رمان خان زاده پارت 2 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲

 

مغموم گفتم
_من اصلا تهران و بلد نیستم.از اون گذشته هیچ وقت تنها نبودم میترسم.حالا که شما یه زن رو بند دار نمیخوای من برمیگردم روستا
_که چی بشه؟ مگه اوضاع و نمیدونی؟ چیزی برای ترسیدن نیست این جا امن ترین منطقه ی تهرانه. درا ضد سرقته خونه هم نگهبان داره. با تلفن شماره ی تاکسی و بگیری هر جا بخوای میبرتت
حتی فکرش رو هم نمیکردم بخواد من و اینجا غریب و تنها ول کنه.
با هزار بدبختی سر تکون دادم و گفتم
_باشه.
روی اپن کلید و کارت بانکی گذاشت و گفت
_توی یخچالتم پره من دیگه برم.
وحشت به دلم ریخت و گفتم
_میشه امشب و نرین؟
انگار برای رفتن لحظه شماری میکرد که کلافه گفت
_امشب با دوستام قرار دارم. تو هم سعی کن عادت کنی شب خوش.
دیگه منتظر مخالفت من نموند و بیرون رفت.
چادر و روبندم و در آوردم و با ترس لونه کرده توی دلم به اطراف نگاه کردم.
همه چیز زیبا و جدید در عین حال ترسناک بود.
من تا حالا توی یه اتاق هم تنها نخوابیدم چه برسه خونه ی به این بزرگی وسط شهر غریب.
چشمم به آینه ی قدی افتاد… از چهره م بدم میومد. با اینکه همه امروز به به و چه چه کردن اما اگه واقعا خوشگل بودم خان زاده این طوری ازم نمی گذشت.
یاد دخترای ظهر افتادم. به جرعت می تونم بگم بدون آرایش خیلی بهتر از اونا بودم
یادمه خاتون همیشه می گفت باید باب میل مردت باشی.
حالا که خان زاده لوند و جذاب دوست داره من هم باید تلاش کنم مثل دختر های شهری باشم.
نه بی حیا!اما شاید بتونم خودم رو توی دل خان زاده جا بدم

* * *
برای هزارمین بار رژ لب و روی لب هام کشیدم.
بالاخره تونستم صاف درش بیارم.
لبخندی زدم اما با تصور اینکه با این ریخت و قیافه جلوی خان زاده وایستم مو به تنم راست کرد.
یکی از دوستام تهران زندگی میکرد اون هم درست مثل خان زاده اینجا درس خونده بود. تنها کسی هم که می تونست بهم کمک کنه اون بود اما چه کمک کردنی؟
گفت باید زنگ بزنم به خان زاده و آدرس خونش رو بگیرم و با یه تیپ آنچنانی برم اونجا.
منی که حتی بلد نبودم چه رنگهایی رو باید با هم ست کنم به لطف سحر حالا یه مانتوی شیک تنم بود.
نفسی فوت کردم و با هزار دل دل کردن ‌شماره ی خان زاده رو با گوشی که برام فرستاده بود گرفتم.
بعد از کلی بوق صداش از بین سر و صدای آهنگ شنیده شد.
_بله؟
هول کردم و گفتم
_سلام.
انگار نشنید که بلند داد زد
_چی میگی؟بعدا زنگ بزن من الان نمیتونم صحبت کنم.
صدام و بالا بردم و گفتم
_خان زاده من…
از اون طرف صدای هق زدن شنیدم.
چشمام گرد شد. خودش بود که داشت با این شدت بالا می آورد؟
هر چه قدر صداش زدم جوابی نشنیدم. دقیقه‌ای بعد صدای نا آشنایی از اون ور خط شنیدم که گفت
_بله؟
هول کردم. حالا چی باید می گفتم؟ من حتی اسم خان زاده رو هم بلد نیستم.
با تته پته گفتم
_ببخشید من با…
وسط حرفم پرید
_با اهورا کار داری؟زیاد خورده حالش بد شد.
نگران گفتم
_الان چطوره؟
_نمیدونم بردنش رو به قبله ش کنن.کاری دارید بگم بهش؟
سر تکون دادم و گفتم
_میشه آدرس اونجا رو بدید من زنشم.
متعجب گفت
_زنش؟ مگه زن داره
روی دهنم کوبیدم. بهم گفته بود نمیخواد کسی با خبر بشه.
ناچارا گفتم
_بله. میشه آدرس بدید؟
* * * *
نفس بریده آخرین پله رو هم طی کردم.
آسانسور بود اما من حاضر نبودم جونم و دست این اتاقک فلزی بسپارم
جلوی واحدی که آدرس گرفته بودم ایستادم و چند تقه به در زدم.
بعد از کلی معطلی در باز شد و صدای موسیقی کر کننده توی گوشم پیچید
پسری که در و باز کرده بود با دیدنم سوتی زد و گفت
_کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم.
یک قدم جلو رفتم و متعجب از صحنه ی روبه روم گفتم
_با خا.. اهورا کار داشتم.
پوفی کرد و گفت
_هر چی خوشگل آسمونی این اهورا خان تور میزنه. بفرما الانم اون وسط با داف مجلس در حال لاس زدنه.

نگاهم و توی تاریکی بین جمعیت چرخوندم و با دیدن خان زاده دهنم باز موند.
خدایا سه روزه تهرانم و شاهد چه چیزهایی بودم. این چه پوششی بود که این دختره داشت؟
سری برای پسره تکون دادم و یک گوشه ایستادم. همه یا در حال رقصیدن بودن یا در حال خندیدن یا….
توان دیدن این صحنه ها رو نداشتم. انقدر صبر کردم تا رقص خان زاده اون وسط تموم بشه آخر هم فکر کنم خسته شد که روی مبل گوشه ی سالن لم داد و لیوان آب آلبالویی و سر کشید.
چون دیدم کسی دورش نیست نزدیکش شدم و کنارش نشستم.
سرش و به سمتم برگردوند و با دیدنم یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_مردیم اومدیم بهشت و بی خبریم؟ تو از کجا پیدات شد هوری خوشگله؟
متعجب از حرفی که زد گفتم
_من… من…
صداش و بلند کرد و گفت
_نمی شنوم چی میگی بیا تو گوشم بگو.
گوشش و جلو آورد.خودم و عقب کشیدم و بلند شدم.
تمام تنم از استرس یخ بسته بود. بدون جواب دادن خواستم برم که مچ دستم و گرفت و گفت
_نکنه سیندرلایی و با رفتن میخوای ما رو تو کف خودت بذاری؟ بشین بابا نخوردمت… بشین آشنا بشیم.
دیگه کم مونده بود اشکم در بیاد. یعنی واقعا نشناخت‌؟
صدام و کمی بالا بردم و گفتم
_نمی تونم بمونم اینجا…
وسط حرفم پرید
_بس گند کاری کردن حال آدم بهم میخوره بیا ببرمت تو اتاق سر و صدا کمه اوکی میشی.
قبل از اینکه اعتراضی بکنم دستم و دنبال خودش کشید و به سمت پله ها رفت.
سرم گیج رفت… اون من و نشناخت‌ خدایا من و نشناخت.
در یه اتاق و باز کرد. وارد شدم. چراغ و روشن کرد و گفت
_تا حالا این ورا ندیدمت.
با دلخوری نگاهش کردم…تو صورتم دقیق شد و گفت
_تو روشنایی خوشگلتری خوب بگو ببینم با اصرار دوستت اومدی اینجا و اولین بارته درسته؟
سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم
_دنبال یه دوست غریبه اومدم.
انگار منظور حرفم و نفهمید.
روی تخت نشست و گفت
_حالا چرا مانتو تو در نمیاری؟ببینم نکنه کچلی داری که شالت و انقدر کشیدی جلو؟
باز هم سرم و به طرفین تکون دادم که گفت
_زبون تو موش خورده؟ مگه تو هم مثل من حالت بد نبود؟ بیا بشین دیگه

 

با فاصله ازش نشستم و گفتم
_من…
میخواستم بگم زنتونم اما وقتی به سمتم نزدیک شد زبونم بند اومد.
دستش و روی صورتم گذاشت و سرم و به سمت خودش چرخوند و گفت
_ خوشگلی.
لبم و گاز گرفتم.داشت سر کارم می‌ذاشت؟
_لبتو این جوری نکن.
با انگشت لبم و از زیر دندونام بیرون کشید و با چشمای خماری گفت
_لبت و زخمی کردی.
سرش یواش یواش نزدیک اومد.. حتی توانایی حرف زدن هم نداشتم.
نزدیک صورتم پچ زد
_می‌خوام حال هر دومونو خوب کنم خوشگله. تو هوری و از بهشت اومدی؟
لب باز کردم تا حرفی بزنم اما تجربه ی یه حس عجیب حرف زدن و از یادم برد.
خان زاده لبم رو بوسید. چشماش و بست و لب هام رو به بازی گرفت.
لحظه ای بعد عقب کشید و گفت
_چرا مثل مجسمه ای دختر؟یه لبم بلد نیستی بدی؟ ای بابا اینم از شانس ما.
روی تخت دراز کشید و پشتش رو بهم کرد. یاد حرفای سحر دوستم افتادم که گفت
_ببین اگه بخوای خجالت بکشی موفق نمی‌شی خود خدا هم گفته برای شوهر بی حیا باش. دختر یه نازی بکن یه نوازشی بکن نگو زشته عیبه اون پسر غریبه نیست شوهرتم.
لباساتم که افتضاح یه چیز درست و حسابی بپوش حالا میگیم لباس خواب عرضه نداری بپوشی. یه تاپ که خوبه دیگه نه؟ یاد تاپ قرمز زیر مانتوم افتادم.
دست لرزونم و پیش بردم و شالم و در آوردم و گیره ی موهام رو باز کردم. موهام انقدر بلند بود که در حالت نشسته روی زمین می افتاد.
دکمه های مانتوم و یکی یکی باز کردم و از تنم در آوردم.
آشکار می لرزیدم اما حس میکردم در مقابل شوهرم وظایفی دارم. خودم رو به سمتش کشیدم و کنارش نشستم. دستم و روی بازوش گذاشتم.. چشماش و باز کرد و با دیدنم مات موند.
لبخند کم جونی به صورتش زدم و دستم و به سمت دکمه های پیرهنش بردم و اولی و باز کردم
زیر نگاه سنگینش عرق روی تنم نشست. دکمه ی دوم رو باز کردم. دستم به سمت دکمه ی سوم رفت که بازوم رو گرفت پرتم کرد روی تخت و روم خیمه زد و این بار حریصانه لبم رو بوسید.
لب گرفتن بلد نبودم مخصوصا وقتی زبونش رو توی دهنم میفرستاد.
من بلد نبودم… اون از کجا بلد بود؟
دستم و دور گردنش انداختم و به خودم نزدیک ترش کردم.
باقی دکمه هاش و کند و این بار با حرص بیشتری مشغول بوسیدنم شد.

 

* * * *
زیر دلم تیر می کشید.
بلند شدم و به خون ریخته شده روی ملافه نگاه کردم.این هم از شب زفافت آیلین خانوم داماد سوار بر اسب سفید تو رو نشناخت‌.
یعنی اون به همین راحتی با دخترا می خوابید؟
‌ هیچ درکی از محرم و نامحرم نداشت؟
حتی یک لحظه هم تردید نکرد… تنش بوی الکل میداد و با اینکه زخم رون پام و دید بازم من و نشناخت‌
مانتوم و تنم کردم و با اینکه نیمه شب بود به آژانس زنگ زدم.
نگاهی به خان زاده که غرق خواب بود انداختم.
من دختری نبودم که بتونم راضیش کنم…من نمی تونستم کنار خان زاده بمونم با این همه تفاوت.
شالم رو روی سرم مرتب کردم و قبل از این‌که پشیمون بشم از اتاق بیرون رفتم.
دیگه پشت سرمم نگاه نمی‌کنم
* * *
اهورا
با حس تابیدن خورشید روی چشمم تکونی خوردم و غریدم
_یکی اون پرده ی بی صاحاب و بکشه اه.
انقدر گوش عالم کر شده بود. لای پلکم و باز کردم و اولین چیزی که دیدم خون روی ملافه بود.
اخم کردم و نشستم. نگاه به تن و بدنم انداختم… لخت بودم اما جای هیچ زخمی توی تنم نبود پس این خون…
کم کم خاطرات دیشب برام زنده شد و برای لحظه ای برق از سرم پرید.
اون دختر باکره بود!!!!
بلند شدم و بعد از پوشیدن شلوارم در سرویس اتاق و باز کردم اما اون جا نبود.
از فکر اینکه رفته پایین از اتاق بیرون رفتم لعنت به این شانس حتی اسمشم نمیدونستم تا صداش کنم
کل اتاقا و سالن و باغ و گشتم اما نبود که نبود.
دستم و بین موهام فرو بردم و هر چی فحش بلد بودم به خودم دادم.
منه احمق تو عالم مستی طرفم و نشناختم و فکر کردم اون کارست اما لعنتی باکره بود

آیلین
سحر متعجب گفت
_یعنی واقعا تو رو نشناخت‌؟
مغموم سر تکون دادم و گفتم
_درد اصلیم اینه اون نشناخته یه دختر و به تختش راه میده خدا میدونه قبل من با چند نفر بوده و با چند نفر قراره باشه. من نمیتونم سحر من به بابام زنگ میزنم و می‌گم طلاق میخوام.
_زده به سرت؟فکر کردی زنگ بزنی باباتم میاد و طلاقت و میگیره؟نهایت میان چهار خط نصیحتتون کنن.تو قبیله ی کردها چهار تا زن گرفتن بابه اما حق طلاق دادن یکیشم نداری وضعیت روستا هم که معلومه.
اشکام و پاک کردم و گفتم
_میگی چی کار کنم؟
_هیچی شوهرت و عاشق خودت کن.
_چطوری؟ برم باهاش تو پارتی لابه لای جمعیت برقصم و آخر شبم بدون اینکه بهش بگم زنشم مهمون تختش بشم آره؟
خندید و گفت
_خدایی عجب داستانیه ولی خودمونیم منم اول نشناختمت بس تو صورتت کرک و پر داشتی خیلی عوض شدی آرایش کردن و لوندی هم که یادت بدم میشی یه داف که…
صدای زنگ آیفون حرفش و قطع کرد.
بلند شدم و توی آیفون تصویر خان زاده رو دیدم.
هول کرده گفتم
_خودشه.
سحر از جا پرید و گفت
_واسه چی اومده؟
با دلشوره گفتم
_هفته ای یه باز میاد سر میزنه
در و باز کردم و پریدم توی اتاق.
سحر هم پشت سرم اومد و گفت
_من همین جا قائم میشم.
سر تکون دادم و چادرم و پوشیدم و تا حد ممکن کشیدمش پایین و از اون طرفم جلوی لب هام و پوشوندم و فقط دماغم معلوم بود.
از اتاق بیرون رفتم و در و باز کردم.
از آسانسور همراه کلی خرت و پرت پیاده شد. سلام زیر لبی کردم که بدون نگاه کردن بهم فقط سر تکون داد
وارد شد و بعد از گذاشتن خرید ها توی آشپزخونه گفت
_بیا بشین حرف دارم باهات

خودش روی مبل نشست.
با نگاه کردن به صورتش همش یاد چند شب قبل میوفتادم و از خجالت گرمم میشد.
چادرم و بیشتر جلو کشیدم و روی مبل با فاصله ازش نشستم.
بدون نگاه کردن به سمتم گفت
_امروز ارباب تماس گرفت.
چیزی نگفتم تا خودش ادامه بده :
_میدونی که اونا چه خواسته ای از ما دارن؟
سری تکون دادم که گفت
_ارباب بیماری داره زیاد امیدی به زنده موندن خودش نداره.اگه پای ارث و میراث وسط نبود حاضر نبودم تن به این ازدواج بدم اما شرط گذاشته اگه وارثش و نذارم توی بغلش هیچ ارثی بهم نمیرسه.

سکوت کرد. یعنی اون فقط به خاطر ارث و میراث راضی به ازدواج با من شد و خواسته ی پدرش هیچ اهمیتی براش نداشت؟
با صدای لرزونی گفتم
_از من چی میخواین؟
با صورتی قرمز شده از خشم گفت
_ما برای برطرف کردن خواسته ی ارباب مجبوریم برای یک بار هم که شده….
سریع از جام بلند شدم که گفت
_نگفتم همین الان که میخوای فرار کنی. منم تمایلی ندارم اما مجبوریم.آخر هفته میام تا اون موقع با این موضوع کنار بیا

بلند شد و گفت
_درضمن چند شب قبل زنگ زده بودی به گوشیم و به دوستم گفتی زنمی مگه من بهت نگفتم…
وسط حرفش پریدم و آروم گفتم
_معذرت میخوام.
سکوتی کرد و بعد از فوت کردن نفسش از روی کلافگی بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت.
چادرم از سرم افتاد و روی مبل وا رفتم

بعد از کلی فکر کردن گفت
_خوب بذار بیاد فوقش می‌فهمه تو همونی هستی که اون شب باهاش خوابیده چیزی نمیشه که حقیقت و بهش میگی.
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_دلم نمیخواد.اون با اجبار و فقط به خاطر ارث و میراث بیاد سمتم و منم هیچی به روی خودم نیارم.
سکوت کرد و باز به فکر فرو رفت. بشکنی زدم و گفتم
_میتونم بهش بگم ماهیانمه و این هفته نیا.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_آخه اینم شد راه حل؟هفته ی بعدش چی؟
پوفی کردم و گفتم
_نمیدونم من چیزی به عقلم نمیرسه. نمیشه تو بری و یه جوری سرش و گرم کنی تا نیاد؟
خیره نگام کرد. بشکنی زد و گفت
_یه فکر بکر.
سری به نشون چی تکون دادم که گفت
_مگه تو دلت نمیخواد خان زاده عاشقت بشه و با میل خودش بیاد سمتت؟
سری تکون دادم
_خوب پس نه به عنوان زنش به عنوان همون دختر برو جلو.اگه از این حالت ماست بندیت بیای بیرون شرط می‌بندم خان زاده رو می تونی عاشق خودت کنی.. بعدش یواش یواش بهش بگو زنشی اون وقت از بودنت پر در میاره.
عمیق نگاهش کردم و گفتم
_اگه ازم خوشش نیومد چی؟
با شیطنت گفت
_کاری می کنیم خوشش بیاد.اما تو باید از این تیپ و قیافه در بیای.. راه رفتنت حرف زدنت همه چیزت باید مثل شهری ها باشه.آخر هفته هم که قراره خان زاده بیاد تو برو سراغش و کاری کن زنش و وارث همگی یادش بره.
بد فکری هم نبود. اما یه جای کار می لنگید
_هیچ فکر کردی این بار قراره با چه بهانه ای سر راهش قرار بگیرم؟
لبخند بدجنسی روی لبش نشست و گفت
_از یه جا بهش میزنیم که حتی فکرشم نمیکنه
* * * *
سقلمه ای به پهلوم زد و گفت
_برو دیگه لفت میدی موقعیت از دست میره.
با استرس گفتم
_می ترسم سحر نمی تونم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_این همه روت کار کردم که بگی می ترسم؟ ببین از صبح تو کف این یاروییم حالا که با پای خودش اومده سوپر مارکت تو هم به یه بهانه برو و خودت و تو دلش جا کن اگه نری شب اون میاد خونه ها…
ترسیده نگاهش کردم. در و باز کرد و گفت
_بدو تا نیومده ماست بازی هم در نیار
سری تکون دادم و با اجبار پیاده شدم.با این که راه رفتن با کفش پاشنه بلند رو کلی تمرین کرده بودم اما باز هم با پوشیدنشون احساس شرم می کردم.
در حالی که دستام می لرزید وارد هایپر مارکت بزرگ شدم. دیدمش در حالی که سبد دستش بود داشت به قوطی کنسروی نگاه می کرد.
سریع یکی از سبد خرید ها رو برداشتم و از همون ردیفی که اون در حال خرید کردن بود رفتم و خودم رو سرگرم دیدن قفسه ها کردم.
نگاهم که به انواع و اقسام ماکارانی افتاد خان زاده از یادم رفت.
من توی عمرم یک نوع ماکارانی خورده بودم حالا اینجا کلی شکل ماکارانی بود.
درگیر شکل های مسخره ی ماکارانی ها بودم که کسی بازوم رو گرفت.
هول کرده برگشتم و با دیدن چشم های بهت زده ش تمام درس هایی که یاد گرفته بودم از یادم رفت

🍁🍁🍁

3 دیدگاه

  1. ممنون از اینکه این رمان رو گذاشتید ولی بی زحمت اگه میشه زود زود پارت بذارید من تا عروسی دوباره ی اهورا رو خوندم میخوام ادامه اشو ببینم چی میشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن