رمان سکانس عاشقانه پارت 32 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۲

 

* دانای کل *

مردی در قالب لباس های خاکستری ، راه راه زندان…با موهای کوتاه شده …و دست بندی که به دستهایش بسته شده …بازویش در دست سرباز نحیفی است که کنارش راه می رود ..!

چنان با ترس به بازوی امیرعلی چسبیده است که مبادا فرار کند ..غافل از اینکه ته مانده وجود این مرد بهانه ای برای فرار ندارد …!

وارد فضای دادگاه میشوند …از نبود عکاسان و خبرنگارها نفس اسوده ای می کشد ..!

این نگاهی که آزارش میدهد نگاه مادرش است که روی دست های بسته پسرش قفل شده است …و حاضر است کل زندگیش را بفروشد اما ان جسم فلزی دور مچ تک پسرش نباشد..!

کمی ان طرف تر دایی بهار…بدون همراهی کس دیگری روی صندلی نشسته است و با نگاه یخ زده به او زل زده است ..!

با شرمندگی سرش را به زیر می اندازد و با همراهی آن سرباز روی صندلی مشخص شده می نشیند…این دومین بار است که روی این صندلی می نشیند و خوب می داند که باز هم نمی تواد از بی گناهیش کلمه ای به زبون بیاورد..!

وکیلش اصلانی به سمتش می اید ، روبرویش قرار می گیرد :

_ ازت میخوام کمکم کنی امیرعلی…می دونم بی گناهی ولی چرا نمیخوای اینو ثابت کنی؟

نگاه امیر روی صورت چروک شده اصلانی پیچ و تاب میخورد و به روال چند روز سپری شده در زندان باز هم سکوت می کند….و برق کفشهای واکس خورده اصلانی را با دمپایی های سفید خود مقایسه می کند و زیر لب زمزمه می کند :

_ وقتی اون نیست میخوام دنیا نباشه ..!

اصلانی که امیدی برای همکاری در چهره امیر نمی بیند مایوس عقب می کشد و دل به تجربه ی چندین ساله ی خود خوش می کند تا شاید بتواند رای دادگاه را عوض کند …بابت این کار پول خوبی میگرد..!

چکش دادگاه به صدا در می اید ..اتهام قرائت می شود …اصلانی بلند می شود دلیل می اورد …و حتی سندهایی که امیرعلی هم از وجود ان ها اطلاعی ندارد رو می کند ..!

با صدا زدن های قاضی از فکر بیرون می اید و با همان سر به زیر افتاده در جایگاه قرار می گیرد تا از خود دفاع کند..!

مانند دفعه قبل درحالی که به زمین خیره شده است با صدای گرفته ای می گوید :

_ دفاعی ندارم ..من گناهکارم ..من زنمو کشتم ..!

اصلانی با عصبانیت بلند می شود و با لحن محکمی از امیر دفاع می کند که بخاطر مرگ همسرش وارد شوک روانی شده است ..!

ولی نگاه مات امیرعلی هنوز هم روی زمین ثابت مانده است …

این بار هم با وقت طلبی اصلانی می گذرد و امیرعلی بی طاقت زمزمه می کند :

_ پس چرا زودتر خلاصم نمیکنن؟

سرباز دوباره بازویش را می گیرد و راه می افتند …چندین قدم در راهرو دادگاه برنداشته است که دستی بازویش را چنگ می زند …به عقب بر میگردد…مادرش است که با چشمانی پر از اشک و لحن پر از خواهشی می گوید :

_ چیکار میکنی امیر؟ میدونی حکمت چیه؟ اینا اعدامت می کنن مامان…می فهمی؟…اعدام امیر…من که میدونم بی گناهی ..چرا داری این بلا رو سر خودت میاری؟

با چهره شکست خورده به صورت مادرش نگاه می کند و با بغض لب می زند :

_ بدون اون اعدامم کنن فرقی نداره مامان

 

صدای بغض کرده مادرش است که بار دیگر دلش را می لرزاند :

_ فقط اون ؟..فقط بهار برات مهم بود؟..پس من چی؟ من بدون تو میمیرم امیرعلی میمیرم ..!

نگاه از صورت خیس از اشک مادرش می گیرد …!

در جواب نگاهای مادرش بی خداحافظی رو برمیگرداند و باز هم با سرباز هم قدم می شود…!

***

غرق در گذشته و مرور خاطرات به سقف زل زده بود ..!

_ امیرعلی رحیمی

با صدای نگهبان به خودش می آید نفس عمیقی می کشد و بی تفاوت جواب می دهد : بله

_نگهبان : ملاقاتی داری..

پوف کلافه ای می کشت ..در تخت نیم خیز می شود و زیر لب غر می زند ..!

همراه نگهبان می شود تا شاید برای اخرین بارها خانواده اش را در آن اتاق سه در چهار ، پشت آن میز فلزی ملاقات کند …اما دیگر طاقت دیدن اشک های مادرش را نداشت ..زیرلب زمزمه می کند :
_کاش زودتر خلاصم می کردن..!

سرباز در فلزی را باز می کند و امیرعلی را به داخل می برد..

جای مادرش زنی دیگر پشت ان میز فلزی با لبخند غمگینی نگاهش می کند …با خجالت سرش را پایین می اندازد و..

_ نمی شینی؟

از بهت حضورش بیرون می اید و جلو می رود…سمت دیگر میز فلزی می نشیند ..نگاهش در نگاهی از جنس مادرانه گره می خورد ..چهره مادر زنش بدجور ارامش دارد و شاید همین ارامش است که او را بیشتر شرمنده می کند..!

نگاه مریم به جای صورت امیرعلی به گوشه میز دوخته شده است …دست هایش برخلاف دست های لرزان امیرعلی روی میز با حالتی مقتدر در هم گره شده اند..!

_مریم : خودتو نجات بده ..!

نگاهش را از گوشه میز می گیرد و به چهره بهت زده امیرعلی می دوزد و ادامه می دهد :

_ بهم ثابت کن بی گناهی…نمیخوام از دستت بدم .

این حرف ها زیادی برای امیرعلی سنگین است ..گیج و منگ از حرفای مریم لب می زند :

_ چرا باید همچین کاری بکنم؟

چشمان مریم پر از اشک می شود صدایش می لرزد :

_تو یادگار عشق دخترمی ..تنها دخترم..دوست داشت …

مکث می کند …بعد از گذشت چند ثانیه ادامه می دهد :

_ نمیخوام فکر کنم دخترم اشتباه کرده ..ثابت کن لیاقت عشق دخترمو داشتی ..نزار باور کنم توی که بهت اعتماد داشتم دخترمو ازم گرفتی ..نزار بهت شک کنم ..که اونوقت به خودم شک کردم ..بهار هنوز هم برای من زنده است ..میخوام بمونی و زندگی کنی ..تو که زندگی کنی انگار بهارم داره زندگی می کنه …تو رو که دارم انگار بهارم رو دارم …

بلند می شود و بدون هیچ حرف دیگری به سمت در می رود ..لحظه ای می ایستد سر بر میگرداند ..لبخند مادرنه ای به صورت بهت زده امیر می زند..

مریم : یقین دارم بهار تو رو بیشتر از خودش دوست داشت …پس به دوست داشتن های دخترم احترام بذار .

نگاه از صورت سرخ شده امیرعلی می گیرد و می رود و نمی بیند مردی را که ذره ذره وجودش با حرفای مریم می سوزد ..می جوشد و جمله اخر مریم در سرش پژواک می شود :

” به دوست داشتن های دخترم احترام بزار..به اینکه تو رو بیشتر از خودش دوست داشت ”

برای بار سوم پشت آن جایگاه می ایستد ..رئیس دادگاه باز از او می خواهد که از خودش دفاع کند …

نگاهی به چشم های وکیلش می اندازد ..برخلاف دفعات قبل این بار برق پیروزی در چشمان اصلانی هویداست ..!

سرش را می چرخاند ..باز هم دایی بهار تنها آمده بود ..نگاه جدی و یخ زده اش هیچ شباهتی به نگاه ارامش بخش خواهرش نداشت ..نگاهی خنثی که نمی توانی هیچ برداشتی از آن داشته باشی

صدای قاضی بلند می شود :

_ ما منتظریم اقای رحیمی..!

صاف می ایستد …زیر لب با خود زمزمه می کند :

_ باید به دوست داشتنی هاش احترام بزارم.!

مصمم به چشمای قاضی نگاه می کند می گوید :

_ من به سازمان خیانت نکردم …فقط خواستم جون همسرم رو نجات بدم.

فرهادی از جا بلند می شود…سرگردی که امیرعلی برای نجات جون بهار به او پناه برده بود

_فرهادی : ما هم داشتیم همین کارو می کردیم …چه لزومی داشت که با سلطانی همکاری کنی؟ که از همسرت مواظبت کنی؟ بیشتر شبیه به لطیفه است..!

امیرعلی پوزخند می زند

_امیرعلی : نمی تونستم با کسی همکاری کنم که جیره خور سلطانی بود ..!

رنگ فرهادی به وضوح می پرد اما سعی می کند که خودش را نبازد

_فرهادی : منظورت چیه؟

_ امیرعلی : منظورم واضحه چک های که بابت همکاریت با سلطانی ازش گرفتی پاس شد سرگرد؟

 

با حرف امیر اصلانی از جا بلند می شود و به سمت منشی دادگاع می رود …منشی پاکت را می گیرد و به دست رئیس دادگاه می دهد …

قبل از اینکه رئیس دادگاه بخواهد نگاهی به چک ها بیندازد فریاد فرهادی بلند می شود :

_فرهادی: مزخرف نگو پسر …میفهمی چی داری میگی؟

صدای امیرعلی هم بالا می زود

_امیرعلی : اره خیلی خوب می فهمم…یادمه سلطانی از اینکه باهاش همکاری میکنی و با چهار قرون پول تونسته خامت کنه چقدر خوشحال بود …!

فرهادی به سمت امیرعلی هجوم می اورد اما با اشاره رئیس دادگاه توسط سربازی متوقف می شود …!

_ اصلانی : این چک ها تمام مدارک نیست قربان …ما چندین فیلم از ملاقات اقای فرهادی با سلطانی رئیس همون گروهی که تو عملیات کشته شد هم داریم و مدارک دیگه که …

صدای نعره های فرهادی در گوش امیر زنگ می زند …از یاداوری اخرین روزی که بهارش را دید دست هایش مشت می شود ..

_امیرعلی: اگر اعدام شدی که هیچ ..وگرنه خودم زنده زنده خاکت می کنم.

 

8 دیدگاه

  1. مزه رمان به همون بهار هس امکان نداره بهار مرده باشه تازه همش داره از زبون دانای کل میگه یعنی نویسنده میخواد این قسمتا مبهم باشه که انصافا ایول داره خیلی هیجانی شده😍

  2. بهار زندس چون اگر بمیره رمانم قاعدتا خیلی مضخرف خواهد شد احتمالا زندس ولی پیش آدمای سلطانیه امیرعلی و هیچ کس خبر نداره ازین موضوع ولی خوشم اومد بعد اون همه پارت این واقعا خوب و باحال بود وم نویسنده گرم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن