رمان سیاه بازی پارت آخر - رمان دونی
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت آخر

_همینجوری!

_سیاوش؟ چی رو قراره بهم بگی؟ آرزو حرفایی زد که از لحظه ی رفتنش دارم دیوونه میشم.

نفسش بند آمد.. پس شنیده بود..

_چی بهت گفت؟

افق در چشمانش دقیق شد.

_گفت به سیاوش بگو نترسه و هر چی که لازمه بهت توضیح بده… چی رو باید بهم توضیح بدی؟ چی هست که من نمیدونم اما آرزو میدونه؟

بزاق دهانش را با ترس قورت داد.

_هیچی..چی قراره باشه؟

_سیاوش تو بلد نیستی دروغ بگی.. اگه بلد بودی و وا نمیدادی من الآن اینجا نبودم. چی شده؟ اون از تو و حرفای دیروز ظهرت.. اینم از آرزو.. یه چیزی این میون هست که من..

_آره هست.. ولی من نمیتونم توضیح بدم!

افق بی صدا نگاهش کرد. دستش را لای موهایش فرو برد. کلافه بود.

_انتظار داری چی بهت بگم؟ اگه من بگم و تو باور نکنی چی؟

نفسِ افق بند آمد.. درست مثلِ همان ظهر سوزناکی که کنارِ آن درختِ خشکیده راه نفسش بند آمده بود. به سختی لب زد:

_فقط بگو سیاوش! هر چی مونده بگو و تمومش کن!

سیاوش رو برگرداند. آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و کمی خم شد. چه میگفت؟ میگفت که خواهرش عضوی از بازی احمقانه ی آن زمان ها بود که با دیدن سن و سالش او را از دور خارج کرده؟ کدام گناهش بدتر بود؟ بازی دادنش یا آنگونه راندنش؟

_سیاوش؟

چشم بست و آرام گفت:

_من آرزو رو قبل از تو شناختم.. قبل از اینکه با تو آشنا بشم به طور اتفاقی دیدمش و..

سکوت کرد.. سکوتِ افق کار را سخت تر میکرد.. اصلا نمیدانست باید از کجا شروع کند. حتی تاب نداشت سر برگرداند و به چشم های شماتت بارش نگاه کند. سیب گلویش چند بار بالا و پایین شد و نفس عمیقی کشید.

_تو یه پارتی دیدمش.. با هم آشنا شدیم و به دروغ بهم گفت بیست و دو سالشه.. ظاهرش من و به خطا انداخت. خیال کردم از هموناییه که..

لب بالایش را مکید و ادامه داد:

_زیاد طول نکشید که بفهمم اونی که خیال میکردم نیست. همون شب شک کردم.. بعد هم که چند بار تلفنی باهاش حرف زدم و در نهایت با یه قرار ملاقاتِ دیگه فهمیدم بچه ست همون جا کار و تموم کردم. بهش گفتم تو برای آدمی مثل من حیفی.. هر جوری بود از خودم دورش کردم.. به خیال خودم که وسط اون همه سیاهی یه نقطه ی سفید… یه کارِ مثبت کردم ولی ظاهرا همون اتفاق شد بدترین اتفاقِ زندگیم!

آرام رو برگرداند… افق مانند مجسمه ای بی روح به او خیره بود. ملتمس گفت:

_نمیدونستم خواهرته افق.. اونم نمیدونست.. روزِ تولدت یادته؟ رفتنِ آرزو از خونه و غیب شدنش یادته؟ همون شب منو دید.. ولی من هنوزم نمیدونستم اون خواهرته.. نمیدونستم تا اینکه با اصرارش یک بارِ دیگه با هم قرار گذاشتیم. گفت برای آخرین بار بیا وگرنه همه چی رو هر جوری که بخوام به افق میگم! وقتی رفتم و فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد.. تاوان حماقت های قبل بدترین جای زندگیم روی سرم آوار شد. بهت نگفتم چون کاری نکردم.. چون بازی و دروغی در کار نبود.. چون این بار من مقصر نبودم افق.. باورش سخته ولی نبودم!

دست روی دستِ یخ بسته ی افق گذاشت.

_یه چیزی بگو… نذار بگم کاش هیچ وقت نمیفهمیدی… نگو که باور نمیکنی!

افق با صدایی که با زور از ته حنجره اش بیرون می آمد زمزمه کرد:

_بخاطرِ تو خودکشی کرده بود؟

سیاوش با درد چشم بست.

_روزی که بهش گفتم نمیتونم باهاش باشم.. ظاهرا همون روز…

ادامه نداد.. خیره به نگاهِ توخالیِ افق شد و گفت:

_به خدای احد و واحد من تو این اتفاق هیچ کاره بودم.. من بازیت ندادم.. اتفاقی باهاش آشنا شدم.. با یک بار قرار هم کار و تموم کردم. قسم میخورم افق!

افق دستش را از زیر دستِ او بیرون کشید. تا کِی باید تاوان حماقت ها و اشتباهاتِ او را میداد؟ دیگر خسته بود.. شالش را روی سرش مرتب کرد و با پایی لرزان برخاست. سیاوش آشفته و عصبی گفت:

_بازم میخوای بری؟ یک بار یک خبطی کردم و یک عمر تاوانش و باید دوتایی بدیم مگه نه؟ به من نیومده آدم باشم.. نیومده خوش باشم مگه نه؟ الآن میری و تلفنام و جواب نمیدی.. فردا شمارت و عوض میکنی.. پسفردا از این شهر میری.. سیاوش هم به درک نه؟ اصلا مگه من کی ام؟

افق سر برگرداند و نگاهش کرد. اشک از چشمش جوشید و چکه کرد. بغضی به اندازه ی بیست و شش سال خواهری کردن برای خواهر کوچکش، در گلویش گیر کرد.. صدای آرزو در گوشش تکرار شد.. با بغض و آه رو برگرداند و با قدم های سنگین و خسته اش بیرون رفت. هر قدم که از سیاوش دور تر میشد، صدا واضح تر و درد آور تر در سرش میپیچید:

“تو یه دیوونه داری که برات جونشم میده.. ولی من چی؟”

***

عروسکِ نرم و پنبه ای را محکم تر به خودش چسباند و با بغض سرش را به پنجره تکیه داد. حالا که همه چیز جای خود نشسته بود، حالا که تازه داشت بی ترس و دلهره، طعم شیرینِ این عشق را میچشید چگونه باز سر از این تاریکی در آورد؟ افکارش چرا منسجم نمیشد؟ چرا در این دوازده روز به هیچ نتیجه ای نمیرسید؟ انگار زمان برایش ایستاده بود.. هر چه بیشتر به گذشته می اندیشید، بیشتر درگیر ثانیه های سپری شده اش میشد. روی چشمانِ درشت عروسک دست کشید.

“_اون بَبَعیه از همشون قشنگ تره! “

“عجب چیز با نمکیه! حالا میفهمم این دخترا چرا انقدر دوستش دارن! یه جورایی نرمه.. هه!”

“چرا اینجوری نگام میکنین؟ باور کنین تصادف.. تقدیر.. دیگه چی بگم؟”

چشم بست و وجودش را برای بار هزارم به آن روزی سپرد که بعد از آن دیگر هیچ چیز مثلِ قبل نشد.

“_تصادف؟ اونم تو این شهرِ چند میلیون نفری و دو روزِ پشتِ هم! دروغگوی خوبی نیستین!”

“اتفاقا دروغگوی خوبی هستم!”

چشم هایش را باز کرد و با درد زمزمه کرد:

_نیستی سیاوش.. هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی.. هیچ وقت چشمات دروغ نگفت!

باز همان بغض سنگین به سراغش آمد.. غروب که میشد، دلش هزار چیز را بهانه میکرد.. انگار که این خورشیدِ لعنتی باید جانش را بالا می آورد تا جایش را به مهتاب بدهد!

ذهنش خسته بود.. خسته از تمامِ افکاری که در این روزهای طی شده تمام جسم و جانش را میمکید.. یک طرف سیاوشی بود که برایش از نفس نزدیک تر شده بود.. در طرف دیگرش خواهری که بغض نگاهش در تمامِ این مدت حالا برای افق روشن شده بود. رفتار و حرف هایش لحظه ای ذهنش را ترک نمیکرد.. حالا دلیلِ آن همه کینه و نفرت را میفهمید.. دلیلِ بریدن و رفتنش را میفهمید. !

پاهایش خسته بود.. تا کِِی باید با پاهای برهنه از پشت سرِ آدم های زندگی اش میدوید؟ دویدن و نرسیدن بود قسمتش.. انگار هر چه بیشتر تقلا میکرد تنها تر و بی کس تر میشد.. تاوان یک اشتباه را هر دو به اندازه ی کافی داده بودند.. از خدا گله مند بود.. چرا این روز ها تمام نمیشد؟

تقه ای به درِ اتاق خورد. عروسک را گوشه ای گذاشت و جلو رفت. قفلِ در را باز کرد و منتظر و بی حوصله به زهرا نگاه کرد. زهرا ناراحت و نگران نگاهش کرد و گفت:

_یه آقایی اومده میخواد ببینتت دخترم.. میخوای حرف بزنی یا بگم استراحت میکنی!

قلبش به شدت کوبش گرفت. بی اراده زمزمه کرد:

_سیاوشه؟

زهرا لب گزید و ابروهایش با ناراحتی پایین افتاد. چه انتظار بیهوده ای بود انتظارِ مردی که در تمامِ این دوازده روز حتی یک بار هم سراغی از او نگرفته بود.. سری تکان داد و بی میل و رغبت نسبت به دانستنِ اینکه چه شخصی برای دیدنش آمده، گفت:

_الآن میام!

جلوی آینه ایستاد و دستی به زیر چشم هایش کشید. چشم هایی که روی اشک ندیدند اما هر روز کمی بیشتر از دیروز بی فروغ شدند.. انگار که اینبار آن ها هم به احترامِ این شکستنِ بی مانند، روزه ی سکوت گرفته بودند!

لباس مناسب تری پوشید و بی حوصله و آرام واردِ هال شد. سرش را چرخاند. مردی با اخم های غلیظ و غرقِ در فکر، گوشه ای نشسته بود.. چقدر آشنا بود!.. نزدیک رفت و سلام داد. مرد که سر بالا آورد، قلبش به یکباره فرو ریخت.. چیزی نمانده بود که این چشم های آشنا قلبش را از کار بیاندازد.. مرد از جا بلند شد.. خطوطِ نفوذ ناپذیر و شکسته ی روی پیشانی و اطرافِ چشمش ، اُبهتش را هزار برابر بیشتر از عکس هایی میکرد که از او دیده بود. ناباور زمزمه کرد:

_شما؟!

نگاهِ مرد روی او طولانی شد. انگار که او هم داشت با دقت و وسواس تحلیلش میکرد. چیزی نگذشت که لب هایش تکان خورد و خشک و جدی گفت:

_همیشه تصورم ازت یه چیزِ دیگه بود. هیچ وقت فکر نمیکردم این شکلی باشی!

ناخوداگاه لبخندی زد. باورش نمیشد مردِ ایستاده رو به رویش، همان مردی باشد که به خاطرش زندگی اش با سیاوش گره خورد.

_یه ذره وقت داری بهم قرض بدی؟

دستپاچه از بی حواسی اش گفت:

_خوش اومدین.. بفرمایین.

شهروز نشست.. افق هم مبلِ رو به روی او را انتخاب کرد. نگاه متعجبش روی او آنقدر طولانی شد که عاقبت شهروز گفت:

_خیلی عجیب و غریبم؟

افق با خجالت گفت:

_نه نه.. من.. خب یعنی یکم فرق کردین…یعنی منظورم اینه که من فقط ازتون چند تا عکس دیدم!

شهروز آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و کمی به جلو متمایل شد.

_برای آشنایی و دید و بازدید وقت زیاده.. اومدم اینجا که درباره ی چیزای مهم تری صحبت کنیم!

افق سر پایین انداخت.

_راستش.. من انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم!

_چرا؟ وقتی پای سیاوش در میون باشه من تا اون سرِ دنیا هم میرم.

افق بی اراده اخم کرد.

_خوش اومدین ولی.. مسئله ی بین ما رو..

_مسئله ی بین شما رو هیچ کس به اندازه ی من نمیتونه برات روشن کنه افق خانوم.. اگه اینجا ام.. اگه فضولی کردم و تا اینجا اومدم، حتما یه چیزایی بارم هست.. حتما یه حرفایی برای گفتن دارم.!

افق سر بالا کرد. چقدر نگاه کردن در این چشم های نفود ناپذیر سخت بود.

_سیاوش ازتون خواسته؟

شهروز لبخندی زد.

_شوهرت و نمیشناسی؟ همچین آدمیه؟

کلمه ای که به کار برد قلبِ دخترک را به بازی گرفت. خجول و ناراحت دوباره سر پایین انداخت که دوباره صدای شهروز را شنید.

_نیومدم اینجا بزرگی کنم یا مثلا پادرمیونی و از این حرفا.. ولی میبینم که انگار یه چیزایی رو فراموشت شده. وقتی کسی میشه عزیزِ دلِ مونس.. وقتی میشه کسی کسی که واس خاطرش داداش کوچیک تو روی داداش بزرگه در میاد.. وقتی میشه محرم.. وقتی میشه زن.. میشه حلال و ناموس، سرش و نمیذاره بره و فراموش کنه مردی بالای سرش هست!

افق سکوت کرد و او ادامه داد:

_از دخالت بیزارم.. از نصیحت بیزار تر. تو زندگیم سیاوش و ننشوندم جلوم و براش لغوز نخوندم.. چون اگه این کار و میکردم به جای نزدیک شدن بهم ازم دورتر میشد. دستش و زدم زیر بغلم با خودم راه بردم.. از رو هرچی رد شدم اجازه دادم اونم رد شه.. با تجربه حالیش کردم باید کجا بره و از کجا بره.. وقتی یه چیزایی رو برای یکی دیکته کنی دیر یا زود اثرش میپره.. فراموشش میشه.. ولی وقتی خودش تجربه کنه و بفهمه راه همینی بود که اومده، اون وقته که حتی اگه راهم به بیراهه بزنه، یه روزی.. یه جایی.. به یه بهونه ای دوباره یادش میاد کی بود و چی بود. یادش میاد از کدوم کوچه رد شد و به این ناکجا آباد رسید.. راهش و پیدا میکنه و برمیگرده!

افق با دقت به حرف هایش گوش میداد. چقدر جنسِ حرف هایش متفاوت بود.

_صغری کبری زیاد چیدم.. خلاصه اینکه اگه الآن اینجا ام واس خاطر اینه که برادرم و مثل کف دستم میشناسم.. هر خبط و خطایی کرده انکار نمیکنم.. از اتفاقایی که بینتون افتاده هم مو به مو خبر دارم. ولی یه چیزی رو یادت باشه افق خانوم.. من خمیر مایه ی خودم و میشناسم.. سیاوش وقتی یکی رو عقد میکنه.. وقتی دل و جون و خونه اشو براش باز میکنه.. وقتی به خاطرش تو روی دنیا وا میسته یعنی دیگه تموم.. یعنی دیگه حرفی برا گفتن نداره… یعنی از چیزی ترس نداره. سیاوش بهت دروغ نگفت. تو جریانِ خواهرت نه اون و نه هیچ کسِ دیگه ای مقصر نیس.. اما اگه الّا دنبالِ مقصر میگردی باس بری به همون خدایی گله کنی که به خاطر آزادی آدمِ رو به روت راهت و با سیاوش یکی کرد.

_به همون خدا قسم که من حتی یک لحظه هم به راست و دروغِ حرفای سیاوش شک نکردم. اگه قرار بود به سیاوش شک کنم اولِ همون راهِ سخت و تو بهترین شرایط برای شک کردن جا میزدم. من به سیاوش و حرفاش شک ندارم آقا شهروز.. برعکس از حقیقتِ محضِ چیزایی که بهم گفت میترسم. شما نمیتونی حسِ من و درک کنی.. نمیتونی لحظه به لحظه ای تمام این مدت و تصور کنی.. حتی تصورش هم برای کشتنِ من کافیه.. آرزو..

_آرزو برادرم و دوست نداشت .. حاضرم قسم بخورم که نداشت!

افق با حیرت نگاهش کرد.. دستش را میانِ موهایش فرو برد و کلافه گفت:

_خواهش میکنم نپرس از کجا و چه جوری ولی من خواهرت و خوب شناختم.. شاید از تو هم بهتر و بیشتر.. خواهرت فقط برای اثباتِ خودش دست روی سیاوش گذاشت.. تظاهر کرد دوستش داره چون نه عشق و نه دوست داشتن و نمیشناخت..خواهرت حتی خودشم نمیشناخت.. انقدر تو خودش و باورایی که برای خودش ساخته بود گم شده بود که دنبالِ یه طناب میگشت برای بیرون کشیدنِ خودش از دل اون تاریکی.. سیاوش و تو فقط براش بهونه شدین..

کمی مکث کرد و افزود:

_آرزو رفت دنبالِ زندگیش.. رفت دنبالِ خودش.. چرا وقتی اون به خودش فرصتِ دوباره داد این بار تو داری همه چی رو بهم میریزی؟ زندگی انقدرا که خیال میکنی آسون نیس افق خانوم. وقتی دل به دلِ یکی دادی دیگه نمیتونی حتی با بدترین و موجه ترین دلیل هم از زیرش شونه خالی کنی. مردِ میدون باش.. اگه نمیتونی شونه بده جلو و بیا بگو نمیتونم.. بگو ترجیح میدم بشینم و از پشتِ سر خواهرم یه عمر به افکار و عشقِ پوچش به تو فکر کنم.. سکوت نکن.. فرار نکن.. برو و بگو بهش که دیگه نمیتونی!

افق با وحشت نگاهش کرد.. شهروز چشمانِ پر از تر و اضطرابش را شکار کرد. لبخندی زد و گفت:

_وقتی به یکی دل بدی حتی اگه تا اون سرِ دنیا هم بره و دلت و با خودش ببره نمیتونی ازش بکَنی… هم تو.. هم من و هم این چشما دارن داد میزنن که تو نمیتونی دل از سیاوش بکنی.. پس بیشتر از این خودت و اون و عذاب نده.. زن باش و شوهرت و صاحب شو.. پشتش و خالی نکن.. هر اتفاقی هم افتاد بجنگ.. شده بدترین حرفا رو تو صورتش بکوب و دنیا رو روی سرش خراب کن ولی از زیرِ بارِ زنونگیت شونه خالی نکن.. برو واستا سرِ پُستت… ریش و قیچی رو بگیر دستت.. یا ببُر و تمومش کن.. یا این طنابِ کش اومده بینتون و انقدر گره بزن تا بهم برسین!

از جا بلند شد.. چهره ی مبهوتِ دخترک به او اطمینان میداد که اشتباه نکرده است. افق که در سکوت به پایش برخاست، شهروز آرام دست روی شانه اش گذاشت و آمرانه گفت:

_تا همین نیم ساعتِ پیش دل تو دلم نبود و پیش خودم میگفتم اگه سیاوش اشتباه کرده باشه چی؟ تا همین نیم ساعتِ پیش دلم باهاش صاف نشده بود و ته دلم هزار جور اما و اگر بود.. ولی حالا دارم میبینم دختری که رو به روم واستاده، ارزشِ این همه خیرگی رو داشت.. اگه منم جاش بودم همینقدر سفت و سخت وا میستادم.. به راهی که با هزار بدبختی و چنگ و دندون ازش اومدین شک نکن زن داداش.. نذار عاقبت جفتتون یه دنیا حرفِ نگفته و یه عمر حسرت بشه!

چشمانِ دخترک لرزید. مرد که پشت به او کرد و رفت ، همان یک ذره جانش را هم با خودش برد.. دیگر با کدام توان پشتِ پنجره ی اتاقش می ایستاد و به دیوارِ بلندی خیره میشد که اولین بار ، شاهدِ شکسته شدنِ تک تکِ مرزها برای رسیدنِ عشقش به او شد!

***

وسطِ کوچه ایستاد و به وانت بار سفید رنگی که مقابل خانه ی مونس پارک بود نگاه کرد. مرد همانگونه که دست هایش را میتکاند با صدای بلند گفت:

_داداش با ما امری نیست؟

صدای سیاوش را شنید و ضربان قلبش شدت گرفت.

_قربونت میرزا.. میومدی تو یه آبی شربتی میخوردی.

مرد برایش دستی تکان داد و سوار شد. ماشین که از کنارش گذشت، دسته ی کیفش را بیشتر در دستش فشرد و آهسته جلو رفت. از میانِ درِ نیمه باز، نگاهش به سیاوش و چند بسته ی بزرگ جلوی در افتاد. در را باز کرد و داخل شد. سیاوش پشت به او گفت:

_اومدی عباس؟ هرچقدر زورت میرسه از اینا بردار و..

با دیدن افق میانِ چهارچوبِ در خشک شد. چند ثانیه بی حرف نگاهش کرد. اما طولی نکشید که دوباره خم شد و بسته ی بزرگ را از روی زمین برداشت. قلبِ افق بی قرار تر شد.. تا به حال این اخم و چهره را از او ندیده بود. کمی جلو رفت و سلام داد. سیاوش همانطور که بسته ی دوم را برمیداشت آرام سلامش را جواب داد. افق گوشه ای ایستاد و آرام پرسید:

_کسی خونه نیست؟

سیاوش بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:

_فعلا نه…

رفتارِ سفت و سختِ سیاوش معذبش کرد. مخصوصا وقتی میدید بدونِ اینکه نگاهش کند مشغول جا به جا کردنِ بست هاست. کمی جلو رفت و دست روی ساعدش گذاشت. سیاوش سر برگرداند و با اخم نگاهش کرد. آرام گفت:

_یکم حرف بزنیم؟

سیاوش دستش را پس کشید و سرد گفت:

_فعلا که میبینی کار دارم!

حس میکرد جان در تنش نمانده است.. وقتی سیاوش اینگونه نادیده اش میگرفت دنیا برایش فرقی با جهنم نداشت.

_ولی باید حرف بزنیم!

سیاوش بسته را پایین انداخت و جدی گفت:

_چرا؟ چون تو میگی؟ چون تو تشخیص دادی بعد این همه روز الآن وقتِ حرف زدنه؟

_سیاوش یه جوری رفتار نکن که انگار من مقصرم.. نیاز نداشتم فکر کنم؟ نیاز نبود با خودم تنها باشم؟ نیاز نبود فکرم و جمع کنم یه جا؟ انقدر راحت بود قبولش؟

سیاوش پوزخندی عصبی زد.

_برا من چی؟ برا من راحته هر بار سرت و بذاری و بدون گفتنِ حتی یه جمله بری بیرون؟ راحته شبا تا صبح بشینم و به این فکر کنم که برمیگرده یا نه؟ بگو راحته؟؟

جمله ی آخر را آنقدر بلند گفت که افق کمی در جایش تکان خورد. سیاوش جلو آمد و انگشت اشاره اش را بالا گرفت.

_پا رو دلم گذاشتم و گفتم برگرد جایی که باید باشی.. به دست و پات نپیچیدم گفتم بذار با پدرش خلوت کنه.. ولی تو چیکار کردی؟ سیزده روز افق.. سیزده روزِ تموم من و از خودت بی خبر گذاشتی.. سیزده روزِ تموم به این فکر کردم که اگه برنگرده چی.. که..

دستی به صورتش کشید و سکوت کرد.. در تمام این روزها آنقدر فشار کشیده بود.. آنقدر به در و دیوار مشت کوبیده بود که دیگر نا نداشت. با اخم و کمی آرام تر از قبل گفت:

_فردا میریم و اون صیغه ی مزخرف و فسخ میکنیم.. وقتی ته دلت یه ذره نسبت به کسی که شوهرته احساس تعهد نداری و به امون خدا میذاریش به نظرم این صیغه نباشه بهتره.. برو هرچقدر که خواستی غیب شو.. بشین تو خونه و ماتم بگیر.. قهر کن…وقتی همه ی این بچه بازی ها تموم شد من همینجام.. فرار نمیکنم!

قلبِ افق مچاله شد. جلو رفت و ناباور زمزمه کرد:

_سیاوش؟

سیاوش سر برنگرداند اما ایستاد و چشم بست.. دلش میخواست همانجا او را در آغوش بگیرد و فریاد بزند لعنتی؟ میدانی در این چند روز چه به حال و روزم آوردی؟ ولی به جای تمام احساسات رو به غلیان و دلتنگی اش، راه خانه را پیش گرفت و بی جوابش گذاشت.

آخرین بسته را هم داخل خانه برد و به حیاط برگشت. افق روی لبه ی حوض نشسته بود و انگشتانش را به بازی گرفته بود. از همان فاصله اشکِ روی گونه اش را دید. دلتنگی غلبه کرد. جلو رفت و کنارش نشست. افق نگاهی به نیم رخ اش انداخت و با بغض گفت:

_خیلی سخت بود.. تو رو مقصر نمیدونم ولی قبول کن سخت بود!

سیاوش نفس عمیقش را بیرون داد و با صدایی بم شده از بغض و دلتنگی گفت:

_میخوای هربار به خاطر یه اتفاق که تو گذشته افتاده بذاری و بری؟ تو که از گذشته ی من خبر داشتی.. تو که من و همنیجوری قبولم کردی. تو که گفتی راه پر از شیشه خورده هم باشه دنبالم میای.. چی شد؟ چرا هر وقت که میخوام به بودنت دل خوش کنم میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی؟

_من..

_خسته شدم افق. انقدر دویدم.. انقدر مشکل و معما حل کردم که خسته شدم.. سنگینی حال و آینده به اندازه ی کافی روی دوشمه.. نمیتونم سنگینی گناهای گذشته رو هم تا آخر زندگیمون روی دوشم بکشم! قبول دارم سخت بود.. شاید اگه من به جات بودم خیلی واکنش بدتری نشون میدادم. ولی اینکه با هر اتفاق سرت و بذاری و بری من و نابود میکنه.. هیچ میدونی تو این روزا بهم چی گذشت؟ اگه نمیخوای و نمیتونی یک بار بگو.. بگو و خلاصم کن.. اینجوری تو برزخ موندن هر روز اره میکُشتم.

از جا بلند شد.. اگر کمی دیگر کنارِ او مینشست، تمامِ دلخوری هایش را زیر پا میگذاشت و تسلیمِ این دلتنگیِ عجیب میشد.

افق هم بلند شد. دستش را گرفت و گفت:

_مگه بهت نگفتم تا وقتی دلت با منه از هیچی نترس؟

سیاوش عمیق نگاهش کرد.

_میترسم.. دستِ خودم نیست. وقتی اونجوری میذاری و میری…

افق جلو رفت و جمله اش را تمام نکرده لب هایش را مهر کرد.. سیاوش چند ثانیه ی اول با بهت و ناباوری ثابت ماند، اما طولی نکشید که دستان قدرتمندش، با تمامِ توان دورِ کمر دخترک حلقه شد. آنقدر محکم و بی ملاحظه، که افق حس میکرد هر لحظه ممکن است زیر فشارِ این حریمِ مردانه لِه شود.. اما چیزی نگفت و اجازه داد تا جای تمامِ دلتنگی ها و دلخوری ها با این قدمِ کوچک اما موثرِ او پر شود!

سرِ سیاوش که عقب آمد، چشمانش از همیشه براق تر بود. همانطور که او را در آغوشش فشرده بود زمزمه کرد:

_این یعنی چی؟

افق دیگر نگاهش را تاب نیاورد. سر روی سینه اش گذاشت. چقدر دنیا میانِ این فضای گرم زیبا بود. چشم بست و آرام گفت:

_دیگه نمیخوام هیچی از گذشته روی زندگیِ الآنمون سایه بندازه. حتی اگه سخت باشه.. حتی اگه جونم بالا بیاد.. حتی اگه بدونم یک عمر قراره با نگاه های خواهرم زجر بکشم بازم این فرصت و ازمون نمیگیرم. من این راه و آسون نیومدم که وسطش جا بزنم سیاوش.. قول میدم دیگه هیچ وقت ازت رو برنگردونم!

نفسِ آسوده ی سیاوش را شنید که با لرزشِ محسوسی از سینه بیرون شد. سیاوش سرش را بوسید و گفت:

_نفسمی.. عمرمی.. به خدا داشتم دیوونه میشدم!

افق سر بلند کرد و نگاهش کرد. سیاوش نوک بینی اش را بوسید و با اخم و جدی گفت:

_یک بار.. اگه فقط یک بارِ دیگه از پیشم بری و بی خبرم بذاری خیلی بد میبینی افق.. خیلی خیلی بد! هر اتفاقی افتاد کنارِ من میفته.. بزن.. بشکون.. از خونه بیرونم کن اما نذار و نرو… من مردی نیستم که با غل و زنجیر دست و پات و برای موندن نگه دارم.. وقتی میری یعنی…

افق این بار هم اجازه ی صحبت کردن را به او نداد. وقتی تنها با یک اخم و روی برگرداندنِ او به این روز افتاده بود، میدانست حتما با تمام شدنِ جمله اش پس خواهد افتاد. سیاوش با دو دست صورتش را قاب کرد. چشمانش دوباره تب دار شده بود. نیم نگاهی به خانه انداخت و گفت:

_مامان و شهروز تا وقتِ نهار نمیان… دلم برات دیوونه شده افق!

افق با خجالت سر پایین انداخت. وقتی چشمان سیاوش به این رنگ و طرح در می آمد، حال و روز دلش دیگر دست خودش نبود. گلو صاف کرد و خجالت زده گفت:

_اون بسته ها چی بودن؟

_شهروز فعلا نمیتونه بیرون کار کنه. یکم چرم هست که زیرِ کفش ها چسب زده میشه. کار در منزله.. نمیتونه بیکار بشینه!

افق بی حواس سری تکان داد و خواست از آغوشش بیرون بیاید که سیاوش حلقه ی دستانش را تنگ کرد و آرام گفت:

_کجا؟ فکر میکنی خیلی زرنگی؟

_جایی نمیرم! یک ساعتی هستم پیشت!

سیاوش چانه اش را گرفت و سرش را بالا آورد.

_یک ساعت؟ زیادم بد نیست!

افق لبش را میان دندان هایش گرفت و با خجالت گفت:

_اذیت نکن سیاوش.. یه وقت یکی سر میرسه!

سیاوش به توجه به او دستش را گرفت و او را پشتِ سرش به طرف خانه کشاند. تیشرتش را با حرکتی از بدنش بیرون کشید و گفت:

_تا تو یه شربتِ آبلیموی خنک درست کنی، منم یه دوش میگیرم و بر میگردم.

افق هاج و واج میانِ اتاق ایستاده بود که سیاوش داخل حمام رفت. حرکتِ تند و داغِ خون را داخل رگ های بدنش حس میکرد. همانگونه مضطرب وسط خانه ایستاده بود که سیاوش سرش را از داخل حمام بیرون آورد و گفت:

_و در ضمن.. باید جبرانِ کم کاریِ اون بارم بکنی.

چشم هایش سیاهی رفت و دوباره، تصویرِ چشمانِ خمار و ملتهبِ آن شب جلوی دیدگانش جان گرفت.

***

سینیِ چای را مقابلِ مونس نگه داشت.. لرزش دستانش آنقدر محسوس و رنگ چهره اش به حدی پریده بود که مونس، قبل از برداشتنِ چای، دست روی دستش گذاشت و آرام گفت:

_آروم باش دخترم!

با صدایی که استرس لرزیده و بردیده اش کرده بود، “چشمی” گفت و دوباره سینیِ چای را مقابل پدرش گرفت. اردلان بدونِ اینکه نگاهش کند سر بالا انداخت و دوباره با دست های قلاپ شده اش، به نقطه ای خیره شد. احساس میکرد تا این سینی مقابلِ سیاوش برسد، از حال برود و صحنه ی کلیشه ایِ فیلم ها اتفاق بیفتد. جز او دختر دیگری در خانه نبود.. آنقدر برای مونس ارزش قائل بود که چایِ اول مراسم را به دستِ زهرا نسپارد. آنقدر در خودش غرق بود که نفهمید کِی مقابل سیاوش قرار گرفت. سیاوش نیم نگاهی به او کرد و استکانِ چای را با جدیت برداشت. نفس راحتی کشید و کنارِ پدرش نشست. مقابلش شهروز نشسته بود و همانگونه که بی تعارف و سریع، چایش را مینوشید، با چشمان نافذش او و اردلان را از نظر میگذراند. نفس کشیدن برای سخت بود.. سینه اش مدام تنگ میشد..انگار که کیلومتر ها راه را بی وقفه و پر سرعت دویده باشد. نگاه های جدی و بی انعطاف و سکوتِ پدرش هم به این بی هوایی و اضطراب بیشتر دامن میزد!

وقتی مونس زنگ زده بود و برای خواستگاری اجازه گرفته بود، در سکوت به افق خیره شده بود.. خودش هم نمیدانست پدرش در چشمانِ ملتمسش چه دیده بود که بعد از مکثی طولانی و نفس گیر، اجازه را داده و صحبت را کوتاه کرده بود.

انگشتانش را در هم قفل کرد و نیم نگاهی به مونس انداخت. چرا هیچ کسی چیزی نمیگفت؟! سکوت آزار دهنده شده بود که اردلان و نفسِ عمیقش، تمام نگاه را متوجه خود کرد.

_فکر میکنم صحبت ها هر چه سریع تر شروع بشه بهتره.!

مونس استکان را روی میز گذاشت و گفت:

_حق با شماست.. اگر که اجازه بدین بنده شروع کنم!

اردلان با دقت نگاهش کرد. با اینکه با دیدنِ زنی که چند ماه در خانه اش زحمت کشیده بود و حالا برای خواستگاری دخترش آمده بود، شوکه شده بود؛ اما باز هم چیزی نگفت و ترجیح داد این آشنایی را به روی کسی نیاورد.

_همونطور که خودتون گفتین میدونین برای چی اینجاییم. چیزی از کسی پنهون نیست. دو تا جوون داریم که دل به دلِ هم دادن و میخوان زندگی بسازن. من هم به عنوانِ بزرگش اینجا ام که دخترتون و برای پسرم خواستگاری کنم.

هضمش برای اردلان سخت بود.. خیلی سخت..

_پدرشون فوت شدن؟

سرِ شهروز و سیاوش همزمان بالا آمد. مونس به غفور اندیشید. به غفوری که در این روزها نه خبر و نه حساب کارهایش را داشت. فقط شنیده بود یکی از بستگانِ دور او را در شیراز دیده است.. نه میدانست چرا و نه از زمانِ آمدنش خبر داشت. نفسی گرفت و خونسرد گفت:

_خیر.. اما نیستن.. شهر دیگه ای هستن!

_کاش میذاشتید برای روزی که ایشون هم باشن!

افق به چشم دید جمع شدنِ پاهای سیاوش را.. مونس دو طرف چادرش را سفت و سخت در دستش گرفت.. مانند زندگی ای که یک عمر میانِ این پنجه های زمخت و ترک خورده به چنگ کشیده بود.

_نیستن اردلان خان.. قرار نیست که باشن!

اردلان دیگر اصراری نکرد و کلافه گفت:

_بسیار خب!

رو به سیاوش کرد و با صدایی رسا و جدی گفت:

_از وقتی همسرم فوت کرد اتفاقات زیادی برام افتاد.. همسرم برام عزیز بود.. خیلی عزیز تر از عزیز… برای همین انکار نمیکنم و بی خجالت و غرور میگم بعد از مرگش کلا یه آدمِ دیگه ای شدم. شاید اشتباهات زیادی کردم.. جای خالیِ مادر رو برای دو تا دختربچه پر کردن کارِ هیچ مردی نیست.. چون بچه از مادر یتیم میشه.. عرضم در این بابه که گفته باشم نمیگم پدر کامل و نمونه ای بودم.. اما افق همیشه برام نمونه و باعث افتخار بود. آرزوم دیدنِ خوشبختیش بود و هست.. رویا و تصورات زیادی براش داشتم…

مکثی کرد و افزود:

_برای خوشبخت کردنِ دخترم چه تضمینی داری که برای داشتنش اینجوری مصرانه پا پیش گذاشتی؟

ناخن های افق در گوشت دستش فرو رفت. پدرش شمشیرش را از رو بسته بود. سیاوش سر بلند کرد و مطمئن گفت:

_اگه منظورتون پول و داراییه قبلا هم گفتم.. در حال حاضر سرمایه ای ندارم.. ولی تو یه شرکت معتبر استخدام شدم. طرحم به فروش رسیده.. پول قابلی بابتش ندادن ولی فعلا با همین شروع میکنم. دانشگاهم و هم دوباره از نو شروع کردم. به محضِ گرفتن مدرکم هم کارم و عوض میکنم و جای بهتری استخدام میشم، هم تصمیم دارم تا مقطع دکترا ادامه ی تحصیل بدم.

_این طرحی که میگی همون طرحِ معروفه؟

_بله!

_بابتش چقدر دادن؟

سیاوش گلو صاف کرد و با اخم گفت:

_سی میلیون!

منتظر پوزخند اردلان بود اما به جایش سکوت شد.. چند ثانیه بعد اردلان جدی گفت:

_بی انصافیِ محضه.. چرا قبول کردی؟

_مجبور بودم چون نمیخواستم طمع کنم..قبلا هم گفتم. اون طرح فقط یکی از پروژه های درسیم بود که تبدیل به یه طرحِ موفق شد. بهتر از اون رو هم میتونم کار کنم. ولی فعلا نیاز به کار رسمی و قابل قبول داشتم!

اردلان با افتخار نگاهش کرد. غرور و منشِ این پسر را موقع حرف زدن دوست داشت.

_چرا جای بهتری دنبالِ کار نگشتی؟ بهت قبلا هم گفته بودم میتونی به کارگاهِ تولید قطعات ما هم فکر کنی!

سیاوش بی حرف نگاهش کرد. اردلان حرفش را از نگاهش خواند و لبخند مفتخری زد. درک میکرد که بخواهد برای اثبات خودش از گزینه های دیگری استفاده کند.

_در هر صورت مایلم موردِ کار رو در فرصتی بهتر با هم صحبت کنیم.. فعلا میخوام مابقی حرفا و برنامه هات و بشنوم.

سیاوش نگاهی به مونس کرد. با نگاهِ او از نو جان گرفت. حواسش را به مردِ رو به رویش داد و گفت:

_با پولی که فعلا دستم میرسه یه خونه رهن و اجاره میکنم. البته کنارش خرج و مخارج عروسی هم هست.. فعلا تا تموم شدنِ طرح بعدیم ممکنه یکم سخت بگذره ولی قول میدم زیاد طول نکشه. میتونم دو یا سه شیفت هم کار کنم. مشکلی ندارم. در نظرم بود یه ماشین بخرم و شبا تو آژانس باشم..

اردلان دست زیر چانه زد و متفکر گفت:

_عجب! پس میخوای با سی میلیون هم عروسی بگیری.. هم خرید عروسی کنی و هم خونه رهن کنی! سه شیفت کار کنی.. یعنی به کل خونه نیای! خودت حرفات و باور داری؟

سیاوش صاف و مستقیم نگاهش کرد. در چشمانش رنگی از تمسخر و ترحم نبود.. اما توده ی نفوذ ناپذیر و سختی در نگاهش بود که مانند زرهی روی تمامِ راه های نفوذ را بسته بود.

_اردلان خان تمامِ سعی ام و میکنم. نمیخوام وارد حاشیه شم و تک به تک بگم چه کارایی میتونم برای زندگیم بکنم ولی این و جلوی همین جمع قول میدم که لحظه ای بیکار نشینم. دارم اقرار میکنم که اولش سخت میگذره.. دروغ چرا.. ممکنه خیلی هم سخت بگذره.. ولی من مردِ عملم.. خودم و باور دارم. قول میدم به سال نکشیده خودم و جمع و جورتر کنم.

اردلان نفسِ عمیقش را بیرون داد. صدای مونس را از کنارش شنید:

_پسرای من از نوجوونی کار کردن اردلان خان.. هیچ روزی نشد که خورشید تا وسطِ خونه پهن بشه و تو رختِ خوابشون باشن.. شده کوه هم جا به جا کنن بی نون خونه نمیان.. به خاطر اینکه پسرمه نمیگم.. اما موی سفید سرم و ضامنِ مردونگی و کارِ سیاوش میکنم!

اردلان دستی به صورتش کشید و گفت:

_حرفای شما درست.. پسرتون هم اهلِ کار و زندگی.. ولی آیا همه ی اینا برای افق بسه؟ من دخترم رو تو پرِ قو بزرگ کردم.. مزه ی آب سرد و نچشیده.. کمرش برای برداشتنِ چیزی از زمین خم نشده.. شرایطی که پسرِ شما داره برای یه دخترِ عادی ایده آله.. ولی در کمالِ تاسف برای دخترِ من نه.. الآن گرم ان.. به هم محبت و عشق دارن.. یه روزی این تب پایین میاد.. دوست ندارم اون روز دخترم دو دستی توی سر خودش بزنه و به فرصتای رفته فکر کنه.. دوست ندارم یک عمر به خاطر انتخابِ خودش شوهرش رو بکوبه و زندگیِ خودش رو زهر کنه!

مونس لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:

_یک سیب رو که بالا بندازی هزار جور چرخ میخوره تا بیفته پایین.. زندگی مثلِ هندوانه ی بسته ست. کی میتونه تضمین کنه که قراره چی بشه؟ پسرِ من و ما به کنار.. افق دخترم ممکنه با بهترین و مورد اعتماد ترین آدم هم ازدواج کنه و به روزی که شما میفرمایی برسه.. هیچ کس جز خدا ضامن زندگیِ دو تا جوون نیست. نه منی که خواستگارم و نه شمایی که اولیایی.. من اینجا ام برای امرِ خیر.. در بابِ خوشبخت شدنِ دخترم افق، تا جایی میتونم ضمانت بدم که شیری که به پسرم دادم اجازه میده.. من میتونم ضمانت کنم پسرم مردِ کاره.. میتونم ضمانت کنم دود و دم نمیشناسه.. میتونم ضمانت کنم با عشق و محبت اومده جلو.. ولی سفید بخت شدنِ زندگی دختر و پسرم و نه شما و نه من نمیتونیم تضمین کنیم اردلان خان!

اردلان در سکوت به نقطه ای خیره شد. تصویرِ خواستگاریِ فراز از مقابلش گذشت. اگر همه چیز تمام میشد حالا دخترش در چه شرایطی بود؟ قلبش درد گرفت. دست روی سینه اش گذاشت و کمی جا به جا شد. افق هراسان پرسید:

_خوبید بابا؟

سری تکان داد و به چهره ی زرد از استرسِ دخترش نگاه کرد. وقتی که او راهش را انتخاب کرده بود، مگر دیگر یارای مقابله داشت؟

نفس عمیقی کشید و بی تعارف رو به سیاوش گفت:

_نمیدونم بنا به دیده ها و شنیده هات ازم چه تصوری داری. ولی رک و پوسکنده میگم از دیدِ من تو مردِ زندگیِ دخترم نیستی…

شهروز اخم وحشتناکی کرد. اگر نگاه های ملتمسانه ی مونس نبود، تا بحال صد بار میانِ کلامشان پریده بود و به شیوه ی خودش همه چیز را خراب تر کرده بود. تمامِ بدن سیاوش جمع شد. کار را تمام شده میدید. این مردِ سفت و محکمِ رو به رویش، به هیچ عنوان راضی به این وصلت نمیشد!

به افق نگاه کرد. او هم ناامیدانه سر پایین انداخته بود. سکوتِ اردلان که طولانی شد خواست چیزی بگوید که با جمله ی اردلان تمام نگاه ها میخِ لب های او شد:

_ولی وقتی خودش انقدر روی خواسته ش پافشاری میکنه ترجیح میدم به مردی که انتخاب کرده فرصتِ اثباتِ خودش رو بدم!

چشم های سیاوش برق زد. لب های شهروز بی اراده به لبخند زیبایی کش آمد و افق ناباور دست روی دهانش گذاشت. اردلان گلو صاف کرد و ادامه داد:

_اما شروطی دارم..

مونس گفت:

_بگید اردلان خان.. هرچی که باشه قبوله!

_یک.. از اون شرکتی که استخدام شدی استعفا میدی و پیشِ خودم مشغول میشی.. اگر میخوای خودت و اثبات کنی جات کنارِ منه نه مقابلِ من و کنار رقیبام ! دو… شیش ماه نامزدی براتون در نظر میگیرم مشروط بر شرایطی که ترجیح میدم خصوصی باهم حرف بزنیم.. سه.. این شیش ماه نامزدی به معنیِ این نیست که همه چی تمومه متوجه منظورم هستی؟ اگه میخوای شیش ماهِ بعد دخترم و با لباسِ عروس از این جا ببری باید خودت و ثابت کنی. در صورتی که همه چیز مرتب پیش رفت و جوابِ من برای عقد دائمتون مثبت بود، عروسی از طرفِ من و به عنوانِ کادوی عروسی گرفته میشه.. تو تمومِ این مدتِ شیش ماه هم هر چند تا طرح مقبولی که تحویل دادی روش با قیمتِ منصفانه قرار داد بسته میشه و پولش رو به محضِ تحویل به حسابت واریز میکنم!

سیاوش کمی سکوت کرد . تکلیفِ اردلان با زیرِ بار دِن رفتن تفاوت داشت. غرور اجازه نمیداد قبول کند و عقل و دلش میگفت برای اثبات خودش راهی به جز پذیرفتن نیست. نفسی بیرون داد و گفت:

_در موردِ کار وقتی از خودم مطمئن باشم برام فرقی نداره مجا و با کی کار کنم ولی مراسمِ عروسی..

_در مورد مراسم عروسی اعتراضی وارد نیست! افق هر جوری که آرزوی من بود از این خونه میره.. بهتره فعلا تا رسیدن به اون مراحل به چیزهای مهم تری فکر کنی.. اگر شرایط و قبول داری من حرفی ندارم!

سیاوش سری تکان داد و قدرشناسانه گفت:

_شرایطتون و قبول دارم.. هر کاری که از دستم بر بیاد انجام میدم!

اردلان سرش را با اطمینان تکانی داد و مونس با لبخند و شادی گفت:

_پس مبارکه…اگه اجازه بدین عروسم چای دوم رو برامون بیاره!

اردلان سر برگرداند و نگاهش کرد. اشکِ شوق را در چشمانِ دخترک دید. برایش با لبخند سرتکان داد و چشمانش را با اطمینان روی هم گذاشت.

شش ماه بعد…

درِ آسانسور باز شد و همزمان صدای پاشنه های بلندش در فضا پیچید. دسته ی کیف چرمش را روی ساعد دستش نگه داشت و مقابل منشی ایستاد. منشی سر بالا کرد و با دیدنِ او با لبخند و غافلگیرانه گفت:

_شما؟

لبخندی زد و به تلفن اشاره کرد.

_این بار و برام تبصره رد میکنی خانومِ رضایی؟ میخوام یه نفر و غافلگیر کنم!

لبهای رضایی با خوشحالی کش آمد.

_اتفاقا تنها هم هستن. بفرمایین!

تشکر کرد و پشتِ اتاقِ اردلان ایستاد. تقه ای به در زد و صدای ضعیفی از آن طرف گفت:

_بفرمایید.

در را آرام باز کرد و داخل شد. اردلان سرش را میان یک مشت کاغذ فرو برده بود و با دو انگشت شقیقه هایش را میمالید. لبخندی زد و با صدایی که دلتنگی در آن موج میزد گفت:

_فردا عروسیِ دخترته و شما اینجا کاغذ بازی میکنی؟

اردلان سرش را با بُهت بالا آورد. از دیدنِ آرزو چنان شوکه شد که دهانش نیمه باز و بدنش بی حرکت ماند. آرزو که خندید، او هم به خودش آمد و از پشت میز بیرون آمد. به ثانیه ای نکشید که در آغوشِ هم حل شدند. آرزو سر روی شانه ی اردلان گذاشت و عطر تنش را از ته دل به جان کشید.

_دختره ی بی عقل؟ اینجوری یهویی؟ نمیگی منه پیرمرد سکته میکنم؟

پیشانی اش که بوسیده شد آرامش گرفت. آرامشی که ماه ها بود از او و دنیایش فراری شده بود. با حسرت و بی تاب گفت:

_دلم داشت میترکید بابا.. تازه دارم میفهمم معنیِ خونواده چیه!

چشمانِ اردلان درخشید. نگاهِ دخترک آنقدر گرم و پر حرارت بود که زبانش نچرخید بگوید باز هم درس را دو در کردی. آرزو حرفش را از نگاهش خواند. لبخند شرمنده ای زد و گفت:

_شیش ماه تا زمان کنکور بعدی مونده. اگه قول بدم امسال از بهترین دانشگاه قبول بشم قول میدی اینجوری نگام نکنی؟

اردلان شانه اش را محکم فشرد و همراه با او قدمی جلو رفت.

_انقدر شوکه ام که اصلا حرف زدن یادم رفته. چرا انقدر بیخبر اومدی ؟

آرزو کنارش روی مبلِ چرم نشست و دستانش را در دست گرفت.

_نمیشد که نیام…

اردلان دلتنگ نگاهش کرد.

عینکِ ظریفی که قابِ زیبا و قرمز رنگی دورش داشت چهره اش را بزرگ تر نشان میداد. آرایشش از همیشه کم تر بود. چقدر دلش برای دخترِ تخس و یک دنده اش تنگ شده بود. دست روی صورتش کشید و با صدای پر محبت و مردانه اش گفت:

_خواهرت وقتی بفهمه برای عروسیش اومدی بال در میاره. نمیدونی چقدر دست تنهاست!

نفسِ عمیقی کشید. افق.. چقدر شنیدنِ اسمش درد داشت.. بارِ این شرمندگی آنقدر سنگین بود که به این زودی ها از روی دوشش برداشته نشود. هیچ چیز دیگر مانند روزی که از اینجا رفته بود نبود! انگار که باید این شش ماه تنهایی و بی کسی را تجربه میکرد تا بفهمد چه بهای سنگینی بابت یک بچگیِ احمقانه پرداخته است. وقتی سوارِ آن هواپیمای سفید شده بود تا لحظه ی پایین آمدنش از پله ها، به تک تک چشم هایی که باید با آنها رو به رو میشد اندیشیده بود. آمارشان آنقدر زیاد بود که گاهی حسابش از دستش خارج میشد. ولی میانِ تمامِ آن چشم ها، یک جفت چشمِ سیاهِ بُرّنده و وحشی جانش را به لرزه می انداخت. مثلِ تمامِ روزهایی که زیرِ پتوی گرمِ خانه اش، تنی را که با هر با اندیشیدن به او یخ میبست و به لرزه میافتاد، گرم کرده بود!

صدای حرف زدنِ اردلان او را از افکارش بیرون کشید. سرش را برگردند. حتی متوجه نشده بود پدرش چه زمان از کنارش برخواسته و پشتِ میزش بازگشته. دست زیرِ چانه اش زد و همان گونه که چهره ی مقتدر پدرش را با حظی وافر نظاره میکرد، بی اختیار گوش به مکالمه اش داد:

_آقای برزگر دارم میگم مشکلی نیست.. شما هیچ چک تضمینی از ایشون نمیگیری.. تنها کاری که میکنی تنظیم کردنِ قرار داده.. البته فعلا بهش قولِ صد در صد نده. من خودم چند روز بعد از راه افتادنِ کارای عروسی یه قرارِ دیگه باهاش میذارم. مطمئنا اونم الآن سرش به حدِ کافی شلوغه!

….

_درسته.. همین و بگو.. منظور من اینه که در مورد سابقش چیزی نپرس. من در جریانِ این موضوع هستم!

..

_بسیار عالی.. دیگه سفارش نکنم.. در این باب نه با خودش و نه با دامادم دیگه حرفی نمیزنی…

..

_الآن اونجاست؟ بسیار خب فقط بگو مسئول تنظیم قرار داد خودتی بقیه کارا رو هم بسپار به من.. خدانگه دار!

ابروهای آرزو به هم نزدیک شد. وقتی پدرش تلفن را قطع کرد بی اراده پرسید:

_اتفاقی افتاده؟

اردلان سری تکان داد و گفت:

_چیز مهمی نیست. میخوام برادر سیاوش و برای کارای ارتباطی بیرونِ شکرت استخدام کنم.

نفسِ آرزو در سینه حبس شد. صدایش با زور از حنجره خارج شد و بی حواس گفت:

_شهروز؟!

اردلان موشکافانه نگاهش کرد. نپرسید نامش را از کجا میدانی ولی این نگاهِ مبهوت زیاد به دلش نچسبید!

_آره.. خودم تاکید کردم با برادرش یک جا کار نکنن. میدونی که تو کار از آشنا بازی خوشم نمیاد. سیاوش هم جون کند و عرق ریخت تا تونست اعتمادم و جلب کنه!

میانِ بهت و ناباوری ناخودآگاه لبخند زد.

_پس بالاخره کنار اومدی!

_کنار نیومدم.. ولی حد اقل همه چی اونجوری پیش رفت که باید میرفت. سیاوش راه بلند و درازی جلو روش داره.. زندگی پر پیچ و خم تر از اونیه که فکر میکنی دخترم!

آرزو مانند کسی که به یک باره چیزی به یادش افتاده باشد از جا بلند شد و گفت:

_اگه اجازه بدین من الآن برم!

_صبر کن بگم تا خونه با ماشین برسوننت. چمدونت کجاست؟

آرزو دستپاچه گفت:

_نه نیازی نیست. چمدونم پایینه. میخوام خودم برم.. با اجازه..

بعد قبل از اینکه اردلان فرصت کند چیزی بگوید مانند برق از اتاق بیرون رفت. صدای پدرش در سرش اکو شد:

“الآن اونجاست؟”

قلبش در سینه با شدت میکوبید… شهروز اینجا بود.!

بدون استفاده از آسانسور پله ها را دو تا یکی پایین آمد و به طرفِ در قدم برداشت. تیام با دیدنِ او نگران پرسید:

_چیزی شده؟

_یه آقایی برای استخدام الآن اینجا بود.. پیش امور مالی آقای برزگر…

تیام سر تکان داد و متعجب گفت:

_همون که تاکسی داشت؟ همین الآن رفت بیرون!

آرزو مانند فشنگ از جا پرید و بدونِ اینکه حتی چمدانش را بردارد از پله های هولدینگ با دو پایین رفت. از محوطه که خارج شد دور تا دورِ خیابان چشم چرخاند. شهروز را کنارِ سمندِ زرد رنگی دید. قلبش از هیجان داشت متلاشی میشد. از پشتِ سر او را شناخت و قدم هایش را سرعت بخشید. دستگیره ی درِ پشت را باز کرد و بی تعلل سوار شد. چشم های شهروز را از داخل آینه دید که بدونِ اینکه نگاهش کند، خیره به رو به رو با اخم گفت:

_آبجی دربست نمیرما.. کار دارم.. مسیرمم پایین شهره!

بغض چنان آنی به گلویش فشار آورد که فکش لرزید و لال شد. شهروز که سکوتش را دید از آینه نگاهی گذرا به او انداخت. اما همین که خواست نگاهش را بچرخاند چشمانش به چشم های دخترک چسبید و مانند برق گرفته ها خشکش زد.

_انتظارِ دیدنم و نداشتی نه؟

سر برگرداند.. آن قدر آنی که رگ های گردنش منقبض شد. بی حرف و ناباور نگاهش کرد. نگاهِ آرزو روی اجزای صورتش چرخید و روی حجمِ خالیِ پشت لب هایش خشک شد. چیزی مانندِ پنجه ی شیر به سینه اش چنگ زد و یک صدا در سرش اکو شد:

“مردی که سیبیلاش و بزنه مرد نیست…”

سکوت و بُهتِ میانشان عجیب و غیر قابل شکستن بود. انگار که زمان ایستاده بود تا هر دوی آن ها بتوانند این ملاقاتِ عجیب را هضم کنند. لب های شهروز تکان خورد و ابروهایش در هم فرو رفت.

_تو..

شهروز نتوانست چیز دیگری بگوید. حرفی برای گفتن نداشت.. هر چقدر که در تمامِ این ماه ها برای دلش سخنرانی کرده بود حالا به همان اندازه در سکوت مصمم بود. آنقدر که حتی در دلش هم کلمه ای برای گفتن نداشت. سر برگرداند و فشار دست هایش را روی فرمان ماشین بیشتر کرد. چند دقیقه چشم بست و آرام گفت:

_پیاده شو کار دارم!

_نمیتونی تو چشمام نگاه کنی؟ من شرمنده ی توام..اون وقت تو نمیتونی؟

شهروز چشم بست و عصبی لب گزید. دستش به موهایش کشید و گفت:

_نمیدونم کِِی اومدی و چرا اومدی.. حدسش زیادم سخت نیست برام.. ولی مسافرِ راهِ من نیستی.. لطفا پیاده شو!

لب های آرزو لرزید و بی اختیار زمزمه کرد:

_شهروز..

شهروز به یک باره به عقب برگشت و با تمام وجود فریاد زد:

_شهروز و درد.. شهروز و مرض.. به چه حقی اسمِ من و صدا میکنی؟ باز چه خوابایی برا زندگیِ من و بقیه دیدی؟ به مشامت بوی خون رسید؟ اومدی یک روز مونده به عروسی باز همه چی رو کن فیکون کنی؟ حتما بازم از من کمک میخوای..

_من نیومدم چیزی رو خراب کنم.. الآنم اگه اینجا ام چون میخوام با خودت..

_با خودم چی چی؟

چهره اش را جمع کرد و عصبی زبان روی لبش کشید.

_من اون سواری رو شیش ماه پیش دادم و تموم شد. از راه رسیدی به وطنت خوش اومدی. چشم پدرت و فک و فامیلات و دوستای عتیقه ت روشن..

رو برگرداند. آرزو ملتمسانه گفت:

_شهروز بذار حرفم و بزنم!

شهروز دستش را بالا برد و با داد گفت:

_یالا پایین.. اومدی و دیدمت…سلام خدافظ!

کیف کوچکش را میانِ انگشتانش فشرد.. انتظارِ بیش از این را نداشت ولی هیچ گاه، حتی در تصوراتش هم این دیدار تا این حد وحشتناک و درد آور نبود. از ماشین پیاده شد. همین که در را بست ماشین به پرواز در آمد و از مقابل چشمانش به سرعت گذشت. نگاهش را به دودی که از خود جا گذاشته بود دوخت.. کدامش دردناک تر بود؟ تهمت هایش.. آن گونه روی برگرداندنش.. فریاد هایش یا آن حجمِ خالی و سفیدِ پشتِ لبش؟

***

رو به روی آینه ی قدی و بلند ایستاد و دستی به تورِ دانتلِ بلندش کشید. بند های لباس را از پشتِ سر آنقدر سفت و سخت و بیرحمانه کشیده بودند که حس میکرد وقتی نفس میکشد قلبش زیر ساتنِ سفید رنگ در حال له شدن است!

با تمامِ این ها، تصویری که رو به رویش بود به تمامِ این سختی ها می ارزید. لباس عروسی که با تلفیقِ چند مدلِ ناب دوخته شده بود. گیپورِ دانتلِ فرانسه ی نفیسی که جاهای عریانِ بدنش را ماهرانه و اصیل پر کرده بودند و سادگیِ لباسی که حتی یک گلِ کوچک هم رویش کار نشده بود. رو به رویش یک سفیدیِ مطلق و شیک بود که با سادگی و اصالتِ هر چه تمام تر، اندامِ ظریفش را دربرگرفته بود.

صدای آرایشگر را از کنار گوشش شنید که همانطور که تاجِ بزرگش را روی موهایش محکم میکرد گفت:

_فکر کنم دیگه تموم شد! اگه آماده اید آقای داماد و صدا کنم!

دستش را چند بار روی موهای ژل خورده و صافی که سفت و سخت بالای سرش جمع شده بودند کشید و گفت:

_باید با فیلمبردار هم همانگ کنیم؟

_فکر میکنم بیرون منتظر باشن. در هر صورت اگه امری نیست بنده مرخص بشم!

تشکری کرد و درِ اتاق را برایش باز کرد. اما هنوز در را نبسته بود که آرزو را با چشم های براق میانِ در دید. لبخندی زد و با دست اشاره داد تا داخل شود. آرزو جلو رفت و وارد اتاقش شد. دیدنِ افق در این لباسِ سفید مافوقِ تصوراتش بود.

_چطور شدم؟

لبخندی زد و گفت:

_عالی..

افق عمیق نگاهش کرد. از دیروز که خواهرش را با چمدانی میانِ چهارچوبِ در دیده بود تا همین لحظات هنوز خودش را پیدا نکرده بود. دیدنِ او آن هم در این روز برایش خیلی معناها داشت. با اینکه یک شب تا صبح با هم صحبت کرده بودند، با اینکه هر دو طبق قراردادی نانوشته اسمی از سیاوش و اتفاقاتِ گذشته به میان نیاوردند، با اینکه آرزو با تمامِ نگاه های گرم و صمیمی اش هنوز هم آرزوی یک دنده و مغرور بود و هر از گاهی، با محبت ترین جملاتش را با لبخندِ سردی جواب میداد، اما باز هم همه چیز برایش یک جورِ دیگری بود. این آمدن و پذیرفتن نوید خیلی چیزها بود…رفتارِ آرزو قوت قلب و اطمینانِ خاطر میبخشید.. انقدر آرام بود که برعکسِ تصوراتش در تمامِ مدت این شش ماه، دیگر از آمدن و بودنش نمیترسید… واژه و جمله ای میانشان رد و بدل نشده بود اما انگار همین نگاه هایی که بینشان با اطمینان رد و بدل میشد، هر چه هراس و دلهره بود، میشست و با خودش میبرد. خواهرش در عزیز ترین روز زندگی اش کنارش بود.. دیگر چه چیزی میتوانست مهم تر از این باشد؟

_چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ عروس تویی یا منم؟

افق با محبت دست روی صورتش کشید. کت و شلوارِ خردلی رنگ و شیکی که به تن داشت، اولین انتخابِ به جا و اصیلِ زندگی اش بود. همین قدم برای آرزویی که با لباس های نصفه و نیمه اش مشهور بود، آنقدر بزرگ بود که افق را به حیرت و تحسین وا دارد.

_لباسات خیلی بهت میان.. اینجوری حس میکنم خیلی بزرگ تر و خانوم تر دیده میشی!

آرزو به لبخندی اکتفا کرد و گفت:

_سیاوش پایین راه پله منتظرت بود. بگم بیاد بالا؟ تقریبا همه ی مهمونا اومدن!

دلشوره به دلش چنگ انداخت. دامن بزرگش را بلند کرد و دوباره جلوی آینه برگشت.

_همه چی مرتبه؟ نمیدونم چرا حس میکنم یه چیزی کمه!

آرزو تورش را روی صورتش برگرداند و خواست چیزی بگوید که صدایی به جای او گفت:

_تا وقتی من نباشم تو همیشه یه چیزی کم داری عزیزم!

هر دو به طرفِ صدا برگشتند. سیاوش با کت و شلوارِ سفید رنگ جلوی درِ اتاق ایستاده بود. آرزو لبخند نصفه و نیمه ای زد و خشک و عادی گفت:

_بیا دیگه خودش اومد.. من میرم پایین. ولی اگه بازم کاری داشتی صدام کن!

افق با ناراحتی رفتنش را نگاه کرد. هنوز هم فرارِ آرزو از تمامِ محیط های بسته ای که سیاوش در آن حضور داشت، داغ میشد و روی قلبش مینشست. خودش هم میدانست که زمان میطلبد.. میدانست اتفاقاتی که افتاده هضمش خیلی بیشتر از شش ماهِ ناقابل زمان میبرد.. به همین هم شکر گفت و به سیاوش نگاه کرد. چشم های سیاوش آرام بیرون رفتنِ دخترک را بدرقه کرد. جلو آمد و با لبخند زیبا و از ته دلی مقابلِ افق ایستاد. چشمانش دو مروارید سیاه بود که در مقابل روشنایی سفید رنگِ افق میدرخشید. خواست تورِ افق را کنار بزند که دخترک سرش را عقب کشید. از پشتِ همین حریرِ نازک هم میتوانست صورت زیبا و چشم های سیاهش را ببیند. لبخندی زد و گفت:

_فوق العاده شدی!

افق لبخند خجولی زد. چیزی تا تحقق آرزوهایش نمانده بود. حریصانه و بی تاب به مردِ زندگی اش نگاه کرد که میان کت و شلوارِ سفید رنگ و اندامیِ زیبا، فرقی با هنرپیشه های محبوب و جذابِ هالیوود نداشت. او را تا به حال اینگونه ندیده بود.. خیلی چیز ها در چهره اش تازگی داشت. از جمله صورتِ سه تیغ و صاف و فرقِ کج و رو به بالای موهای ژل خورده اش. نگاهش که روی صورتِ سیاوش طولانی شد، قدمی جلو آمد و همانطور که عروسش را با لذت برانداز میکرد گفت:

_من و تو که کلِ دنیا و قانوناش و دودر کردیم و به اینجا رسیدیم. نمیشه امروز این مراسمم دو در کنیم و عروسم مالِ من بشه؟

افق یقه ی کت اش را مرتب کرد و گفت:

_میشه ولی من اگه جای تو بودم اجازه میدادم این خرِ آخرم هم از پلِ اردلان خان بگذره.. باباست دیگه.. یهو دیدی پشیمون شد!

اخم غلیظی روی چهره ی سیاوش نشست. یادش نرفته بود در این شش ماه چه به او گذشته است.. دیدنِ افق و وقت گذراندن با او از ملاقات با یک زندانیِ سیاسی هم سخت تر بود. دستش را جمع کرد و مقابل افق گرفت.

_ترجیح میدم این مهمونی رو با جون و دل پذیرا باشم.. قلاب شو تو دستم بریم. فقط با این توری که جلو چشمته خودت حواست به دامن و تور و مابقیِ چیزات باشه. من نمیتونم به خاطر یه شب جنتلمنی کردن از روزِ اول پیش چشم شهروز و فربد و بقیه زن ذلیل بشم!

افق با خنده چشم غره ای رفت و دست در دستِ هم از اتاق بیرون آمدند. فیلم بردار که دوربین را سوار بر شاسیِ بلندی بالای پله ها نگه داشته بود، با دیدنشان سری تکان داد و حرف هایی که قبلا سفارش شده بود را مرور کرد. هر دو با آرامش روی پله ی اول قرار گرفتند و به محضِ پایین آمدنشان صدای دست و جیغ و سوتِ مهمان ها برخاست. سیاوش آنقدر استرس داشت و خجالت میکشید که به جز پله های زیر پایش و یک لبخندِ دستپاچه کارِ دیگری از او ساخته نبود.. اما برعکسِ او افق، که از بچگی با فضای این مهمانی ها آشنا بود لبخند اصیل و آرامی روی لب نشاند و نگاهش را دور تا دورِ سالن چرخاند. نقل های صورتی رنگ که روی سرش پاشیده شدند، لبخندش وسعت گرفت. مونس را دید که گوشه ای ایستاده بود و بسته ی نقل در دست، اشکِ شوقش را پاک میکرد. پچ پچ های عموزاده هایش و نگاه هایشان به نقل ها از چشمانش مخفی نماند. راهِ پر پیچ و خم از همین لحظه آغاز شده بود. راهی که با عشق هموار شده بود تا محل تلاقیِ دو فرهنگِ متفاوت باشد!. اردلان پایین پله ها برای هر دو با غرور دست میزد. چقدر از نگاهِ پدرش اعتماد و آرامش میگرفت. به رسمِ چند ساله ی خانوادگی شان مقابلِ پدرش ایستاد و منتظر شد. اردلان گردنبند گران قیمتِ خاندان را که دست به دست چرخیده بود و بعد از او نوبت را به عروسش میرساند، بر گردنِ افق آویخت. پیشانی اش را از روی تور بوسید و از جلوی راهشان کنار رفت.

بعد از آن همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.. از میانِ جمعیت گذشتند و وارد حیاطِ سرپوشیده ی خانه شدند. همه چیز عالی اورگانیزه شده بود.. از سیستم های گرمایی که هوا را مانند یک شبِ تابستانی گرم کرده بودند و میزها و دکور زیبای باغچه و حیاط گرفته ، تا گل های شناور و زیبای داخل استخر که شمع های ریزی را روی خودشان به رقص در آورده بودند. با راهنمایی و اشاره ی دستِ فیلم بردار سرِ جایشان مستقر شدند. سفره ی عقدِ زیبای رو به رویش انگار که تکه ای از بهشتِ خداوند بود… محوِ زیباییِ رو به رویش بود که سیاوش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت:

_فکر میکردم این راه هیچ وقت تموم نشه!

افق با لبخندی از ته دل چهره ی قرمز از شرمش را نگاه کرد و همزمان نورِ فلاش زده شد و دوربینِ عکاس اولین لحظاتِ دو نفره ی آن ها را ثبت کرد.

افق سر برگرداند و مهمان ها را بارِ دیگر از نظر گذراند. تفاوتِ فاحشِ مهمان ها از چشمانش پنهان نماند. نگاهی به میزهای سمتِ چپ حیاط انداخت. پوشیدگیِ زنان و چهره های ناراضیِ مردان کمی اضطراب مهمان دلش کرد. سیاوش دست روی دستش گذاشت و کنارِ گوشش گفت:

_خودت و عذاب نده زندگیم.. به همه داره خوش میگذره!

لبخندِ نامطمئن افق را با لبخند زیبایی جواب داد و چشم روی هم گذاشت.

_یه ذره برای منم وقت دارین؟

هر دو سر برگرداندند و به پسربچه ای خیره شدند که با کت و شلوار مشکی و زیبایی، سفت و جدی رو به رویشان ایستاده بود. افق از جابش بلند شد و با ذوق در آغوشش گرفت.

_الهی قربونت برم من..

امیرمحمد برای سیاوش دست جلو برد و مردانه گفت:

_امیدوارم دوستم و خوشبخت کنی.

سیاوش از ته دل خندید و دستش را کشید. صورتش را بوسید و بعد چیزی دمِ گوشش گفت که پسرک با لبخند سر تکان داد.

مهدیه پشتِ سر امیر محمد جلو آمد و تبریک گفت. روی افق را بوسید و با عشق نگاهش کرد. دقایقی با هم به گرمی صحبت کردند و فارغ از مهمان ها در دنیای دوستیِ چند ساله شان غرق شدند. افق وقتی شنید امیر محمد بعد از رفتنِ دخترها کمی نرم تر شده و در آستانه ی پذیرفتنِ خانواده ی جدیدش است، آنقدر بغض کرد که قطره ای اشک ناخودآگاه از گوشه ی چشمش سُر خورد و روی گونه اش چکید. باورش نمیشد.. انگار که خداوند امشب را تنها و تنها برای او و خوشحالی اش ساخته بود. سرِ امیر محمد را بارِ دیگر بوسید و از ته دل خدا را شکر کرد.

با سر رسیدنِ عاقد دو رو برشان کمی خلوت شد و سکوت ناخداگاهی بر فضا حاکم شد. چند دختر بالای سرش سفره ای باز کردند و همزمان با سابیده شدنِ قند بالای سرشان و تلاوتِ قرآنی که در دستانشان قرار داشت، خطبه ی عقد خوانده شد. وقتی که نوبت به “بله” ی معروف رسید و عاقد سوالش را برای بارِ سوم تکرار کرد، سربرگرداند و نیم نگاهی به سیاوش انداخت.. مردی که به خاطرش در مقابلِ دنیا ایستاده بود.. اینجا ایستگاهِ آخر تمام صبر و تلاششان بود. چشم بست و همانطور که قرآن را میانِ دستانِ لرزانش میفشرد و از ته دل آرزوی خوشبختی میکرد، با صدایی مطمئن و رسا بله را گفت و جیغ و دست و هورای همه در فضا پیچید. سیاوش بلند تر و رسا تر از او جواِبِ معروف را داد و این بار علاوه بر صدای دست و سوت، هلهله ای زیبا در فضای حیاط طنین انداخت. بعد از تمام شدنِ فصلِ امضاهای طاقت فرسا، سیاوش جعبه را باز کرد و حلقه ی ظریف و زیبا را از داخلش خارج کرد. تورِ افق را کنار زد و دقیقه ای با عشق و لذت نگاهش کرد. وقتی سرش برای بوسیدنِ افق جلو آمد، افق پیشانی اش را کمی به سمتش خم کرد. اما بر خلاف تصورش، در کسری از ثانیه گوشه ی لبش داغ شد و این بار حیاطِ خانه از صدای جیغ و سوتِ دخترهای جوان منفجر شد.

سیاوش بدونِ آنکه توجهی به مونسِ خجالت زده و شهروز و اخم و تخم هایش بکند سر جلو برد و همانگونه که حلقه را در دستانِ ظریفِ او فرو میبرد، با خوشحالیِ وصف ناپذیری لب زد:

_دیگه کارِت تمومه!

***

(۱)

سیگارش را عمیق تر پک زد و به مهتابِ بالای سرش خیره شد. وقتی که از زیرِ آن سقفِ پوشیده بیرون می آمدی، شبِ سرد و زمستانی با عظمت هر چه تمام تر خودش را نشان میداد! نمیدانست قدم زدن در این محوطه ی پشتِ خانه تا چه اندازه مجاز و عاقلانه است، اما در کنارِ تمام ساعاتی که داشت با دیدنِ خوشی برادرش تحقق آرزویش میشد، دلش کمی هم تنهایی و خلوت میخواست. شام سرو شده بود و ساعاتِ پایانیِ شب بود، اما انگار نه ارکست و نه مهمانان چیزی به نامِ خستگی نمیشناختند.

ته سیگارش را گوشه ای کنارِ برف ها پرت کرد و آه بلندی کشید. افکاری به ذهنش هجوم آورده بودند که حتی با اندیشیدن به آن ها شرم میکرد. دوباره حال و روزش به هم ریخته بود.. بعد از آن زمین خوردنِ ناگهانی.. بعد از آن برگشت به سلولی که دیگر برایش مثلِ قبل نبود، بعد از آن نگاه های بهت زده و یخ بسته اش به سقفِ تخت و شنیدنِ هزار نوع متلک از هم بندی هایش، بعد از آن شهروز نبودن ها ، کمی، تنها کمی خودش را جمع و جور کرده بود. میخواست بی خیال از تمامِ چیزهایی که هیچ گاه قرار نبود سهمش باشد، بی خیال به دنیا و نارو های بی رحمش کمی زندگی کند.. ولی تا دستش را به زانویش گرفت و بلند شد، دوباره یک جفت چشمِ آبی کابوس زندگی اش شد و هر چه ساخته بود مانند قلعه ای شنی فرو ریخت..

آرزو..شیطانِ کوچکِ آن روزها.. دخترک تخس و یک دنده ای که بی اجازه وارد حریم زندگی اش شد.. کسی که بودنش یک داغ و نبودنش صد داغ شد.. داغی که سوزاند و نتوانست از سوزشش دم بزند..حسرتی که باید یک عمر زیرِ خاکسترِ داغِ دلش چال میکرد تا آرزوی دیگری، آرزوی زندگی اش نباشد!

با درد چشم بست و مثل تمام روز و شب های این شش ماه چهره اش را به خاطر آورد.

_سردت نیست؟

صدای دخترک چنان تلنگری به خیالاتش زد که هم از او و هم از توهمات خودش شرم کرد. روی برگرداند تا از کنارش بگذرد ولی ساعد دستش اسیرِ دستانِ دخترک شد.

_یعنی انقدر ازم میترسی؟

ایستاد و بدونِ اینکه برگردد پوزخند زد.

_تو شیش ماه پیش ثابت کردی که چقدر میتونی وحشتناک باشی.. یادت رفت؟

-یادم نرفته.. دنبالت راه نیفتادم به دست و پات بیفتم که ببخشیم.. چون قسم خوردم تو زندگیم به دست و پای هیچ مردی نیفتم!

شهروز رو برگرداند و نگاه نافذش را به چشمان دخترک دوخت. آرزو نفسی گرفت و گفت:

_چجوری آزاد شدی؟

زمان با همین جمله برای شهروز شش ماه به عقب برگشت. از روزی که با دست های دستبند زده از مقابلِ دخترک گذشت تا تمامِ پانزده روزی که سخت تر از قبل گذشته بود. این بار دیگر نه حواسش به تاکید های سبحان و نه به دادگاه بود.. بیرون آمدن مانند قبل آرزویش نبود وقتی از درون داشت حبس میکشید! روزی که آزاد شده بود، روزی که برای آزادی اش یک صبح تا غروب مادرش جلوی درِ زندان منتظرش نشسته بود از یادش نمیرفت.. چشمانِ خیس از اشکِ سیاوش.. ذکر و شکر گفتنِ مونس.. سبحان و نگاه خندانش و در نهایت، یک محله که روی دوشِ تک تکشان به درِ خانه رسیده بود از یادش نمیرفت! اما در میانِ تمامِ این ها، باز هم فکرِ یک چیز از همه چیز پر رنگ تر بود.. فکر همان قفلی که قرار بود با هر بار دیدنِ او به قلبش بزند تا نه نگاه و نه قدمش نلرزد.. فکرِ این حبس داشت دیوانه اش میکرد.

دستی به روی چشمانش کشید و خسته تر از همیشه گفت:

_چی تو مغزته؟

این بار آرزو بود که پوزخند زد.

_چقدر ترسناک بودم و نمیدونستم. از وقتی اومدم نگاه همه بهم طوریه که انگار یه آدمِ جذامی جلوشون ایستاده.

_اون همه ای که تو ازش حرف میزنی فقط اونایی ان که باور کردن تو عوض شدی.. دارن یه جوری برآورد میکنن ببینن گول خوردن یا نه. نگاه های من و با بقیه اشتب نگیر آرزو.. تو برای من هنوزم همون بچه ای هستی که انشا شو نخونده حفظم!

آرزو با تاسف سر تکان داد و گفت:

_برای منم تو هنوز همون آدمِ زمخت و کله شقی هستی که فقط خودت و باورای خودت و باور داری. پشیمونیِ من توی تمومِ این شیش ماه فقط در حد همون اشتباهِ آخره!

شهروز دستش را کشید و او را به طرفِ خودش کشاند. رگِ روی پیشانی اش از خشم برجسته شده بود.

_مطمئنی؟

آرزو نگاهش کرد. برای اولین بار عمیق و طولانی نگاهش کرد. چرا لال شده بود؟ چرا زبانش نمیچرخید تا بی ترس و عذاب بگوید “مطمئنم” ؟ دستش را پس کشید و عصبی گفت:

_ولم کن.

شهروز دستش را رها کرد و دستی میان موهایش کشید. آرزو رو برگرداند تا برود.. از اول هم صحبت کردن با او نتیجه ای نداشت. هنوز قدمی نرفته بود که شهروز گفت:

_اگه من همون آدمی ام که به خاطرِ یه احمقِ نمک نشناس مردونگیِ خودم و زیر سوال بردم.. پس مطمئنا برای اون احمق هم خیلی بیشتر از یه پشیمونیِ ساده ام.. حالیته؟

پاهای آرزو به زمین چسبید. قلبش به تکاپو افتاد . حتی نا نداشت رو برگرداند و نگاهش کند. آرام آرام داشت از درون فرو میریخت که صدا نزدیک تر شد.

_خاطرخواهِ یه احمق شدم.. یکی که هر جوری، از هر زاویه ای نگاه کردم هیچیش با هیچیم جور نبود. نه وصله ی من بود نه وصله ی زندگیم. خیلی دلم و له کردم.. خیلی روش گل گرفتم ولی باز از یه جایی زد بیرون. با اینکه دلم میدونه ها؟ خوب میدونه شدنی نیست. ولی حالیش نیس.. وقتی کسی چیزی حالیش نباشه هر چی درِ گوشش بخونی یاسین به گوشِ خر خوندنه.. حالا تویی که تا اینجا زحمت کشیدی و اومدی.. تویی که خانومی کردی از طرفِ اون احمقِ نمک نشناس ازم عذر بخوای بگو.. چجوری میشه فراموشش کرد؟

آرزو سر برگرداند و نگاهش کرد. حال و روزِ شهروز دیگر مثلِ دقایقِ اول نبود. آتشفشانی را میمانست که در حالِ انفجار است.

_هان؟؟

“هان”ی که گفت آنقدر بلند بود که چشم های آرزو لرزید. قدمی جلو رفت و مقابلش ایستاد و با لبخندی غریب لب زد:

_نمیدونم.. برو از همون احمق بپرس!

شهروز دستش را گرفت و مانع رفتنش شد. باز دلش داشت هار میشد!

_نیست.. مُرد.. زیادی خانوم شد.. زیادی زیاد شد برام.. زیادی مصنوعی شد….دیگه اون احمق کوچولویی که سگ ام میکرد نیست…

آرزو لب روی هم فشرد.. الآن وقتِ فرو پاشیدن نبود.. وقتِ لرزیدن و تکرارِ تمامِ شب و روزهای پر از ندامت و آه نبود. لبش با لرزش به پایین متمایل شد و گفت:

_شاید میترسه بازم گند بزنه.. شاید میترسه اگه خودش باشه بازم گند بزنه به زندگیِ همه.. شاید خودش و جا گذاشت و اومد…

شهروز سر تکان داد.

_کسی که میره فراموش کردنش هم آسون تر میشه.. اگه نیومده پس بدون لطفِ بزرگی در حقم کرده!

دستش را رها کرد و خواست از کنارش بگذرد که این بار آرزو با صدایی لرزان گفت:

_اگه برگرده….

شهروز که مکث کرد، نفسی گرفت و افزود:

_اگه اعتراف کنه احمق بود ولی با تمومِ حماقتاش وقتی رفت دلش و اینجا گذاشت چی؟

نفسِ شهروز در سینه اش حبس شد.. این دومین باری بود که دلش لرزید. بعد از آن شبی که به آن صبحِ بی رحم در اصطبل ختم شد این بارِ دوم بود. نفسش را با صدا بیرون داد و با آخرین قوایش زمزمه کرد:

_هر وقت دوباره خودش شد بیاد تا بهش بفهمونم تاوانِ حماقتا و دل دادنش رو باس چجوری پس بده!

لب های آرزو تکانِ آرامی خورد. لبخندِ ضعیفی زد و نگاهش، بدرقه ی قدم های بلند و تندِ شهروز شد!

(۲)

دستش از میانِ جمعیتِ در حالِ رقص به بیرون کشیده شد. فرانک او را همراه خودش گوشه ای برد و گفت:

_دیگه وقتشه دل از این مجلس بکنی عروس خانوم!

افق با تعجب نگاهش کرد. درِ حیاط که باز شد و سیاوش و فربد داخلِ شدند، تعجبش بیشتر شد. دامنش را دست گرفت و به طرفِ سیاوش رفت. نگران گفت:

_چیزی شده؟

فربد با خنده دست پشتِ گردنش کشید و سیاوش چشمکی زد. از نگاه هایی که بینِ آن ها رد و بدل میشد سر در نمی آورد. فرانک دست بر هم کوبید و با ذوق گفت:

_خیلی هیجانیه فربد!

فربد با خنده دست دورِ شانه اش حلقه کرد و گفت:

_تو هیجان زده نشو عمرم.. واسه بچه خوب نیست!

افق همانطور مات و مبهوت نگاهشان میکرد که سیاوش جلو آمد و گفت:

_میتونی یه جوری خودت و بپوشونی؟ شنلی.. پالتوی بی دست و آستینی چیزی نداری بشه با شال از روی اینا بپوشی؟

_چی شده سیاوش؟

سیاوش دوباره لبخند زد.

_نترس بابا ..چیزی نشده. داری یا نه؟

افق کلافه گفت:

_آخه چی شده؟

فرانک از کنارِ گوشش گفت:

_میخوایم عروسِ فراریت کنیم!

دهانش نیمه باز مانده بود که سیاوش گفت:

_اجازه میدی یه این بار و از دستِ اردلان خان و قانوناش در بریم؟

افق هاج و واج گفت:

_کجا بریم آخه؟

فرانک دستش را گرفت و گفت:

_تو به این چیزا کاریت نباشه.. همراهِ من بیا خودم دو سوته حاضرت میکنم. تا وسط شلوغه باید جیم شین!

بعد دستِ افق را کشید و از لای مهمان ها به سرعت گذشتند. سیاوش سر برگرداند و رو به فربد گفت:

_قاطی نکنه؟

_کی اردلان؟ بذا قاطی کنه.. دیگه خرت رد شد.

قدرشناسانه نگاهش کرد.

_فربد میدونی نبودی به این روزا نمیرسیدم نه؟ برام از برادر کمتر نبودی!

فربد به سرشانه اش زد و گفت:

_خجالت بکش مردِ حسابی. گفتنش هم خوبیت نداره. فقط حواست باشه به رامسر نرسیده میپیچین داخلی همون فرعی که گفتم. خیالت هم تخت. هیچ کس نه پیداتون میکنه نه مزاحمتون میشه. هر چقدر عشقتونه بمونین!

سیاوش محکم در آغوشش گرفت و گفت:

_چاکرتم به مولا.

فربد با سر به شهروز اشاره کرد و گفت:

_از داداشت خدافظی کن.. ولی با مابقی تو دلت خدافظی کن. سه نکنی اردلان من و جای تو بخوره؟

خندید و سری تکان داد. به طرفِ شهروز رفت و آرام زیر گوشش گفت:

_داداش من دارم در میرم. میتونی اینا رو دست به سر کنی؟

لب های شهروز کش آمد و محکم ضربه ای به بازویش زد.

_پدر سوخته کجا؟

سیاوش ملتمسانه نگاهش کرد.

_اردلان و نمیشناسی؟ بعید نیست برای امشبم هم تو کارگاه اضافه کاری ردیف کنه. تا سرش با دوستاش گرمه باید برم شهروز!

شهروز با لبخندِ اطمینان بخشی چشم روی هم گذاشت.

_عروست و بگیر و برو عشقی.. حواسم به همه چی هس!

سیاوش با عشق نگاهش کرد و محکم بغلش کرد. آنقدر محکم که شهروز قدمی به عقب پرت شد.

_یواش پسر آروم.. این همه انرژی واست خوب نیستا؟

سیاوش خندید و رویش را بوسید.

_نوکرتم داداش میدونی دیگه نه؟

چهره ی شهروز دوباره جدی شد و گفت:

_به خودت.. به اردلان.. به من.. به زنت.. به دنیا.. به همه ثابت کن چی و کی هستی سیاوش.. بذار بهت افتخار کنم.

_خیالت راحت باشه داداش!

_در ضمن.. وای به روزت اگه یه ذره نقِ اون دختر و در بیاری! نگاه به اشک و التماست نمیکنم سیاوش.. کاملا جدی ام!

چشمی گفت و دوباره صورتش را بوسید. شهروز با کج خند چیزی زیرِ گوشش گفت که سرخ شد و کنار کشید. لحظه ی آخر شهروز با صدا خندید و همانطور که سیاوش را به جلو هول میداد گفت:

_یادت باشه چی گفتم.. فقط نُه ماه صبر میکنم سیاوش.. اگه داداشِ من باشی از پسش بر میای!

سیاوش با خنده سرش را تکان داد و کنارِ در ایستاد. افق را دید که همراهِ فرانک از گوشه ی باغ به طرفشان می آمدند. حواسِ چند نفر از مهمان ها به آن ها بود ولی تعدادشان زیاد نگران کننده نبود. همین که اردلان نفهمیده بود کار را خراب نمیکرد.

افق همانطور که با فرانک جلو می آمد گفت:

_کاش در میاوردم لباس عروسم و فرانک. اینجوری خیلی زشته!

_تو غصه ی مهمونا رو نخور.. سیاوش تاکید کرد لباس عروس و در نیاری.. بدو تا همه ندیدنتون!

پشتِ سرِ سیاوش آرام از خانه خارج شد و به کمکِ فرانک سوار شد. فرانک رویش را بوسید و با محبت گفت:

_آقا داماد هول نشی ها.. آروم برین!

سیاوش چشمی گفت و بی معطلی ماشین را روشن کرد. تک بوقی برای فربد زد و راه افتادند. افق هنوز هم شوکه و ناباور بود. به طرفِ سیاوش برگشت و نگران گفت:

_بابا خیلی نگران میشه میدونم. اصلا کجا میریم؟

سیاوش همانگونه که خونسرد رانندگی میکرد گفت:

_وقتی رسیدیم میفهمی.. فکرِ بابا و آرزو و همه رو بریز بیرون. تاکید کردم فرانک گوشیت و یادت نندازه. خط منم فقط فربد و شهروز شمارش و دارن.

سر برگرداند و رو به افق گفت:

_میخوام یه مدت فقط با من باشی!

افق دیگر چیزی نگفت. دلش از همین حالا به تکاپو افتاده بود. شالش را کمی جلو تر کشید و گفت:

_کاش لباسم و در میاوردم. اینجوری تا برسیم پدرم در اومده!

_لباست و در بیاری دیگه به چه دردم میخوری؟ بگیر بخواب خستگیت در بره.. شاید امشب فرصت نشد بخوابی!

افق ابتدا متوجه منظورش نشد. اما طولی نکشید که چهره اش از هم باز شد و معترض گفت:

_سیاوش!!

سیاوش خندید و او سرش را آرام روی شیشه گذاشت.. آرامش جایی میانِ او و مردِ بغل دستش نشسته بود. با همه ی وجود حضورش را حس میکرد.

.

.

چرخی در خانه ی ویلایی و کوچک زد و با ذوق گفت:

_خیلی خوشگله سیاوش.. بابا از این خونه ویلایی ها زیاد داره. اما هیچ کدوم رو به دریا نیستن. بوی دریا حالِ بابا رو خراب میکنه!

سپس همانطور که با ذوق داخلِ اتاق خواب شد و پشتِ پنجره ایستاد ، زمزمه کرد:

_دریا و من و تو و یه دنیای جدید.. دیدنِ طلوع خورشید از اینجا عالیه! کاش زمستون نبود و میشد تنی به آب زد!

دست های سیاوش دورِ کمرش حلقه شد و چانه اش روی گودیِ گردنش نشست.

_برای دیدن طلوع وقت زیاده. فعلا خیال ندارم تا غروب پرده های اتاق و کنار بزنم.

افق نگاهی به ساعت ظریفِ دور مچش انداخت و گفت:

_ولی ساعت چهاره.. یه ساعت دیگه هوا روز میشه!

سیاوش او را به سمت خودش برگرداند و سرش را در گریبانش فرو برد.

_بشه.. ما با روز چیکار داریم؟

سر بالا کرد و در چشمانِ شرمگین دخترک خیره شد. سکوتش لبخندش را عمیق تر کرد و آرام پرسید:

_خسته نیستی؟

افق سرش را تکان آرامی داد. همین واکنش کوچک برای روشن کردنِ آتشِ مردی که شش ماه آرزوی این ساعات را داشت کافی بود. افق به پشت روی تخت افتاد و مچ دستش اسیر دستان سیاوش شد.

_اینجا نه دیگه عباس هست که سر به زنگا از مدرسه برسه.. نه آقا اردلانی که شروطِ کتبی و شفاهی بذاره. خودمم و خودت.. میتونی جلوم و بگیری؟

افق بی حرف نگاهش کرد. سکوتِ شرمگینِ او محرک قدرتمندی برای این لحظه های بی تابِ سیاوش بود.

_خیلی دوستت دارم میدونی؟

افق آرام زمزمه کرد:

_من بیشتر!

لبخند از روی لب های سیاوش پر کشید و چهره اش جدی شد.. با عطشی که داشت دیوانه اش میکرد زمزمه کرد:

_نمیذارم اذیت شی!

افق سرش را بلند کرد و میان دو ابروی او را بوسید و همین قدمِ کوچک ، برای فرو رفتنش در دنیای جدیدی که با مرد زندگی اش ساخته بود کافی شد!

سیاه بازی:

شطرنج بازِ ماهری که میان صفحاتِ زاویه دار،

روی سیاهیِ مهره ها به تاخت میرفت..

کیشِ شاهِ شطرنج آسان نبود ولی شاهِ سیاه مات شد.

آن هم با معجزه ی زندگی..

سیاه بازی.. بازیِ مرد و نامردی بود..

ولی آنچه پیروز شد، سرباز های سفیدی بودند

که بر قلب میتاختند..

شاه عاقبت مات شد.. اما ماتِ مصلحتِ خدا و معجزه ی عشق..!!!

پایان

در پایان دلم میخواد بدونید سیاه بازی یه تکه از زندگیِ همه ی ما بود..

همه ی ما که به مرور بازیگرای ماهری شدیم و گاهی حتی سرِ خودمون رو هم کلاه گذاشتیم.. سیاه کردیم.. سیاه شدیم..

ولی در آخر هر کدوممون که قلب و نگاهمون به اطراف سفید بود ، بیرون کشیده شدیم و زندگی رو ادامه دادیم.

سیاه بازی همیشه و همه جا زنده ست و داستانش مابین آدمای اطرافمون هر روز تکرار میشه.

پایدار و برقرار باشید. سال نوی همتون مبارک دوستای خوبم.

مدیا

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن