رمان خان زاده پارت 22 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۲

 

خودمو زدم به نشنیدن و پای ظرفا ایستادم.
دو تاشونم از آشپزخونه رفتن بیرون و منو با کوهی از ظرف تنها گذاشتن.
چونم لرزید…بدبخت تر از منم بود؟از طرفی غم حرفاشون از طرفی خستگی داشت از پا درم می‌آورد.
تند تند ظرفا رو کف زدم و توی حال خودم بودم که کسی کنارم ایستاد.
سرمو برگردوندم و با دیدن اهورا خواستم چیزی بگم که با کارش ماتم برد.
باور کنم این اهورا بود که داشت ظرف می شد؟
با دیدن نگاه متعجبم گفت
_خسته ای برو بخواب.
اخم کردم و گفتم
_خودم میشورم. تو برو زنت منتظره.
اعتنایی به حرفم نکرد و به آب کشیدن ظرفا ادامه داد.
نگاه چپ چپی بهش کردم و مشغول شستن شدم.هر از گاهی نگاهم می‌کرد اما خداروشکر چیزی نمی گفت.
کم کم از اون حال بد در اومده بودم که باز صدای مامانش ضد حال شد
_خدا مرگم بده اهورا تو ظرف میشوری؟
نفسم و فوت کردم که با لحن نیش داری گفت
_من چه می دونستم زنت چهار تا ظرف نمیتونه بشوره. والا خوبه پا به ماهم نیست انقدر ناز داره بیا مادر بیا برو استراحت کن من باقی شو میشورم.
اهورا بی اعتنا به کارش ادامه داد و گفت
_تو برو بخواب مامان.
_مگه میشه؟ما از این رسما نداریم که مرد کار خونه بکنه.برو پیش زنت منتظره بهش سر که نمیزنی حالا که اومده حداقل برو پیشش دل تنگته!
شیر آب و بستم و در حالی که بغض داشت خفم می‌کرد گفتم
_راست میگن مادر جون شما برید من خودم انجام می‌دم یکی دو تا ظرف دیگه بیشتر نمونده.
بر خلاف انتظارم سر تکون داد و از آشپزخونه بیرون رفت.
با این کارش رسما آتیش گرفتم.تمام ظرفا رو با اشک شستم و جمع کردم و وقتی از برق زدن آشپزخونه مطمئن شدم به سمت اتاقم رفتم.سعی کردم حتی نیم نگاهی هم به اتاقی که برای مهتاب و اهورا آماده شده بود نندازم.
وارد اتاق شدم و بدون روشن کردن برق پیشونیم و به در چسبوندم و اشکام دوباره سر گرفت.
چرا هر کاری هم می کردم نمی تونستم از این قلب لعنتیم بیرونش کنم. کم بلا سرم آورد؟
کم دلمو شکوند؟
_آیلین.
با شنیدن صداش درست پشت سرم از جا پریدم و ناباور نگاهش کردم

با تته پته گفتم
_تو اینجایی؟
لبخند محوی زد و گفت
_میخواستی کجا باشم؟
_مامانت گفت که برو پیش زنت. چرا نرفتی؟
خواست جواب بده اما منصرف شد. دستم و روی دستگیره گذاشتم که دستشو روی دستم گذاشت. برق گرفته نگاهش کردم که مسخ شده گفت
_دلم تنگته!
عصبی دستمو کشیدم و گفتم
_اگه نمیخوای همه چیو به مامان جونت بگم تا مورد خشم ارباب قرار نگیری و از ارث محروم نشی راتو بکش برو… داری صبرم و سر میاری اهورا.
بر خلاف خواستم عقب رفت و گفت
_اوکی داد بزن!
روی کاناپه نشست و گفت
_ولی اینو بدون به گوش بابای خودتم می رسه اون موقعست که میاد دستتو میگیره و مجبوری برگردی توی همون روستا.می دونی که با یه زن مطلقه چه رفتاری دارن؟
خفه خون گرفتم. حتی یک درصد هم دلم نمیخواست به اون جهنم برگردم.
روی کاناپه دراز کشید و گفت
_دوستانه می خوابیم.
چشمام گرد شد و گفتم
_برو بیرون. من با اینا خوابم نمی‌بره.
به لباسا و روسریم اشاره کردم که بی پروا گفت
_همش بچه بازی. از کی رو میگیری؟ از منی که انگشتم تو همه ی سوراخات رفته؟
با اخم نگاهش کردم.که گفت
_ریلکس بخواب من خستم چیزیم نمیبینم.
و چشماشو بست.
دلم میخواست داد بزنم.
این خونه ی لعنتی هم دو اتاق بیشتر نداشت که بدبختانه هم پذیرایی هم اتاق پر بود.
به سمت تخت رفتم و با همون روسری و لباسم زیر ملافه خریدم. حتی گره ی روسریمم شل نکردم تا نره عقب.
چشمامو بستم. با وجود تمام خستگیم از این وضعیت کلافه بودم و خوابم نمی‌برد.
اصلا من چرا باید به ساز اهورا برقصم؟ مگه قرار نبود دیگه به خودت بیای و تسلیم اهورا نشی؟
نشستم.چه راحت خوابش برده بود.
با قدمای آروم از اتاق بیرون رفتم و خودمو به آشپزخونه رسوندم.
نگاه به اطراف انداختم.
واقعا هیچ جایی برای خوابیدن نبود.
کلافه روی صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
با وجود همه ی اینا بازم ته دلم خوشحال بودم که اهورا امشب پیش مهتاب نرفت

* * * *
با کوبیدن دستی روی میز مثل برق صاف شدم.سامان بود که به قیافم می خندید.گفت
_سر کار جای خوابیدن نیست خانوم خانوما… برو خدا تو شکر کن رئیست ندیده وگرنه اخراج بودی.
مالشی به چشمام دادم و گفتم
_دیشب اصلا نتونستم بخوابم.
لبخند زد و گفت
_از حال چشات معلومه..هلیا کجاست؟
به اتاق اهورا اشاره کردم و گفتم
_تو اتاق جناب رئیس.
سر تکون داد و گفت
_میرم تو بعد میام حرف بزنیم.
سر تکون دادم که به سمت اتاق اهورا رفت.
چشمم و به مانیتور انداختم. لعنتی پلکام باز نمیموند و از شدت خواب رو به موت بودم. اگه یه بالش میدادن کف همین شرکت میخوابیدم. معلومه وقتی تا صبح مثل ارواح توی آشپزخونه راه برم امروزم این میشه.
به سختی مشغول کارم شدم.ده دقیقه ی بعد سامان و هلیا از اتاق بیرون اومدن.
برای اولین بار سامان و عصبی میدیدم در حالی که هلیا سعی داشت آرومش کنه.
برای اینکه فضولی نباشه سرگرم کارم شدم.
چند لحظه بعد حضور سامان و کنارم حس کردم.گفت
_بلند شو بریم ناهار بخوریم.
با مخالفت سر تکون دادم
_مرسی من ناهار آوردم.
_حالا ناهارتو شب بخور.درخواست یه جنتلمن و رد نکن. خسته هم هستی… بلند شو!
معذب گفتم
_آخه بهم مرخصی هم نمیدن.مگر اینکه صبر کنید نیم ساعت دیگه تایم ناهار بشه.
سر تکون داد
_با اینکه خودم دیرم میشه اما اوکی.
صندلی رو کنارم گذاشت. دستش و زیر چونش زد و زل زد بهم.
خندم گرفت و گفتم
_اگه این طوری نگاه کنید من نمی تونم کارمو بکنم.
آرنجش و به میز تکیه زد و گفت
_سعی دارم بفهمم چه جور دختری هستی که با چشم قرمز باز هم میای سر کار و به اون مانیتور زل میزنی! تازه درسم میخونی.
خندیدم و گفتم
_قرار نیست همه لای پر غو بزرگ بشن.
با لذت نگاهم کرد و گفت
_خیلی خانوم تر از سنت می‌زنی میدونستی؟هم رفتارت،هم حرف زدنت. همه چیت!
سرم پایین افتاد که گفت
_خجالت کشیدنتو یادم رفت.باور میکنی دخترا میان مطبم تو سن تو پدرسوخته ها یه جوری دلبری میکنن آدم تو کف می مونه اون وقت تو یه نگاه بهت میندازن رنگت قرمز میشه..
خجالت زده گفتم
_بسه دیگه انقدر این حرفا رو نزنین.
خندید و گفت
_اوکی خفه میشم.
لبم و گاز گرفتم و مشغول کارم شدم اما نگاه سنگینش بدجوری دستپاچم کرده بود.
به هر سختی بود این نیم ساعت و گذروندم.وسایل روی میزم رو مرتب کردم. کیفم رو روی شونم انداختم. بلند شدم و گفتم
_می تونیم بریم.
سر تکون داد و بلند شد. همزمان در اتاق اهورا باز شد و اول هلیا بعد اهورا بیرون اومدن

هلیا با دیدن ما گفت
_جایی میرین؟
سرمو پایین انداختم. سامان جواب داد
_اوهوم میریم ناهار بخوریم.
صدای جدی اهورا اومد
_آیلین کار عقب افتاده زیاد داره.
هلیا گفت
_عه اهورا خوب تایم ناهارش و بیچاره میخواد بره.انقدر فشار نیار به بیچاره.
سنگینی نگاه اهورا رو حس کردم اما حتی نخواستم که نگاهش کنم.
با همون لحن خشکش گفت
_اوکی همه با هم میریم.
سرم چنان بلند شد که سامان کاملا فهمید اصلا راضی نیستم برای همین تند گفت
_اممم چیزه نمیشه ما قبلش یه جا کار داریم شما معطل نمونید… بریم آیلین….
و بدون اینکه منتظر جوابی از اونا باشه بند کیفم و گرفت و دنبال خودش کشوند. خداروشکر در آسانسور باز بود..
رفتیم تو،تند دکمه رو زد و نفسش و فوت کرد
_از یه بلای آسمونی نجات پیدا کردیم.
خندیدم و گفتم
_آره واقعا.
با لبخند کمرنگی نگام کرد و چیزی نگفت.
آسانسور که ایستاد گفت
_بدو تا اونا با آسانسور دیگه نرسیدن پایین جیم بزنیم.
و خودش شروع به دویدن کرد خندیدم و پشت سرش دویدم.
تند سوار ماشین شدیم. لحظه ی آخر برگشتم و باز شدن در آسانسور رو دیدم و همزمان سامان پاش و روی گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد.

* * * * *
دیگه رو به موت بودم که ساعت کاری تموم شد.
کاش مهمون نداشتیم تا الان می رفتم خونه و یه دل سیر میخوابیدم. خدایااا کی الان بره واسه این ایکبیری ها شام بپزه؟طلاقم گرفتم اما هنوز راحت نشدم.
امروز قرار بود برای تایین جنسیت بچه ی مهتاب می رفتن. لابد الان هم فرار بود کلی پزشو بدن و اجاق کوری منه بدبخت و توی سرم بزنن.
پرونده ها رو برداشتم و به سمت اتاق اهورا رفتم.
چند تقه به در زدم و وارد شدم.
خیر سرش رئیس بود اما لم داده بود روی صندلی و خیره به یه نقطه شده بود.
پرونده ها رو روی میزش گذاشتم و گفتم
_کاری با من ندارید میتونم برم؟
بدون این‌که نگاهم کنه با اشاره ی دست گفت برو. عوضی انگار مگس کیش میکنه حالا خوبه ایل و طایفه ش خونه ی منن.
با حرص نگاهش کردم و بدون حرف از اتاق بیرون رفتم.

گوشام و محکم گرفتم و نگاهمو به کتابم دوختم اما مگه سر و صداشون تمرکز میذاشت؟
امروز معلوم شد تحفه ی مهتاب خانوم پسره.
نمیدونستم از دست ادا و اصولاشون بخندم یا جیغ بزنم.
انگار آسمون باز شده و این خاندان تلپی افتادن پایین.
این همه آدم پسر به دنیا میارن هیچ کدوم این کارا رو نمیکنن.
و البته نکته ی مثبت این قضیه این بود که فردا صبح گورشونو گم می کردن.
گوشیم لرزید،با دیدن پیامک سامان لبخندی روی لبم نشست
_ناهار امروز خیلی چسبید میدونم با خودت میگی چه قدر بچه پروعم اما میشه دعوتم و برای شام فرداشب قبول کنی؟
با همون لبخند روی لبم براش نوشتم
_بذارید برای آخر هفته که هم مدرسه ندارم هم شرکت زود تعطیله!
خیلی زود جوابش اومد
_شما امر کن بانو.
گوشیو سر جاش گذاشتم.با حسرت نگاهی به تخت خواب انداختم و وسوسش به جونم افتاد.
خیلی زود نگاهم و به کتابم انداختم. نباید میخوابیدم.باید درس میخوندم و بعدشم میرفتم آشپزخونه و ظرف میوه و کیک هایی که کوفت کردن و می شستم.
شروع به درس خودن کردم اما پلکام فقط ده دقیقه دووم آوردن و نفهمیدم کی خوابم برد.
* * * * *
با حس نور خورشید چشمام و به سختی باز کردم و اولین چیزی که دیدم صورت غرق در خواب اهورا بود.
با لبخند نگاهش کردم.چه ناز خوابیده بود.
خواستم به عادت همیشه گوله شم توی بغلش که لبخند روی لبم ماسید.
این اهورا بود… در حالی که تره ای از موهام توی دستش بود گوشه ی تخت راحت خوابیده بود.
مثل برق نشستم که موهای اسیر دستش کشیده شد و آخم در اومد.
پلکاش تکونی خورد و خواست چشماشو باز کنه که داد زدم
_باز نکن.
با شنیدن صدام کامل بیدار ‌شد و غرق خواب نگاهم کرد.
باز داد زدم
_چشاتو ببند.
پوزخند معناداری زد و کش و قوسی به بدنش داد و زیر لب گفت
_چه فایده وقتی کل شب و نگات کردم.
مات برده نگاهش کردم و نالیدم
_تو چه غلطی کردی اهورا؟
دستش و زیر سرش زد. با لذت نگاهم کرد و گفت
_بده بغلت کردم گذاشتمت رو تخت؟اون جوری تا صبح استخونات خرد میشد..
سرمو بین دستام گرفتم و عصبی عربده زدم
_چرا حالیت نیست ما طلاق گرفتیمممم؟

🍁🍁🍁🍁

18 دیدگاه

  1. دیگه این ایلین هم شورشو در اورده اخه خری با روسری و مانتو میگیری میخوابی
    مثل همیشه کم بود ایها الناس کمه کم چرا متوجه نیستین عهههه

    1. مریم تو عوض بشو نیستی هی راااستی این استاده چقدر سیریشه گیر داده به من میگه آزاده جان فکر نمی کردم دهه هشتادیا انقدر پیشرفت کردن .
      این اهورا هم معلوم نیست فازش چیه

  2. چرا اینقدر پارت هاش کم
    چجوری سه باره عقد کرد که زنه نفهمید زن داره و داشت و
    اووووه
    یچیزی داریم به نام شناسنامه
    بعد اینکهه
    اون سومیه نمیگه تو شبا چرا کلا نیستی
    بعد اینکههه
    یاد خاله بازی قدیم افتادم
    کلا ماسته

    نویسنده اوسکلمون کرده

  3. چرا اینقدر پارت هاش کم
    چجوری سه باره عقد کرد که زنه نفهمید زن داره و داشت و
    اووووه
    یچیزی داریم به نام شناسنامه
    بعد اینکهه
    اون سومیه نمیگه تو شبا چرا کلا نیستی
    بعد اینکههه
    یاد خاله بازی قدیم افتادم
    کلا ماسته

    نویسنده اوسکلمون کرده
    صبح ها مدرسه میره یا شرکت
    نفهمیدیم واقعا

  4. بابا رمان داره خز میشه الان چند قسمته همش اهورا دوروبرایلین میپلکه ایلینم میگه اهورا ما طلاق گرفتیم واز اون طرف هم نصف هر پارت رمان این هست که ایلین پشت میز ش نشسته اهورا هم با هلیا تو اتاقن و معلوم نیس چه غلطی میکنن و هربار سامان میاد میگه وای ایلین تو چه دختری هستی که هم کار میکنی وهم درس می خونی و بعدش میره تو اتاق اهورا جان که مثل همیشه هلیا جونم حضور دارن بعد با اخم وتخم میاد بیرون وایلین واسه نهار دعوت میکنه انگار سامان تو کل رمان فقط همین یه دیالوگ رو داره …کاش نویسنده محترم یکم تنوع ایجاد کنن.

    1. اگه میومد به حرف تو گوش بده که تلف میشیم
      اهورا چرا هم با هلیا نامزد کرده هم با مهتاب ازدواج کرده و حاملس هم دوروبر آیلین میچرخه ؟حس نمیکنید یه خورده رمانش مشکل داره ؟

      1. عزیزم بعضی از مردا دوتا سه تا عاشق میشن این اهورا جونمون هم اینشکلیه هم عاشق ایلینه هم عاشق هلیا این وسط اون مهتاب بد بخته که سرش بی کلاه مونده

  5. اقا بخدا پارتارو زود تر بزارید ادم میخواد رمان بخونه که یه چیزی ازش بفهمه ما این پارت میخونیم چند روز بعد میخواییم پارت بعدیو بخونیم همشو یادمون میره

  6. هنو پارت نزاشتید مامسخرتون نیستیم دوستان تو تلگرام سرچ کنید خان زاده یا رمان خان زاده ی چنل میاد از اونجا بخونید خیلی هم جلوتره و هرشب ساعت ۱۲ یک پارت میزاره اینا مارو ایسگاه کردن هر هفته ی پارت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن