رمان خان زاده پارت 27 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۷

 

با سرعت می روند.از گوشه ی چشم نگاهش کردم و با دیدن چهره ی قرمز شدش ته دلم قند آب ‌شد اما خیلی زود به خودم تشر رفتم.
محکم پامو گرفته بودم.نگران نگام کرد و دستمو و گرفت.
به سمت لبش برد و گفت
_بیمارستان یه کم دوره آیلین میتونی تحمل کنی؟
با صورتی در هم سر تکون دادم.
پشت دستم و چند بار بوسید و دیگه دستمو ول نکرد.
سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و برای اینکه کمتر نقش بازی کنم چشامو بستم..
نگران اسمم و صدا زد
_آیلین… آیلین چرا چشاتو بستی؟
جواب ندادم.سرعتش و بیشتر کرد و با خشم غرید
_همش تقصیر منه، خدا لعنتم کنه..
اون قدر سرعتش زیاد بود که توی نیم ساعت رسیدیم.
ماشین و پارک کرد و پیاده شد. در سمت منو باز کرد. دستاش و زیر تنم گذاشت و بلندم کرد.
آروم لای پلکامو باز کردم. با عجله وارد بیمارستان شد…انگار کلا همه چیو فراموش کردم و فقط محو فک محکمش شدم که با نگرانی داشت با پرستار حرف می‌زد.
بالا پایین شدن سینش و حس کردم و نفسم براش رفت.
منو که روی تخت بیمارستان گذاشت تازه به خودم اومدم.
دستم و محکم گرفت و گفت
_نترسی آیلین من پیشتم!
با عجز به پرستار نگاه کردم تا بفهمه و اهورا رو از اتاق بیرون کنه.
پرستار پاچه ی شلوارمو کشید بالا و دستش و روی مچم گذاشت که داد زدم
_آیییییی دست نزن.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_باید ببینم شکسته یا نه!
بازم داد زدم
_شکسته. خودم میدونم شکسته دست بهش نزن.
_خوب این و ما تشخیص میدیم عزیزم یه دقیقه آروم بگیر.
به اهورا نگاه کردم و دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_این آقا نامحرمه بهش بگو بره بیرون.
اهورا با سرزنش اسمم و صدا زد که گفتم
_تا وقتی اینجا باشه من نمی‌ذارم کسی معاینه م کنه

سر تکون داد و بدون حرف از اتاق بیرون رفت.
پرستار دستش و به سمت پام آورد که تند بلند شدم و با صدای آرومی گفتم
_من پام سالمه.
متعجب نگاهم کرد که گفتم
_من باید یه جوری فرار کنم میشه بهم کمک کنید؟
متحیر گفت
_ینی چي؟یعنی پات نشکسته؟مطمئنی؟ میخوای یه نگاه بندازم.
تند گفتم
_من سالمم فقط تو رو خدا کمکم کن فرار کنم. شوهرم کتکم میزد برای اینکه از زیر کتکاش فرار کنم دروغ گفتم.
چشماش گرد شد و گفت
_شوهرت همین آقاست؟اصلا بهش نمیاد.
مظلوم گفتم
_اوهوم… برای همینم کسی باور نمیکنه.میشه لطفا یه کاری کنی من از دستش فرار کنم؟
فکر کرد و گفت
_نه برای من مسئولیت داره اما میتونم گوشیم و بدم زنگ بزنی به خانوادت بیان دنبالت؟
سر تکون دادم که گوشیش و دستم داد.
شماره ی سامان و گرفتم.
بعد از کلی بوق صدای خستش اومد. تند گفتم
_الو سامان. منم آیلین.
مکث کرد و با لحن سردی گفت
_چی میخوای؟
نگاهی به پرستار انداختم و چند قدم ازش فاصله گرفتم و با صدای آرومی گفتم
_من فرار نکردم سامان.منو دزدیدن!
صدای دادش بلند شد
_چییییی؟
_هیش،الان توی بیمارستانم میای دنبالم؟
نگران گفت
_چیزیت شده؟بلایی سرت آوردن؟ اصلا کی دزدیدت؟
آروم زمزمه کردم
_اهورا،الانم دور از چشمش زنگ زدم اما لطفا به هلیا نگو باشه؟
با خشم غرید
_مرتیکه ی حروم زاده… کدوم بیمارستانی الان؟
از پرستار آدرس بیمارستان و گرفتم و بهش دادم که گفت
_الان خودم و می رسونم آیلین.
تلفن و قطع کردم و گوشی و دست پرستار دادم و تشکر کردم.
روی تخت دراز کشیدم و ملافه رو روی خودم کشیدم که گفت
_من به شوهرت میگم باید تا صبح اینجا باشی تو هم منتظر بمون تا خانوادت بیان باشه؟
سر تکون دادم. از اتاق که بیرون رفت به ثانیه نکشید در اتاق دوباره باز شد و اهورا اومد داخل.
رومو برگردوندم.کنارم نشست. دستمو گرفت و آروم گفت
_آیلین… خوبی عزیزم؟
جواب شو ندادم.با پشت دست گونم و نوازش کرد که گفتم
_بکش دست تو…
اعتنایی به حرفم نکرد.چشمامو بستم. کاش پام واقعا شکسته بود اما الان میتونستم یه دل سیر از نوازشاش لذت ببرم اما دلم برای هلیا میسوخت.

اون چه گناهی کرده بود؟هیچی. جز اینکه اونم مثل من به اهورا دل بسته بود.
پشت دستم و بوسید و آروم اسمم و صدا زد.
نگاهش کردم و گفتم
_ول کن دستمو.
محکم تر دستمو فشار داد و گفت
_انقدر ازم متنفر شدی؟
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم
_توقع چی ازم داری اهورا؟جلوی چشمم با مهتاب ازدواج کردی اگه یادت رفته یادت بندازم که خودم اتاق حجله تونو آماده کردم، خودم پشت اون در لعنتی ایستادم و دستمال خونی و ازت گرفتم.همه ی اینا کافی نبود؟خودت بهم گفتی منو نمیخوای،خودت طلاقم دادی و با هلیا نامزد کردی. الان چرا جفت مونو عذاب میدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_آره طلاقت دادم…اما فهمیدم بی تو نمیتونم. من مثل تو نیستم آیلین،با اون سامان یا هر کس دیگه ای ازدواج کنی، هر کی جز من دست تو بگیره،هر کی جز من کنارت باشه من طاقت نمیارم خوب؟ یا خودم و می‌کشم یا اونو…
سرش و جلو آورد و گفت
_من مثل تو صبور نیستم آیلین. تو مال منی،نمی تونی مال کس دیگه ای بشی!
همزمان در اتاق باز شد و سامان اومد داخل.
تند دستمو از دست اهورا کشیدم بیرون. سامان با دیدن اهورا با خشم داد زد
_مرتیکه تو دزدیده بودیش!
اهورا از جاش بلند شد و گفت
_تو اینجا چی کار میکنی؟
قبل از اینکه سامان جواب بده من از جام بلند شدم و گفتم
_من بهش خبر دادم.
نگاه اهورا اول به پام و بعد به چشمام افتاد و سرزنش گر نگاهم کرد و با نگاهش برام خط و نشون کشید.

سامان به سمتم اومد و دستمو گرفت و با عصبانیت گفت
_میریم آیلین…
بدون حرف دنبالش راه افتادم..صدای اهورا قدمای سامان و متوقف کرد
_همیشه پس مونده های منو دوست داشتی نه سامان؟
اخمام در هم رفت.هر دو برگشتیم و به اهورا یه ظاهر خونسرد نگاه کردیم.
پوزخند زد و گفت
_هنوزم واست مهم نیست اونی که دستش و گرفتی استفاده شده ی من بوده؟
بدحور به غرورم برخورد. خواستم با غیظ حرف بزنم که با نگاه به صورت سامان پشیمون شدم. بدجوری عصبی شده بود.
اهورا با طعنه ادامه داد
_به نظرم از بار قبلیت تجربه بگیر و دور آیلین و خط بکش!
با نفرت گفتم
_خیلی آشغالی اهورا…چطور میتونی…
سامان که دستم و ول کرد متعجب نگاهش کردم.
خیره به اهورا شد و یک دفعه عین بمب حمله کرد سمت اهورا و مشت محکمی به صورتش زد.
با چشمای گرد شده دستامو جلوی دهنم گرفتم.
مشت دوم و اهورا زد و عربده کشید
_نشونت میدم مرتیکه ی خر کیسه دوختن واسه زندگی من یعنی چی!
سامان هم بدتر از اون داد زد
_چه کیسه ای عوضی هان؟ چه کیسه ای؟فکر کردی همه مثل خودتن؟
همون لحظه در اتاق باز شد و پرستار با اخم گفت
_چه خبره اینجا؟تشریف می برید بیرون یا حراست و خبر کنم؟ اصلا ملاحظه ندارین اینجا بیمارستانه.
سامان با کلافگی دستی به صورتش کشید و به سمت در رفت. لحظه ی آخر برگشت و دستم و محکم تر گرفت و دنبال خودش کشوند.
لحظه ی آخر نگاهم به صورت قرمز شده ی اهورا افتاد و با اخم ازش رو گرفتم.
خیلی نامردی اهورا… خیلی

* * * * *
بی حوصله برای خودم چای ریختم و نشستم.
یک هفته بود که اهورا سراغم و نمی‌گرفت و بدتر از اون سامان که سرد شده بود و هیچ حرفی از ازدواج مون نمی‌زد. اینم شانس منه که کارمو از دست بدم و تهش بشه این….
چای و داغ داغ سر کشیدم و بلند شدم.. کوله مو روی دوشم انداختم. در خونه رو که باز کردم باز به یه عالمه پلاستیک خرید مواجه شدم.اخمام در هم رفت. توی این هفته این دومین بار بود. تازه قبضامم پرداخت کرده بود…درو بستم و پلاستیک های خرید و برداشتم. سوار آسانسور شدم.
فکر کرده بود من محتاج اونم.آسانسور که ایستاد پیاده شدم. به سمت نگهبانی رفتم و گفتم
_حسین آقا اینا برای شما.
چشماش گرد شد و گفت
_اما صبح آقا اینا رو بردن طبقه ی بالا که…
پلاستیک ها رو گذاشتم زمین و گفتم
_این واحد دیگه برای منه اول اینکه لطف کنید نذارید ایشون بیان بالا دوما این خرید ها رو من نمی‌خوام برای شما باشه.
چشماش برق زد و گفت
_خیلی ممنون خانوم!
سری تکون دادم و بیرون رفتم.ظهرم پول قبضا رو براش کارت به کارت میکنم و تمام.حق دخالت توی زندگیم و بهش نمی‌دادم
_آدم به لجبازی تو من ندیدم.
تند برگشتم و با دیدنش با اخم گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
عینکش و از چشمش برداشت و گفت
_نمیخواستم بیام سمتت مجبورم کردی. سری قبل هر چی خریدم و ریختی سطل آشغال حالا میدی شون به نگهبان.
روبه روش ایستادم و گفتم
_چون که من احتیاجی به تو ندارم.
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
_تا کی میخوای به لجبازی ادامه بدی؟اوکی حداقل بیا سر کارت..
_ممنون ولی ترجیح میدم آینه ی دق همسرتون نباشم.
با سرزنش نگاهم کرد که گفتم
_دیرم شده.
راهم و کشیدم و رفتم که صداش از پشتم اومد
_حداقل بیا برسونمت.
دستی توی هوا براش تکون دادم. از امروز باید بگردم دنبال کار.

 

🍁🍁🍁🍁🍁

11 دیدگاه

  1. اه که دلم میخواد این آیلینو خفه کنم آخه بیشعور وقتی اهوارا رو دوست داری اونم دوست داره چرا واسه سامان چراغ سبز نشون میدی آخه لعنتی

  2. این رمان رو من از یه کانال تلگرامی به همین نام دنبال میکردم، الان دسترسی به تلگرام ندارم ، اما اون کانال هرشب یه پارت میزاشت ، یهتر نیست هرشب اون پارتی که داخل کانال میزارن رو اینجا بزارید تا اینکه بخواید چند روز بگذره بعد چندتا پارت رو باهم بزارید ، اینطوری ما فراموش میکنیم پارتای گذشته رو….

  3. حالم از اهورا بهم می خوره بی نهایت همون موقع که به خاطر بچه دار نشدن یه زن دیگه گرفت نشون داد ارزش هیچی رو نداره خاک تو سر بهار اگه با مردی باشه که دو باره و سه باره و ده باره بهش خیانت کرده این اهورای کثیف مگه چی داره اگه عشق اینه حالم از عشقم بهم می خوره
    ترجیح می دم با هرکسی باشه غیر اهورایی که با هر جنبنده زنی ارتباط داره

  4. رمان کلیشه ای و کشدار شده.رماندسروته نداره.ایلین اهورا رو دوست داره ولی به سامان فکر میکنه.اهورا آیدین رو دوست داره ولی هلیا را رها نمیکنه و دوست دختر داره.آیلین بدون اجازه پدرو مادرش میخواست با سامان ازدواج کنه.اصلا عشق رو به مسخره بازی گرفتن.بیشتر تخیلی تا یه رمان عاشقانه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن