رمان سکانس عاشقانه پارت 26 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۶

بهار

قیافش جمع شد و به حالت چندشی گفت:

_اه اه حالم بهم خورد.
توی جام دراز کشیدم و درحالی که ملافه روی خودم مینداختم گفتم:

_وا چرا؟….دختر آفتاب مهتاب ندیده و پشمالو چشه مگه!حتی می تونی شبا که خوابت نمیبره بشینی سیبیلاشو بشماری…!

به سمتم خیز برداشت و قبل از اینکه بتونم فرار کنم منو بین حصار دستاش گیر انداخت…!
گاز ریزی از گردنم گرفت که جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:

_وحشی نکن جاش کبود میشه.

_امیرعلی:اصلا برای این دارم گاز میگیرم که کبود بشه عزیزم….

سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم:
_تا زنگ نزدم یکی از اون دافا پاشه بیاد سر وقتت ولم کن.

با تعجب پرسید:

_کدوم دافا…؟

ریز ریز خندیدم و در جوابش گفتم:

_دافه سیبیل ناصر الدین شاهی دیگه گلم…!

سرشو نزدیک تر آورد و دره گوشم با بد جنسی پچ زد:

_پایه شب تا صبح زنده داری هم هستن این دافا…؟

به زور خودمو از حصار دستاش آزاد کردم و به سمتش برگشتم و بهش توپیدم:

_برو بگیر بخواب دیگه…دو خط بهت می خندم نزار اندازه یه کتاب بهت بر…

ادامه حرفمو چون بی ادبی بود خوردم که با تعجب بهم زل زد.
زیره نگاهش داشتم ذوب میشدم برای همین توی جام دراز کشیدم و ملافه رو تا موهام بالا کشیدم.

بعده مدت کوتاهی انگار تازه از هنگ در اومده باشه گفت:

_خیلی بی ادبی بهار…!

بهار

نگاه پر از وسواسم رو به جملات پرونده دوختم و مشغول بررسیش شدم که صدای ستاری بلند شد:

_وضع بیمار خیلی وخیمه باید زودتر عمل بشه.

پرونده رو بستم و گفتم:

_خب؟

عینکشو از روی صورتش برداشت و در حالی که توی صندلیش جا به جا میشد گفت:

_چی خب؟!… این عمل خیلی مهمه و طرف یه ادم پولدار و مشهوره،اگه گند بزنی به عمل شهرت خودت میره زیر سوال.

پامو روی پام انداختم و گفتم:

_نمیشه مثل دفعه قبل من بازم دستیار تون باشم…؟

اخمی میون ابرو های ستاری جا خوش کرد و گفت:

_بالاخره باید روی پاهای خودت وایسی یا نه؟تا اخر عمرت که نمی تونی یه دستیار باشی…باید خودتم تیغ دستت بگیری و دیگران کنارت وایسن…نگرانم نباش وسطای عملم میام به کارت نظارت می کنم.

با اینکه دلم به این عمل راضی نبود و می ترسیدم که گند بزنم اما حرف های ستاری رو هم قبول داشتم.

_باشه انجامش میدم…تاریخه عمل کیه…!

_ستاری:احتمالا هفته بعد.
سری تکون دادم و در حالی که پرونده رو به دست داشتم از اتاق ستاری خارج شدم.

همین که وارد اتاق خودم شدم به سمت گوشیم پرواز کردم و شماره امیرعلی رو گرفتم.

بعد از پنج تا بوق صداش توی تلفن پیچید:

_امیرعلی:جانم…!

لبخند ملیحی روی لبام نشست و گفتم:

_کی میای دنبالم…؟

_امیرعلی:یه دو ساعـ…
با بلند شدن صدای زنی حرفش نیمه تموم موند:

_زن:امیرعلی بیا دیگه…!

بهار

لبخندم روی لبام ماستید و با عصبانیت گفتم:

_اون کی بود…؟

_امیرعلی:کی کی بود…!

_همون زنه که صدات کرد دیگه…
آهان کشدار داری گفت و ادامه داد:

_نقش مکملم توی فیلمه عزیزم.

بدون اینکه ذره ای از عصبانیتم فروکش کنه گفتم:

_تو مگه فامیلی نداری که این زنه اسم کوچیکتو صدا می کنه…؟

کلافه گفت:

_داری گیر میدیا بهار جان…!من که نمی تونم دیگران رو زور کنم چی صدام کنن.
خواستم چیزی بگم که دوباره صدای همون زنه بلند شد:

_زن:کارگردان میگه می خوایم ضبط رو شروع کنیم…بیا دیگه امیر علی!

امیرعلی دیگه فرصت حرف زدن بهم نداد و سریع گفت:

_ساعت هشت میام دنبالت…فعلا عزیزم.

_نه صبر کن کارت دا….

با بلند شدن صدای متعدد بوق های تلفن گوشی قطع کردم و روی میز انداختم.

تا ساعت هشت به زور خودمو توی بیمارستان سرگرم کردم تا بالاخره امیرعلی اومد دنبالم.
سوار ماشینش شدم و بدون اینکه سلام بهش بکنم، از پشت شیشه ماشین به محوطه بیمارستان زل زدم.

_امیرعلی:قهری الان…!
چیزی نگفتم که ادامه داد:

_به خاطر خانوم راد با من قهری…؟
به سمتش برگشتم و با عصبانیت گفتم:

_پس فامیلیش راده…!

بهار

در حالی که ماشینو روشن می کرد و از محوطه بیمارستان خارج میشد گفت:

_می خوای بری به جرم صدا کردن اسم کوچیکم یقشو بگیری…؟

_اون عشوه ای که اون زنیکه داشت،من که زنتم موقع صدا کردن تو ندارم.

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

_تا حالا کسی بهت گفته وقتی حرص می خوری و حسودی می کنی خیلی بامزه میشی…!

چیزی نگفتم که ادامه داد:

_خیالت راحت اولن که شوهر داره بعدم وقتی ببینیش می فهمی برعکس صداش اصلا قیافه نداره،بیشتر شبیه اون دختر سیبیلو هاس که صبح داشتیم راجب شون حرف می زدیم تا بازیگر…!

یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:

_مگه قراره ببینمش…؟

سری تکون داد و گفت:

_اره…فردا شب ما رو شام به خونش دعوت کرده.

_وقتی دیدمش حتما صدا کردن فامیلی مردای غریبه رو بهش یاد میدم…
خندید و دیگه چیزی نگفت و تموم حواسش رو به رانندگیش داد.

وقتی به خونه رسیدیم لباسامو در اورد و هر کدومو به یه طرف پرتاب کردم و مثل جنازه روی تخت ولو شدم.
چشمامو روی هم گذاشتم که صداش بلند شد:

_بهار نماز ظهرتو خوندی…!
خدایا صدتا صلوات نذر می کنم فقط خواهش می کنم این دوباره شروع نکنه…

خودمو به خواب زدم و جوابشو ندادم.
طولی نکشید که احساس کردم بالای سرم ایستاده…!

بهار

دستشو روی شونم گذاشت و تکونم داد و گفت:

_الکی خودتو به خواب نزن…می دونم که بیداری.
چشمامو باز کردم که گفت:

_نماز ظهرتو که نخوندی حداقل بیا نماز مغرب و اعشاتو بخون.
دستشو پس زدم و گفتم:

_قضاشو بعدا می خونم…الان خستم.
بدون توجه به حرفم به زور از روی تخت بلندم کرد و کشون کشون منو به سمت هال برد.
دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_امیرعلی دست از این حاج اقا بازی هات برنداری یه کاری می کنم پشیمون بشیااا.
دست به سینه رو به روم ایستاد و گفت:

_مثلاچیکار می خوای بکنی خاله سوسکه…؟

به سمت گوشیم که لب اپن قرار داشت رفتم و توی فایل های گوشیم دنبال صدای ضبط شده ی امیر علی گشتم.
وقتی پیداش کردم دکمه پلی رو زدم که صدای امیرعلی توی فضای خونه پخش شد…!

متعجب بهم زل زده بود که برای اینکه حرصشو بیشتر در بیارم منم شروع کردم به در آوردن اداش:

_بهارررر…عزیزم…چرا رفتییییی…چرا آخه اینکارو با من کردی!…من بدون تو چیکار کنم…چه جوری به زندگیم ادامه بدم…؟

به سمتم خیز برداشت و خواست گوشیو ازم بگیره که از زیر دستش فرار کردم و زودتر از امیرعلی پریدم توی اتاق و درو هم پشت سرم قفل کردم.

صداش از پشت در بلند شد که داشت برام خط و نشون می کشید:

_امیرعلی:بهار عین بچه ی آدم بیا بیرون و گوشیو بده به من…!

به در تکیه دادم و با لحن شیطونی گفتم:

_به نظرت اگه این ویس پخش بشه چه قدر بازدید می خوره امیرعلی؟فکر کنم بشه به روز ترین خبر توی دنیای مجازی…

با عصبانیت غرید:

_رو مخ من اسکی نرو بهار…درو باز کن و گوشیو بده!

_اگه گوشیمو بهت بدم چی به من می رسه این وسط…؟

بهار

لحنش شیطون شد و گفت:

_یه بوسه کوچولو.

_دارم ویسو پست می کنم عزیزم…اون بوسم نگهدار برای خودت…!
حرفمو باور کرد و مشتی به در زد و گفت:

_ببین جنبه نداریااا بهار…خب بگو چی می خوای…؟

حق به جانب گفتم:

_اگه قول بدی از سرکار که اومدیم کار به کارم نداشته باشی و بزاری بخوابم ویسو بهت میدم تا پاکش کنی…

با لحن دلخوری در حالی که رگه های خنده توی صداش وجود داشت گفت:

_آخه نه که عزیزم همیشه تا از سرکار میای وظایفتو در قبال شوهرت انجام میدی که حالا یه مدت می خوای استراحت کنی…!

جوابشو ندادم که ادامه داد:

_باشه بابا درو باز کن اما بهار همچنان به این مسخره بازی هات ادامه بده تا یه شب بدجور بزارم تو کاست…!

بی توجه به تهدیدش درو باز کردم و گوشی به سمتش گرفتم.

با اخم گوشی از دستم گرفت و موشکفانه پرسید:
_پست که نکردیش…!

سری بالا انداختم و در حالی که به سمت تخت می رفتم گفتم:

_نه خیالت راحت…الانم برو از اتاق بیرون نمازتو بخون حاجی قضا نشه که از دستت میپرم.

_امیرعلی:خیلی رو داری…!
گوشیمو روی میز آرایش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش ریز ریز شروع کردم به خندیدن.

بیچاره نمی دونست که یه ویس دیگه هم ازش دارم…!

بهار

برای اخرین بار نگاهی به خودش توی آینه انداخت و شونه دیگری به موهاش زد.

منتظر به چهارچوب دره اتاق تکیه دادم و گفتم:

_بسه امیرعلی…آینه از دیدن ریختت خسته شد…!

بدون توجه به اعتراض من خم شد و از روی میزه آرایش عطر گرون قیمت فرانسویشو برداشت و به گردنش زد.
به سمتش رفتم و عطرو از دستش گرفتم و گفتم:

_بسه…مگه می خوای بری عروسی که داری اینقدر به خودت می رسی…؟

رو به روم ایستاد و با وسواس خاصی گفت:

_خوب شدم بهار…؟

_اره فقط توروخدا تا زیر پام جنگل سبز نشده بیا بریم.

باشه زیر لبی گفت و از جلوی آینه کنار رفت.

بلاخره بعد از نیم ساعت تاخیر سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.

توی راه همش دلم می خواست به خاطر اینکه خیلی به خودش رسیده بود پاچشو بگیرم اما پشیمون شدم.
با اینکه گفته بود همکارش شوهر داره اما دوست نداشتم حتی جلوی یه زنه شوهردار این قدر فاخر ظاهر بشه…!

توی افکار خودم غرق بودم که جلوی آپارتمان شیکی پارک کرد.

_امیرعلی:رسیدیم عزیزم پیاده شو.

هر دو هم زمان از ماشین پیاده شدیم و به سمت لاوی آپارتمان رفتیم.
کلید آسانسورو فشار دادم که با کمی تاخیر پایین اومد.
سوار آسانسور که شدیم امیر علی دکمه طبقه دومو فشار داد و گفت:

_اینجا هم قشنگه ها یه واحد بخریم…!
چیزی نگفتم که آسانسور در طبقه دوم ایستاد…
امیرعلی زودتر از من از آسانسور بیرون رفت و جلوی دره واحد شماره ی ۸ ایستاد و زنگه واحدو فشار داد.
کنارش ایستادم و دستمو دور بازوش حلقه کردم که لبخند ریزی زد و خواست چیزی بگه اما ناگهان در باز شد.
سرمو به سمت در چرخوندم اما با دیدن شخصی که توی چهارچوب در ایستاده بود شکه شدم…!

بهار

این مردی که بین چهارچوب در ایستاده بود،همون شخصی بودش که ده سال پیش بین اون همه طرفدار دلش به حاله من سوخت و به اتاق امیرعلی راه داد…!

مرد لبخند گرمی زد و گفت:

_خیلی خوش اومدید…بفرمایید داخل.
و بعد از جلوی در کنار رفت.

امیرعلی هم متقابل لبخندی زد و گفت:

_ببخشید توی زحمت افتادید حامد جان…!

مرد که حالا فهمیدم اسمش حامده در حالی که منو موشکفانه نگاه می کرد گفت:

_قرار نشد از این تعارفا باهم داشته باشیماااا…!

با استرس خم شدم و کفشمو از توی پام در آوردم.
توی دلم خدا خدا می کردم که منو به یاد نیاره…!
هیچ دلم نمی خواست به خاطره گذشته تلخم، پیش همکارای امیرعلی آبروم بره…

هر دو باهم وارد سالن شدیم و روی مبل های سلطنتی که گوشه سالن قرار داشت نشستیم.

حامد به سمت آشپزخونه رفت و بعد از مدت کوتاهی همراه با دو خانوم برگشت.
به احترام اون خانوما من و امیرعلی بلند شدیم که یکی شون گفت:

_بفرمایید خواهش می کنم.
از صداش متوجه شدم که همکاره امیرعلی خانوم راد هستش…

خانوم راد و حامد که فکر کنم همسرش بود رو به رومون نشستن و اون یکی دختره روی مبل تک نفره کناره خانوم راد نشست.

سرمو زیر انداختم که حامد گفت:

_امیرعلی جان گفتی خانومت دکتر هستن…؟

با پرسش ناگهانی حامد لرزش خفیفی به بدنم وارد شد.
خدایا خواهش می کنم این یارو منو به یاد نیاره…

_امیرعلی:اره…چه طور مگه…؟

حامد دوباره نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:

_به نظرم قیافشون خیلی آشناس…

بهار

اگر هم چنان حرف نمی زدم خیلی تابلو میشد و بیشتر بهم شک می کرد، برای همین لبخند ملیحی زدم و گفتم:

_حتما منو توی بیمارستان دیدید!

_حامد:شما کدوم بیمارستان کار م…
خانوم راد وسط حرفه حامد پرید و گفت:

_عه عزیزم بیخیال دیگه…جای این حرفا پاشو از مهمونا پذیرایی کن.

حامد باشه زیر لبی گفت و از جاش بلند شد و به آشپزخونه رفت.
اون دختر هم کمک حامد از جاش بلند شد و میز عسلی متوسطی رو جلوی من و امیرعلی قرار داد.

طولی نکشید که حامد با بشقاب میوه و شیرینی برگشت و بشقبا رو جلوی ما روی میز قرار داد.

_حامد:بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.

خیلی ممنون آرومی گفتم که خانوم راد دقیق بهم زل زد و گفت:

_از امیرعلی خیلی تعریفتو شنیدم…می دونی ما همیشه توی جمع خودمون می گفتیم امیرعلی هیچ وقت تن به ازدواج نمیده ولی حالا میبینم نه تن به ازدواج داده خوبم داده…حسابی پایبندت شده که حتی سره صحنه هم حواسش پیشه تو عه…!

با اینکه از دوباره صدا کردن اسم کوچیک امیرعلی ناراحت شدم اما به خاطر حرف های دیگش راجب امیرعلی کیلو کیلو قند توی دلم آب شد…!
به امیرعلی که با لبخند داشت نگاهم می کرد چشم دوختم که گفت:

_امیرعلی:با داشتن همچین فرشته ای ادم پایبندش نشه خره…!

از خجالت سرمو زیر انداختم و به گلای فرش زل زدم.
خانوم راد لبخند زورکی زد که حامد گفت:

_امیرعلی از همون اول که وارد حرفه ی بازیگری شد طرفدارای زیادی داشت…حتی یادمه یبار یه دختره دست فروش اومد و بهش ابراز علاقه کرد…خودشو به آب و آتیش می زد که حتی برای یبارم که شده امیرعلیو از نزدیک ببینه…تو اون دختره رو یادته امیرعلی…؟

با شنیدن حرفای حامد دستام به یک آن یخ بست!

سرمو بالا آوردم و با استرس به امیرعلی که سعی داشت خودشو خونسرد جلوه بده زل زدم….

بهار

_امیرعلی:اره یه چیزایی تقریبا به خاطر دارم…!
نگاهم رنگ تعجب گرفت…
نکنه امیرعلی بخواد…نه نه اون هیچ وقت همچین کاریو نمی کنه،حتی به خاطره آبروی خودشم که شده گذشته ی منو بیرون نمیریزه.

خانوم راد با تعجب پرسید:
_تو اون دخترو چه طور از ده سال پیش تا به الان یادته حامد…؟

_حامد:اخه تو که نمی دونی شیدا عجب سوژه ای بود…من و امیرعلی تا یک هفته فقط به دختره هر هر می خندیدیم.
عصبی سرمو زیر انداختم و دستامو سفت مشت کردم.
به خاطره حرف های حامد اخمام حسابی در هم فرو رفته بود.

سنگینی نگاه امیرعلیو روی خودم حس کردم اما سرمو بالا نیاوردم.

خانوم راد که حالا می دونستم اسمش شیداس گفت:

_اینجور آدما اول باید یه نگاه به خودشون بندازن…خودشونو با بازیگر ممکلت بسنجن بعد بیان اینجوری
سنگ روی یخ بشن.

نگاه عصبی به شیدا انداختم که بی توجه به طرز نگاهم گفت:

_مگه نه بهار جون…؟

آب دهنمو به زور قورت دادم و در جواب شیدا گفتم:

_اره ولی فکر نمی کنم عاشق شدن جرم باشه…!

_شیدا:اینجور آدما عشق نمی فهمن چیه که عزیزم…فقط به خاطر پول خودشونو به آدمای معروف نزدیک می کنن،باخودشون میگن یه تیری توی تاریکیه دیگه شاید این وسط دو هزارم گیرمون اومد.

حرفاش قلبمو به درد آورد.
چه طور می تونستن این قدر بی شعور و احمق باشن که در مورد آدمای نیازمند اینطور فکر کنن!
آدمای نیازمند مگه دل ندارن…؟
مگه نمی تونن عاشق بشن که اینطور راجب شون قضاوت میشه…

خواستم با پرخاش جوابشو بدم که امیرعلی زودتر از من گفت:

_بیخیال دیگه از این بحثا بیایم بیرون.

بهار

_شیدا:اره بابا گذشته ها دیگه گذشته…البته الان فکر کنم با وجود بهار جون دیگه از طرفدارای جنس مونث امیرعلی کم شده باشه.

امیرعلی ریز ریز خندید که نگاه غضبناکی بهش انداختم.
با دیدن اخم من شیدا هم زد زیره خنده و گفت:

_توی این دوره زمونه ادم باید حسابی شوهرشو سفت بچسبه…مخصوصا شوهری که هم بازیگره و هم خوش قد و بالا…!

دوباره صدای خنده های ریز ریز امیرعلی بلند شد.
فکر کنم حسابی داشتن بهش تیتاپ میدادن…
خواستم چیزی بگم که بازم مثل همیشه امیرعلی پیش دستی کرد و گفت:

_البته بهاره منم کم کسی نیست و کلی خاطر خواه داره…همین چند شب پیش یکی از خواستگارای سابقشو که اتفاقا یه تاجره پر آوازه بود رد کردم رفت.

رو کرد به من و با لحن شیطونی ادامه داد:

_تاجر فرانسوی هم بود…نه بهار…؟

عوضی داشت بهم تیکه مینداخت!
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

_اره اما خب تو یه کاری باهاش کردی که دیگه اون طرفا پیداش نمیشه…احتمالا الان یه پرواز گرفته و برگشته فرانسه!

حامد که تا اون لحظه متفکر به صحبت های ما گوش میداد از جاش بلند شد و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:

_شیدا جان اون پیش دستی میوه خوری هاتو کجا گذاشتی…؟

_شیدا:توی کابیت کنار گاز.

_حامد:میشه خودت بیای…؟
شیدا معذرت خواهی کرد و همراه با حامد وارد آشپزخونه شد.

نگاهی به دختره که ساکت نشسته بود انداختم و دره گوش امیرعلی پچ زدم:

_این دختره کیه امیرعلی؟

امیرعلی خیلی آروم گفت:

_آبجی شیداس.
و با لحن حرص در آوری ادامه داد:

_یادش بخیر یه زمانی شیدا می خواست این دختره رو به من غالب کنه…!

بهار

نیشگون ریزی از پهلوش گرفتم که از چشمای تیز بین اون دختره جا نموند.

_امیرعلی:عه نکن عزیزم الان می فهمه تو چه گربه وحشی هستی اون وقت ابرو برات نمی مونه ها…!

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_اون ویس قشنگتو که نشون همکار عزیزت و آبجیش بدم معلوم میشه ابرو برای کی نمی مونه…

لبخند بدجنسی زد و گفت:

_متاسفم عزیزم ولی اون ویس الان توی لیست ریست های گوشیته.

_مطمئنی…؟

با چشم های درشت شده بهم زل زد و گفت:

_بهار نگو که یه کپی از روی اون ویسو داری…!

دولا شدم و بشقاب میومو روی پام گذاشتم و مشغول پوست کندن یه خیار برای خودم شدم.

_امیرعلی:بهار با توام…!
خیارو حلقه حلقه خورد کردم و یه حلقه رو به چاقو زدم و گفتم:

_حرص نخور عزیزم یهو روی پوستت چروک میوفته اونوقت توی فیلمات زشت میوفتیاااا.
با حرص خیارو برای اینکه جلوی اون دختره بد نشه از دستم گرفت و گفت:

_بریم خونه دارم برات…میبرم اون گوشیتو به کل فلش می کنم.
خیاری توی دهنم گذاشتم که همون موقع حامد و شیدا از آشپزخونه بیرون اومدن.
کمی دیگه به قول معروف خوش و بش کردیم که کم کم شیدا و خواهرش بلند شدن تا برن سفره شام رو بندازن.

از جام بلند شدم تا برم و بهشون کمک کنم.
نمی دونم چرا حس می کردم نگاه شیدا به من تغییر کرده!
از اول که وارد شدیم نگاه خوبی نسبت به من نداشت اما حالا بدتر هم شده بود….

وارد آشپزخونه شدم و رو به شیدا گفتم:

_کمک نمی خواید؟
با لحن سردی جواب داد:

_نه…شیوا کمکم هس،شما برو من و شیوا خودمون سفره شام رو پهن می کنیم.
فکر کردم داره تعارف می کنه برای همین گفتم:

_نه منم بهتون کمک می کنم.

بهار

همین که دیس برنجو از روی اپن برداشتم شیدا ازم پرسید:

_چه طور با امیرعلی اشنا شدی…؟
از سوال ناگهانیش جا خوردم اما خیلی زود به خودم اومدم و گفتم:

_سره عمل مادرش باهم اشنا شدیم.

ابرویی بالا انداخت و با تردید پرسید:

_یعنی قبلش اصلا همو ندیده بودید…؟

_نه…چه طور مگه…!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_هیچی همین جوری پرسیدم.
آهان زیر لبی گفتم و دیسه برنجو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.
نمی دونم چرا حس می کردم شیدا همه چیزو در مورد گذشته ی من می دونه و فقط داره خودشو به اون راه می زنه!
نکنه حامد منو یادش اومده و همه چیزو به این عفریته گفته…؟

دیس برنجو توی سفره گذاشتم و دوباره با استرس به آشپزخونه برگشتم.
خدا خدا می کردم که حدسم حقیقت نداشته باشن….
بالاخره بعد از کلی ترس و وحشت سفره شام رو با کمک شیوا چیدم و کناره امیرعلی نشستم.

دستام از استرس زیاد می لرزید و یخ بسته بود.
امیرعلی برام برنج کشید و بشقابو جلوم قرار داد.
نگاهی به صورتم انداخت و دره گوشم پچ زد:

_خوبی بهار…؟
لبخند زورکی زدم و گفتم:

_اره خوبم.
روی برنجم کمی قرمه سبزی ریختم و اولین قاشقو که توی دهنم گذاشتم صدای شیدا بلند شد:

_من زیاد اهل آشپزی کردن نیستم ولی امشب گفتم چون امیرعلی و خانومش دارن میان سنگ تموم بزارم.
همین که مزه قرمه سبزی رو چشیدم، قیافم از طعمش جمع شد و به زور محتوای دهنم رو قورت دادم.
نمک و آب لیموش کم بود و قرمه سبزیش آب انداخته بود.
واقعا که عجب سنگ تمومی گذاشته بود…!

_حامد:یبارم باید طعم دست پخت بهار خانومو بچشیم…!

_شیدا:البته فکر نکنم بهار جون آشپزی بلد باشه.

با تعجب رو به شیدا کردم و پرسیدم:

_چه طور مگه…؟

بهار

_شیدا:اخه عزیزم با اون وضعی که شما بزرگ شـ…

با تک سرفه ای که حامد کرد،شیدا به کل خفه خون گرفت.

حالا دیگه متوجه شدم حامد و شیدا همه چیو راجب گذشته من می دونن و فقط منتظر یه فرصت هستن تا به روم بیارن.

اخم غلیظی بین ابرو هام جا خوش کرد و با صدایی که سعی داشتم لرزشو پنهان کنم گفتم:

_چه وضعی…؟میشه درست حرفتو بزنی…!

شیدا جواب منو نداد و رو به امیرعلی کرد و گفت:

_امیرعلی چرا نگفتی اون دست فروشی که خودشو واسه دیدنت کشت زنت بوده…نکنه خجالت کشیدی؟
جملش بوی تحقیر و سرزنش میداد..
واقعا چرا اینقدر پیگیر گذشته من بود!

امیرعلی بیشتر از من از حرف شیدا عصابش بهم ریخت و با صدای عصبی گفت:

_فکر نمی کنی گذشته زن من به تو ربطی نداشته باشه…!
با این حرف امیرعلی خوشحال شدم که یه کیو دارم که همه جوره هوام رو داره…

شیدا که از لحن امیرعلی و حرفش جا خورده بود گفت:

_چه طور می تونی به خاطره این با من که همکاره چند سالت هستم اینطوری صحبت کنی…!

به زور جلوی بغضمو گرفتم و قبل از اینکه حرف دیگه ای بشنوم که باعث آزارم بشه،از جام بلند شدم.

دیگه نمی تونستم این خونه ی لعنتی رو با ادماش تحمل کنم.
آدمایی به ظاهر محترم ولی از درون کثیف…!

به سمت در رفتم اما قبل از اینکه بتونم از خونه این عفریته خارج بشم، دستم توسط کسی به عقب کشیده شد!

 

برگشتم و با امیرعلی چشم تو چشم شدم.

آروم لب زد:

_ضعیف نباش عشقم…تو که دختر ده سال پیش نیستی که دق کنی…باهم میریم.
و بعد دستمو گرفت و بی توجه به شیدا و حامد که داشتن از امیرعلی معذرت می خواستن و خواهش می کردن که بمونه، به آسانسور رفت.

خداروشکر آسانسور طبقه دوم بود.
سوار آسانسور شدیم و امیرعلی دکمه طبقه همکفو زد ولی حامد مانع بسته شدنه دره آسانسور شد.

_حامد:این بچه بازیا چیه امیرعلی…؟بیا بریم داخل راجبش حرف می زنیم.

امیرعلی با عصبانیت بهش توپید:

_برو عقب حامد اصلا حوصله ندارم…

_حامد:ولـ…

_امیرعلی:گفتم برو عقـــب.
حتی من هم اون لحظه از لحن امیرعلی ترسیدم!

حامد که عقب رفت،امیرعلی دره آسانسورو بست و دوباره دکمه همکف رو فشار داد.
همین که آسانسور ایستاد،با قدم های بلند به سمت ماشین رفت و منم به دنبالش حرکت کردم.
سوار ماشین که شدیم یکم حالش بهتر شد و انگار از عصبانیتش کاسته شده بود.

نکنه به خاطره اینکه آبروش پیشه همکار و رفیقش رفته این طور عصبانیه…؟

به خونه که رسیدیم قبل از اینکه حتی لباساشو در بیاره سره یخچال رفت و برای خودش یک لیوان آب ریخت و یک نفس تمومه محتوای لیوان رو نوشید.

دم آشپزخونه ایستادم و منتظر نگاهش کردم.
یه حرفی توی دلم سنگینی می کرد و مدام می خواستم به زبون بیارم اما نمی تونستم!

پلاستیک نون رو همراه با کالباس ورق ورق شده از توی یخچال در آورد و روی میز ناهار خوری توی آشپزخونه قرار داد.
نگاه خیره منو که دید گفت:

_چیه؟…گشنمه خب!

 

9 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن