ موتورِ پارک شده نشسته بودند. حبیب مدام با ترس سرش را چپ و راست میکرد ولی شهروز بیخیال و بریده از همه جا، خیره به آسفالتِ داغ و ترک خورده ی رو به رویش، بطری فلزی آبمیوه را در دستانش میفشرد. متوجه استرس حبیب که شد با حرص چشم بست و گفت:

_کم این ور اون ور و نگاه کن نکبت.

_یه جوری حرف میزنی انگار خودت نمیترسی. بگیرنمون از دهنمون تا نا کجامون پارست…اصلا ما اینجا چیکار میکنیم؟

آبمیوه ی نیمه خورده را زیر پایش گذاشت و پیشانی اش را میان دستانش گرفت.

_فکر حبیب.. فکر میکنیم.. البته فقط من. تو فقط به فکر همون نا کجاتی!

_داشتیم داداش؟ خب منم واس خاطرِ تو میترسم. نمیشه بریم تو خرابه مون بشینیم فکر کنیم؟

بی توجه به حرف های بی ربطِ حبیب زمزمه کرد:

_یه جای بزرگِ کار داره میلنگه!

_خب به منم بگو کجا؟

به طرفش برگشت و با چشمانِ سرخ به صورتش زل زد.

_سیا هرچی باشه اهل دروغ گفتن به من نیس.. خودشم بخواد بگه چشاش دروغ نمیگن حبیب..

کمی مکث کرد و گفت:

_دختره رو واقعا میخواد!

_من که گفتم بهت.. خب اگه نمیخواست که نمیرفت همه گنداشو بهش بگه. من بودم و دیدم هربار که دختره رو میدید چه حالی..

_اینا رو نگفتم داستان عشقشون و برام تعریف کنی احمق.. دارم میگم یه جا داره میلنگه!

حبیب غرقِ در فکر نگاهش کرد و او رو برگرداند. به رو به رو خیره شد و سر تکان داد.

_ورپریده یه چیزایی میدونه که ما نمیدونیم.

حبیب منظورش را از “ورپریده” فهمید و چهره اش را جمع کرد.

_اون با عقلِ شیرینش چی چی میدونه که ما ندونیم؟

_خیلی چیزا.. حد اقلش اینه که همه چی اونجوری که برامون تعریف کرده نیست!

_من که پاک گیج شدم داداش!

شهروز دستی به تیرگی زبر پشت لبش کشید و گفت:

_سیا این دختره رو واقعا میخواد. میخواد که به خاطرش جلو حتی من سینه سپر کرد. میخواد که به این روز افتاد و بازم دم نمیزنه. پس اینجا میمونه فقط یه سوال! اگه برا پولش دنبالش نیست و واقعا میخوادش چجوری شده که اول آبجی کوچیکه رو بازی داده و بعد رفته سراغ بزرگه؟

حبیب دستی به زیر چانه اش کشید.

_شاید اول هدفش بازی بود بعد واقعا عاشق خواهر بزرگه شد. نمیشه؟

شهروز نچی کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن