رمان خان زاده پارت 36 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۶

 

من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه.
اهورا کلافه گفت
_اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا بریم توی ماشین توضیح میدم برات.
عزیزم؟هلیا داد زد
_نمیخوام… هر بار ذهنم و با دروغات پر کردی اما تموم شد. نشونت میدم خیانت کردن به من یعنی چی!
خواست بره که اهورا بازوش و گرفت و کنار گوشش چیزی گفت.
دیگه نموندم تا بیشتر از این خرد بشم.وارد آپارتمانم شدم و درو کوبیدم.
باورم نمیشد… هر بار تا می‌خواستم بهش اعتماد کنم بهم ثابت می‌کرد همون آدم گذشته ست. با حرص دستم و روی لبام کشیدم
_احمق چرا گذاشتی ببوستت؟
یاد حرف هلیا افتادم. هرزه… من هرزه بودم که اجازه دادم یه مرد زن دار منو ببوسه. غیر از این نبود.

* * * * * * *

نفسم و فوت کردم و از مدرسه اومدم بیرون. امروز آخرین امتحانمم داده بودم و رسما از شر مدرسه خلاصه شدم. حالا باید آماده میشدم برای کنکور و بعد هم دانشگاه.
ذوق و شوق داشتم. کوله مو روی شونه م جا به جا کردم و با قدمای تند به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
باید می رفتم خونه،ناهار میخوردم و لباس عوض می‌کردم و تند می‌رفتم سر کار…
سه ماهی بود اینجا کار می‌کردم فروشگاه مانتو زنونه.
حقوقش کم بود اما برای من کافی بود. هر چند با رفتن به دانشگاه خرجم بالا می رفت

جای ایستگاه ایستادم. اگه شانس بیارم و اتوبوس زود برسه می‌تونم یه چیزی برای خودم درست کنم وگرنه باید طبق معمول ساندویچ بخورم.
سرم و توی موبایلم فرو بردم و داشتم برای سحر گزارش امتحانم و میدادم که خانوم کنارم گفت
_فکر کنم اون آقا برای شما بوق می‌زنه.
سرمو بلند کردم و با دیدن اهورا کلافه نفسی فوت کردم.
توی این سه ماه حتی یک بار هم حرف از ازدواج پیش نکشید!دستمم نگرفت هیچ کاری نکرد فقط مثل باباها بعضی روزها میومد دنبالم و می‌پرسید که چیزی لازم دارم یا نه!
به سمتش رفتم و از پنجره نگاهش کردم آروم سلام کردم که سر تکون داد و گفت
_میری خونه؟
_آره ولی خودم می…
نذاشت حرفم و تموم کنم
_بیا بالا می رسونمت!
می‌دونستم اگه سوار نشم ول کن نیست. این مدت هم بهم نشون داده بود دیگه فکری از من توی سرش نداره و چسبیده به زندگیش.
سوار شدم که راه افتاد و پرسید
_آخرین امتحانت بود؟
سر تکون دادم.ساکت شد. نهایت حرف زدنمون همین بود.
چند دقیقه بعد ماشین و جلوی خونه پارک کرد.
تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که صدام زد.
برگشتم سمت‌ش و منتظر نگاهش کردم.
چشماش و پایین انداخت و با صورتی قرمز شده گفت
_آخر این هفته…عروسی من و هلیاست.

نفسم گرفت. داشت عروسی می‌کرد؟
دستم مشت شد و گفتم
_خوشبخت بشی… اگه نامزدیم و با فرهاد به هم نمیزدی…
تند نگاهم کرد و غرید
_وضعیت این طوری نمیمونه آیلین. من مجبورم!
پوزخندی زدم و گفتم
_آها…تو همیشه مجبور بودی، مجبور بودی با مهتاب ازدواج کنی. مجبور بودی منو پشت در حجله بذاری و با مهتاب باشی… مجبور بودی با هلیا عقد کنی… حالا هم مجبوری عروسی کنی!
قرمز شد از خشم و ضربه ی محکمی به فرمون زد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_بیخیال… مبارک باشه.
خواستم پیاده بشم که صدام زد.
بدون برگشتن منتظر موندم که گفت
_میدونم توقع بیجایی ازت دارم اما منتظر بمون… صبر کن تا من بتونم از پسش بر بیام بعدش…
وسط حرفش پریدم
_بعدش هیچی عوض نمیشه… هیچی.ازت خواهش میکنم اهورا مثل احمق ها با من رفتار نکن. نمی‌فهمم چرا هی بهم امید الکی میدی اما تمومش کن…بچسب به زن و زندگیت حداقل اون قدر مرد باش که این بار پای زنی که وارد زندگیت شده بمونی..
درو باز کردم و بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_خداحافظ… خوشبخت بشی
پیاده شدم و اشکمم جاری شد.. لعنتی!
دیگه دردم چی بود که گریه می کردم؟
زیر سنگینی نگاهش کلید انداختم. دستام رسما می لرزید.
وارد شدم و درو بستم. دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه.
منه احمق منتظر بودم از هلیا جدا بشه اما داشت عروسی می‌کرد… چه بخت سیاهی داشتی آیلین بیچاره.

* * * * *
با حرص گفت
_آبغوره نگیر آیلین میزنمتا… یارو صد تا بلا سرت آورده اون وقت تو گریه میکنی که داره عروسی می‌کنه؟
اشکام و پاک کردم و گفتم
_دست خودم نیست که دلم میسوزه.
_صد جاتم بسوزه حق داری. عوضی نامزدی تو با فرهاد به هم زد خودش رفته عروسی کرده. جای تو بودم اون عروسی و روی سرش خراب می‌کردم.
نگاهش کردم و گفتم
_چی کار میکردی یعنی؟
_چه میدونم اما به یه شکل زهرمو می‌ریختم. مثلا تغییر چهره میدادم میرفتم توی عروسی شون موقع رقص میزدم دو تا شونو از وسط نصف میکردم. یا دست کم چهار تا موش می‌ریختم بین مهمونا دلم خنک شه.
نفسم و فوت کردم که گفت
_ببین چی میگم بیا بریم عروسیش!
گرفته گفتم
_بیخیال بابا منو که دعوت نکرده.بعدشم اگه برم بیشتر عذاب می‌کشم.
_خوب میخوای من برم کافور بریزم تو غذای اهورا؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_خوب چی بگم؟اصلا ولش کن دیگه گریه نکن.
اشکامو پاک کردم و سر تکون دادم که گفت
_حالا هلیا خوشگله؟
سر تکون دادم و گفتم
_اوهوم،خوش هیکل… قد بلند… سن و سالشم به اهورا میاد مثل من بچه نیست از هر نظر به هم میخورن.
یکی زد توی سرم و گفت
_چه قدر خنگی تو… من که مطمئنم از تو خوشگل تر نیست یادته گفتی شب اولی که تو رو دیده نشناختت؟
با لبخند محوی سر تکون دادم و گفتم
_آره. کاش هیچ وقت بهش نمی گفتم زنشم اون موقع خیلی دوستم داشت.
ابرو بالا انداخت و گفت
_هنوزم کار سختی نیست.میتونم کاری کنم بازم نشناستت

کلافه بلند شدم که گفت
_راست میگم به جون آیلین…من گریم حرفه ای بلدم میتونم…
وسط حرفش پریدم
_چیزی قرار نیست عوض بشه سحر حتی اگه تغییر قیافه بدم…
_خوب حالا کجا میری؟
_میرم خونم.
بلند شد و گفت
_این موقع؟همینجا بمون دیگه
با مخالفت سر تکون دادم
_می‌خوام تنها بشم.
سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت
به تاکسی زنگ زدم و بعد از خداحافظی با سحر از خونه ش بیرون زدم

بیست دقیقه بعد خونه ی خودم بودم در حالی که داشتم با خستگی کفشام و در می آوردم.
انقدر حالم بد بود که دلم میخواست بمیرم.
بدون در آوردن لباسام خودم و روی مبل پرت کردم و چشمامو بستم.
یعنی الان چی کار می‌کرد؟ دست تو دست هلیا توی عروسی شون راه می رفت و کنار گوشش زمزمه های عاشقونه میکرد.
یا شاید توی بغل هم می رقصیدن…
با حرص چشمامو بستم و غریدم
_دیگه بهش فکر نکن…
حتی فکرمم در اختیارم نبود آخر هم انقدر گریه کردم که خوابم برد.

با صدای پی در پی زنگ خونه ترسیده بلند شدم.
نگاهم رفت سمت ساعت…یعنی کی بود ساعت سه نصف شب؟
بلند شدم و با ترس و لرز از چشمی در نگاه کردم و با دیدن اهورا خشکم زد.
مگه عروسیش نبود پس اینجا چی میکرد؟
دلم نمیخواست درو باز کنم اما اون این بار با لگد به در زد و با صدای نامیزونی گفت
_باز کن تا خرد نکردم این درو

قلبم تند تند می‌کوبید.با ترس گفتم
_برو اهورا!
ضربه ی محکمی به در زد که از ترس عقب رفتم.این بار داد زد
_باز کن درو آیلین
همون جا کنار دیوار سر خوردم. مست بود مطمئنم… از صداش فهمیدم.
با باز شدن در جیغ کشیدم و بلند شدم.
درو با لگدش شکونده بود.
نفس نفس زنون نگاهم کرد. باورم نمیشد این اهورا ست با این وضع آشفته…
موهای به هم ریخته و…
درو با پاش چفت کرد و به سمتم اومد. ترسیده عقب رفتم و گفتم
_چرا اومدی؟
نامتعادل راه می‌رفت. سکسکه ای کرد و گفت
_اون… عوضی…گفت تو رو… مال خودش می‌کنه…
جلو اومد و من عقب می رفتم. بازم سکسکه کرد و گفت
_تو… عروسی جلو چشم… همه… زدم تو دهنش… هیع
دویدم سمت اتاق و خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و درو هل داد.
چشماش قرمز بود.
با گریه گفتم
_تو رو خدا برو اهورا.
_بهش گفتم تو مال… منی… مال اهورایی!
به اطراف نگاه کردم که خیز برداشت سمتم و منو بین دستاش اسیر کرد
محکم به سینش کوبیدم و داد زدم
_ولم کن… برو بیرون…
انگار اصلا صدامو نمیشنید سکسکه کرد
_مال منی مگه نه؟
تقلا کردم اما دستاش محکم دور کمرم و گرفته بود.
بغلم کرد و کشیده گفت
_آیلین منی مگه نه؟
بازم سکسکه کرد.
_اون… عوضی… نمیتونه تو رو بگیره ازم…
با هق هق گفتم
_ولم کن اهورا خواهش می‌کنم…امشب عروسیت بود زنت منتظره… لطفا!
خمار نگاهم کرد
_زنم تویی! چرا… هیع… چرا اون موقع که می‌خواستم طلاقت بدم… نزدی تو دهنم بگی… مثل سگ پشیمون میشی خان زاده؟هیع… چرا نگفتی؟

خیلی ازش می ترسیدم.محکم به سینش فشار آوردم و گفتم
_ولم کن…چه قدر خوردی تو؟اهورا منو میبینی؟ داری اذیتم می‌کنی؟
مسخ شده صورتش و جلو آورد
_من… هیع… نمی خوام به یه لاشخور ببازمت
با بغض گفتم
_منظورت کیه ول…
لب هاش با خشونت لب هامو حبس کرد و من نفسم رسما قطع شد.. نه از لذت بوسه ی داغش… از ترس
با حرص می بوسید انگار میخواست به خودش و من ثابت کنه من مال اونم…
با مشت محکم به سینش کوبیدم اما انگار نه اشکامو میدید نه متوجه ی تقلاهام میشد.
لب هاشو ازم جدا کرد و نفس کشداری کشید
_دلم تنگه واست!
خواست دوباره لب هام و ببوسه که سرم و عقب بردم. اونم نامردی نکرد و لب هاشو روی گردنم گذاشت.
محکم به سینش فشار آوردم اما قصد عقب نشینی نداشت.
همون طوری چرخید و هلم داد روی تخت.
وحشت زده خواستم فرار کنم که روم خم شد و دست و پامو گرفت.
زورش زیاد بود و حالا توی مستی به اوج خودش رسیده بود..نتونستم حریفش بشم و اون طبق معمول به خواسته ش رسید.

🍁🍁🍁🍁🍁

25 دیدگاه

  1. پووووف طبق معمول اهورای مست اومد و رابطه زوری دوباره فردا میره پیش هلیا…پای برادر هلیا هم باز شد دوباره ..نوسینده جان خسته نباشی جمعش کن لطفا

  2. این دفعه حتما ایلین از این رابطه از اهورا حامله میشه
    یه حسی هم بهم میگه اهورا رو ایلین شرط بندی کرده وباخته

  3. خاک بر سر دختره ی بیشعور ایلین خاک بر سر .نویسنده تو هم دیگه پاک رد دادی .لطفا خواهشا استدعا میکنم این دختره سر عقل بیاد اینقدر این اهورای بد بخت را اذیت نکنه .من که عاشق شخصیت اهورا شدم .

    1. ای خاک واقعا که رسما ثابت کردی همه پسرا هیز هستن و زور گو ایشالله یه جا نابود شین 😂دخترا شما هم آنقدر انرژی منفی نباشین این پارت از قبلیه یکم بهتر بود نویسنده جان شما هم دقت لطفا

    1. واقعا خسته نیباشی این رماان دوهفته پارت جید نداده چه خبره چرا انقد دیررررررررر
      رمان استاد خلافکار قرار شده هر روز بزرن خجالتموخوب چیزیه

  4. سلام خدمت همه دوستان
    بنظرم آیلین ضعیف نیست و عاشقه… من خیلی خوشم میاد از دختر و پسرای کرد که وقتی عاشق میشن تا تهش میرن جرات دارن و هرکار میکنن مثل اهورا با اجبار با هلیاست اما جرات داره که عشق آیلینم ابراز کنه
    فوق العاده ممنون از رمان قشنگتون

    1. اتفاقا من یه دختر کردم و طبق گفته همه بسیار شما هم اما از این خیلی ضعیفه تازه اهورا خیلی هیز هست که به خاطر پول دست به هر کاری میزنه

  5. سلام پس کی پارت جدید گذاشته میشه؟؟واسه همه که اینترنتا وصل شد خسته شدم هرروز ازبس چک کردم پارت اومده یا نه!!😕😕

  6. سلام پس پارت جدید کی گذاشته میشه؟؟ اینترنتا که واسه همه وصله بذارید لطفا😕😕

  7. سلام وای باز چرا پارت گذاری نمیشه الان هفته دومه هفته قبل هم که جمعه اینترنت بود چرا نمیذارین؟هفته ای یه پارت واقعا کمه چرا هرروز نمیذارین…
    با تشکر

  8. ادمین جان بگو چه روزی قراره پارت بذاری که ما همون روز بیایم هی سر نزنیم خسته شدیم به خدا!

  9. بچه ها بیاین یه ساله دیگه بیایم شاید یکی دو بارت جدید تا اون موقع گذاشتن به خدا من یکی ترکیدم از بس اومدم چک کردم

  10. بچه ها بیاین یه ساله دیگه بیایم شاید یکی دو بارت جدید تا اون موقع گذاشتن به خدا من یکی ترکیدم از بس اومدم چک کردم

  11. این اهورا خیلی عوضیه مهتاب بدبختو طلاق داد سر بدهی با هلیا ازدواج کرد آیلینم که دیگه نگم کلن داره گند میزنه خاک تو سرش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن