رمان خان زاده پارت 30 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۰

 

_آقا فرهاد؟اونی که خواستگاری کرده آقا فرهاد بوده؟
بابا سر تکون داد و گفت
_برای منم عجیبه. پسره مجرده. موقعیت خوبی هم داره. مش سلمان چه طوری راضی شده بیاد با من حرف بزنه برای خواستگاری خدا عالمه!
سکوت کردم. خاتون گفت
_حالا که خان زاده سرش به سنگ خورده میخواد دختر تو دوباره عقد کنه چرا خودمونو بندازیم سر زبونا؟بی سر و صدا عقدشون و بخون تمام.
با حرص به خاتون نگاه کردم و گفتم
_من اصلا قصد ازدواج ندارم.
بابا گفت
_ازدواج میکنی بابا. میدونی من دلم راضی نمیشه دخترم تنها بره شهر.اینجا هم که بمونی کلی حرف و حدیث پشتت در میاد حالا هم که این موقعیت برات پیش اومده… اما من این بار مجبورت نمیکنم با کی ازدواج کنی. هر کدوم و که تو صلاح بدونی من همونو انجام میدم.

نالیدم
_اما بابا من تازه طلاق گرفتم دلم میخواد برای خودم زندگی کنم.. اگه نمیتونی منو تنها بفرستی تهران حداقل بیا هممون بریم. من اونجا یه خونه دارم. کار می‌کنیم خرج مونو در میاریم.
با مخالفت سر تکون داد
_من آخر عمری توی اون دود و دم دووم نمیارم بابا.
تا خواستم حرف بزنم صدای در اومد.ناچارا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
درو باز کردم و با دیدن اهورا خشکم زد.
تند از خونه اومدم بیرون و درو چفت کردم و گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟
_گفتم میام با بابات صحبت میکنم.
صدام و آروم کردم و گفتم
_لازم نکرده بابام منو به تو نمیده برو از اینجا…
پوزخندی زد و گفت
_پس چرا انقدر می ترسی؟خودتم میدونی آیلین اول و آخرش مال منی پس بکش کنار.
دستام و جلوی در گرفتم و گفتم
_خودم موضوع و به بابام گفتم.اونم تصمیم و به عهده ی خودم گذاشت.
ابرو بالا انداخت و گفت
_که این طور؟
سر تکون دادم. صدای نزدیک شدن قدمای خاتون اومد
_کجا غیبت زد دختر کی بود جلوی در؟
اهورا پچ زد
_پس منم کاری میکنم برای دومین بار مجبورت کنن زن خان زاده بشی.
تا بخوام منظورش و بفهمم دستاش دو طرف صورتم نشست و لبهاش و محکم به لب هام چسبوند و همزمان در خونه باز شد و صدای هین گفتن خاتون بلند شد.

تند عقب کشیدم…خاتون دوید توی خونه و بابام و صدا زد.
مات برده گفتم
_چی کار کردی؟
ابرو بالا انداخت و یالله گویان وارد خونه شد.
بابام برزخی از اتاق بیرون اومد و گفت
_می‌کشمت دختره ی چشم سفید…
خواست به سمتم حمله کنه که اهورا جلوم ایستاد و گفت
_فکر کنم بهتره به جای کتک زدن یه فکر بهتر بکنید.
بابام با اخم گفت
_مثل فکری که شما کردی؟من دخترم و امانت دادم دست شما خان زاده اما چی کار کردی؟تنها ولش کردی تو شهر غریب.
اهورا دست روی شونه ی بابام گذاشت و گفت
_اجازه بدید من تنها باهاتون حرف بزنم.
جلوی چشمای مات بردم با بابا رفت توی اتاق و درو بست.
خاتون نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت
_ورپریده چه غلطی داشتی می کردی؟ نگفتی یکی ببینه چه قدر بد میشه بی حیا؟اینجا اونایی که سالهاست زن و شوهرن شرم میکنن دست همو بگیرن اون وقت توعه چشم سفید…
با اعصابی داغون گفتم
_ولم کن خاتون…
کنج پذیرایی نشستم.
سری با تاسف تکون داد و به آشپزخونه رفت.
اگه بابام و راضی کنه تا منو بهش بده چی؟
اگه دوباره عقد خان زاده بشم چی؟قبول دوستش دارم براش میمیرم اما میشناسمش. اون وقتی یه چیزی و به دست بیاره دیگه دوستش نداره.
مثل مهتاب…مثل هلیا… منم که به دست بیاره دوباره مثل سابق عین آشغال پرتم می‌کنه اون طرف اون وقت من میمونم و یه دل شکسته تر…
دستم و روی لبم گذاشتم و با تجسم بوسه ش لبخندی روی لبم نشست که خیلی زود جمعش کردم…

بیست دقیقه گذشت و خبری ازشون نبود. کم کم مثل مرغ سر کنده شده بودم که بالاخره در اتاق باز شد.
اهورا که بهم لبخند زد روح از تنم رفت.
بدتر از اون اینکه بابا تا دم در بدرقه ش کرد.
به محض بسته شدن در خاتون پرسید
_چی شد؟
بابا نگاهم کرد و گفت
_تو خان زاده رو دوست داری؟
تند گفتم
_نه بابا چی گفته مگه؟
به جای جواب دادن سیلی محکمی بهم زد و گفت
_پس چرا بی آبرویی میکنی؟
دستم و روی گونه م گذاشتم و با اشک گفتم
_من کاری نکردم بابا…
عصبی داد زد
_من توعه مایه ی رذالت و به هر کی بدم باز می‌خوای بی آبرویی راه بندازی. فردا خان زاده میاد اینجا بی سر و صدا بین تون عقد می‌خونیم.
ناباور گفتم
_اما بابا….
_اما بی اما.زندگی که بچه بازی نیست. حالا که دوستش داری باهاش ازدواج میکنی.
خاتون با خنده گفت
_بهترین تصمیم و گرفتید.
با حرص به اتاقم رفتم و شماره ی اهورا رو گرفتم. جواب که داد گفتم
_ازت متنفرم…
جا خورد… اینو از سکوتش فهمیدم
_می‌خوای منو به زور مال خودت کنی؟اما من صد سالم بگذره زن یه بزدل نمیشم. دو روز دیگه بابات مجبورت کنه به خاطر ارث و میراث ده بار دیگه هم ازدواج میکنی.
با حرص گفت
_چی داری میگی آیلین؟
_از این ازدواج منصرف شو وگرنه خودم و می‌کشم.
ساکت شد. با جدیت گفتم
_دروغی در کار نیست خان زاده… من بمیرم بهتره واسم تا زن یه بزدل بشم..
حرفم و زدم و قطع کردم. چراغو خاموش کردم و کنج اتاق نشستم و زانوهام و بغل کردم. اومدم اینجا تا آسایش داشته باشم اما بابامم پشتم نبود..
انقدر تنها و بدبخت بودم که اهورا به خودش اجازه می‌داد هر بلایی میخواد سرم بیاره.

اونقدر گریه کردم که چشمام میسوخت. نمیدونم چه قدر گذشته بود که ضربه ی آرومی به پنجره ی اتاقم خورد.

چشمام گرد شد و بلند شدم. پرده رو کنار زدم و با دیدن اهورا چشمام گرد شد.
پنجره رو باز کردم و با صدای آرومی گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟میخوای باز واسم دردسر درست کنی؟
اخماش در هم رفت. دستش و روی گونم گذاشت و گفت
_صورتت چرا قرمزه؟
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_به تو چه؟
عصبی شد
_کتکت زد؟
پوزخند زدم و گفتم
_نگران نباش بیشتر از کتکایی که تو زدی درد نداشت.
چشماش و با حرص بست و گفت
_میدونی با حرفات چه قدر عذابم میدی؟
_به جاش تو هم با کارات عذابم میدی. یعنی چی که فردا عقد کنیم؟
دستام و گرفت و گفت
_من دلم میخواست این بار با رضایت بهم بله بدی آیلین اما بابات گفت که مجبوری ازدواج کنی. من نمی تونم ببینم جلوی چشمم مال یکی دیگه میشی.
چپ چپ نگاهش کردم. دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_این بار مثل قبل نمیشه بهت قول می‌دم.
سرم و عقب کشیدم و با حرص غریدم
_من نمیخوامت بفهم دیگه.بهشتم باشه با تو نمیام.برو بچسب به زنت. بابا هم که شدی به سلامتی!
نفسش و رها کرد و گفت
_من برای طلاق از مهتاب با ارباب صحبت کردم. حتی با خود مهتاب!
تلخ خندی زدم و گفتم
_خوب؟طلاق بگیری من یادم میره چه طور پشت در اتاق وایستادم تا شوهرم دستمال خونی یکی دیگه رو تحویلم بده؟طلاق بگیری من یادم میره یکی دیگه برات بچه آورده؟نه هیچ کدومش از ذهنم نمیره بیرون. پس اگه واقعا مردی بیا و حرفت و پس بگیر بگو آیلین و نمیخوام.
خیره نگاهم کرد و گفت
_چه طوری بگم نمیخوام وقتی بیشتر از هر چیز میخوامت؟

دستش و روی گونم گذاشت و گفت
_نگران نباش…هیچی مثل گذشته نمیشه. حالا هم بخواب،بدون اینکه اشک بریزی!
خم شد و پیشونی مو بوسید و زمزمه کرد
_فرداشب دیگه مال منی!
با حرص پنجره رو بستم و پرده رو انداختم…
خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار که اشتباه نکنم.

* * * * *
با صدای در وحشت زده بلند شدم. خاتون تند از آشپزخونه اومد بیرون و گفت
_خان زاده رسید.
درو باز کرد. به جای خان زاده مش سلمان و دیدم و نفس راحتی کشیدم. پشت سرش هم فرهاد ایستاده بود….
از اونجایی که مش سلمان با بابام کار داشت خاتون تعارفشون کرد تو…
سلام آرومی کردم که جوابم و دادن و به اتاق رفتن.
خاتون پشت دستش کوبید و گفت
_یعنی چی می‌خوان این وقت صبح؟
شونه بالا انداختم. زد به بازوم و گفت
_دو تا چایی ببر یه سر و گوشی هم آب بده ببین چه خبره!
سر تکون دادم و به آشپزخونه رفتم.
سه تا چایی ریختم. رسما دستام میلرزید.هر لحظه امکان داشت اهورا بیاد و من هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود.
چایی ها رو به اتاق بردم. با ورود من مش سلمان ساکت شد.
چای ها رو تعارف کردم و خواستم از اتاق برم که بابام صدام زد و گفت
_آیلین دخترم یه دقیقه اینجا بشین.
و به کنارش اشاره کرد.
سر تکون دادم و کنارش نشستم که بابا گفت
_خانواده ی مش سلیمان خواهان تو برای آقا فرهادن. شرایط تو رو هم میدونن اما راضین… نظر تو چیه؟
رنگم قرمز شد.فرهاد و از بچگی می شناسم. پسر خوبیه… اما من… دلم با اهورا ست. اما اهورا… برای من یار نمیشه.
با صدای آرومی گفتم
_هر چی شما صلاح بدونید آقاجون.
مش سلمان خندید و گفت
_خوب مبارکه به سلامتی…
همون لحظه در اتاق باز شد و خاتون با تته پته گفت
_خان زاده اومدن.

اهورا وارد اتاق شد و با دیدن فرهاد اخماش رفت توی هم…
از جام بلند شدم… اهورا گفت
_چه خبره اینجا؟
مش سلمان دستش و به زانوش گرفت و بلند شد
_والا جوون صحبت امر خیره!
اهورا با جدیت گفت
_آیلین عقد من میشه…
بابام گفت
_راستش خان زاده من خیلی فکر کردم… من این دختر و یه بار به شما امانت دادم. از امانتم محافظت نکردید. آیلین هم دلش رضا به شما نیست. من دخترم و عقد پسر مش سلمان می‌کنم انشالله که خیر باشه.

اهورا با فک قفل شده به من نگاه کرد و غرید
_آیلین مال منه.
بابام با اخم گفت
_مهمونی خان زاده احترامت واجب اما حق نداری مالکیتی رو دختر من داشته باشی!
اهورا به سمتم اومد که فرهاد روبه روم ایستاد و گفت
_این دختر توی زندگی با تو حیف شد.دیگه حق نداری اذیتش کنی یا اطرافش بپلکی…
اهورا مثل بمب منفجر شد و مشتش و به صورت فرهاد کوبید که جیغ خاتون و من بلند شد.
بابام فوری دستاش و گرفت و دنبال خودش کشوند.
رو به من با خشم عربده زد
_نمیتونی مال کس دیگه ای باشی. اجازه نمیدم. تو زن منی
لبم و محکم گاز گرفتم و رو به فرهاد گفتم
_خوبین شما؟
دستی به بینی‌ش کشید و گفت
_خوبم.
از خجالت دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
صدای داد و بیداد اهورا رو می‌شنیدم.
مش سلمان سری با تاسف تکون داد و گفت
_آدما هیچ وقت قدر داشته هاشونو نمیدونن.
متاسف گفتم
_ببخشید تو رو خدا.
فرهاد لبخندی زد و گفت
_هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
هنوز هم رفتارش خوب بود.انگار این بار تصمیم درستی گرفتم.فرهاد واقعا آدم خوبی بود.

🍁🍁🍁🌹

14 دیدگاه

  1. وااااای نـــــــــــــــــــــــــــــه
    ایلین بیشعور خیلی خری بخداا
    وقتی میدونی دوستش داری چرا میخوای از چاله بیوفتی ت چاه
    یعنـــــــــــــی خاااااااااااااااااک

      1. اره بابا اگه کارشون واقعا ب ازدواج کشیده بشه میشه مثل معشوقه فراری استاد دقیقا همون حال هوای مطهره وقتی با ایمان بود پیمان بود چی بود ازدواج کرد رو ایلین خواهد داشت
        (خواهد داشت 😐 😐 )

  2. یعنی واقعا اگه با فرهاد ازدواج کنه خیلی چرت میشه آخه مریضی مگه وقتی یکی دیگه رو دوست داری پسر مردم و سر کار میذاری

  3. ولی خب اهورا هم ی حرکتی نمیزنه که بابا برو مهتابو طلاق بده از اون هلیا هم جدا شو چهار تا جمله پمله ای چیزی عشقی پشقی هم بگو و کلک قضیه رو بکن دیگه اههه

  4. این رمان کلا چرته .اون نامزد میکنه چشمش دنبال آیلینه. اون میمیره واسه اهورا به هر خواستگار جواب مثبت میده.اون ۳تا۳تا زن میگیره هیچ کی نمیفهمه.اون بی سروصدا با سامان میخواست ازدواج کنه. نویسنده هم مثل فیلمهای ایرانی الکی کش میده همه رو سرکار گذاشته

  5. اتفاقا بنظر من آیلین تصمیم درستی گرفت.اهورا بعد از مدتی که با آیلین بود عاشقش شد ولی باز هم دختر بازی میکرد و اینکه سر هر چیز کوچیکی کتک کاری،بالاخره آیلینم هم حق زندگی داره فرهاد دوستش داره و مطمئنا داستان رنگ دیگه ای پیدا میکنه

    1. ادمین،ببخشید من پارت اول رمان استاد متجاوز من رو خوندم اما الان هر کاری میکنم پارت های بعدیش رو نمیاره باید چیکار کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن