رمان خان زاده پارت 21 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۱

 

مقنعه مو جلوی آینه صاف کردم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم.
با دیدنش روی مبل چند لحظه ای ایستادم.
بیچاره با اون هیکل بزرگش روی این کاناپه خوابیده.
اه به تو چه آیلین.
به آشپزخونه رفتم و تند تند وسایل صبحانه رو براشون آماده کردم. همون لحظه در اتاق باز شد و مامان اهورا اومد بیرون. نفسم و فوت کردم. امید داشتم بدون دیدن اینا برم اما کو شانس؟
به سمتش رفتم و گفتم
_سلام مادر جون.
باهام رو بوسی کرد و با خوش رویی گفت
_سلام به روی ماهت خوبی؟
_خوبم ممنون.ارباب و مهتاب بیدار شدن؟
سر تکون داد و گفت
_مهتاب که تو حمومه اربابم آفتاب نزده رفت بیرون.
با صدامون اهورا بیدار شد!
کش و قوسی به بدنش داد و با صدای خواب آلود سلام کرد.
نگاهم و ازش گرفتم و مادر و پسرو تنها گذاشتم. به آشپزخونه رفتم و چای گذاشتم..میز و کامل چیدم و گفتم
_صبحانه آمادست.با اجازه تون من برم مدرسه.
اهورا در حالی که صورتش رو خشک می‌کرد گفت
_بشین صبحانه تو بخور خودم می رسونمت.
ساندویچی که برای خودم آماده کرده بودم و توی کیفم گذاشتم و بدون جواب دادن بهش خواستم از کنارش عبور کنم که سد راهم شد.
نگاهم و به زمین دوختم و گفتم
_برو کنار.
انگار حالیش نبود طلاق گرفتیم.با صدای محکمی گفت
_گفتم می رسونمت.
نتونستم جواب بدم چون همون لحظه مامانش اومد تو و با دیدن میز گفت
_چه زحمتی کشیدی. خوب خودتم بشین یکی دو لقمه بخور بعد برو هنوز که خیلی زوده.
قبل از مخالفت کردنم دستم توی دست مردونه ای اسیر شد
چنان تکونی خوردم و عقب رفتم که دستم چسبید به سماور و آخم بلند شد.
نگران گفت
_چی شد؟
باز خواست دستمو بگیره که عقب رفتم و گفتم
_خوبم چیزی نشد.
مامانش باز زبون نیش مارش و نشونم داد
_مواظب باش عروس.من از در وارد شدم فهمیدم کلی از وسیله ها نیست نگو تو شکستی شون. حالا درسته جهاز نخریدی اما خونه ی خودته دیگه دلت باید بسوزه.
دستم و زیر شیر آب گرفتم و جواب ندادم.
حضورش و پشت سرم حس کردم. آروم گفت
_حداقل بذار ببینم چه طوری سوخت.
کنارش زدم و کوله مو برداشتم و سرسنگین گفتم
_من برم عجله دارم.
داشتم کفشامو پام میکردم که اهورا توی این فاصله کتش رو برداشت و گفت
_می رسونمت.

فقط به خاطر حضور مادرش چیزی نگفتم.
در واحد و که بست با اخم گفتم
_من خودم میتونم برم.
دکمه ی آسانسور و زد و گفت
_لج بازی نکن.
در آسانسور کا باز شد منتظر نگاهم کرد.
میخ زمین ایستاده بودم. چه طور باهاش می رفتم توی آسانسور؟بماند که هر روز از پله ها می رفتم چون هنوز از این اتاقک فلزی می ترسیدم.
وقتی دید خشکم زده با طعنه گفت
_چیه؟از تنها شدن با من می ترسی؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و برای اینکه فکر نکنه تحفه ست سوار آسانسور شدم.

پشت سرم اومد.در آسانسور که بسته شد ترس عجیبی به دلم افتاد..
سرمو پایین انداختم اما سنگینی نگاهش و حس میکردم..
هنوز آسانسور یه طبقه پایین نرفته بود دکمه ی توقف آسانسور رو زد.
ترسم بیشتر شد و گفتم
_چی کار میکنی؟
بهم نزدیک شد و با اخم ریزی گفت
_می‌خوام همه چیو بدونم.
چسبیدم به دیوار آسانسور و گفتم
_من چیزی واسه تعریف کردن ندارم.
دستاشو دو طرف سرم گذاشت و گفت
_دیروز کل روزت و با اون بودی.
وضعیت بدی بود،اون آسانسور معلق که هر لحظه امکان داشت سقوط کنیم و این نزدیکی بیش از حد به اهورا.
با صدایی که می لرزید گفتم
_برو عقب.
فهمید ترسیدم.نزدیک تر شد و گفت
_بگو…دوست پسر ته که انقدر راحت اجازه میدی دستتو بگیره؟
تیز نگاهش کردم و گفتم
_به تو ربطی نداره.واقعا در عجبم اهورا… تو خودت من انتخابت نیستم،خودت طلاقم دادی خودت ولم کردی خودت ازدواج کردی حالا چرا طوری رفتار میکنی انگار هنوزم…

سرش و کنار گوشم آورد و آروم گفت
_چون تو هنوزم مال منی!

برای لحظه ای خشکم زد اما خیلی سریع به خودم اومدم و با تحکم گفتم
_برو عقب
عوضی اومد جلو..برخورد تنم و با تنش نمی‌خواستم.کیفم و روی سینش گذاشتم و هلش دادم عقب اما تکون نخورد. به جاش با لحن محکمی دستور داد
_دیگه سامان و نمی‌بینی.
با سرکشی گفتم
_من هر کاری دلم بخواد میکنم دیدارمم به سام…
محکم جلوی دهنم و گرفت و با فک محکمش غرید
_اسمش و نمیاری به زبونت.
این دفعه با تموم توان هلش دادم و داد زدم
_دردت چیه تو؟
دکمه ی حرکت آسانسور و زدم و گفتم
_دیشب عقد کردی و امروز به من امر و نهی میکنی؟بفرما برو ور دل زنت که انتخابته. چی میخوای ازم اهورا؟
نگاهم کرد و خواست جواب بده که در آسانسور باز شد.
کنار زدمش و از آسانسور بیرون رفتم و با همون حال گفتم
_اگه دنبالم بیای یه کار دست خودم میدم.
حتی پشتمم نگاه نکردم و خداروشکر صدای قدماشم نشنیدم.
* * * *
با حرص شالمو روی سرم انداختم.همین مونده بود با این وضعیت خانوادشو تحمل کنم.از همه بدتر مهتاب با اون شکم پرش داشت روی اعصابم می رفت.
از اتاق بیرون رفتم و با لبخندی که به مامان اهورا زدم وارد آشپزخونه شدم.
مهتاب بیچاره داشت ظرفا رو می شست.
در حالی که سعی می‌کردم لحنم بد نباشه گفتم
_تو چرا زحمت میکشی عزیزم؟
لبخند زد و گفت
_زحمتی نیست.
دیگه چیزی نگفتم و مشغول چیدن میز شدم.
مادر اهورا وارد شد و گفت
_ما منتظر اهورا می مونیم عروس خانوم بیخودی میز و نچین.
به کارم ادامه دادم و گفتم
_اهورا امشب نمیاد.
_وا…چرا نیاد؟
هنوز جواب نداده بودم صدای باز شدن در اومد و مادر اهورا لبخند زد و گفت
_بفرما… شاه پسرمم اومد.

ناباور از آشپزخونه بیرون رفتم و اهورا رو با کلی پلاستیک خرید دیدم.
همه رو جلوی در آشپزخونه گذاشت. مامانش جلو رفت و صورتش و بوسید. با چاپلوسی گفت
_همین الان آیلین گفت نمیای.
اهورا نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_آره قرار بود نیام یه کاری داشتم اما حلش کردم.
اخم کردم و به سمت قابلمه ی غذام رفتم.حتی موقع خوش و بش کردنش با مهتاب صورتمم برنگردوندم.
چند دقیقه بعد حضورش و پشت سرم حس کردم.
_حالت چه طوره عزیزم؟
جواب شم ندادم که صدای مامان فضولش در اومد
_فکر کنم زنت تحمل دو روز مهمون داری از خانوادتو نداره که این طوری رفتار میکنه.باز گلی به جمال مهتاب که با وضعش نمی‌ذاره دست به سیاه و سفید بزنم تا حالا هم اخم به ابرو نیاورده..
به جای من اهورا جواب داد
_نه مامان آیلین خیلیم از اومدنتون خوشحاله منتهی با من قهره.
_قهره؟یعنی چی که قهره؟چی کار کردی کتکش که نزدی!
دیس برنج و سر سفره گذاشتم و گفتم
_ارباب و صدا می‌زنید سفره آمادست.
مامانش پشت چشمی نازک کرد و از آشپزخونه رفت بیرون.
اهورا بی توجه به حضور مهتاب دستمو گرفت و گفت
_یه لحظه بیا آیلین.
دستمو دنبال خودش کشید.. با حرص دستمو عقب بردم که نگاهم کرد و آروم گفت
_یعنی دیگه حق گرفتن دستتم ندارم؟
بدون حواب دادن به سمت اتاق رفتم. پشت سرم اومد. درو بست و گفت
_اخماتو باز کن.
اخمام بیشتر در هم رفت و گفتم
_چرا به خانوادت راستشو نمیگی؟
_چون نمیخوام چیزی بدونن. یکی دو روز دیگه اینجان تو همین یکی دو روزم…
وسط حرفش پریدم
_من مشکلی ندارم اما تو حق نداری پاتو توی این خونه بذاری.میخوای زن تو ببینی ببرش بیرون، ببرش خونه ی خودت اما نیا اینجا..

نگاه طولانی بهم انداخت و گفت
_یعنی تا این حد ازم متنفری؟
با قاطعیت گفتم
_نه نیستم….فقط نمیخوام یه مرد نامحرم تو خونم باشه.در ضمن…
مکث کردم و خیره به چشاش گفتم
_دفعه ی دیگه که دستت بهم بخوره حرمت می شکنم و همه چیو میگم بهشون.
خواستم از اتاق بیرون برم که گفت
_حداقل اون شال مسخره رو از سرت در بیار این طوری که تابلو تری.مگه اون چهار کلمه ی عربی مسخره چیو عوض کرده که تو این طوری ازم رو میگیری؟
نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی خودمو حفظ کنم.
از شانس قشنگم همون لحظه صدای گوشیم توی اتاق پیچید. برگشتم. اهورا چون به گوشیم نزدیک تر بود برش داشت و با دیدن صفحه ی موبایل اخماش در هم رفت و غرید
_این مرتیکه واسه چی این وقت شب به تو زنگ میزنه؟
به سمتش رفتم و گوشی رو ازش گرفتم. سامان بود.
با فک قفل شدش گفت
_انقدر باهاش صمیمی شدی که به اسم کوچیک سیوش میکنی؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_ایناش ربطی به تو نداره.
صدای تماس و قطع کردم و از اونجایی که شام یخ کرد از اتاق بیرون رفتم.
همشون سر میز نشسته بودن.
نگاهم به مهتاب با چشمای قرمزش افتاد. بیچاره چه قدر ناراحت بود لابد فکر می‌کرد ما توی اون اتاق کوفتی دل و قلوه رد و بدل می کردیم.
نشستم که مادر اهورا گفت
_خدایی نکرده موهات آسیب دیده؟آخه همش شال رو سرته.
همون لحظه اهورا با اخم های در هم کنارم نشست و گفت
_مامان واسه من کم بکش.
به بهانه ی باد کولر بلند شدم و جامو عوض کردم. کنار مهتاب نشستم.
با این کارم اخماش بیشتر در هم رفت..
شام با حرفای بیخودی گذشت.نه من نه اهورا جز یکی دو لقمه نخوردیم.
مامانش که این همه خورد و آخرم به جای تشکر تیکه انداخت.
ظرفا رو جمع کردم و توی سینک گذاشتم. مهتاب ایستاد تا بشوره که مامان اهورا کنارش زد و به ظاهر آهسته گفت
_اون یکی اتاق و برای تو و اهورا آماده کردم. برو تا موقعی که میاد تو اتاق یه دستی به سر و روت بکش.

 

11 دیدگاه

  1. ادمین عزیز لطف کن به نویسنده بگو یا زود به زود پارت بده یا طولانی ترش کنه مسخره شو دیگه در اوردین عهه اسکول کردین مارو؟؟؟؟

  2. توروخدا زود به زود پارت بزارین و طولانی باشن پارت ها من واقعا عاشق این رمان شدم خیلی قشنگه از اونجایی که دیر به دیر پارت میزارین حال آدم گرفته میشه

    1. خب اگه میخواین طولانی باشه بجای ۵یا۶ روز باید دوهفتع صبر کرد و اینجوری هی شما میگین چرا دیر به دیر پارت میزارین اگه زود به زود پارت بزارن میگین چرا پارتش کمه ؟
      یه خرده انصاف داشته باشید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن