رمان خان زاده پارت 26 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۶

 

دستگیره رو پایین دادم اما در قفل بود.
ترسم بیشتر شد. محکم به در کوبیدم و داد زدم
_کی منو اینجا زندونی کرده؟باز کنید این درو…کسی نیست؟
صدای چرخش کلید توی قفل اومد. عقب رفتم و منتظر یه مرد غول تشن بودم که یه زن میانسال اومد داخل و با دیدن من با مهربونی گفت
_بیدار شدی دخترم؟
با ترس گفتم
_شما کی هستین؟چرا منو اینجا زندانی کردین؟
دستپاچه گفت
_من غلط بکنم کسیو زندانی کنم.آقا گفتن مواظبتون باشم نذارم برید تا بیان.
چشم ریز کردم و گفتم
_آقا؟ آقا کیه؟
به من و من افتاد و چیزی نگفت.
تند به سمت در رفتم و گفتم
_من باید برم
جلومو گرفت و گفت
_نمیشه خانوم تا آقا بیان.
عصبی گفتم
_چه آقایی؟آقا کیه؟منو دزدیدن. بی هوشم کردن دزدیدن از همتون شکایت میکنم.
از غفلتم استفاده کرد و تند پرید بیرون و درو قفل کرد.
محکم به در کوبیدم و داد زدم
_باز کن درو من باید برم…با توعم بازش کن.
هیچ صدایی نیومد. کلافه به در لگد زدم و به سمت تخت زوار در رفته ی کنج اتاق نشستم.
دست و پام از ترس می لرزید و یاد اون شب کذایی که نزدیک بود بهم تجاوز بشه افتادم.
اگه باز یکی بخواد یه بلایی سرم بیاره چی؟
از پنجره ی کوچولو بیرونو نگاه کردم. حتما تا الان سامان متوجه ی نبودنم شده.حتما فکر میکنه زیر قول و قرارمون زدم. آخ آیلین که بختت سیاهه.. هیچ رقمه هم درست نمیشه.
* * * *
صدای باز شدن در اتاق اومد. حتی سرم و برگردوندم. زنیکه ی ظالم به حسابش برام ناهار و شام آورد اما هر چی گفتم امروز عقدمه و نگران میشن اعتنایی نکرد.
صدای قدماشو شنیدم که بهم نزدیک شد.
بدون بلند کردن سرم گفتم
_بردار ببر زهرماری هاتو من نمیخورمشون.
کنارم روی تخت نشست.
با حرص برگشتم و با دیدن اهورا چشمام برق زد و نشستم. ذوق زده گفتم
_پیدام کردی

با اخم نگاهم کرد. سر در نمیاوردم که این طوری نشسته بود و فقط نگاهم می‌کرد.
در اتاق باز شد و این بار همون زنه باز سینی به دست اومد داخل و گفت
_بفرمایید آقا.من که هر کار کردم هیچی از صبح نخورد بلکه شما بگید بخوره.
مات برده به اهورا نگاه کردم.
زنه که بیرون رفت با تته پته گفتم
_ت…تو منو دزدیدی؟
فقط نگاهم کرد.محکم به سینش کوبیدم و داد زدم
_حرف بزن دیگه… واسه چی منو اینجا حبس کردی واسه چی آوردیم اینجا؟
سرش و جلو آورد و با جدیت گفت
_واسه اینکه تو مال منی!
عصبی بلند شدم و داد زدم
_حق نداشتی منو بیاری اینجا. میدونی چه قدر ترسیدم؟تو چه جور آدمی هستی اهورا…از ترس اینکه…
جملمو ادامه ندادم چون نمیخواستم اشکم در بیاد.
با لبخند محوی جلو اومد که عقب رفتم و گفتم
_نیا جلو….ازت بدم میاد…
کلافه گفت
_این کارو نمیکردم که زن سامان میشدی؟
دلخور نگاهش کردم و گفتم
_اگه تو ولم نمیکردی الان…
با عربده وسط حرفم پرید
_انقدر توی سرم نکوب…حماقت کردم اوکی؟دلت خنک شد؟
با طعنه گفتم
_تو کل زندگیت حماقته خان زاده.همین که واسه خاطر ارث و میراث بیخیال دختری که دوستش داشتی شدی و با من ازدواج کردی اولین حماقت زندگیت و انجام دادی.از طلاق دادنم سرزنشت نمیکنم چون حرفات حق بود من انتخابت نبودم به زور اومدم تو زندگیت.مثل مهتابم نتونستم بهت بچه بدم حق داشتی طلاقم بدی اما حق نداری الان واسم امر و نهی کنی. خستم کردی اهورا. چرا انقدر آزارم میدی؟چرا نمی‌ذاری به زندگیم برسم؟نامزد کردی دیگه بفهم چرا هنوز طوری رفتار میکنی انگار یه چیزی بین مون هست.

با صورتی قرمز جلو اومد و آروم گفت
_دلت میخواد بدونی چرا؟

نگاه‌ش کردم و گفتم
_راستش و بخوای خودم میدونم….تو خودخواهی حتی تحمل دیدن منی که طلاق دادی و با کس دیگه ای نداری. یا نه،تو هوس باز ترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم!دلت همه ی دخترا رو با هم میخواد نه؟یا شاید…
مشتشو به دیوار کوبید و عربده زد
_ببر صداتو… احمقی؟کوری یا خودتو زدی به کور بود من تورو…
در اتاق که باز شد حرفشو نصفه ول کرد.همون زن بود که نگران نگاهمون کرد و گفت
_چرا داد می‌زنید صداتون تا هفت محل اون ور تر رفت.
طغیان کرده گفتم
_من میخوام برم..
دو قدم نرفته بودم بازوم و گرفت و گفت
_تو برو خاله دیگه داد نمی‌زنیم.
زن سر تکون داد و رفت.بازومو از دستش کشیدم که ولم نکرد.
نالیدم
_دست از سرم بردار حتما سامان تا الان نگرانم شده.
پوزخند زد و گفت
_نترس چیزیش نشده.فکر میکنه فرار کردی.نخواستی.
چشام گرد شد و گفتم
_تو چی میگی؟
اون یکی بازومم گرفت و تنمو به سمت خودش کشوند و گفت
_چند تا کار دارم که باید حلش کنم بعدش با هم میریم از اینجا.
با لکنت گفتم
_منظورت چیه؟
سرش و جلو آورد و آروم گفت
_بازم مال من میشی آیلین. این بار به هیچ قیمتی از دستت نمیدم.

قلبم از حرکت ایستاد.مسخ شده نگاهش کردم. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_بازم مال من میشی..
تند عقب رفتم و گفتم
_نمیشم…
به سمت در دویدم و داد زدم
_دیگه حق نداری بهم زور بگی.
دستگیره رو فشار دادم و در کمال تعجب در باز شد.
صداشو شنیدم که مدام اسمم و می‌آورد اما پشت سرمم نگاه نکردم.
دویدم از خونه بیرون و تازه متوجه شدم توی یه باغ بزرگیم!
حتی راه خروجم نمی‌دونستم.
صدای عصبی اهورا رو از پشت سرم شنیدم
_اعصاب منو بهم نریز آیلین بیا اینجا.
شروع به دویدن کردم که پام توی گل فرو رفت و با سر سقوط کردم و صدای آخم بلند شد.
نگران بازوم و گرفت و پرسید
_چی شد؟حالت خوبه؟
مچ پام و گرفتم و با درد ساختگی نالیدم
_پام… پام شکست!
دستش به سمت مچ پام رفت که داد زدم
_دست نزن میگم شکسته…آخخخخخ
با حرص دست زیر پاها و کمرم زد و گفت
_لجبازی نکنی نمیشه نه؟
محکم مچ پامو گرفتم. در ماشینش و باز کرد و نشوندتم روی صندلی و ماشین و دور زد.
سوار شد و با نگرانی نگام کرد و گفت
_خیلی درد داره؟
با صورتی در هم نالیدم
_آره… دارم میمیرم از درد.
ضربه ای به فرمون زد و ماشین و روشن کرد.

 

15 دیدگاه

  1. مسخره کردین؟؟ بعداز ۵ روز همین چهار خط!!!خوب اگه نویسنده هنوز ننوشته نذارید تا بیشتر شد بعد بذارید.
    یکم به خواننده های سایتتون احترام بذارید هم بد نمیشه،.واقعا که😠😠

  2. سلام
    خسته نباشید
    نویسنده محترم کاش یکم زودتر داستانت به سرانجام برسه دیگه داره لوس میشه خوندنش
    ممنون

  3. سلام این رمان خیلی قشنگه من عاشقش شدم فقط صبرشو ندارم چن روز وایسم پارت بعدی بیاد این مشکل همس لطفن یکم پارتارو سریع تر بزارین
    ممنون میشم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن