رمان خان زاده پارت 5 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵

 

سری تکون داد و ماشین و روشن کرد.دو تا کوچه بالا تر نگه داشت.
سحر که پیاده شد،گفتم
_من زیاد وقت ندارم…
لبخند محوی زد و گفت
_چرا؟ددی روشن فکرت ناراحت میشه؟ نمیخوای منو با بابات آشنا کنی؟
ابرو بالا انداختم. میخواستم بگم معرف حضورش هستی اما به جاش گفتم
_آشناتون کنم؟ اون وقت بگم ایشون کی هستن؟
با نگاه معناداری خودش رو پیش کشید و پچ زد
_همونی که هستم و میگی.میگی عشقمه.
خندیدم و گفتم
_فکر نمی‌کنم هیچ وقت بتونم جلوی بابام وایسم و چنین حرفی بزنم.
دستش و روی گونه م گذاشت و گفت
_ولی من فکر میکنم انقدر عاشقم میشی که این کار و بکنی.
توی دلم گفتم
کجای کاری من همین الانم بدجور عاشقت شدم.
لبخند محوی زدم و گفتم
_از مهمونی کشیدم تون بیرون.
در حالی که با پشت دست گونه م رو نوازش میکرد گفت
_می ارزید.
سکوت کردم.خودش رو به سمتم کشید و گفت
_باورم نمیشه تو ماشین دارم با یه دختر بچه لاس میزنم.
_اما من بچه نیستم شما زیادی بزرگین.
_هممممم زیادی بزرگم
زیر نگاه سنگینش معذب شدم و گفتم
_من امشب خونه ی سحر میمونم بی زحمت بپیچین تو همین کوچه تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود ماشین از جاش کنده شد.
متعجب گفتم
_کجا میرید؟
_حالا که به بابات گفتی خونه ی سحر دوستتی پس سحر هم بگو با منی.
با چشمای گرد شده گفتم
_نمیشه من نمیام خونه ی شما.
چشمکی زد و گفت
_کی خواست تو رو ببره خونه؟
_پس کجا میریم؟
با شیطنت گفت
_یه جای خوب… محکم بشین.

با دیدن منظره ی روبه روم چشمام برق زد.یه رستوران بالای کوه بود که تخت های سنتیش منو یاد روستای خودمون می‌نداخت.
بعضی از تخت هاش روکش پلاستیکی داشت و زیرش آتیش روشن بود تا داخل و گرم کنه.
با دیدن تاب دو نفره خوشحال به سمتش رفتم و روش نشستم.
خان پشت سرم اومد و گفت
_آوردمت پارک خانوم کوچولو؟
برگشتم و مظلوم گفتم
_تابم میدید؟
لبخند محوی زد و پشتم ایستاد و تابم داد.
_واقعا انگار دخترم و آوردم پارک. اومدیم اینجا شام بخوریم… شهر بازی که نیست. یخ نمیزنی تو؟
_مگه سرده هوا؟شما هم جا میشید ها…بیاید بشینین خیلی حس خوبیه.
محکم تر تابم داد و گفت
_از سن من گذشته.
_یه جوری راجع سن تون صحبت میکنین انگار چهل سال تونه.
_تو هم یه جوری منو شما شما مخاطب میکنی انگاری شصت سالمه.
خندیدم و گفتم
_باید به آدما احترام گذاشت.
تاب و نگه داشت. صورتش و پایین آورد و پچ زد
_اما با دوست پسرت باید راحت باشی عشق کوچولوی من.
گر گرفتم و سریع از روی تاب پریدم پایین.
صدای خندیدنش توی گوشم پیچید.
پلاستیک آخرین تخت رو کنار زد و گفت
_بپر تو.
با صورتی قرمز شده کفش هام و بیرون کشیدم و وارد شدم.
خودشم پشت من کفش هاش و در آورد. پلاستیک هارو کیپ کرد و گفت
_یخ زدیم اون بیرون. موندم تو چه جوری تو این هوا تاب بازی میکنی

ابرو بالا انداختم
_من واقعا احساس سرما نمیکنم چون عادت دارم.
خودش رو نزدیکم کشید.. دستش و به سمتم گرفت و گفت
_پس منم گرمم کن.
دستش و توی دستم گرفتم و به سمت لبم بردم و آروم ها کردم.
در حالی که نگاه از صورتم برنمی‌داشت گفت
_چرا انقدر سرخ و سفید میشی؟
بدون این‌که به چشماش نگاه کنم گفتم
_آخه یه جوری نگام میکنین.
معنادار پرسید
_چه جوری؟
_نمیدونم… یه جوری دیگه. من عادت به این نگاه ها ندارم.
_خوبه… چون فکر اینکه قبل من برای یکی دیگه سرخ و سفید شده باشی دیوونه کننده ست.
با کشیدن دستم دیگه اجازه نداد دستش و ها کنم.
در کمال تعجب سرش و روی پام گذاشت و با لذت چشماش و بست.
گفت
_با این سن نیم وجبیت اما مثل مامانا به آدم آرامش میدی.
دستم و لای موهای پرپشتش فرو بردم و گفتم
_با اینکه هر بار میخوام ازتون دوری کنم اما باز خودم و کنار شما میبینم.
چشماش و باز کرد و گفت
_دوری چرا؟
من من کردم
_درست نیست. ما خیلی با هم فرق داریم. شما…
نذاشت حرفم و بزنم
_ازت بزرگترم؟
_بحث این نیست.روابط تون..
_در اون مورد تفاوتی نداریم. بذار بهت یادآوری کنم داری برای دوست پسرت دلبری میکنی اینکه من اولینشم دلیل نمیشه فرقی با بقیه ی دخترهایی که باهام خوابیدن داشته باشی.

با این حرفش روح از تنم بیرون رفت و لبم باز شد که بگم من زنتم اما نتونستم.
به جاش خواستم بلند بشم که دستم و گرفت و گفت
_من اون روابطی که تو فکر میکنی و با دخترا ندارم آیدا…اینکه باهاشون دوستم دلیل نمیشه همه شون و به تختم راه داده باشم،دوست ندارم مدام با شک بهم نگاه کنی. من آدم خیانت کردن نیستم. تا وقتی باهاتم سمت دختر دیگه ای نمیرم پس بهم اعتماد کن.
جوابی بهش ندادم.هنوز دلخور بودم…
سرش و از روی پام برداشت و روبه روی صورتم مکث کرد و پچ زد
_من میخوامت عزیز دلم.. بیشتر از اونی که فکرش و بکنی خانومم… خانوم کوچولوم…
لبخند زدم که بی قرار لب هاش روی لب هام نشست.
* * * * *

ماشین و جلوی خونه ی سحر پارک کرد و گفت
_باید میومدی خونه ی من…
خواب آلود گفتم
_یه وقت دیگه.
دماغم و کشید
_خوابت گرفته کوچولو..
_عادت ندارم تا دیر وقت بیدار بمونم. نمیدونم تا بالا دووم میارم یا توی پله ها خوابم میبره.
موهام و از صورتم کنار زد
_می‌خوای بغلت کنم؟
دستم به سمت دستگیره رفت و گفتم
_شب بخیر.
پیاده که شدم از فرط خواب جلوی پامم نمیدیدم.
به سختی زنگ خونه ی سحر رو زدم که با تاخیر در باز شد.
دستی برای اهورا تکون دادم که پیاده شد و با قدم های بلند به سمتم اومد و سخت در آغوشم کشید و گفت
_هنوز سر حرفم هستم… ببرمت خونم؟تو بغل من بخواب هوم؟تا صبح نگات کنم.تنت و بو کنم… لعنتی چی کار کردی که دلم نمیاد ولت کنم؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_منو ببر خونت… هیچ وقتم برنگردون.من مال توعم منم میخوام پیشت باشم… همیشه ی همیشه

کش و قوسی به تنم دادم و چشمام و باز کردم.
نگاهم به صورت غرق در خواب اهورا افتاد و برق زده بلند شدم. از تکونی که خوردم چشماش و باز کرد و خواب آلود پرسید
_چی شده؟
_من اینجا چی کار میکنم؟
با صدایی غرق خواب جواب داد
_تو ماشین خوابت برد منم بغلت کردم آوردمت اینجا… ساعت چنده؟ بخواب منم بد خواب نکن.
_ساعت نزدیک نه نمیخواین بلند بشین؟
دستم و گرفت و کشید و بین دستاش حبسم کرد گفت
_پاستوریزه نباش بخواب بابا
_جدی جدی شما تا لنگ ظهر میخوابین؟
جوابم و نداد و فهمیدم خوابش برده.
چشمام گرد شد و خواستم از زیر دستش بیام بیرون که حلقه ی دستش سفت شد.
هیچ وقت تا این موقع نخوابیده بودم.
به صورتش نگاه کردم و لبخندی به چشمای غرق در خوابش انداختم.
کا‌ش می تونستم بهش بگم زنشم! تا منو به چشم یه دختر هر جایی نبینه.. تا لقب دوست دختر نداشته باشه زن باشم.
دستم و به سمت موهاش بردم و نوازشش کردم… چه قدر همه چی تموم بود.. چه قدر خوب بود…
روی گونه ش کشیدم و از اون جا انگشتم و روی لبش ثابت کردم
چشماش باز شد و انگشتم و بین دو لبش گرفت و گفت
_شیطونی نکن که شیطون بره تو جلدم بد حساب تو میرسم.
ریز خندیدم و گفتم
_آخه چرا انقدر میخوابین؟
روی تنم خم شد و گفت
_فعلا که بیدارمون کردی.
_مگه چند نفریم.
با شیطنت سر جلو آورد و گفت
_منو یه سالاری که از دیشب بیداره.

چشمام گرد شد و خواستم بلند بشم که اجازه ندادی سرش رو نزدیک آورد که همزمان صدای موبایلش بلند شد.
نگاهم معنادار به سمت گوشیش رفت و زودتر از اون من خم شدم و موبایلش رو برداشتم و با دیدن صفحه با تعجبی ساختگی گفتم
_آیلین کیه؟
جا خورد… این هم یکی دیگه از نقشه های من در آوردی سحر بود.. تند گوشی و از دستم کشید و گفت
_یکی از بچه های دانشگاه.
با شک گفتم
_خب چرا جواب نمی‌دید؟
تماس و قطع کرد و گفت
_مهم نیست.
مهم نبود. زنش براش مهم نبود… لبخند مصنوعی زدم و بلند شدم.. دیگه حس شیطنت کردن هم نداشت. در هر حالی زنش براش مایه ی عذاب بود.
بلند شدم و مانتویی که نمیدونم کی از تنم در آورده بودم تنم کردم و گفتم
_من باید برم.
انقدر فکرش مشغول ‌شده بود که برعکس همیشه سر تکون داد و گفت
_باشه.
کیفم رو برداشتم و بدون هیچ حرفی بیرون زدم.
تمام هفت طبقه رو با پله پایین اومدم.
جلوی در خونه چشمم به ماشین سحر افتاد.
به سمتش رفتم و سوارش شدم. گفتم
_چرا زنگ زدی؟
خندید و گفت
_محض ضد حال زنی… ببینم تو…
حرفش با صدای گوشیم قطع شد. ترسیده گوشی و تو دامنم انداخت و گفت
_داره به آیلین زنگ میزنه.

چشم گرد کردم و گفتم
_الان توقع داری من جواب بدم؟صدام و دیگه واضح میشناسه.
_پس من جواب بدم؟
سر تکون دادم و گفتم
_گندی که خودت بالا آوردی خودتم جمعش کن صدات و مظلوم کن جواب بده در حد دو کلمه.
با تته پته گفت
_چی بگم آخه بفرما قطع شد.
سری با تاسف تکون دادم. استارت زد و گفت
_بیخیال حالا. مهم اینه که کشوندمت پایین بریم یه صبحانه ی مشتی بزنیم به بدن.
با خنده سر تکون دادم که ماشین از جاش کنده شد.
* * * * *
داشتم برای خودم انار دون میکردم که صدای در اومد. نگاهی به ساعت انداختم. یازده و نیم شب بود…
با فکر اینکه یکی از همسایه هاست بلند شدم و دستام و شستم به سمت در رفتم و بدون نگاه کردن از چشمی بازش کردم.
با دیدن اهورا که پشت به من ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می زد نفس توی سینم گره خورد.
قبل از اینکه رو برگردونه دویدم سمت اتاق اما از شانس گندم قبل از اینکه پام به اتاق برسه اومد تو و گفت
_فرار نکن… میخوام برم.
میخ کوب شدم… خدایا کاش در و باز نمی‌کردم… حتی نمی تونستم برگردم.
درو که پشت سرم بست تکونی خوردم.
صدای خشک و جدیش اومد
_بشین حرف دارم باهات.
نتونستم تکون بخورم. انگار میخ شده بودم به زمین. باز گفت
_می ترسی ازم؟ بیا بشین یه دقیقه.نترس دور من انقدر پره که نخوام به زور دست بهت بزنم.
آره خوب… دورت پره از آیدا و آیدا ها و آیلین به چشمت نمیاد.
نفس عمیقی کشیدم و طی یه تصمیم ناگهانی برگشتم.

با همون نگاه ناباورش به صورتم زل زد و گفت
_منو دست انداختی؟
نمیدونم این شجاعت و از کجا آورده بودم. بازوم و از دستش کشیدم و گفتم
_اگه شب عروسی یه نگاه به صورت عروس تون می نداختین الان سرتون کلاه نمی رفت. الانم اگ امکانش هست از خونه برید بیرون
جلوی چشمای ناباورش به اتاق رفتم و در و کوبیدم
اشک از چشمام شروع به باریدن کرد
چه قدر راحت هرزه خطابم کرد
صدای کوبیده شدن در که بهم اومد اشکام شدت گرفت. سرم و بین دستام گرفتم و نالیدم
_لعنتی…!
* * * * *
ساک کوچیک دستی مو توی دستم جابه جا کردم و از پله ها پایین اومدم… هنوزم سوار آسانسور نمی‌شدم. با چشمای به خون نشسته به سمت در رفتم…
من از اولشم به این شهر تعلق نداشتم.
در و باز کردم که کسی دست روی دهنم گذاشت و هلم داد داخل.
با چشمای گرد شده به اهورا نگاه کردم.
در و بست… متعجب بهش زل زدم.
بعد یه هفته درست روزی که میخواستم برگردم روستا سر و کلش پیدا شد.
_معلوم هست چی کار می کنین؟
نزدیک اومد و با اخم های در هم کشیده گفت
_با اجازه ی کی شال و کلاه کردی؟من گفتم؟من اجازه دادم بری؟
از کجا فهمیده بود میخوام برم روستا؟چه قدر خنگی آیلین؟ کار کی میتونه باشه جز سحر؟
حق به جانب جواب دادم
_من اجازه نخواستم از شما.
پوزخندی زد و گفت
_زیادی شجاع شدی. فکر کردی برگردی روستا میشی تاج سر بابات؟همین جا زیر دست و پام لهت کنم کسی نمیتونه طلاق تو ازم بگیره.
_من نیاز به حمایت اونا ندارم. حتی اگه منو نخوان میام اینجا با سحر زندگی میکنم.
با همون پوزخندش یک قدم جلو اومد که عقب رفتم

_اون وقت تکلیف وارث قبلیه ی کردها چی میشه؟
لال شدم.پوزخندی زد و گفت
_انگار یادت رفته چرا زن من شدی! بذار بهت یادآوری کنم… قرار شد در ازای وارث ارباب روستاتون و از اون فلاکت در بیاره. فکر کنم چند نفری از اهالی اون روستا هم مردن نه؟فکر کردی طلاق بگیری چی به سر اونا میاد؟

نتونستم جوابی بدم. مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت آسانسور کشوند و گفت
_این سری و نادیده می‌گیرم. سری بعد حق نداری از این شجاع بازیا در بیاری.
بغض کردم.
دکمه ی آسانسور و زد که گفتم
_من با پله میام.
چپ چپ نگام کرد و مچ دستم و محکم تر چسبید.
در آسانسور که باز شد شوتم کرد داخل و خودشم اومد تو…
تمام تنم یخ زد و منجمد شدم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بر خلاف سری قبل فقط پوزخندی تحویلم داد..
آسانسور که حرکت کرد دستم و به میله گرفتم و وحشت زده چشمام و بستم.
صدای طعنه آمیزش توی گوشم پیچید
_ترسیدی کوچولو؟ چه طور اون موقع که راه افتادی اومدی تو پارتی شبانه ی من نترسیدی؟
آسانسور که ایستاد سریع پریدم پایین و گفتم
_چون شوهرم اون جا بود.
کلید انداختم. پشت سرم ایستاد و گفت
_و اگه اونجا بین اون همه آدم مست یکی دیگه تو رو می قاپید شوهرت از کجا میخواست بفهمه؟

سکوت کردم. وارد شدم که صداش اومد
_فکر کردی بازی کردی با من کارت بی جواب میمونه؟
پوزخندی زدم و گفتم
_نه حتما یه جوری تلافی می کنید.
بازوم و گرفت… برم گردوند و گفت
_تو روستا تون انقدر زبون نمی ریختی اصلا یه شکل دیگه بودی.
عقب رفتم که جلو اومد و ادامه داد
_یه دختر زشت با یه قیافه ی تخمی اما الان…
منتظر موندم حرفش و بزنه… با نگاهی خیره به صورتم گفت
_الانم مالی نیستی. هنوزم لیاقت همسری منو نداری.
با تاسف نگاهش کردم که گفت
_از امشب هر شب تمکین میکنی تا وقتی یه بچه بکارم توی شکمت… بعد اونم می‌شینی همینجا وارث های ارباب و بزرگ میکنی.
لب هام و روی هم فشردم و گفتم
_وارث و میدم بهتون اما بعدش زندگی با مردی مثل شما رو نمیخوام…
پوزخندی زد. جلو اومد و به کمرم چنگ انداخت و گفت
_دست خودته؟
دستام و روی سینش گذاشتم و خواستم چیزی بگم که هلم داد سمت اتاق خواب.
تند گفتم
_ماهیانمه..
با همون پوزخند مضحک گفت
_مردی که هزار تا دختر و تست کرده گول یه جوجه روستایی و نمیخوره.
حرفش و زد و لب هاش و روی لب هام گذاشت.
پرتم کرد روی تخت. کمربندش و باز کرد و خم شد روم..
برعکس سری های قبل انگار فقط برای اذیت کردن من تن به این رابطه داده بود.
اشک از چشمام جاری شد و چون لب هاش روی لاله ی گوشم بود اشکام رو حس کرد.
سر بلند کرد و با دیدن اشک هام اخماش در هم رفت.

🍁🍁🍁

6 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن