رمان سکانس عاشقانه پارت 33 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۳

 

* دانای کل *

“باقی مانده یک مرد “

دستای لرزانش را روی قاب عکس تمام قد می کشد و با صدای خفه ای لب می زند :

_ دو سال گذشت بهارم ..

قطره اشکی از روی گونه اش سر میخورد …چند ضربه نسبتا اروم به سینه اش می زند و ادامه می دهد :

_ اما هنوز داغت اینجا زنده اس..!

تلفن خانه به صدا در می اید..تنها صدای که گاهی خلوت دونفره اش را با صاحب قاب عکس به هم می زند…!

صدای مکرر تلفن باعث می شود که چشم از تصویر بردارد …به سمت تلفن می رود کلید برقراری ارتباط را فشار می دهد…

_ امیرعلی : بله

صدای مادرش شکسته تر از همیشه به گوشش می رسد

+ الو ..امیرم .

خود را روی کاناپه می اندازد … صدای امیرم گفتن های بهار در گوشش زنگ می زند ..چقدر دلش برای اینطور خطاب شدن تنگ شده بود..

+ امیرعلی

صدای مادرش می لرزد..ماننده همه این دوسال دوری…دوری که بهانه اش ترمیم زخم های مانده بر قلب امیر بود …

+ امیرعلی ..مامان.

گوشی را در دستش می فشارد

_ امیرعلی : جانم مامان بگو.

و شاید تنها کسی که در این مدت جانم گفتن های امیر را تصاحب می کرد مادرش بود..!

+خوبی پسرم …همه چیز خوبه؟

دستی به صورتش می کشد :

_ اره مامان همه چیز خوبه …شما خوبی؟

+ خوبم پسرم تو که برگردی بهترم میشم..!

خیره به قاب عکس روی دیوار لب می زند :

_ نمیتونم مامان …

صدای بالا رفته مادرش مانع ادامه دادن حرفش می شود :

+ بس نیست امیر؟ دوسال زجر کشیدن بس نیست؟ فکر می کنی بهار با دیدن این حالت راضی میشه؟ نه امیر بهاری که من میشناختم از حال الانت و این زندگی که واسه خودت درست کردی تنش تو گور می لرزه ..!

از جمله اخرش دل امیر می سوزد…از بهارش جسمی باقی نمانده بود که گور داشته باشد …که اگر اینطوری بود خانه اش بر سر همان مزار بود …نه در آپارتمان کشور غریب..!

_امیرعلی : سوختم مامان.!

در حالی که صدایش از بغض خش دار شده است ادامه می دهد :

_ بهارم زندگی نکرد مامان …عمر زندگی مشترکمون یک سال هم نشد ..همون چند ماهم منِ نامرد زهرش کردم …به علی حق بهار این نبود ..حقش نبود از کل این زمین خاکی یه قبر کوچیک هم نداشته باشه .

قطره اشکی از گوشه چشمش پایین می چکد …

_امیرعلی : دوسال زجر کشیدن کافیه مامان واسه فراموش کردنش؟…نه کافی نیست ..بس نیست ..نمیتونم ..دارم از نبودش دیونه میشم ..!

نگاهش روی تنها تصویری که از بهارش باقی مانده می لغزد…

بغض مادرش هم می شکند و سعی می کند بحث را طور دیگه ای عوض کند .!

+ هفته ی دیگه سالگرد مریمِ…خودتو برسون امیر …چشم به راه اومدنته ..!

مادری که بعد از مرگ تنها دخترش تنها چند ماه طاقت می اورد …!

صدای امیرعلی بالا می رود و داد می زند :

_ امیرعلی: چشم به راه منی که باعث مرگ دخترش شدم؟

و با اعصابی متشنج تماس رل قطع می کند و گوشی را به دیوار روبه رویش می کوبد …

بلند می شود ..اما توان جلو رفتن ندارد …ارام روی زمین به زانو می افتد..

با غم خطاب به تصویر زمزمه می کند :

_ خوبه نیستی که این روزها رو ببینی..!

سرش را روی زمین سرد می گذارد و ناله می کند :

_ پس کی منو میبری نفسم ..دلت واسه من تنگ نشده؟ بخدا من بهت خیانت نکردم دارم زنده زنده جون میدم بهارم..وقتش نیست این دوری رو تموم کنی؟

 

چمدانش را تحویل می گیرد …نگاهش را می چرخاند تا شاید در پس آن شیشه سر تا سری آشنایی ببیند..!
نمی داند چطور بعد از دوسال راضی به آمدن شد اما…می دانست تنها بهانه اش رساندن خود به ارامگاه ابدی مادری بود که او را تنها نشانه از بهارش می دانست..!
چشمان گریان زنی از پس آن شیشه برق می زند ..لبخند می زند …با قدم های تندتر جلو می رود و از آن حصار شیشه ای رد می شود …مادرش را محکم دراغوش می کشد …
_ بالاخره اومدی یکی یه دونه ام ..

***

از پله های خانه بالا می رود …هر قدم که بالاتر می رود خاطرات حضور بهار برایش پر رنگ تر می شود …روی همین پله ها بود که بغلش کرده بود و از سرخ و سفید شدنش از خجالت لذت می برد ..!

نفس عمیقی می کشد و به خودش می اید ..دستای سردش را روی گوی چوبی بالای پله ها می کشد و بدون توقف به سمت اتاقش می رود.
در اتاق را باز می کند ..با دیدن دیوارهای خالی پوزخندی می زند کار مادرش است خالی کردن اتاق از خاطرات و قاب عکس ها ..!
روی تخت دراز می کشد ..کیف پولی چرمش را از جیبش بیرون می کشد …عکس سه در چهار را روبروی صورتش می گیرد قبل از ان که لب برای صحبت باز کند تقه ای به در اتاق می خورد و پشت سرش مادرش وارد اتاق می شود..!
به احترام مادرش روی تخت نیم خیز می شود و قبل از اینکه او چیزی بگوید می پرسد:

_امیرعلی:سالگرد کِی برگزار می شه؟

+ سه روز دیگه

_امیرعلی: پس سه روز زودتر اومدم.

+ یعنی فقط بخاطر اونا اومدی؟

صدای ناراحت مادرش را درک می کند.

_امیرعلی: معلومه که نه مادر من …بخاطر شما نبود اصلا نمی اومدم..!

لبخندی به روی پسرش می زند و کنارش روی تخت می نشیند
+ میخوام باهات حرف بزنم امیرعلی..

منتظر به مادرش چشم می دوزد ..این مقدمه چینی های مادرش را از حفظ است …اما به احترامش سکوت می کند…
+ میدونم هنوز هم فکر کردن به کسی غیر از بهار آزارات میده …میدونم نمی تونی فراموشش کنی …ولی اخه تا کی؟
تو هم باید زندگی کنی همونطور که بهار دوست داشت…مطمئنم اونم راضی نیست به اینطوری زندگی کردنت…

بی صدا چشمانش را به زمین دوخته اما مادرش مصرانه ادامه می دهد :
+ باید زندگیتو از نو بسازی …ازدواج کنی ..یه زندگی جدید میتونه از این درگیری نجاتت بده …یه نفر دیگه که وارد زندگیت بشه راحت تر فراموشش می کنی….دخ

قبل از اینکه مادرش ادامه دهد حرفش را قطع می کند و با ملایمت می گوید :
_ من نمیخوام شروع کنم مامان ..چون از درجا زدن لذت می برم..از اینکه روز و شبم رو با خاطراتم سر کنم لذت می برم …از اینکه دنیای دو نفرمون رو با هیچکس شریک نشم لذت می برم ..اره از این زندگی نکبتی لذت می برم و حاضر نیستم با یه زندگی جدید و یه فرد جدید عوضش کنم…میدونی چرا نخواستم اینجا بمونم؟..بخاطر همینه …من از لحظه های لذت می برم که برای دیگران خسته کننده است…من از حرف زدن با عکسی لذت می برم که برای دیگران شده آیینه دق…منه لعنتی نمیخوام کنار شمایی زندگی کنم که منو…امیری که دو سال پیش مُرد رو زنده فرض می کنید …من مُردم مامان من با از دست دادنش مُردم …

نفس عمیقی می کشد بالاخره دردی که روی قلبش سنگینی می کرد را به زبون اورده بود…از جا بلند می شود که صدای ترسیده مادرش بلند می شود

_ کجا میری امیر؟

کلافه سرش را می چرخاند و با تن صدای اروم شده ای جواب می دهد

_امیرعلی: میرم بیرون ..!

مکث کوتاهی می کند و ادامه می دهد:

_ امیرعلی : زود برمیگردم ..!

بدون تعویض لباس هایش از خانه خارج می شود..!

***

ماشین را جلوی خانه پارک می کند …هر قدم که نزدیک تر می شود قلبش محکم تر می زند …!

کلید را در قفل می چرخاند و در را باز می کند ..!

با تمام وجودش نفس عمیقی می کشد …اما برخلاف همیشه که با ورودش بوی عطر زنانه ای گیج و منگش می کرد …بوی خاک دهن کجی به انتظاراتش می زند …!

پشت در اتاق می ایستد ، دونه های عرق کنار شقیقه اش سر میخورد ..دست یخ زده اش را جلو می برد ..همه تلاشش را برای باز کردن در اتاق می کند اما باز هم شکست می خورد …!

بدن شل شده اش را عقب می کشد …هر ثانیه نفس کشیدن برایش سخت تر می شود ..!

بعد از گذشت چند دقیقه ای بالاخره دل می کند از خانه ای که تفاوتی با خانه ارواح ندارد ..!

هوس بازیابی خاطرات گذشته او را تا خانه مریم هم پیش می برد…

بعد از مرگ بهار تنها دلخوشیش حضور پر رنگ مادرانه مریم بود که زنده نگهش داشته بود …!

هنوز هم باور از دست دادن هر دوی انها برایش سخت است .!

دست دراز می کند و کلید را از روی صندلی شاگرد برمی دارد و زیرلب با خود زمزمه می کند :

_ حالا که تا اینجا اومدم یه سر به خونه هم بزنم ..!

در ماشین را باز می کند و پیاده می شود …!

قبل از اینکه قدمی جلو رود با دیدن مردی که به سمت خانه می رود متعجب سر جا می ایستد ..!

هیکلش هیچ شباهتی به دایی بهار نداشت ..!

گیج و منگ و با اخمای درهم به در زل می زند ..منتظر دیدن دوباره شخصی که وارد خانه شد سوار ماشین می شود ..!

بعد از گذشت چند دقیقه با صدای در چشم می چرخاند …اما انقدر هوا تاریک است که تشخیص جزئیات صورت مرد برایش سخت است ..!

با حرص لب می زند :

_ گور باباشون اینجا یه لامپ نباید داشته باشه..!

چراغ های جلوی ماشین را روشن می کند…حالا دیدش بهتر شد ..!

نگاه مات و مبهوتش روی مرد روبرویش خشک شده … نفس در سینه اش حبس شده و با تته پته می گوید :

_ امکان نداره ..!

در مقابل نگاه شوکه شده امیرعلی ، مرد سوار ماشینش می شود و از انجا دور می شود.!

دستش را روی قلبش می گذارد و داد می زند :

_ امکان نداره … امکان نداره ..!

14 دیدگاه

  1. یعنی تا پارت جدید بیاد قسمت های قبل که هیچ کل موضوع فراموش میشه . تو رو خدا رمانو همین الان تموم کن وقتی نمیتونی بنویس رسما دیگه هیجانیو جذابیتی نداره

  2. اووووووف چرا اینقدر دیرب دیر پارت میذارین هردفعه ک پارت جدید میاد باید بریم پارتای قبلو بخونیم تا بفهمیم چی ب چی بودع از بس ک دور پارت میزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن