رمان خان زاده پارت 37 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۷

 

* * * * *
نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و در حالی که سعی می‌کردم صدای هق هقم بلند نشه بلوزم و پیدا کردم و پوشیدم.
عوضی بازم کار خودش و کرد…مگه امشب عروسیش نبود؟
نگه نباید با زنش می بود؟چه طور تونست انقدر بی رحمانه بیاد و علنا بهم تجاوز کنه؟
بدون این‌که بفهمم چی کار می خوام بکنم به سمت کمدم رفتم. مانتو و شلواری پوشیدم.
دم دمای صبح بود.تمام وسایلای ضروری مو چپوندم توی یه ساک… نگاهی به اهورا که از شدت مستی افتاده بود انداختم.
دیشب ازش ترسیدم… اون قدر که تا مرز بی هوشی رفتم اما حرکات وحشیانه ش اجازه ی همینم بهم نمی‌داد.
مگه من گناهم چی بود؟
یاد شناسنامم افتادم که توی کشوی میز کنار تختم بود.
با این که می‌دونستم اهورا با اون همه مشروبی که خورد بیدار نمیشه باز هم آهسته به اون سمت رفتم و کشو رو باز کردم.
چشمم بهش بود که با باز شدن کشو تکونی خورد و غرق خواب نگاهم کرد.
لبم و گاز گرفتم. چند لحظه گیج نگاهم کرد و یهو سر جاش نشست.
اخم کرد و گرفته پرسید
_کجا داری میری؟
نگاهم و ازش گرفتم. بعد از غلط دیشبش حتی دلم نمیخواست توی صورتش نگاه کنم.
شناسنامم و برداشتم. انگار تازه یادش اومد که دیشب چی کار کرده چون ناباور گفت
_آیلین من…
به سمت در رفتم که خودش و بهم رسوند و بازوم و کشید.
_آیلین من مست بودم.
چشمام پر از اشک شد.با نفرت نگاهش کردم و خواستم بازوم و از دستش بکشم که نتونستم.
پشیمون گفت
_من نمی خواستم اذیتت کنم من دیشب…
با صدای گرفته ای که شک داشتم مال من باشه گفتم
_اذیت؟تو بهم تجاوز کردی خان زاده.

ضربه ای به پیشونیش زد و درمونده گفت
_نفهمیدم… آیلین…من مست بودم.
اشکام بی اختیار جاری شد و هق زدم
_بازم منو قربانی اشتباهاتت کردی!بازم منو نابود کردی اهورا… بازم!
کلافه هر دو دستش و لای موهاش برد و طول و عرض اتاق رو با قدماش متر کرد.
روبه روم ایستاد. هیچ توجیحی برای کارش نداشت.
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم
_میدونی بیشتر از خودم دلم برای هلیا می سوزه.از اینکه حتی یک شب هم نتونستی بهش وفادار بمونی و…
عصبی وسط حرفم پرید
_وقتی نمیدونی حرف نزن… تقصیر اون و داداش عوضیش بود که من تا سر حد مرگ مست کردم.
_این وسط چرا من و قاطی عصبانیتت کردی؟
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت
_چون اگه حس نمیکردم مال منی دیوونه میشدم.
با حرص و خشم نگاهش کردم و صورتم و عقب کشیدم…
_کاری باهام کردی که دیگه هیچ جا نمیتونم بمونم…نه روستا نه این خونه… نه این شهر… نه این دنیا…
نگاهم کرد که نالیدم
_تو نابودم کردی اهورا…
عقب عقب رفتم. خواست جلو بیاد که گفتم
_دنبالم نیا…همین الان برو و هلیا رو طلاق بده. تو لیاقت هیچ کس و جز فاحشه های پولی که یه شب باهات میخوابن رو نداری.
حرفم و زدم و زیر سنگینی نگاهش از اتاق و بعدم از خونه بیرون زدم.

با حس غریبانه ای به اطراف نگاه کردم.
اولین بار بود میومدم مشهد و هیچ کجا رو نمی‌شناختم.
از اون خونه ی نحس که بیرون زدم یک راست رفتم ترمینال و از شانس خوبم توی اتوبوس مشهد که آماده ی حرکت بود یه جا برام بود…
نگاهی به موبایل خاموش توی دستم انداختم…
به سحر قول داده بودم هر موقع رسیدم با خبرش کنم.
ناچار موبایل و روشن کردم و با دیدن کلی پیام و تماس از اهورا مات موندم.
اخمام در هم رفت و شماره ی سحر رو گرفتم.
با اولین بوق تماس وصل شد. لب باز کردم تا حرف بزنم که با صدای عصبی اهورا مات موندم
_کدوم قبرستونی رفتی تو؟
صدای داد و بیداد سحر رو می‌شنیدم که می‌خواست موبایل و ازش بگیره.
دستپاچه تماس و قطع کردم و بعد هم موبایل و خاموش کردم.
محال بود اجازه بدم اهورا جا مو بفهمه…
من می‌خواستم یه زندگی جدید و شروع کنم! هر چند سخت اما بدون اهورا.

* * * *
دور تا دور اتاق و نگاه کردم و با دیدن سوسکی که روی دیوار راه می‌رفت صورتم با انزجار جمع شد.
درسته پولی که دادم کم بود اما به نظر من این اتاق ارزش هزار تومنم نداشت.
بدون در آوردن کفشم رفتم داخل.
یه روز اینجا استراحت کنم بعدش دنبال یه جای بهتر می‌گردم. هر چند با این پولم جایی بهتر از این گیرم نمیاد..
کفش مو روی سوسک گذاشتم و با فشار دادنش تمام دق و دلیمو سرش خالی کردم.

روی تخت زوار در رفته‌ش دراز کشیدم و چشمامو بستم.
هنوز زیر دلم درد می‌کرد.چه قدر عوضی بود. چه طور تونست شب عروسیش بیاد و به من…
کلافه بلند شدم. طاقت هیچی و نداشتم.
کلید و برداشتم و بی اعتنا به خستگیم از اتاق رفتم بیرون. شاید قدم زدن تو یه شهر ناشناس حالم و بهتر می‌کرد.
* * * * *

_خونه ی منو از این رو به اون رو کرد آیلین. از صبح دارم خرده شیشه جمع می‌کنم تا گفتم من ازت بی خبرم مثل بمب منفجر شد همه جا رو ریخت به هم.همون موقع هم تو زنگ زدی.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_نفهمید که من کجام؟
_نه اما من از دهنم در رفت گفتم از تهران رفتی.
یکی به پیشونیم زدم و گفتم
_چرا گفتی؟ اگه پیدام کنه چی؟
_چه طوری می‌خواد پیدا کنه؟ این همه شهر…ببینم تو جایی واسه موندن داری؟
آه کشیدم:
_آره یه جایی هست. حالا باید برم دنبال کار بگردم.سحر تو میتونی با وکالت از من اون خونه رو بفروشی؟ میدونی که من تمام سرمایه ای که دارم همونه.
_تصمیمت جدیه؟یعنی هیچ موقع نمی‌خوای برگردی؟
_برنمی‌گردم سحر…اگه اهورا این جا هم جامو پیدا کنه از اینجا هم میرم. دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این آزارم بده

اونم آه کشید
_چی بگم والا…فعلا که در به در دنبالته. حس می‌کنم یه نفرم واسه تعقیب من گذاشته.یکی بدون اینکه بهم نزدیک بشه سایه به سایه دنبالمه.
پوزخند زدم
_انقدر بچرخه تا سر گیجه بگیره.

نفسش و فوت کرد و گفت
_نمی‌دونم آیلین ولی اهورا مرد با نفوذیه.معجزست که توی این چهار روز پیدات نکرده…!
_با حرفات منو نترسون سحر شمارمم همین الان از گوشیت پاک کن که اهورا اگه بازم به زور گوشی تو گرفت ردی ازم نزنه.
با مهربونی گفت
_باشه عزیزم اما تو هم منو بی خبر نذار. کاری نداری فعلا؟
مغموم گفتم
_نه مواظب خودت باش.
تماس و قطع کردم و آهی کشیدم.هنوز کار پیدا نکرده بودم و این یعنی اوج بدبختی…
چون کم کم پس اندازم ته می‌کشید و در نهایت باید کارتون خواب میشدم.
بلند شدم و لباسام و عوض کردم.ساعت شش بود و می‌خواستم به دو تا رستورانی که سر راهم دیده بودم و آگهی زده بودن برم.
شالم و روی سرم مرتب کردم و در اتاق و باز کردم.
به محض بیرون رفتن با دیدن اهورا وحشت کردم.
تند اومدم تو و درو بستم.داشت به شماره اتاقا نگاه می‌کرد. بدبخت شدم. چه طور جا مو فهمید؟
با تقه ای که به در خورد تکون شدیدی خوردم و از در فاصله گرفتم.خدایا حالا چه غلطی باید بکنم؟
با شنیدن صداش رسما مردم و زنده شدم
_آیلین میدونم اونجایی باز کن درو تا نشکستمش

🍁🍁🍁🍁

12 دیدگاه

  1. خدا وکیلی بعد این همه مدت همین؟؟؟
    اونم چرت و پرت ؟!!؟
    متاسفم واقعا برای همچنین نویسنده ای و برای خودم که دارم این شعر و ورا رو میخونم لابد دو روز دیگه همه ایلین خانوم حامله میشن:|
    نویسنده عزیز برات ارزوی موفقیت دارم و امید وارم که در طول زندگیت هر چه زودتر وفای ب عهد و نظم رو اموزش ببینی و ب کار ببندی

    1. غنیمت بخوره تو سر نویسنده 😐 زهرا جون
      باز اگه با کیفیت و هیجان انگیز بود داستانش دلمو ب همین پارتا خوش میکردم
      ولی یارو یه ذره ارزش واسه خواننده قائل نیست چرت و پرت تکراری تحویل میده تازه همونم با کلی ناز و غمزه بعد یه هفته
      بابا گلی به گوشه جمالش:///

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن