رمان خان زاده پارت 23 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۳

 

از فکر اینکه الان بیرونی ها صدام و شنیدن هول کردم. فهمید و گفت
_آفتاب نزده رفتن.
کلافه نفسم و بیرون دادم که با دیدن ساعت جیغم در اومد
_مدرسم دیر شد.
قهقهه ش در اومد
_آخی… کوچولو چه نگران مدرسشم هست. ساعت ده شده دیگه تا تو برسی میشه یازده خودتو خسته نکن.
نالون گفتم
_امروز امتحان داشتم.
نگاه خیرش و که دیدم تازه فکر وضعیتم افتادم.
در کمدم و باز کردم و مانتو و شلواری بیرون کشیدم.
مانتوم و روی همون تیشرت پوشیدم و شلوار و شال به دست به سمت در اتاق رفتم که صداش اومد
_آیلین
خشکم زد. صدای لعنتیش قلبم و لرزوند.
_من کاری به اون صیغه ی مسخره ای که اسمش طلاقه ندارم.از نظر من تو هنوز زن منی.
با مکث ادامه داد
_نمی تونی مال کس دیگه بشی.
حتی توان برگشتن هم نداشتم.. فهمیدم که بلند شد و لحظه ای بعد صداش حرص بیشتری گرفت
_وقتی خوابی هیچ کس حق نداره نگات کنه…هیچ کس حق نداره اون موهای لعنتیت و بو کنه.هیچ کس حق لمس کردنت و نداره.
دقیقا پشت سرم ایستاد. آروم ولی محکم گفت
_من نقطه به نقطه ی تن تو مهر زدم نمیتونی مال کسی جز من باشی.
جمله ی آخرش رو دقیقا کنار گوشم گفت.
برگشتم سمتش و در حالی که سعی می‌کردم محکم باشم گفتم
_می‌خوای دوباره ازدواج کنیم؟یا نه…میخوای بشینم توی این خونه تا هر از گاهی بیای و بهم بفهمونی مال توعم و حق زندگی ندارم..
پوزخند زدم و گفتم
_سه شبه از نامزدت دور موندی زده به سرت هذیون میگی.
درو باز کردم که دستشو روی در گذاشت و درو بست.

با حرص گفتم
_انقدر سر به سرم نذار اهورا.دهنمو باز کنم حرفای بدی بهت میزنم.
به سمتش برگشتم و با غیظ نگاهش کردم که گفت
_مث تو نیست آیلین!آرومم نمیکنه.
خندیدم و گفتم
_به این زودی دلت و زد؟اشکال نداره یکی دیگه!
مهتاب، آیلین،هلیا…دوست دختر که زیاد داری برو ببین کی آرومت میکنه.
خیره نگاهم کرد و گفت
_حالم و نمیفهمی نه؟
هلش دادم عقب و گفتم
_نمی فهممت. اصلا.
این بار بدون مکث از اتاق بیرون رفتم و زیر لب گفتم
_هوس باز عوضی.از مدرسمم افتادم.
* * * * *
با کوبیدن محکم در به هم تکون شدیدی خوردم و متعجب به هلیا نگاه کردم که با خشم از اتاق اهورا بیرون اومد.
با دیدن من گفت
_ببخشید آیلین جون.میشه لطف کنی یه لیوان آب سرد برام بیاری؟
سر تکون دادم و به آشپزخونه رفتم. پشت سرم اومد و روی صندلی آشپزخونه نشست و سرش و روی میز گذاشت.
لیوان آب و جلوش گذاشتم و خواستم برم که گفت
_دیگه دوستم نداره.
خشکم زد. برگشتم و گفتم
_بله؟
سرش و بلند کرد و با چشای اشکی گفت
_یکی دیگه تو زندگیشه!
چشمام گرد شد و گفتم
_مطمئنید؟
بلند شد و به سمتم اومد..جواب داد
_مطمئن شدم. سه شبه خونه نرفته.میدونی چی کار کردم؟
فقط نگاهش کردم که ادامه داد
_برای اولین بار اتاقش و زیر و رو کردم یه لباس زنونه کنار تختش بود.دختره سایز ظریفی داره. درست مثل تو

لب باز کردم تا حرف بزنم اما مانع شد
_بیشتر از اون لباس عکس زیر بالشش دلم و سوزوند.
رنگ از رخم پرید. جلو اومد و گفت
_اهورا این سه شب خونه ی تو بود.

ترسیده گفتم
_نه… نه… نه… هلیا خانوم من… با لحن بدی گفت
_اومدی توی این شرکت و خودتو پاک ترین دختر عالم نشون دادی. تورت و اول برای اهورا پهن کردی بعد سامان…
حتی نمی تونستم حرف بزنم.با نفرت ادامه داد
_انقدر وقیح بودی با این که می دونستی اهورا نامزد داره براش دام پهن کردی و باهاش هم خوابه شدی.
به سختی گفتم
_اشتباه میکنید.
پوزخند زد
_اشتباه میکنم؟با مظلوم نماییت کاری که کردی که سامان تو فکر ازدواج باهاته اما لباس خوابت توی اتاق شوهر منه.
کلافه داد زدم
_این طوری نیست من…
با سیلی محکمی که به صورتم زد حرفم قطع شد. با خشم داد زد
_من یه مرد احمق نیستم که گول این چشای مظلومتو بخورم هرزه خانوم.
همزمان با اتمام حرفش اهورا وارد اتاق شد و با دیدن من با خشم غرید
_چه غلطی کردی هلیا؟
هلیا بی پروا داد زد
_چیه؟ناراحتی زدم تو گوش هم خوابت؟
اهورا با خشم بازوی هلیا رو گرفت و غرید
_حواست باشه چی داری میگی احمق!
اشک هلیا در اومد. محکم به سینه ی اهورا کوبید و داد زد
_خیلی پستی… آشغال،عوضی…با یه دختر بچه که چشش به مال و منالت افتاده و هوش از سرش پریده ریختی رو هم. این هرزه چی داره که…
اهورا که دستش و بالا برد من با ترس عقب رفتم و جیغ خفه ای کشیدم.
هلیا ناباور نگاهش کرد.دستش وسط راه موند.نگاهی به صورت ترسیدم کرد و دستش و پایین آورد.
نفسش و فوت کرد و بازوی هلیا رو گرفت و گفت
_بیا بریم بیرون حرف میزنیم.
هلیا بازوش و محکم کشید و گفت
_توی این سه شبی که با این حال می کردی فکر آبروت نبودی حالا از جیغ و داد من می ترسی؟تاوان کارت و بد میدی اهورا…کاری می کنم این کت شلوارهای مارک تو هم بذاری برای فروش تا بدهیات صاف بشه نیوفتی زندان.
رو به من کرد و با نفرت گفت
_اما تو نگران نباش فقط تبلیغ هرزه گری ماهرانه تو میکنم مشتریات زیاد بشه
خواست از آشپزخونه بره بیرون که اهورا باز بازوش و گرفت و بدون نگاه کردن به صورتش گفت
_این دختر ناپاک نیست…
نگاهش کرد و با حرفش نفسم و برید
_زنمه… یعنی… زنم بود..

متحیر نگاهش کردم. هلیا بیچاره تا چند دقیقه بدون نفس کشیدن به اهورا و من نگاه می‌کرد.
به سختی تونست صداش و پیدا کنه
_مگه تو زن داشتی؟
سکوت اهورا رو که دید داد زد
_با توعم عوضی… تو زن داشتی؟
اهورا از کوره در رفت و با چهره ی قرمز از خشم عربده زد
_آره خدا لعنتم کنه… همون موقع که بهت پیشنهاد ازدواج دادم و دو روز بعد زدم زیرش واسه این بود که زن گرفتم. یه دختر بچه ی روستایی. چون من یه خانَم.
یه خان بزدل که واسه محروم نشدن از ارث یه دختر بچه رو عقدم می کنن و منه بی عرضه نمی تونم تو روشون وایسم و بگم نمیخوام.
سرم پایین افتاد..هلیا محکم به سینه ی اهورا کوبید و داد زد
_خیلی پستی… آشغال… عوضی… حروم زاده ی بی غیرت…زن داشتی گه خوردی اومدی سمت من.
حالم بد شد و بیرون زدم.اول از آشپزخونه، بعد از شرکت!
سرم گیج می رفت.حرفای اهورا مثل پتک توی سرم کوبیده میشد.
از هلیا خواستگاری کرده بود و من با اجبار وارد زندگیش شدم. برای همینم توی روم نگاه نکرد. برای همینم هیچ وقت هیچ احترامی برام قائل نبود. با اینکه یک بار هم یکی از توهین های هلیا رو بهش نکردم اما باز هم بارها کتکم زد و امروز با وجود تمام حرف هایی که از هلیا شنید دلش نیومد دست روش بلند کنه.
برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم.
اینجا جای تو نبود آیلین. هر چه قدر هم تلاش کنی تو دختر روستایی نه شهر…
شاید بهتر بود برگردم همون جا. مگه اونجا کسی درس نمی‌خوند؟
البته که میخوند اما تا دبیرستان.
اشکم در اومد. دیگه پامو توی اون شرکت نمی‌ذارم تا مشکلی براش پیش بیاد حتی به قیمت کلفتی کردن برای مردم

_خفه کرد خودشو بیا جواب بده.
با مخالفت سر تکون دادم که گفت
_من باید برم آیلین امشب رو همه خونه ی دوستمیم تا صبح قراره درس بخونیم اگه می ترسی نرم؟
گرفته گفتم
_نه برو ولی اگه بهت زنگ زد جواب نده!
سر تکون داد و بعد از حاضر شدن خداحافظی کرد و رفت.
مثلا اومده بودم پیش سحر تا تنها نباشم.
بلند شدم و تمام چراغا رو خاموش کردم تا اگه اومد از روی برق روشن نفهمه اینجام!
روی تخت دراز کشیدم و بالش و توی بغلم کشیدم.
حرفای امروزش حتی یه لحظه هم از سرم بیرون رفتم.
برای هزارمین بار گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد.
بلند شدم و برش داشتم که تماس قطع شد. چشمم به چهار تا پیامکی که فرستاده بود افتاد… خواستم باز کنم اما منصرف شدم.تا اومدم گوشی و خاموش کنم این بار سامان زنگ زد.
با دیدن اسمش هم خجالت کشیدم. خدا میدونه چه فکری راجع بهم کرده.
تماس و وصل کردم و آروم گفتم
_بله..
برعکس همیشه صداش جدی و خشک بود
_سلام.
لب گزیدم و جواب دادم
_سلام
_می‌خوام ببینمت آیلین حاضر شو نزدیکم!
تند گفتم
_خونه نیستم من.
_کجایی؟
_خونه ی دوستمم.
با مکث گفت
_اوکی آدرس بده خودتم حاضر شو!
شرمنده گفتم
_من واقعا نمیدونم چی بگم آقا سامان میدونم حرفای خیلی بدی ازم شنیدین اما…
وسط حرفم پرید
_اما من به حرف بقیه توجه ندارم برای همین میخوام از خودت بپرسم. آدرس و برام اس کن.
تماس و قطع کرد.آدرس و براش اس کردم و بلند شدم.چه قدر این پسر با درک بود.

🍁🍁🍁

17 دیدگاه

  1. انگار نویسنده ندای ما را شنید حال بنگریم بقیش چه میشود.
    مریم یه خورده فشار بیار رو مغزت مثلا خانوم دکتر می خوای بشی.
    نه فازی اون چیزی که گفتی نیستم الان شاکی نشن خوبه ،یه راهنمایی ،خودت به چیزیایی که نوشتم ج دادی.

  2. سلام دوستان هرچی فکر میکنم اسم این رمان یادم نمیاد اگه کسی میدونه میشه کمکم کنه . یه دختری عاشق پسر داییش بود ولی پسر داییش اونو دوست نداشتو با یه دختر دیگه ازدواج میکنه بعد دختره هم از حرصش با برادر زن پسر داییش ازدواج مینه

  3. واعیییییی خدا:/ باورتون میشه سایت رمان وان هم باز نمیشع؟؟ هم رمان وان هم پارت ۳۰ معشوقه فراری استاد…اگه ممکنه رسیدگی کنین:) ممنون.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن