رمان سکانس عاشقانه پارت 27 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۷

بهار

مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد:

_می خواستم بعد از مدت ها قرمه سبزی بخورم که زهرمارم شد…!

با حرص گفتم:

_لابد الانم دلت پیش قرمه سبزی افتضاح اون گیره…؟

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_خیلی ادعات میشه تو برام درست کن…والا از موقعی که تو رو گرفتم به جای اینکه چاق بشم بدتر دارم وزن کم می کنم.

جلو رفتم و با لحن دلخوری گفتم:

_چرا؟…لابد چون به خاطره گذشته ی من خجالت می کشی و عصابت خورد میشه وزن کم می کنی…!

کلافه چنگی میون موهای خوش حالتش کشید و گفت:

_ بهار خواهش می کنم شروع نکن.

_چرا شروع نکنم…!اتفاقا الان می خوام بعده مدت ها حرف دلم رو بزنم…تو از قصد منو بردی به خونه ی اون زنیکه عفریته تا تحقیرم کنی…تو که می دونستی اون رفیقت قبلا منو دیده و میشناسه چرا بردیم به اون خونه…!

از جاش بلند شد و به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.

_امیرعلی:من نمی دونستم حامد تو رو به یاد میاره و سریع کف دسته شیدا میزاره…ابروی تو ابروی منم هست بهار…!

توی چشماش زل زدم و گفتم:

_چرا حقیقتو نمیگی امیرعلی…!من می دونم تو به خاطره گذشته من عذاب می کشی…همش ترسو اینو داری که همه جا بپیچه همسر امیرعلی رحیمی، بازیگر بزرگ قبلا یه دست فروشه ساده بوده…

کلافه بازدمشو به بیرون فرستاد و پشتشو بهم کرد و با صدای عصبی گفت:

_اره…نگرانم…نگرانم به خاطره تو ابروی چند ساله منم بره…حالا خیالت راحت شد…!
به سختی آب دهنم رو قورت دادم.
لبمو گاز گرفتم تا اشکام سرازیر نشن.دلم می خواست برگرده بغلم کنه و بگه بهار گذشته تو اصلا برام مهم نیست بزار مردم هرچی دلشون می خواد بگن اما…..
اولین قطره اشکم که سرازیر شد امیرعلی به سمتم برگشت.
با دیدن نم اشک توی چشمام قیافه مهربونی به خودش گرفت و گفت:

_عزیزم…داری گریه می کنی…؟به خدا عصبی شدم یه چیزی گفتم تو چرا به دل گرفتی…!

سری به طرفین تکون دادم و بغض آلود گفتم:

_آدما توی عصبانیت حرفای دلشون رو می زنن…

بهار

خواست دوباره حرفشو ماست مالی کنه اما من بی توجه بهش به سمت اتاق رفتم.

به دره اتاق که رسیدم پشتم ظاهر شد و گفت:

_بهار یه دقیقه وایسا گوش کن من چی میگم…!
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:

_حرفاتو شنیدم…فکر نکنم دیگه چیزی باقی مونده باشه…الانم خستم فقط می خوام بخوابم.
و بعد سریع وارده اتاق شدم و درو بستم اما قفلش نکردم.
روی تخت ولو شدم و اجازه دادم اشکام ببارن.
بالاخره حرف دلشو زد…!
بالاخره به روم آورد که باعث خجالتش هستم…!

فکر می کردم درو باز می کنه و میاد از دلم در میاره اما انگار نه انگار…
من اصلا براش مهم نیستم…

شب با اینکه دیر خوابیدم و با خودم خلوت کرده بودم و اشک می ریختم اما زودتر از امیرعلی از خواب بیدار شدم.
کارامو کردم و از اتاق بیرون اومدم.

نگاهم جلب امیرعلی شد که روی کاناپه گوشه ی هال خوابش برده بود.
پوزخندی کنار لبم نشست.
من تا دیروقت به خاطره حرفای آقا گریه می کردم و عصابم بهم ریخته بود اونوقت ایشون اینجا دراز به دراز بیخیال من خوابیده بودش…

با عصابی داغون از خونه خارج شدم و خودمو به بیمارستان رسوندم.

اصلا نمی تونستم روی کارم متمرکز بشم.
همش ذهنم ناخوداگاه سمت امیرعلی و حرفاش می رفت.

بیمارا رو سرسری کارشون رو راه مینداختم و ردشون می کردم.
توی این وضعیت حساس هم دکتر ستاری بهم خبر داده بود که عمل افتاده دو روزه دیگه…!

دلم نمی خواست این عملو انجام بدم، حتی دو سه باری هم خواستم به اتاقش برم و بگم که این عملو انجام نمیدم اما پشیمون شدم.

من نمی تونستم به خاطره حرفای بی ارزش امیرعلی لطمه ای به کار و ابروم بزنم….پس باید این عمل حیاتی رو انجامش بدم…

بهار

نفس عمیقی کشیدم و توی آینه سرویس بهداشتی نگاهی به رنگ پریده خودم انداختم.
لب از هم شکافتم و رو به تصویره خودم گفتم:

_چیزی نیست بهار…تو می تونی فقط باید تمرکز کنی…
لبخندی به چهره خودم زدم و ادامه دادم:

_مطمئنم که از پسش برمیام…مطمئنم.
از سرویس بهداشتی خارج شدم و به سمت اتاق عمل حرکت کردم.

به راهرو که رسیدم خواستم به سمت دره اتاقه عمل قدم بردارم که شخصی جلوی راهم سبز شد.
سرمو بالا آوردم که با دو تا گوی عسلی رنگ مواجه شدم.

تک سرفه ای کردم که کمی عقب رفت و گفت:

_خانوم دکتر بهار ریاحی…؟

_بله خودم هستم…!

دستشو تو جیب شلوارش فرو برد و استایل جذابی به خودش گرفت و گفت:

_من محمد امین سلطانی هستم.

تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:

_خب من الان چیکار کنم…!
پوزخندی زد و دستی میون موهای قهوه ای تیره و جذابش کشید و گفت:
_خیلی عجولید خانوم دکتر…اول حرفای منو کامل بشنوید بعد اینطوری صحبت کنید…
منتظر نگاهمو بهش دوختم و گفتم:

_خب می شنوم…!

_من همسر خانومی هستم که می خواید عملش کنید…خواستم قبل عمل یه ملاقاتی با شما داشته باشم که نشد برای همین حالا در خدمتتون هستم.

مکث کرد و از جیبش کاغذی در آورد و به سمتم گرفت.

متعجب پرسیدم:

_این چیه…؟

_چک به مبلغ صدمیلیون تومـــن…اگه عمل خانومم موافقیت آمیز باشه این پول فردا توی حسابتونه اما اگر…

نزاشتم جمله ی تهدید آمیزشو کامل کنه و گفتم:

_ایشالله که عمل خوب پیش میره و درضمن نیازی به این چک نیست… شما فقط لطف بفرمایید همون مقداری که بیمارستان معین کرده رو به پذیرش بپردازید…!

قیافش با لحن قاطعم متعجب و منگ شد اما من بی توجه بهش با قدم های استوار به سمت دره اتاق عمل حرکت کردم.

بهار

به خاطره گریه زیاد چشمام تار میدید و بدنم از شدت استرس می لرزید…!
دکتر ستاری نگران به سمتم اومد و گفت:

_حالت خوبه دختر…؟
روی سرامیک های سرد نشستم و با صدای گرفته ای گفتم:

_همش تقصیر منه…مـ…
نتونستم دیگه ادامه بدم و دوباره زدم زیره گریه.
دیگه به هق هق افتاده بودم که ناگهان دره اتاق باز شد و رئیس بیمارستان هم سر و کلش پیدا شد.

عصبی نگاهی به من و دکتر ستاری و هر کسی که توی اتاق ایستاده بود انداخت و گفت:

_اینجا چه خبره…؟
صداش اینقدر عصبی بود که کسی حتی جرعت نکرد چیزی بگه…

با لحن عصبی تر از دفعه قبلش دوباره پرسید:

_مگه من با شماها نیستم…!به سلامتی همتونم که کر شدید…
دکتر ستاری زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت:

_همسره آقای سلطانی فوت شدن…
با این حرفه دکتر ستاری،اخمای رئیس بیشتر توی هم رفت و گفت:

_مسئول این عمل کی بوده…؟
باز هم کسی چیزی نگفت.
بینیمو بالا کشیدم و دستی به چشمای گریونم کشیدم و از جام بلند شدم.
باید مسئولیت خطایی که مرتکب شده بود رو می پذیرفتم.

کمی جلو رفتم و با صدای لرزونی گفتم:

_من بودم اقای جلیلی…
چشمای متعجبش رو بهم دوخت و گفت:

_واقعا تقصیره شما بوده خانوم ریاحی…!
خواستم چیزی بگم که دکتر ستاری مانع شد و زودتر از من گفت:

_تقصیره هیچکس نیست اقای جلیلی…خوده بیمار زیره عمل دووم نیاورد…از اولش هم بهتون گفتم که ریسک این عمل بالاس…!

آقای جلیلی عصبی دستی میون موهای جو گندومیش کشید و رو به خدمه اتاق عمل که منتظر ایستاده بودن گفت:

_می خوام با دکتر ستاری و خانوم ریاحی تنها صحبت کنم…برید بیرون.
خدمه بدون هیچ حرفه اضافه ای یکی پس از دیگری از اتاق بیرون رفتن.

سرمو زیر انداختم و با استرس چتری هامو که بیرون ریخته بود دوباره توی مقنعه فرستادم.
با این گندی که زدم همه چیمو از دست دادم.
آبرو…
شهرت…
اعتبار…
حتی نکنه امیرعلی رو هم از دست بدم…؟

بهار

حتی فکره از دست دادن امیرعلی هم برام دردناک بود…!

اقای جلیلی رو کرد به من و گفت:

_چیکار کردی خانوم ریاحی!…می دونی همسره این زنی که الان مرده چه شخص مهمی بود…! الان چه طور باید برم و بهش بگم که زنت مرده و باید ببری سینه قبرستون خاکش کنی…؟

نگاهمو به کفشام دوختم و چیزی نگفتم.
اصلا چی داشتم که برای دفاع از خودم بگم…؟

دکتر ستاری با لحن قاطعی برای دفاع از من گفت:

_اقای جلیلی کاریه که شده…تقصیره خانومه ریاحی هم نیست…بیمار واقعا اوضاعش وخیم بود…خودتون که دیدید هیچ بیمارستانی قبول نکرد که این زن رو عمل کنه…

اقای جلیلی:الان من برم چی بگم ؟بگم زنت مرده که این بیمارستانو روی سر من و تو خراب می کنه…

دکتر ستاری:من خودم باهاش صحبت می کنم.

اقای جلیلی عصبی بازدمشو به بیرون فرستاد و رو به من کرد و گفت:

_اگه به خاطره اعتبار همسرت نبود بدون هیچ تعللی پرتت می کردم از این بیمارستان بیرون…اما حیف…حیف که نمی تونم…!
با این حرفش اشکام دوباره سرازیر شدن.
خدایا چرا اخه من اینقدر بدبختم…؟
چرا اخه یه روز خوشی به من نیومده…!

اقای جلیلی به سمت در رفت ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشه رو کرد سمت دکتر ستاری و گفت:

_اینبار همه چیو میسپارم دست خودت نه یه دختر بچه…!
و بعد از اتاق خارج شدم و محکم درو به هم کوبید.

با رفتنش دوباره روی زمین نشستم و زانوی غم بغل گرفتم.
دکتر ستاری بالای سرم ایستاد و گفت:
_عصبی بود یه چیزی گفت تو به دل نگیر…خودم با این یارو صحبت می کنم و همه چیو درستش می کنم.
لبخند زورکی زدم و گفتم:

_ممنونم دکتر…
سری تکون داد و از اتاق خارج شد.
منتظر همون پشت در نشستم تا ببینم همسر این زن چه واکنشی نشون میده.

طولی نکشید که صدای عربدش بلند شد و پشت سرش شروع کرد به تهدید کردن و فوش دادن…!

بهار

تن صداش هر لحظه داشت بالاتر می رفت.
از روزنه اتاق نگاهی به بیرون انداختم تا ببینم چه خبره…!
بالاخره بعد از اون همه سر وصدایی که راه انداخته بود،نگهبان های بیمارستان اومدن و از بخش بردنش…!

خدایا عجب خریتی کردم…
نباید عمل رو بدون دکتری ستاری انجام میدادم.
حالا چه جوری جوابه این یارو میدادم…؟

به سختی از روی زمین بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
با قدم های سست به سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو عوض کنم و زودتر بیمارستان رو ترک کنم.
متوجه نگاه های سنگین پرسنل بیمارستان نسبت به خودم شدم اما حتی جرعت بالا آوردن سرم رو هم نداشتم.
می ترسیدم که که با انبوهی از سوالا و سرزنش ها مواجه بشم.

سریع به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباس هام از بیمارستان بیرون زدم.
نمی دونستم کجا برم تا یکم آروم بشم…!
آخه خدایا این دیگه چه بلایی بود که سرم اومد.

تقریبا دو ساعتی بود که بدون هیچ مقصدی طول و عرض خیابون ها رو طی می کردم.

کم کم دیگه حس کردم نمی تونم حتی یه قدمم بردارم برای همین روی نیمکتی که گوشه خیابون قرار داشت نشستم.

گوشیمو از توی جیبم در آوردم تا یه آهنگ گوش بدم اما با دیدن حجم پیام ها و میس کالایی که داشتم پشیمون شدم.

حتما این خبر تو کل بیمارستان پیچیده و همه پیگیر این هستن که من مقصر بودم یا نه…!

من فقط داشتم عمل رو به درستی همون طوری که دکتر ستاری بهم گفته بود پیش میبردم اما یهو تمام علائم حیاتی بیمار افت کرد و کم کم متوقف شد.

من واقعا هر کاری که از دستم برمیومد انجام دادم…!

گوشیمو توی جیبم گذاشتم و بعد از پاک کردن اشکام دوباره از جام بلند شدم.

دیر وقت بود و باید برمی گشتم خونه.
سعی کردم دیگه گریه نکنم تا بلکی قرمزی چشمام از بین بره و امیرعلی متوجه نشه.

دیگه حال این رو نداشتم که تا خونه پیدا برم برای همین یه تاکسی گرفتم.

به خونه که رسیدم چون دیر وقت بود، آروم کلید انداختم و درو باز کردم.
همین که پامو توی خونه گذاشتم با قیافه غضبناک امیرعلی مواجه شدم…!

بهار

دره خونه رو بستم و خواستم بدون توجه بهش وارد اتاق بشم که بازومو گرفت و غرید:

_کجا…؟

بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_می خوام برم بخوابم مشکلی داری…؟

_تا این موقع شب کجا بودی…!

عصبی گفتم:

_کجا بودم به نظرت…!من مگه جز بیمارستان جایی دارم که برم…؟

دقیق توی صورتم زل زد و گفت:

_توی بیمارستان مجلس ختم بوده…؟

با این حرفش جا خوردم و متعجب پرسیدم:

_چی…؟منظورت از ختم چیه…!

از این می ترسیدم که مبادا امیرعلی همه چیو بفهمه…!
نکنه کسی از اتفاقات امروز چیزی بهش گفته که داره اینطور نسبت بهم واکنش نشون میده…!

منتظر به لباش چشم دوختم که گفت:

_قیافتو توی آینه دیدی بهار…؟برای کی داشتی گریه می کردی که اوضاعت اینه…!

نفسی از روی آسودگی کشیدم و موهامو از توی صورتم کنار زدم.
خداروشکر هنوز چیزی نفهمیده بود.

در حالی که داشتم مقنعم رو از سرم در میاوردم گفتم:

_چیز مهمی نیست…بیخیال.
خواستم بی توجه بهش به سمت اتاق برم که با حرفش سره جام میخکوب شدم…

_امیرعلی:اینستاگرامتو امروز اصلا چک کردی بهار…؟

آروم گفتم:

_نه…چه طور مگه…!

پوزخندی زد و گفت:

_بهتره پس همین الان بری چک کنی چون خبرای مهمی دستگیرت میشه…

بهار

به سمتش برگشتم و گفتم:

_چه خبرایی…؟
گوشیشو از روی اپن برداشت و بعد از مدت کوتاهی رو به روم گرفت.
گوشیو از دستش گرفتم و با حیرت به کلیپا و خبرای به روزی که توی کل اینستا پخش شده بود زل زدم.

تعجب و حیرت منو که دید صداش بلند شد:

_آبرو برام نمونده دیگه…از صبح که این خبر پخش شده همه ی ملت ریختن سرم و مدام سوال ازم می پرسن.
مکث کرد و با عصبانیت ادامه داد:

_کامنتای پست اخرو بخون…ببین چه اراجیفی نوشتن…!

نمی دونستم باید به حال خودم بخندم یا گریه کنم…
پشت سره هم داشت برام گرفتاری پیش میومد…
خدایا مرسی ولی کاش حداقل بین این همه مصیبت یه زنگ تفریح برای تنفس بهم میدادی…

گوشیمو به سمتش پرت کردم که جلوی پاش روی فرش افتاد.
کامنتا مدام توی ذهنم مرور میشد و عصابم برو بیشتر خورد می کرد…

”معلوم نیست برای چی با یه دختره دست فروشه بدبخت ازدواج کرده”

”به خاطره اینکه خودشون رو مهربون و دلسوز جلوه بدن چه کارا که نمی کنن”

”بابا خودتون رو دارید گول می زنید…لابد دختره رو با پول فریب داده یه مدت صیغش کرده”

سری به طرفین تکون دادم که گفت:

_خوندی…؟

پوزخندی زدم و گفتم:

_که چی…؟می خوای توی چشمم کنی که به خاطره من ابروت رفته…!می خوای با این پستا و کامنتا بهم بفهمونی که ابروت برات مهم تره…؟

قدمی به سمتم برداشت و گفت:

_نه بهار من همچین منظوری ندارم…تو چرا همیشه همه چیو پیچیدش می کنی…!

دستی به چشمام کشیدم تا این نمه اشکه لعنتی رو از بین ببرم.
دیگه واقعا ظرفیتم پر شده بود…
دیگه طاقت نداشتم…
دیگه کم آورده بودم…

_نمی خوام چیزی بشنوم امیرعلی…حرفاتو قشنگ هم دیشب زدی و هم امشب…مرسی که آبروتو به من ترجیح دادی…مرسی.

بهار

دیگه بیشتر از این نمی تونستم بغضم رو خفه کنم.
یکم دیگه جلوش می ایستادم و به بحث کردن ادامه میدادم،اشکم در میومد.

مثل دیشب دوباره به گوشه اتاق پناه بردم و زدم زیره گریه…
باز هم برای دلداری دادنم هیچ قدمی برنداشت.
باز هم منو با خلوت خودم و فکرای مسخرم تنها گذاشت.

***********

نمی دونم ساعت چند بود اما با بلند شدن صدای پی در پی زنگ تلفن خونه از خواب پریدم.
خوابالو خوابالو به سمت تلفن رفتم و بعد از وصل تماس،تلفن رو کناره گوشم گذاشتم.

با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
_بله بفرمایید.
کسی جواب نداد…

تن صدامو کمی بالاتر بردم و گفتم:

_الووووو…!
باز هم کسی جواب نداد.
زیر لب فوشی نثارش کردم و دکمه قطع تماس رو فشار دادم.
به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم.

چشمام به خاطره گریه زیاد پف کرده بود و هنوزم قرمزی توش دیده میشد.
نگاهی به ساعته بزرگ توی هال انداختم.
ساعت دو بعد از ظهر بود…
امیرعلی از دو شب پیش که باهم سره آبروش دعوامون شد،از خونه زده بود بیرون و دیگه پیداش نشده بود.

با اینکه نگرانش بودم اما غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم.
دو دل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه که اینبار صدای زنگ موبایلم بلند شد.

به سمته تلفنم رفتم و با دیدن اسم دکتر ستاری روی صفحه نمایشگر، ترس عجیبی توی بدنم رخنه کرد.

13 دیدگاه

  1. پسره ی چلغوز ابروش مهم ترع این بهارم دست پا جلفتیه هموشونو با خاک یکسان نمیکنه عی حال بهم زن از اول رمان بهار زر زر میکنه اه اه شخصیش خیلی ضعیف جلوه داده شده لعنتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن