رمان خان زاده پارت 20 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۰

 

اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد.
اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند و با دیدنم خشکش زد.
هلیا از جاش بلند شد و با خوشحالی گفت
_آیلین… خوش اومدی عزیزم.
سعی کردم زیر سنگینی نگاهش خودمو خونسرد نشون بدم.
با لبخند با هلیا دست دادم و گفتم
_مبارکه خوشبخت باشین.
تشکر کرد و گفت
_شرط می‌بندم سامانم تو راضی کردی. بچه پرو ظهر میگه نمیام.
سامان دست به جیب گفت
_پس چی؟نمیخواستم بیام.اگه اینجام به خاطر آیلینه.
گذرا نگاهم به اهورا افتاد که با اخم منو برانداز می‌کرد.
برای اینکه به نگاهش شک نکنن با لبخند گفتم
_تبریک میگم اهورا خان.
با تاخیر بلند شد و با ترش رویی فقط سر تکون داد.
سامان دستش و به سمت اهورا دراز کرد و گفت
_با اینکه لایقش نبودی اما داماد خانوادمون شدی. تبریک میگم.
هلیا با تشر گفت
_سامان
اهورا بی اعتنا دست داد و چیزی نگفت.
نگاهم و دور سالن چرخوندم و گفتم
_فعلا با اجازه.
خواستم به سمت میز همکارا برم که سامان مچ دستمو گرفت و گفت
_صبر کن منم میام.
معلوم بود حواسش به خط قرمزای من نیست و بر حسب عادت مچم رو گرفته.
سر تکون دادم و وقتی چشمم به اهورا افتاد مثل مجرما دستمو عقب کشیدم.
چنان قرمز شده بود و به سامان نگاه می‌کرد که گفتم الان یه دعوایی راه میندازه.
سامان مشغول حرف زدن با هلیا شد.
یه جورایی نزدیک به اهورا ایستاده بودم.
سرش و زیر گوشم آورد و آروم ولی عصبی گفت
_بهش حالی کن دستش بهت نخوره.منو میشناسی آیلین.سگ بشم خون میریزم.
توی چشماش نگاه کردم که بی پروا به لبم زل زد و غرید
_اینارم پاک کن از لبت.
لبخند اجباری زدم. هلیا داشت نگاهمون می‌کرد اما اهورا متوجه نبود. با لحن مصنوعی گفتم
_همه ی کارا رو انجام دادم خیالتون از بابت شرکت راحت باشه.

از نگاهم متوجه ی منظورم شد و عقب کشید.
سامان که انگار حرفش تموم شد گفت
_کاری داشتی صدام کن.
هلیا سر تکون داد. همراه سامان به سمت همکارا رفتیم تمام مدتی که باهاشون سلام احوال پرسی میکردم سنگینی نگاه اهورا رو روی خودم حس میکردم.
روی صندلی کنار سامان نشستم و نگاهم دور سالن چرخوندم.
نامزدی باشکوهی بود،با این حساب عروسی شون میخواد چی بشه؟
سامان بشقابم و از میوه و شیرینی پر کرد که خندیدم و گفتم
_من این قدرام پر خور نیستما.
دستش و بالای صندلیم گذاشت و سرش و کنار گوشم آورد تا صداش توی اون سر صدای آهنگ بهم برسه:
_ببین الان بخور دانشجو بشی خوردن و از یاد میبری من خودم موقعی دانشجوییم ۱۲ کیلو کم کردم
متعجب گفتم
_واقعا؟
سر تکون داد و گفت
_آره. البته من ایران نبودم تو غربت درس خوندم.اینکه تنهایی هم درس بخونی هم کار کنی سخته! تو هم که کار میکنی درسم میخونید زیادی شبیه منی ها… حواست باشه.
خندیدم و چیزی نگفتم..
از گوشه ی چشم به اهورا نگاه کردم و از اونجایی که زوم کرده بود روی من نگاه هامون به هم افتاد.
سریع چشامو ازش دزدیدم و از اونجایی که سامان مشغول حرف زدن شده بود گوشیم و در آوردم تا چکش کنم.
خداروشکر که نه پیامی داشتم نه زنگی قفلش کردم و همون لحظه گوشی توی دستم لرزید.
دوباره قفل و باز کردم و با دیدن اسم اهورا نفس توی سینم گره خورد.
پیامش و باز کردم که نوشته بود:
_جاتو عوض کن.
مات پیامش بودم که دومین پیام اومد
_خواهش میکنم
ابروهام بالا پرید. نگاهش کردم و نگاه معنا دارش و روی خودم دیدم.
بلند شدم که حس کردم با نگاهش بهم لبخند زد.
سامان نگاهم کرد و گفت
_کجا؟
کیفم و برداشتم و گفتم
_آینه با خودم نیاوردم.میرم صورتم و چک کنم میام.
لبخندی زد و سر تکون داد. با راهنمایی خدمه وارد اتاق پرو شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
لعنتی چشمام…توش اشک جمع شده بود.
چند باری خودم و باد زدم و دست توی کیفم کردم. رژم رو در آوردم و انگار که با خودمم لج کرده باشم محکم روی لبم کشیدم و قرمزی لبم و بیشتر کردم.
دیگه امر و نهی کردن تموم شد اهورا خان.
اون آیلین احمق سابق نیستم

از اتاق بیرون اومدم و این بار بدون نگاه کردن به سمت اهورا به سمت میزمون رفتم و کنار سامان نشستم. حتی صندلیمم چسبوندم بهش.
لبخندی بهم زد…چند دقیقه بعد رقص نور روشن و شد و دی جی اعلام کرد عروس و داماد میخوان برقصن.
خیلی دلم میخواست کور بشم و نبینم اما از لج خودمم که شده دستمو زیر چونم زدم و زل زدم بهشون.
اهورا بلند شد و دستشو به سمت هلیا دراز کرد.به این فکر کردم که من هیچ وقت با اهورا نرقصیدم و…
باز یکی تو سر افکار خودم زدم.
وسط رفتن.دستای اهورا که دور کمرش حلقه شد سرمو پایین انداختم تا کسی لرزش چونم و نبینه.
دستمو مشت کردم و روی پام کوبیدم.قرار بود قوی باشم،نبازم… قرار بود به خودم و اهورا ثابت کنم بدون اونم می تونم.
پس حق جا زدن نداری آیلین لبخندی روی لبم نشوندم و سرمو بلند کردم و باز نگاهم قفل نگاهش شد.
با دیدن لبخندم اخم کرد و نگاهش و از روم برداشت.
سامان خم شد و کنار گوشم گفت
_تا اینا می رقصن بریم با مامانم آشنات کنم؟
با رودروایسی سر تکون دادم. یکی نبود بهش بگه من به مامان تو چی کار دارم؟
بلند شدم و دنبال سامان راه افتادم.
جلوی یه زن جوون و شیک پوش ایستاد و گفت
_قربونت برم میدونم میخوای دعوام کنی ولی دعوام نکن ببین اومدم یکیو بهت معرفی کنم.
مامانش با دیدن من از گفتن حرفی که می‌خواست بزنه پشیمون شد.
سر تا پام و نگاه کرد و با تحسین گفت
_ماشالله.
لبخندی زدم و سلام کردم که گفت
_سلام به روی ماهت.خوش اومدی.
خیلی خوشم اومد ازش. کل خانوادشون خون گرم بودن و مهربون.
به بازوی سامان کوبید و گفت
_پدر سوخته… همین لحظه که از دستت عصبی بودم عروسم و بهم معرفی کردی.
چشمام گرد شد. سامان بی خیال خندید و گفت
_دمت گرم ولی خبری نیست عروس نگو دختر بیچاره رو معذب میکنی.
مامانش بازم نگاهم کرد و گفت
_تو هیچی نمی فهمی.این دختر مثل دسته ی گل میمونه. هزار ماشالله همیشه از خدا یه همچین عروسی می خواستم.
رنگ صورتم از خجالت قرمز شد

سامان بی خیال خندید و گفت
_خوب مامان دختر بیچاره رو از خجالت آب کردی.
با لحن آرومی گفتم
_با اجازه تون.
با گونه های گر گرفته به سمت میز مون برگشتم و نشستم.
تا آخر شب جز نگاه های گاه و بی گاه اهورا اتفاق خاصی نیوفتاد.
بعد از صرف شام دوباره پیامک اهورا روی گوشیم افتاد. نوشته بود
_مامان و ارباب خونه ی توعن.باید با هم بریم.
پوزخندی زدم و زیر سنگینی نگاهش بلند شدم و به سمت سامان رفتم و با خوش رویی گفتم
_با اجازه من برم.
اخم مصنوعی کرد و گفت
_با هم اومدیم بی من میخوای بری؟
_نه آخه گفتم شاید شما بخواین تا آخر بمونین.
بلند شد و گفت
_آخرشه دیگه، تا تو مانتو رو بپوشی منم میام.
سر تکون دادم و برای آخرین بار نگاهم و با حسرت بهش انداختم و باز هم نگاهم به نگاه‌‌ش گره خورد.

* * * * *
کلید و توی قفل انداختم و بازش کردم.
خداروشکر انگار همه خواب بودن. وارد شدم و درو آهسته بستم و پاورچین پاورچین به سمت اتاقم رفتم .
خدا به حالم رحم کرده که خوابن چون اگه بیدار بودن و می پرسیدن اهورا کجاست هیچ جوابی نداشتم که بدم.
درو بستم و نفسم و فوت کردم.تا صبح هم خدا بزرگه.
لباس عوض کردم و تن خستمو انداختم روی تخت و چشمامو بستم اما جلوی چشمم تصویر اهورا و هلیا نقش بست.
کلافه غلت زدم تا بخوابم اما باز هم اهورا رو دیدم.

سرمو توی بالش فرو بردم اما بازم فایده نداشت.
بلند شدم و یکی از کتابای درسی مو باز کردم. حالا که نمیخوابم حداقل بخونم.
چند صفحه ای نخونده بودم که چند تقه به در خورد

سیخ سر جام نشستم.اگه مهتاب باشه یا ارباب؟چی باید بگم؟
سریع روی تخت دراز کشیدم تا فکر کنن خوابم.
لحظه ای بعد در باز شد و بعد هم صدای بسته شدن در اومد.
با خیال اینکه هر کی بود رفته خواستم چشمامو باز کنم که صدای قدمای آشنایی به گوشم خورد و عطرش وارد بینیم شد و نفسم و بند آورد.

اهورا بود…حس کردم قلبم از کار افتاد.
لعنتی انگار نمیدونه ما نامحرمیم و نباید عین گاو بیاد داخل.
خواستم چشمامو باز کنم اما پشیمون شدم. از طرفی عذاب وجدان موهای بازم که روی بالش پهن شده بود و لباس آستین کوتاهم از طرف دیگه… این قلب لعنتی.
چون موهام توی صورتم بود تونستم نامحسوس گوشه ی پلکم و باز کنم.
داشت کتش رو در می‌آورد..
سر در نمی آوردم. چرا نمی رفت؟
روی تخت نشست.پلکام و بستم و از تکون تخت فهمیدم دراز کشید..
بی تحمل خواستم چشمام و باز کنم و با لگد بیرونش کنم که دستش روی موهام نشست.
خیلی خره اگه نفهمیده باشه بیدارم چون صدای قلبم کر کننده شده بود.
نفس بلندی کشید.با حس گرمای دستش روی دستم دیگه طاقت نیاوردم و چشمام و باز کردم و برای اینکه ضایع نشم اول گیج خواب به صورتش نگاه کردم و بعد متحیر گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
بدون این‌که نگاه تب دارش و از صورتم برداره گفت
_نمی‌دونم.
بلند شدم و با عصبانیت گفتم
_حق نداری هر وقت خواستی بیای خونه ی من.
انگار اصلا صدامو نمی شنید.واسه خودش گفت
_به مامانش معرفیت کرد؟
چشمام و ریز کردم و گفتم
_چی میگی تو؟
_سامان و می‌گم. میخوای زنش بشی؟
با حرص گفتم
_به تو چه هان؟به تو چه؟
از جاش بلند شد و خواست به سمتم بیاد که در اتاق و باز کردم و گفتم
_برو بیرون اهورا.زن حاملت و اربابم اینجان.نخواه داد و بزنم و بگم از کجا اومدی.

نزدیکم شد و به جای رفتن در اتاق و بست و گفت
_باید باهات حرف بزنم.
نفسم و فوت کردم و به سمت کمدم رفتم.
لباس بلند دکمه دارم و پوشیدم و خواستم شال سرم کنم که گفت
_از منی که فتحت کردم خودتو می پوشونی و اجازه میدی اون مرتیکه دستتو بگیره و زل بزنه به لبت؟
شال و روی سرم انداختم. به سمتش برگشتم و گفتم
_به تو چه؟
عصبی گفت
_انقدر اینو نگو به من.
جلو رفتم و گفتم
_دروغه؟چی کارمی؟چه صنمی بام داری؟کی هستی که بهم میگی امر و نهی میکنی؟
جلو اومد و گفت
_کس و کارتم.
پوزخندی زدم و گفتم
_اون امضای پای طلاق یعنی تو دیگه هیچ نسبتی باهام نداری. برو بیرون اهورا. فردا هم دست زن تو و فامیلاتو بگیر و از اینجا ببر.من موظف نیستم جور اشتباهات تو رو بکشم.
بی اعتنا به حرفم گفت
_ازش فاصله بگیر آیلین.
_از کی؟
_از سامان…
اخم کردم و خواستم حرفی بزنم که نذاشت
_باز مزخرف نباف که ربطی به من نداره.
سر تکون دادم و گفتم
_باشه.بهش میگم شوهر سابقم که از قضا شوهر خواهر الانته بهم گفته دیگه نبینمت.
کلافه دستی لای موهاش برد که با جدیت گفتم
_برو بیرون از اتاق.اگه میخوای تو این خونه بمونی اتاق زنت اون یکی اتاقه نه این جا.
نگاهم کرد و برای لحظه ای پشیمونی رو توی چشاش دیدم.
عقب گرد کرد. در اتاق و باز کرد و رفت بیرون.
بی رمق به سمت تخت رفتم و نشستم.. سرمو بین دستام گرفتم و اشکم سر خورد پایین. هر چه قدر هم جلوش خودم و محکم نشون بدم باز میدونم که قلبم جلوش ضعیفه.

🍁🍁🍁

6 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن