رمان سکانس عاشقانه پارت 36 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۶

بهار

تمام تنم از حضورش یخ زده بود ..روی سنگ قبر خشک شده بودم و قدرت تکون خوردن نداشتم ..فکر میکردم الانِ که بیاد سراغم اما برخلاف توهماتم شیفته کَس دیگری شده بود ، زیر لب زمزمه میکنم دختر حاج احمد..!

دستمال کاغذی رو روی گونه های خیسم میکشم و میخوام بلند بشم که حرف مادرش مانع میشه

_ترانه : امیر واقعا ازش خوشت اومد؟

با لحن اروم تری ادامه میده :

_ یعنی بریم خواستگاری؟

با حرفش ناگهانی و بی اختیار سرم رو بالا گرفتم …انقدر این حرف برام شوک کننده بود که دیگه غم از دست دادن مامان رو فراموش کرده بودم …!

دلگیر بودم از مردی که خبر عاشق بودنش نقل زبون کل مردم شهر بود…اما…

دستای یخ زدم رو تو هم میپیچم چه انتظاری داشتم چرا باید به زنی که دوسال پیش مردِ وفادار باشه؟

بدون اینکه چادرم رو از روی صورتم کنار بزنم بدون جلب توجه کیفم رو برمیدارم و از جا بلند میشم ..!

با دلتنگی به صورتش زل میزنم ، کاش عینک نداشت چقدر دلم برای چشماش تنگ شده بود ..!

با چرخیدن سرش به سمتم به خودم میام و از کنارش رد میشم …کمی که فاصله گرفتم چادرم رو کمی عقب میکشم تا سام رو پیدا کنم ..!

با چشمای ریز شده دنبال ماشین و سام بودم که با نشستن دستی روی شونه ام شوکه سر جا میخکوب میشم و..

 

_سام : بهار

با صدای سام سرم رو کمی به عقب می چرخونم ..چرا دلم میخواست جای سام اون باشه و صدام بزنه؟ من که به قول حرفای بی سر و تهم فراموشش کرده بودم …من که به همه گفته بودم ازش متنفرم ..پس چرا هنوزم با دیدنش قلبم از سینه ام درمیاد ..چرا چشمام پر از اشک میشه؟

_ سام : خوبی بهار؟

چشمای پر از اشکم رو به نگاه نگرانش میدوزم :

_ بریم..دیگه داره شلوغ میشه دلم نمیخواد با دیدن مرده ای که زنده شده مردم وحشت کنن.!

طعنه زده بودم به مردم اما حرف من مخاطبش فقط یک نفر بود ….!

***

نگاهم رو به چشمای کنجکاو فرزانه میدوزم این دوسال تنها کسی بود که بعد از اون اتفاق پا به پای همه اتفاقات زندگیم موند و نم پس نداد …شده بود مثل خواهرم ..!

_فرزانه : چه مرگته؟ چند روزه مثل گنجشک غذا میخوری و مثل جغد به یه جا زل میزنی چه مرگت شده؟

لب پایینم رو بین دندونام فشار میدم تا نزنم زیر گریه تا خودم رو جلوی چشماش خراب نکنم تا برخلاف حرفا و ادعاهای این دوسال لو ندم که هنوزم عاشق اون مردم حتی بیشتر از قبل..!

_فرزانه: دیدیش؟ واسه همینم رفتی نه؟ فهمیدی برگشته دلت طاقت نیاورد نه؟ فکر کردی خرم بهار؟ به خیالت منم مثل بقیه میتونی رنگ کنی؟

بدون توجه به حرفاش با صدای که از شدت بغض میلرزید وسط حرفاش پریدم :

_ داره ازدواج میکنه ..!

اولین قطره اشک روی گونه ام سر خورد رو به نگاه مات شده اش ادامه دادم :

_ دارم میمیرم فرزانه ..!

بهار

نیشخندی به صورت خیس از اشکم میزنه :

_فرزانه: نمیفهمم چرا واسه داشتنش انقدر پر پر میزنی اون حتی وقتی زنش بودی چشمش دنبال صدتای دیگه بود ..الانم که داره ازدواج میکنه هنوزم دنبالش اشک و ناله میکنی تو غرور نداری بهار؟ هر کسی جای تو بود دیگه اسمشم نمیاورد چجوری روت میشه تو چشمام زل بزنی هنوزم از عشقت به اون مردک بگی…

نفس عمیقی می کشه و با بیرحمی ادامه میده :

_ اون اندازه پشه هم بهت اهمیت نمیده دربرابر این همه عشقی که نثارش کردی جوابی هم گرفتی؟ این پیله رو بشکن بیا بیرون اطرافتو ببین ، هستن ادمای که همه جوره پشتتن و بهت علاقه دارن اما تو مثل یه ادم احمق نمی بینی و هنوزم به اون فکر میکنی..!

کی درد منو میفهمید چطوری به خودش اجازه میداد قضاوتم کنه در حالی که هیچ وقت جای من نبوده ..!

_فرزانه : چرا به سام نگاه نمیکنی؟ کمتر از اونه؟ هنوزم فکر میکنی نگاهش به تو مثل یک دخترداییه؟ اون دوست داره احمق.!

مات بهش زل میزنم …حرفش رو زیر لب زمزمه میکنم …سرم رو به طرفین تکون میدم امکان نداره …!

رفتارهاش و نگرانی های که همیشه برام مسخره بود جلوی چشمام جون میگیره ..!

رو به قیافه حق به جانبش جواب میدم :

_ امکان نداره تو داری اشتباه میکنی فرزانه ..!

نیشخندی میزنه و به پشت سرم اشاره میکنه :

_ من اشتباه میکنم خودش که اشتباه نمیکنه؟ میکنه؟ از خودش بپرس ..!

متعجب سرم رو به عقب میچرخونم با دیدن سام با دستپاچگی از جا بلند میشم…!

مثل چوب وسط سالن خشکم زده بود طوری که متوجه رفتن فرزانه هم نشدم ..!

_سام : شوکه شدی؟

سرم رو پایین میندازم ، نگاه خیره اش داشت اذیتم می کرد ..!

لبای خشک شده ام رو تر میکنم :

_ من همیشه تو رو به چشم پسر داییم دیدم..یه حامی ..!

لبخند کوتاهی میزنه :

_ منم اون موقع نمیخواستم بیشتر از پسردایی بهم بها بدی … هیچ وقت حدم رو فراتر نذاشتم بهار ، اما الان میتونم این شانس رو داشته باشم نمیتونم؟

شوکه از حرفاش سکوت میکنم چه جوابی میدادم؟

_سام : هنوزم اونو دوست داری نه؟ تو به اون که این همه اذیتت کرد فرصت دادی اما تهش چی شد؟ دو ساله مثل یه مرده زندگی میکنی …حتی سرکارتم که بخاطرش این همه جنگیدی نمیتونی بری..!

با صدای ایفون حرفش قطع میشه چیزی زیرلب زمزمه میکنه که متوجه نمیشم ..نیم خیز میشم که سریع تر بلند میشه :

_ بشین من باز میکنم..!

سری به تایید تکون میدم و باز هم تو کاناپه فرو میرم ..حتی یادم رفت ازش تشکر کنم ..!

بعد از گذشت چند دقیقه در حالی که ابروهاش در هم کشیده بود به سالن برگشت ..!

نگاه کنجکاوم رو به صورتش دوختم :

_ کی بود؟

دستشو روی هوا تکون داد :

_ گدا بود ..!

چند ثانیه تو سکوت گذشت ، دلشوره عجیبی داشتم انگار قرار بود اتفاق بدی بیوفته ..!

_سام : من دوست دارم بهار ، میتونم خوشبختت کنم …من نمیگم الان جوابمو بده میتونی بهش فکر کنی هر چقدر که بخوای من صبر میکنم ..!

سر زیر افتادم رو بالا میارم و به چشماش زل میزنم یعنی میتونم یه روز بدون فکر به کس دیگه با همه وجودم به چشماش زل بزنم؟ میتونم جواب دوست دارم هاش رو بدم؟

_ تو همیشه مثل یه حامی ازم مراقبت کردی ..تو هیچ وقت تحقیرم نکردی ..همیشه پیشم بودی تو هر شرایطی حالا که بهش فکر میکنم ..اره میتونم بهش فکر کنم..!

لبخند عمیقی روی لباش شکل میگیره و به پشت سرم زل میزنه …!

نگاهش رو دنبال میکنم و به عقب برمیگردم و…

مات و مبهوت به شخص مقابلم زل میزنم ، لبای خشک شده ام رو مثل ماهی باز و بسته میکنم اما انگار قدرت تکلمم رو از دست دادم ..!

_سام : جوابتو گرفتی پس بهتره راه اومده رو برگردی اقای رحیمی..!

با حرف سام همه تنم یخ میزنه یعنی همه مدت اون اینجا بود؟ حرفام رو شنیده؟

_سام : بهار

سرم به طرفش برمیگرده گیج نگاهش میکنم که ادامه میده :

_ چرا بهش نمیگی بره ، چرا نمیگی میخوای با من ازدواج کنی..!

سکوت دوباره ام در برابر نگاه نگرانش باعث میشه نیشخندی روی لباش شکل بگیره

_سام : بازم اونو انتخاب کردی اره؟

لبخندی میزنه که همه وجودم رو میسوزونه من بهش امید داده بودم چرا حرف نمیزنم؟

زبون خشک شده ام میچرخه اما قبل از حرف زدن منِ لال شده از خونه بیرون میزنه ..!

با صدای قدمهای که داره به سمتم میاد به خودم میام و متوجه حضورش میشم ..!

سرم رو بالا میگیرم و با دلتنگی نگاهش میکنم اون اینجا چیکار میکرد؟ چطوری پیدام کرده بود؟

بوی عطرش ضربان قلبم رو تندتر میکنه بعد از دوسال این همه نزدیک بودن داره دیونم میکنه …

_ امیر..

دهن باز نکردم که سیلی محکمی تو گوشم میزنه و…

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن