رمان تدریس عاشقانه پارت 6 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۶

عمه با عصبانیت گفت
_نمیشه… اصلا نمیشه من چنین اجازه ای نمیدم.
بابام اخم کرد و گفت
_اونی که باید اجازه نده منم خواهر نه تو اما این گندی که پسرت بالا آورده…
_از کجا معلوم دختر خودت گند بالا نیاورده؟احترامت واجب داداش اما پسر من بی اجازه دست به سمت دختر کسی دراز نمیکنه.
خون بابام جوش اومد و داد زد
_این یعنی چی؟یعنی دختر من… نذار دهنم وا بشه ناهید.
_خیله خوب باشه. اما این ازدواج چیه انداختین وسط؟خوب پول ترمیم بکارتش و می‌دادیم تموم میشد میرفت پی کارش…من نمی‌فهمم شما توی کدوم قرن موندين.
سرم پایین افتادم آرمان وارد بحث شد و گفت
_مامان… مراقب باش چی داری میگی. سوگل پاک ترین دختریه که من تا حالا دیدم. خوشم نمیاد این حرفا رو بهش بزنی.
_اخه پسرم تو چرا نمیفهمی من صلاح تو میخوام؟ البته که من سوگلو دوست دارم بچه ی داداشمه اما فکر نمیکنی با خانواده ی عموت یه قول و قراری گذاشتیم؟
_شما قول و قرار گذاشتی نه من…
بابام با تاسف گفت
_دستت درد نکنه ناهید. چون اونا پولشون از پارو بالا میره یعنی از ما بهترونن آره؟
آرمان بلند شد و گفت
_من دیگه تحمل این توهینا رو ندارم. از تون گذشته باید برم بیمارستان… تو هم جمع کن برو مامان بیشتر از این آبرو ریزی نکن.
چونه م لرزید… اگه شرایطم این نبود میدونستم الان چه جوابی بهشون بدم
انگار آرمان حالمو درک کرد که دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد.
سرشو کنار گوشم گرفت و آروم گفت
_سر تو بالا بگیر سوگل!
نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت
_خوبه…حالا با همین سر بالا گرفته با من میای بریم باشه؟
سر تکون دادم. دستمو گرفت و زیر سنگینی نگاه پر از حرص عمه دنبال خودش کشوند.
سوار ماشین که شدیم طاقت نیاوردم و گفتم
_میخواستی با دختر عموت ازدواج کنی؟
خندید و گفت
_نه…معلومه که نه…درسته خیلی پولدارن اما من از دخترش خوشم نمیاد.
با تردید گفتم
_عمه خیلی ناراحت شد. نمیشه بهش بگی همه چی الکیه؟
داشت ماشین و روشن می‌کرد اما پشیمون شد. نگاهم کرد و معنادار گفت
_مگه الکیه؟
سرمو پایین انداختم که گفت
_به حرفای دیروزم فکر کردی؟

سرمو پایین انداختم. دستشو زیر چونم زد و سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت
_جوابت منفیه؟
سکوت کردم.دیروز ازم خواسته بود روی این ازدواج به طور جدی فکر کنیم اون هم چون معتقد بود هر چه قدر بگرده دختری به پاکی من پیدا نمیکنه.
_پس منفیه.
برای اینکه از خودم نا امیدش کنم گفتم
_آره منفیه به دو دلیل… من دلم میخواد عاشق طرفم باشم، دلیل دوم اینکه حاضر نیستم با مردی که طعم هزار تا دختر رو چشیده ازدواج کنم

برعکس تصورم عصبانی نشد، فقط سری تکون داد و گفت
_باشه…پس منم برمیگردم آمریکا…
هول شده گفتم
_اما تو که اینجا رو دوست داری…
_اما نه به قیمت اذیت شدن جفتمون…
با تردید گفتم
_میشه منم ببری؟توقع بی جاییه اما من دلم میخواد از ایران برم.
دروغ محض… دلم نمیخواست برم اما تنها چاره ای که داشتم رفتن بود چون دیر یا زود گند همه چیز در میومد.
ابرو بالا انداخت و گفت
_واقعا؟
تایید کردم که سر تکون داد و گفت
_یه پرس و جو میکنم ببینم چه طور میشه.
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم و گفتم
_مرسیییی.
لبخندی زد و ماشینو روشن کرد.
* * * *

پری هیجان زده کنارم نشست و گفت
_میدونی چی شد سوگل؟
بی حوصله گفتم
_چی شد؟
_استاد زندی…بهم شماره داد.
ناباور نگاهش کردم که گفت
_یعنی مستقیم نگفتا…انقدر که بهش نخ و طناب دادم شمارش و داد گفت هر موقع هر سوالی داشتم ازش بپرسم.
به سختی یه لبخند کج و کوله زدم. پس واقعا از پری خوشش اومده.
طاقت نیاوردم و گفتم
_حلقه ی دستشو ندیدی؟بعدشم امیدوار نباش مگه ما کم شماره ی استادا رو داریم.
بادش خوابید و گفت
_راست میگی؟
سر تکون دادم و گفتم
_پس چی؟حتی به نظرم بهش زنگ هم نزن… چون اگه یه فرض قصدش لاس زدن با تو باشه یه آدم زن دار…زشته خدایی.
با لب و لوچه ی آویزون گفت
_راست میگی اصلا زنگ نمیزنم بهش…
لبخندی زدم و همزمان خود منحوسش هم وارد شد

نگاه پری رو که به آرمان دیدم از خودم بدم اومد.
انگار این دو تا واقعا از هم خوششون اومده بود. این وسط چرا من سعی داشتم جلوشونو بگیرم؟
اصلا به من چه ربطی داشت؟
سرمو پایین انداختم، یه نفر به در کلاس زد و لحظه ای بعد با صدای آشنایی روح از تنم پرید
_اممم سلام ببخشید وقت کلاس تونو گرفتم با سوگل کار داشتم.
سرم با شدت بلند شد و با دیدنش دست و پام لرزید.
آرمان نگاهی به من انداخت و گفت
_شما میتونی بری.
رنگ از رخم پرید. سرمو به طرفین تکون دادم.. محال بود.محال بود اینجا باشه.
جلو اومد و گفت
_بیا کار مهمی دارم باهات.
همه به من نگاه میکردن. لعنتی عمدا اومده بود تا مجبور بشم باهاش برم..
آرمان که بالاخره متوجه ی حالم شده بود گفت
_شما حالتون خوبه؟
مثل برق بلند شدم و به سمتش رفتم. لبخندی زد بهش که نزدیک شدم بدون لحظه ای مکث از کنارش فرار کردم و با تمام سرعت دویدم..
شنیدم که مدام اسممو صدا میزد اما پشت سرمم نگاه نکردم.
پام که از دانشگاه بیرون رسید بازوم کشیده شد.
برگشتم و با تمام توان هلش دادم عقب.
چند قدمی عقب رفت اما به موقع تعادلش رو حفظ کرد و نفس زنون و عصبی گفت
_چته؟
با تهدید گفتم
_دنبالم نیا.
بر خلاف خواستم هنوز دو قدمم برنداشته بودم بازومو کشید و گفت
_ببین تو خیابونیم.. منم بین این همه جمعیت نمیتونم کاری بکنم خوب؟ پس دلیل نداره ازم بترسی. اجبارتم نمیکنم باهام بیای فقط یه لحظه وایستا گوش بده

در حالی که تنم از ترس می لرزید گفتم
_من نمی‌خوام ببینمت.
کلافه نفسش و فوت کرد و آروم گفت
_حق داری بهم اعتماد نکنی اما من این بار واقعا میخوام که بمونم…من قراره که مامانم زنگ بزنه خونتون نخواستم بی اطلاع تو باشه.
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم
_الان؟
دست چپمو جلوی صورتش گرفتم و گفتم
_من نامزد کردم.
رنگ از رخش پرید و ناباور نگاهم کرد.
عقب رفتم و گفتم
_بمیرمم دیگه حاضر نیستم زن تو بشم.
بازومو گرفت و مات و مبهوت گفت
_دروغ میگی مگه نه؟
_هه… معلومه که راست میگم.مگه من مثل توعم یه عالمه دروغ به هم ببافم؟
فشاری به بازوم داد و گفت
_تو نمیتونی با کس دیگه ازدواج کنی. کیه اون یارو؟بهش گفتی؟بهش گفتی که با من…
بازومو از دستش کشیدم و گفتم
_اونش به تو ربطی نداره. دیگه جلوی راهم سبز نشو.
پشت مو بهش کردم که صدای عصبیش اومد
_می دونی که اگه نامزد کرده باشی به هر طریقی شده پیداش میکنم و بدون یه لحظه مکث هر چی بینمون بوده رو بهش میگم. اینجا ایرانه… کسیم دختر دست خورده رو نمیخواد.
انقدر کله شق بود که مطمئن شم این کارو میکنه.
برگشتم… روبه روم ایستاد و گفت
_اون یارو هر کی که هست ازش جدا میشی… جدا هم نشی وقتی اون حقیقتو بفهمه خودش میره.
لب باز کردم جوابشو بدم که با صدای آرمان روح از تنم رفت
_چی شده سوگل؟

شتاب زده به سمتش برگشتم و گفتم
_هیچی استاد…من…
برعکس تصورم آرمان به سمتم اومد و با اخم های در هم رفته ش گوشه ی آستینم و گرفت و خطاب به شایان با لحن خشکی گفت
_شما رو به جا نیاوردم.
شایان مشکوک نگاهی به من کرد و گفت
_چرا باید به جا بیارید؟
قبل از آرمان من تند گفتم
_ایشون پسر عمه ی من هستن…
برای اولین بار نگاه سرزنش گر آرمان حواله ی چشمام شد و بی پروا گفت
_و البته نامزدش.
لب گزیدم. خدا به دادم برسه!
شایان با ابروهای بالا پریده گفت
_پس شما نامزدشی…آقای استاد دانشگاه حتما سوگل از گذشتش برای شما تعریف کرده نه؟مثلا گفته که یه مدت مخفیانه صیغه ی من بوده؟خوب همون طور که خودتون میدونین صیغه هیچ محدودیتی نداره و ممکنه بین مون چیزایی هم اتفاق افتاده باشه…یا حتما با اینم کنار اومدید که ایشون دور از چشم خانواده و من بچمو سقط کرده و به هیچ کسم نگفته؟یا حتما میدونید که تو زندگیش دنبال عشق میگرده تا ثابت کنه عاشق من نیست اما هر چی بیشتر میگرده کمتر نتیجه میگیره چون هنوزم منو دوست داره.
حتی جرئت نگاه کردن به آرمان رو ندارم.
درسته چیزی بین مون نیست. درسته دوستم نداره اما من بهش دروغ گفته بودم.

داشتم فکر میکردم چه طوری کارم و توجیح کنم.اما با مشتی که آرمان به صورت شایان زد جیغم در اومد.
حیرت زده به شایان که پرت شد روی زمین نگاه کردم

آرمان با تهدید انگشتش رو تکون داد و عصبی گفت
_سگ کی باشی که زن من تو رو بخواد مرتیکه؟فقط دلم میخواد یه بار دیگه به گوشم برسه زر اضافی راجع زن من زدی یا اطرافش ببینمت اون وقت ببین چاک اون دهن بی صاحاب تو میدوزم یا نه!
مات و مبهوت داشتم نگاهش می‌کرد.
دستمو گرفت و دنبال خودش به سمت دانشگاه کشوند.
خواستم دستمو بکشم که محکم تر گرفت. با رنگ پریده گفتم
_ول کن دستمو آرمان… تو دانشگاهیم… ما رو می بینن به قرآن دو تامونم میندازن بیرون… با توعم ول کن دستمو…

🌹🍂🌹🍂🌹🍂

6 دیدگاه

      1. نمردیمو دیدیم یه بار جواب دادی ادمین جان!
        یعنی این همه دست دست کردن واسه پارت بعدی رمان لازمه؟؟😠😠😠😠

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن