رمان خان زاده پارت 28 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۸

 

ذوق زده گفتم
_ممنون. ناامیدتون نمیکنم.
لبخندی زد و گفت
_اگه بخوای میتونی از همین الان کار تو شروع کنی.
چشمام گرد شد و گفتم
_از الان؟
سر تکون داد و گفت
_اوهوم….وایسا به قیمتا مسلط بشو.مشتری دست رو هر چی گذاشت باید قیمتش و بدونی.
سر تکون دادم و گفتم
_باشه.
پشت دخل ایستاد. کنارش ایستادم که با حوصله قیمت تک تک رو بهم گفت همین طور جنساشون.قیمت اکثر لباساش انقدر بالا بود که مخم سوت کشید و مونده بودم چه طوری میتونم این همه پول و بگیرم اما وقتی آقای راد مثل آب خوردن مانتوی یه میلیونی و فروخت به این نتیجه رسیدم این پولا واسه ی ما پوله!
داشتم برای پرو به یکی از مشتری ها کمک میکردم که آقای راد به سمتم اومد.
موبایل و به سمتم گرفت و گفت
_فکر کنم بار بیستمه که گوشیت زنگ میخوره جواب بده یه وقت نگران نشن.
سر تکون دادم و گوشی و گرفتم. برای اینکه شک نکنه بی خانوادم تماس و وصل کردم و الو نگفته صدای داد اهورا توی گوشم پیچید
_ده شبه آیلین معلوم هست کدوم گوری رفتی. اون صاب مرده رو چرا جواب نمیدی؟
معذب لبخندی زدم و گفتم
_سلام. ممنون تو خوبی؟
عصبی داد زد
_کجایی آیلین؟این صدای آهنگه؟چه غلطی داری میکنی که تا این ساعت خونه نیومدی؟
همون لحظه مشتری سرکی به بیرون کشید و گفت
_ببخشید میشه اون دکلته مشکی رو هم بدید من بپوشم؟
با لبخند گفتم
_بله حتما…
در حالی که می رفتم تا لباس و براش بیارم با صدای آرومی گفتم
_انقدر زنگ نزن. خودم هر وقت خواستم میام خونه.
_پس رفتی فروشنده شدی؟شغل دیگه ای نبود احمق که حتما باید بری جایی استخدام بشی که روی هزار نفر بیان باهات گرم بگیرن؟ بده آدرس اون خراب شده رو….
لباس و به دست مشتری دادم و گفتم
_من الان کار دارم باید قطع کنم.

این بار رسما عربده کشید
_بده آدرسو بیشتر از این روی سگم و بالا نیار!
ناچار اسم خیابون و گفتم اما اسم مزون و نه… گفتم همون جا وایسته میام اونم بدون اینکه جوابی بده قطع کرد.
بالاخره زنه بعد از پوشیدن چهارصد تا لباس همون لباس اول رو انتخاب کرد و رفت.
خمیازه ای کشیدم که آقای راد با خنده گفت
_حسابی خسته شدیا.
سر تکون دادم و گفتم
_آره به خاطر اینکه از صبح که مدرسه بودم.
اشاره ای به صندلی کنارش کرد و گفت
_بیا بشین میخوام یه چیزی بهت بگم بعدش خودم تا یه جایی می رسونمت.
بی حرف کنارش نشستم که گفت
_ببین از حرفام تعبیر بد نکن.اما میخوام سعی کنی یه جور دیگه لباس بپوشی.
نگاهی به مانتو شلوارم انداختم که گفت
_نه نه… منظورم و اشتباه برداشت نکن ببین اینجا جز منطقه های بالاشهر تهرانه! خودت دیدی از صبح چه آدمایی اومدن و خرید کردن.اگه تو انقدر ساده باشی…
مکث کرد و گفت
_هر مانتویی میخوای از مغازه میتونی انتخاب کنی فقط از فردا سعی کن با یه ظاهر دیگه بیای سر کار.
تا خواستم جواب بدم صدایی از پشت سرم گفت
_منظورش اینه بزک دوزک کن و پر و پاچه تو بنداز بیرون که همه جذب فروشنده بشن.شرمنده… زن من عروسک پشت ویترین نیست.
برگشتم و با چشمای گرد شده به اهورا نگاه کردم.

آقای راد گفت
_زنتون؟آیلین خانوم گفتین که مجرد هستین.
با غیظ گفتم
_هستم.خیلی وقته از این آقا طلاق گرفتم حالیش نیست.
اهورا با اخم گفت
_مسئولیتت با منه هنوز. بردار کیف تو بریم.
آقای راد گفت
_لطفا اینجا مشکلی ایجاد نکنید آقای محترم… آیلین خانوم اگه شما هم براتون مقدور نیست از فردا تشریف نیارید.
لب باز کردم حرفی بزنم که پهلوم سوخت و اهورا گفت
_آره به نظر منم دنبال یه فروشنده ی دیگه باشید.
آقای راد سر تکون داد. کیفم و آورد و به دستم داد.
اهورا به جای من کیفم و گرفت و با کشیدن دستم منو دنبال خودش کشوند. از مغازه که بیرون رفتیم دستم و از دستش کشیدم و داد زدم
_زده به سرت نه؟تا کی لعنتی؟تا کی میخوای تو زندگیم دخالت کنی؟خستم کردی اهورا جونم و به لبم رسوندی چرا نمی چسبی به زنت و دست از سر من برنمی‌داری؟
نگاهی به اطراف انداخت. فهمیدم که خیلیا ما رو نگاه میکنن. با اخم گفت
_سوار شو تو ماشین حرف می زنیم.
اشکم در اومد…بدتر اینکه نزدیک ماهیانه م بود و دلم شده بود اندازه ی یه تار مو مثل بچه ها زدم زیر گریه که خندش گرفت و گفت
_باز میگی چرا دنبالمی…آخه تو هنوز بزرگ نشدی خانوم مدرسه ای.ولت کنم یه روزه گربه شاخت میزنه… نگا کن اشکاشو!
دستم و گرفت و انگشتاشو لای انگشتام فرو برد و با لبخند محوی منو دنبال خودش کشوند.
در ماشین رو برام باز کرد.دیگه حوصله ی لجبازی هم نداشتم برای همین سوار شدم.
خودشم سوار شد و به جای راه افتادن دست زیر چونم گذاشت و سرمو به سمت خودش برگردوند.
با دیدنم خندید و اشکامو پاک کرد. بغلم کرد و سرمو روی سینش گذاشت و گفت
_اگه میبینی انقدر اذیتت میکنم… واسه اینه که دوستت دارم آیلین.

خندم گرفت و گفتم
_تو منو دوست داری خان زاده؟منو؟یعنی هلیا رو نه… مهتابو نه… دوست دختراتو نه… منو؟یا نه شاید این حست مال همست؟درست تر بگم تو همه رو دوست داری خان زاده. فقط منو نه…
کلافه گفت
_ای خدا…آیلین بفهم دیگه! دوستت دارم.یه ساعت نمیبینمت دلم مثل سگ تنگته… شب میخوابم تو جلو چشمی کل روز فقط تو رو میبینم به تو فکر میکنم.. هجده سالم نیست که بخوام با این حرفا گولت بزنم… میخوامت …
لبخند کم جونی زدم و گفتم
_آدم چه طور میتونه کسی و که دوست داره بارها کتک بزنه؟بارها بهش خیانت کنه و آخر مثل یه آشغال پرتش کنه اون طرف. خودت به سامان گفتی من یه آشغالم که انداختیش زمین…چه دوست داشتنی تو حتی…
وحشیانه در آغوشم کشید و حرفم و قطع کرد.
نفساش تند شده بود.اشکام جاری شد. چرا باهام این کار و می‌کرد؟چرا عذابم میداد؟
کم مونده بود دستام دورش حلقه بشه که یاد هلیا افتادم و گفتم
_ولم کن اهورا.یه بارم شده مرد باش پای کسی که کنارته واستا.هلیا چه گناهی کرده؟یه روز دوستش داری یه روز فیلت یاد هندستون میکنه.
حلقه ی دستاش شل شد. عقب رفت….نگاهش و ازم گرفت و گفت
_دل تو بد شکستم آیلین… اما جبران میکنم.. قسم میخورم.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. استارت زد و با اخم های در هم ماشین و راه انداخت.
سرم و به شیشه چسبوندم و تا خود خونه اشک ریختم.من هیچ وقت نمی‌تونستم مال اهورا بشم یه سری حرمت ها شکسته شده بود که به هیچ طریقی درست نمیشد. هیچ طریقی.

* * * * *
با پشت دست اشکامو پاک کردم.از همون لحظه ی اول ورودم به روستا همه با انگشت نشونم می‌دادن و بعضیا هم میومدن و سلامی میکردن و فضولی میکردن که کوتاه جواب شونو میدادم.
چشمم به فرهاد افتاد که سوار اسبش داشت به این سمت میومد با دیدن من ایستاد و متعجب گفت
_آیلین؟اینجا چی کار می‌کنی؟نکنه باز اذیتت کرده؟
با لبخند تلخ سر تکون دادم و گفتم
_چیزی نشده فقط خواستم چند روز پیش خانوادم باشم.
یه طوری نگاهم کرد انگار که باور نکرده. با اجازه ای گفتم و به سمت خونه مون رفتم.
چند تقه به در زدم که خاتون در و باز کرد و با دیدن من ذوق زده گفت
_آیلین تو اومدی؟
سر تکون دادم که به پشت سرم نگاه کرد و گفت
_پس شوهرت کو؟ وای نکنه باز تنها اومدی؟
رفتم داخل و گفتم
_میذاری یه نفس بکشم یا نه؟اهورا نیومد من تنهام.
محکم به صورتش زد و گفت
_باز دعوا کردین فرار کردی اومدی اینجا دختر؟
با نا امیدی نگاهش کردم و گفتم
_بابام کجاست؟
_تو اتاق داره نماز ظهرش و میخونه.
سر تکون دادم و وارد اتاق شدم. منتظر موندم تا نماز بابام تموم شه…
با دیدنم خوشحال شد و گفت
_خوش اومدی بابا.
پیشونیم و بوسید و گفت
_شوهرت کجاست؟
خیره نگاه‌ش کردم و گفتم
_من تنها اومدم بابا.
لبخند روی لبش ماسید و گفت
_باز چی شده؟
سرم پایین افتاد و گفتم
_میخام از این به بعد اینجا بمونم.. اجازه میدی بابا؟
اخماش در هم رفت و گفت
_چرا؟باز با شوهرت دعوا کردی؟
سری به طرفین تکون دادم که گفت
_پس چی؟این حرفا یعنی چی؟
لب هام و روی هم فشردم و گفتم
_اون… یعنی خان زاده…خیلی وقته طلاقم داده بابا…
صدای جیغ خاتون بلند شد.
_خدا مرگم بده ورپریده چی کار کردی که خان زاده طلاقت داد؟
نگاهش کردم و با بغض گفتم
_هیچی به خدا فقط…فقط منو دوست نداشت

بابام با اخم گفت
_راست شو بگو آیلین؟کاری کردی که طلاقت داد؟
به جای من خاتون جواب داد
_خوب معلومه اجاقش کور بوده چهل متر هم که زبون داره.معلومه که طلاقش می‌ده.آبرون رفت…حالا چه جوری سرمونو بین اهالی بلند کنیم؟چی بگیم بهشون؟
با بغض گفتم
_لازم نیست چیزی بهشون بگید من بعد چند روز برمی‌گردم.
_مگه میشه؟یه دختر تنها رو ول می‌کنن توی شهر؟مجبوری بشینی ور دل من شاید یه مرد هم سن بابات بیاد بگیرتت تازه اگه خوش شانس باشی وگرنه عین مرضیه باید هر روز انگشت نما بشی.
نا امید نگاهش کردم. چه قدر احمق بودم که فکر میکردم خانوادم حمایتم می کنن.
بابام با چهره ای در هم گفت
_باشه کمتر سر به سرش بذار خاتون. یه اتاق براش آماده کن. فعلا هم هیچی به کسی نگو تا من با ارباب صحبت کنم.
تند گفتم
_نه… نه… ارباب بی خبره. بفهمه اهورا رو از ارث محروم میکنه اون وقت…
خاتون وسط حرفم پرید
_به تو چه دختر به تو چه؟ ارثش که به تو نمیرسه.
خواستم جواب بدم اما منصرف شدم و به اتاق رفتم.با خودم فکر کردم برای نجات از دست اهورا یه مدت بیام اینجا… حتی یه روز هم نمیتونن تحملم کنن!

* * * * *
داشتم گلای باغچه رو آب می‌دادم که زهرا یکی از اهالی به سمتم اومد و نفس زنون گفت
_خان زاده اومده.
رنگ از رخم پرید.اما با حرف بعدیش ته دلم خالی شد
_مهتاب زایمان کرده خان زاده هم آفتاب نزده راه افتاده من فکر کردم یه روزم طاقت دوری تو نداشته و برگشته.اما دیدم که رفت خونه ی ارباب فهمیدم مهتاب بچش به دنیا اومده. پسرم هست!

 

 

13 دیدگاه

  1. پارت ها خیلی کوتاهه خواشا لطفا کمی زیادش کنین تنها رمانیه که میخونم اگه اینطوری پیش بره این رمانو هم میزارم کنار مثل رمان های دیگه که قبلا میخوندم

  2. چقدر بی عرضست آیلین که برای یکبارم شده شر اهورا رو از سرش کم نمی کنه تا می گه آدرس محل کارت رو بده مث اس….. می ده
    آدم اینقدر بی عرضه تو که می دونی پدر و مادرت توی روستا قبولت نمی کنند چرا گذاشتی اهورا ببرتت اونجا و اهورای هوس باز و نامرد که سه تا زن رو همزمان با هم می خواد هم مهتاب هم هلیا و هم آیلین چقدر آدم مزخرف و خودخواهیه که نمی گه آیلین بدبخت چطور باید با دو تا هوو زندگی کنه اونم با اون خانواده خب دق می کنه کلا شخصیت اهورا خیلی خیلی گند ارزش دوست داشتن نداره بره بمیره بهتره کاش یکی زیرش کنه اهورا رو اونوقت فکر کنم مشکل کل داستان حل بشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن