رمان تدریس عاشقانه پارت 5 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۵

 

صدای زنگ آیفون که بلند شد دوباره غر غر های مامانمم شروع شد
_چه عجب…الانم می‌خواست نیاد.اگه من گذاشتم این ازدواج سر بگیره. یه ماه از نامزدیمون گذشته یه باز ندیدم زنگ بزنه یا بلند شه بیاد.
دکمه ی آیفون و زدم و گفتم
_تو دانشگاه همو می بینیم مامان
_خوب ببینی تو دانشگاه مگه میشه نامزدبازی کرد؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_حالا یه شبم که اومده پشیمونش کن.
درو باز کردم و برای دل خوشی مامان با لبخند پهنی گفتم
_سلام عزیزم!
گلی که خریده بود به دستم داد و گفت
_مهربون شدی.
با اشاره ی ابرو مامانم و نشون دادم و باز گفتم
_خوش اومدی.
خداروشکر فهمید. جلو اومد و دست دور کمرم انداخت و سر جلو آورد.
آروم گونه مو بوسید و گفت
_چرا باید نقش بازی کنیم؟
ازم فاصله گرفت و با اخم ریزی ادامه داد
_من اهل نقش بازی کردن نیستم. امشب همه چیز و به دایی میگم.
وحشت کردم… اگه می گفت بدبخت دو عالم میشدم
همون لحظه مامانم اومد و منم با فکری مشغول چای ریختم!
آرمان وارد آشپزخونه شد و بعد از نفس عمیقی گفت
_چه بوی خوبی میاد زن دایی!
مامانم باز غر زدن و شروع کرد:
_آره همین نمک و خوردی و نمکدون شکوندی.
تند به مامانم نگاه کردم. آرمان با اخم خواست حرف بزنه که سریع گفتم
_می‌خوای بری پایین استراحت کنی؟ خسته ای.
معنی دار نگاهم کرد و سر تکون داد.
از خدا خواسته در خونه رو براش باز کردم و منتظر موندم تا بیرون بره که گفت
_خودتم بیا…
_آخه…
دستم و گرفت و مهلت اعتراض بهم نداد.
پامون که طبقه ی پایین رسید مثل بمب منفجر شد
_تو چرا نمیگی به خانوادت؟واقعا یه تست باکرگی سخت تره از هر روز تحقیر شدن؟

جا خوردم… کلافه دستی پشت گردنش کشید و گفت
_من دارم دیوونه میشم.مگه میشه همچین چیزی؟به همین راحتی با آینده ی دوتامون بازی کردن این چه طرز فکریه؟چون یه شب خونه ی من خوابیدی یعنی من…
وسط حرفش پریدم
_هزار بار اینو گفتی خوب حالا که این فکر و کردن. دندون روی جیگر بذار آبا از آسیاب بیوفته ببین آرمان… من حتی اگه دکتر هم برم باز بابابزرگ این نامزدی رو بهم نمیزنه چون همه جا جار زدن… محاله آبروی خودشو ببره.
یه تای ابروش بالا پرید و گفت
_یعنی میگی ما…
با چشم غره گفتم
_فقط میگم دندون رو جیگر بذار باید یه کاری کنیم خودشون نامزدی رو بهم بزنن.
_مثلا؟
فکر کردم و گفتم
_اومممم مثلا تو معتاد باشی، یا منو بزنی… یا چه میدونم..
پقی زد زیر خنده که با چشم غره گفتم
_جدیم من.
روی مبل لم داد و گفت
_خوب میخوای الان سیاه و کبودت کنم؟
دستمو به کمرم زدم و گفتم
_چه غلطا…
لبخند محوی زد و گفت
_بیا بشین.
بی مخالفت کنارش نشستم که گفت
_ببین سوگل تو بیست سالته اما من نزدیک سی سالمه…بهتر نیست به جای نقش بازی کردن بگیم چیزی بین ما نبوده؟
خدایا من به این بشر زبون نفهم چه طور بفهمونم؟
نگام کرد و گفت
_تو یه چیزی و از همه مخفی میکنی؟نه؟

جا خوردم.انقدر تابلو بود یعنی؟
با لبخند مصنوعی گفتم
_نه آخه چیو میخوام مخفی کنم؟
با لحن محکمی گفت
_امیدوارم این طور باشه، چون اگه بفهمم داری از این شرایط سواستفاده میکنی خیلی برات گرون تموم می‌شه.
خیره نگاهش کردم.
لحنش زیادی جدی بود.نگاهی به ساعت انداخت و گفت
_من یه قرار کاری دارم که باید برم.
شکاک پرسیدم
_این موقع شب و قرار کاری؟
خندید و نگام روی خندش مات موند.
_حالا زیادم کاری نیست. به هر حال باید برم از زن دایی عذر خواهی کن بگو کاری براش پیش اومد.
تا خواست بلند بشه دستشو گرفتم و بی اختیار گفتم
_میشه نری؟
خودمم از سوالم متعجب شدم چه برسه به اون.
موشکافانه نگام کرد و گفت
_چرا؟
_اممم آخه… چیزه… من… من حوصلم سر رفته!بمون اذیتت کنم دلم باز بشه.
سرشو جلو آورد و گفت
_اینکه تو اذیتم کنی خوبه اما مردا اولویت بالا تری دارن.
لب هام آویزون شد و گفتم
_باشه برو.
نگاهی به قیافه ی داغونم انداخت و نشست و گفت
_نمیرم!
چشمام برق زد اما به روی خودم نیاوردم. کتش رو از تنش در آورد و روی کاناپه دراز کشید.
داشتم نگاهش میکردم که مچ دستمو گرفت و تو اون یه ذره جا منم کنار خودش انداخت.
با صدای گرفته ای گفت
_فقط وول نخور… خوابیدن من الان به نفع همست.
ریز خندیدم و نگاهش کردم. با شیطنت گفتم
_از اینکه نمیری خونه ی دوست دخترت حالت خراب شد؟
سر شو پایین آورد و نگاهشو بهم دوخت که باز گفتم
_تو آمریکا همیشه اینجوریه؟یعنی میخوام بگم…
_آره… اون جا دختر یا پسر باکره ای نیست یعنی این مسئله برای ازدواج اصلا مهم نیست.
_پس برای تو هم مهم نیست.
نگاهم کرد و جدیت گفت
_اگه مهم نبود همون جا ازدواج میکردم. درسته سالهاست آمریکام اما من ایرانیم..
لبخند روی لبم ماسید. سر تکون دادم و خواستم بلند بشم که محکم تر گرفتتم و گفت
_شاید شوهر آیندت از اینکه این لحظه بغل منی ناراحت بشه.چیزی بهش نگو!
سر تکون دادم.نگاه خمارش از چشمام سر خورد پایین و آروم گفت
_از اینم چیزی بهش نگو.
تا خواستم بپرسم چی؟نفسم بند اومد و چشمام گرد شد.
نه… نه.. نه…محال بود… محال بود اجازه بدم یه بار دیگه.
چنان سرمو عقب کشیدم که لب هاش از لب هام جدا شد و خودمم از مبل افتادم پایین

با چشم های گرد شده نگاهم کرد.
سریع از جام بلند شدم و برق گرفته به سمت در دویدم.
صدام زد و لحظه ای بعد بازوم رو گرفت و گفت
_ناراحتت کردم؟معذرت میخوام فکر نمیکردم با یه بوسه…
در حالی که صدام میلرزید گفتم
_قول بده بهم…
اخم ریزی کرد و گفت
_چه قولی؟
_که دیگه هیچ وقت منو نبوسی…
از حرفم جا خورد. با مکث گفت
_باشه ولی چرا؟
حالا بیا به این بشر بفهمون…شاید اصلا از تف تفی شدن لبام بدم میاد!
خیره نگاهش کردم که بازومو ول کرد و گفت
_یه دقیقه بشین.
یه قدم عقب رفتم و گفتم
_باید برم… سفره رو آماده کنم.
میدونم میخواست یه چیزی بگه اما مهلت ندادم و زدم بیرون
صورتم داغ کرده بود.. دستمو روی لبم گذاشتم.
عوضی از طرفی میگه تو مثل خواهرمی از طرفی میبوسه. واقعا که این خارجی ها شرم ندارن.. کافرا.
* * * * *
بشکنی جلوی آینه زدم و همون طور که قر میدادم خوندم:
_واااای چه قدر خوشگلم من… آخ ببین بدنمو،کمرم و،همه جامو…
رژیم رو تمدید کردم و گفتم
_خوشگل ترین دختر دانشگاهی… هیچکی به گرد پاتم نمیرسه.
مانتو مو پوشیدم و ادامه دادم
_میدونی چیه آینه جونم تو آینه خوشبختی هستی چون توی اتاق خوشگل ترین دختر شهری… هزار ماشالا چه چشایی دارم.
بلند داد زدم
_مامان اسپند برام دود کن!
به جای مامان صدای مردونه ای از جا پروندتم…
_فکر نکنم کسی غیر از خودت چشمت بزنه.
متعجب گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی؟
با لبخند تمسخر آمیزی گفت
_اومدم دنبالت.تا بعد از کلاس هم بریم خرید عروسی، نامزد عزیزم

اومد داخل و در اتاقو بست،گفت
_با دایی حرف زدم.
رنگ از رخم پرید و گفتم
_چی گفتی؟
_همه چیو…همه ی حقیقتو هم به بابابزرگ گفتم هم به دایی!
بفرما سوگل خوابیده بودی خبر نداشتی گاوت زایید اونم چهار قلو!
با تته پته گفتم
_چ… چی گفتن؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_باور نکردن.
ته دلم نفس آسوده ای کشیدم.
_واسه همینم جنابعالی امروز با من میای و گواهی سلامتت رو میگیری.
خدایا هر کی به ما میرسه گواهی سلامت میخواد.آخه اینم شد زندگی؟
اخمام و در هم کشیدم و گفتم
_انقدر به در و دیوار نزن. من بهم میزنم نامزدیو…یه کاری میکنم همه بفهمن ما به درد هم نمیخوریم.
_چیکار مثلا؟
متفکر گفتم
_اممم… خوب مثلا… وانمود میکنیم تو معتادی… یا چه میدونم دست به زن داری البته که از این جرئتا نداری ولی وانمود میکنیم.. یا الکلی دائم المست هستی یا مثلا…
وسط حرفم پرید
_استپ… یعنی در هر صورت من باید آدم بده باشم؟
_پس چی من بد باشم؟ میاد بهم؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_من نمی‌خوام برگردم آمریکا اما این وضعم نمیتونم تحمل کنم ما دو تا آدم بالغیم مگه میشه کسی به جای ما تصمیم بگیره.
سکوت کردم. ادامه داد
_هیچ کدوم از این کارایی که گفتی رو نمی‌کنیم.
کنجکاو پرسیدم
_پس چی کار می‌کنیم؟
با خونسردی گفت
_ازدواج میکنیم.

🍂🌹🍂🌹

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن