رمان تدریس عاشقانه پارت 22 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۲

 

پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد بیرون. خواستم دنبالش برم که دستم و گرفت.
عصبی دستم و کشیدم و گفتم
_واسه چی بهش گفتی؟ شاید من نخوام با این سابقه ی درخشانت بفهمه من زنتم.
اخم کرد و گفت
_چه سابقه ای؟
_تو با خود اینم تیک زدی… اون وقت…
_من فقط باهاش قرار گذاشتم بعد از نامزدیمونم بهش گفتم نمی‌خوام به نامزدم خیانت کنم. تموم شد رفت!
خیره نگاهش کردم. بازم به خاطر اینکه مچم و سر امتحان گرفت ازش دلخور بودم.
راهمو کشیدم تا برم که دستم و گرفت و گفت
_با هم میریم.
بدون این‌که دستم و ول کنه در کلاس و باز کرد. وحشت زده گفتم
_چی کار میکنی؟
نگاهم کرد و گفت
_دیگه میخوام همه بفهمن.
در کلاس و بستم و با حرص گفتم
_اما من نمی‌خوام. مگه رابطه ی ما چه قدر دووم داره که بخوای جار بزنیش؟ من نمی‌خوام پس فردا که طلاق گرفتیم همه بهم پوزخند بزنن و خوشحال بشن.
عصبی شد و غرید
_من تو رو طلاقت نمیدم سوگل!
_چرا؟مگه به زور نشستی پای سفره ی عقد؟چرا حالا که راحت می تونیم به همش بزنیم این طوری می کنی؟ چرا به پری گفتی؟چرا منو…
عصبی وسط حرفم پرید
_چون دوستت دارم.

ناباور نگاهش کردم. دوستم داشت؟ منو؟ یا دروغ می گفت یا واقعا دوستم داشت؟

مات و مبهوت نگاهش کردم که نفسش و فوت کرد و از کلاس بیرون رفت و منو همون طور جا گذاشت.
دنبالش رفتم و وقتی بهش رسیدم تند گفتم
_یعنی چی؟
بدون این‌که وایسته جواب داد
_یعنی همون طور که تو یکی دیگه رو دوست داری من تو رو دوست دارم.
باز هم مثل منگولا گفتم
_یعنی چی؟ یعنی به چه منظور دوستم داری؟ چون دختر دایی تم دوستم داری؟همین طوری دوستم داری یا…
ایستاد.زل زد به صورتم و گفت
_خودت میدونی سوگل… خیلی وقته میدونی خودت و زدی به اون راه.
دوباره راه افتاد و منم دنبالش…لبخند محوی روی لبم نشست. یعنی همون طور که من دوستش داشتم اونم دوست داشت؟
سوار ماشین شدیم، استارت زد… رومو برگردوندم سمت پنجره تا لبخندم و نبینه اما دید و گفت
_واسه چی میخندی؟
تند اخم کردم و گفتم
_نمی‌خندم.
یه جوری نگاهم کرد یعنی آره ارواح عمت.
استارت زد که پرسیدم :
_اوممم… از کی دوستم داری؟
نگاهی از گوشه ی چشم بهم انداخت و جواب نداد. با اصرار بازوش و کشیدم
_بگو دیگه از کی دوستم داری؟
با اخم گفت
_گفتنش چیو عوض میکنه؟

دلم میخواست بگم خیلی چیزا رو اما سکوت کردم.
یه کم که رفتیم فهمیدم مسیر خونه رو نمیره. متعجب پرسیدم
_کجا میریم؟
_میریم واسه خرید حلقه و لباس عروس یکی از بهترین باغ های تهران و رزرو کردم برای هفته ی دیگه… به همه هم گفتم آماده باشن.
چشمام گرد شد و گفتم
_تو یه هفته؟
_واسه من همونشم زیاده.
بعدش چی میشد؟تا الان چون توی عقدیم تونستم بپیچونمش… بعد از عروسی ازم توقعاتی داشت اون وقت چی؟
با اخم گفتم
_من نمی‌خوام باهات عروسی کنم! چرا نظر منو نمی پرسی؟بابام گفت طلاق تو دنبال کارای عروسی میری؟
عصبی تر از من گفت
_من غلام حلقه به گوش دایی نیستم که بگه ازدواج کن بگم چشم بگه طلاق بده بازم بگم چشم.گفتم طلاقت نمیدم… گفتم هفته ی دیگه عروسی می‌گیریم دنیا هم به آخر برسه از حرفم برنمیگردم
داد زدم
_این وسط من مهم نیستم؟خواسته ی من مهم نیست؟
در هم رفته سکوت کرد که گفتم
_بزن کنار… نمیتونی به زور مجبورم کنی باهات عروسی کنم.
هر چی خودش و کنترل کرده بود رو یه جا با فریادش خالی کرد
_مثل سگ مجبورت میکنم. خستم کردی سوگل…دردت چیه؟ماکانم که داره ازدواج میکنه به امید کی نشستی؟
با دریدگی تیر خلاص و زدم
_تو رو دوستت ندارم… حتی ازت متنفرم

ماشین و کنار زد و دلخور نگاهم کرد.
خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_تو چشام نگاه کن و بگو.
قلبم ایستاد.مگه میشد تو چشم کسی که عاشقشی نگاه کنی و بگی ازت متنفرم؟
َ_با توعم سوگل تو چشام نگاه کن و بگو
نگاهش کردم و گفتم
_من ازت متنفرم… دوستت ندارم.
رنگش قرمز شد. با اخم ماشین و راه انداخت و تمام حرصش و با سرعت بالاش خالی کرد.
بیست دقیقه ی بعد ماشین و جلوی خونش پارک کرد و گفت
_درخواست طلاق میدم.تا اون موقع همین جا میمونی!
ته دلم زیر و رو شد. طلاق؟ مگه همین و نمی‌خواستم پس چرا اشکم در اومد؟
با بغض گفتم
_منو ببر خونه ی خودمون! چرا این جا بمونم؟
با اخم نگاهم کرد و به جای جواب دادن کلید و به سمتم گفت
_برو بالا…
چیزی نگفتم. حالا که راضی به طلاق شده بود نمیخواستم بیشتر از این سر به سرش بذارم.
پیاده شدم و هنوز درو کامل نبسته بودم پاش و روی گاز فشرد.
به سمت آپارتمانش رفتم و خواستم درو باز کنم که صدای پر از بغضی گفت
_پس حقیقت داره.
تند برگشتم و با دیدن پری چشمام گرد موند. اینجا چی کار می‌کرد؟
جلو اومد و گفت
_چه طور تونستی سوگل؟من این همه نشستم و برات از آرمان گفتم اون وقت تو رفتی و باهاش ازدواج کردی؟
سکوت کردم که ادامه داد
_ما دوست بودیم اصلا برات مهم نبود من دوستش دارم؟ به خاطر ازدواج با تو منو ولم کرد وگرنه دوستم داشت.
با حرف بعدیش رسما وا رفتم
_اون میدونه تو دختر نیستی و باهات ازدواج کرده؟

🍂🌹🍂🌹🍂🍂🌹

29 دیدگاه

  1. در جریانید حدود ۵ . ۶ پارته که داستان همینه هی دوسش دارم متنفرم طلاق میخوام کوفت میخوام زهر میخوام بی صاحابو یه جا برسون دیگه پارتات هم که سر نرفته ته میکشه مردشووور هر چی نویسنده بی خاصیتو ببرم اههه

      1. من می خوام بدونم تا کی این آرمان باید بخاطر پنهون کاریای سوگل زجر بکشه تاکی هااااااا تا کِی؟؟؟ 😡😡😡😠😠

    1. خیلی چرت وکم بود، دیر به دیرم که میزارین این چه وضعشه تازه همش تکراری این سوگلم مسخرشو دراورده دیگه

  2. عاقا نکنید با خودتون اینکارو بعد یه هفته انقد ؟ خدایی خودتو بزار جای ما نویسنده پرتلاشبعد یه هفته انتظار یه پارت بیاد در حد سه دقیقه خوندن و شامل اتفاقای تکراری کم میدی دیر میدی اشکال نداره ولی دیگه تکراری نده نکن اینکارو با ما و خودت خواهره من.

  3. وای چشمام درد گرفت سه ساعته دارمم میخونم لامصب تموم نمیشه
    همش تکرار پآرت های قبلی بود
    بعدد از یکی دو هفته صبر کردن این جوابه مونه به اندازه دو تا نخود پارت فحش بدین که بهتره
    ما به نویسنده اعتمادی میکنیم این جوآب اعتمادمونون نیست

  4. نتا که خیلی وقته وصل شده اما نویسنده کلا قصد نداره پارت جدیدرو بزاره . نه که خیلی پارتام طولانی ان دیر به دیرم میزارن ….

  5. ﺍﻭﻻ ﮐﻪ ﻣﮕﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﮔﻞ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﺗﻮﺳﻂ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺑﮑﺎﺭﺗﺶ ﻧﺮﻓﺘﻪ ~ﺱ ﺩﺭﺩﺵ ﭼﯿﻊ؟
    ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺭﻣﺎﻧﺎ ﮐﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻥ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻟﻘﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ~ﻭﺳﯿﺪﻩ ﮐﺦ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﮑﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻧﺠﺲ ﮒ ﻟﺠﻨﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻥ ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺭﻭ ﺍﺯﺍﺭ ﻣﯽ ﺩﯾﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺗﺠﺎﮔﺰ ﺷﺪﻩ ﻣﮕﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩﺍ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺷﯿﻢ؟

  6. ای خدا سه هفته گزشته هنوز پارت بعدو ندادین همش الکی کشش میدین پارت هایی هم که میدین سرجمع ۲۰ خط هم نمیشه این چه وضعشه خب نویسنده نمیتونه رمان رو کامل کنه چرا اصلا شروع میکنه رمان نوشتن .

  7. ۳ هفته گذشت چرا نمیزارین رمان رو
    انگار نویسنده یادش رفته همچین رمانی رو داشت مینوشت
    یا زودتر رمان بزارید یا اگه دیر میزارید حداقل بیشتر پارت بذارید

  8. ادمین جان به خانوم ترنم بگو حالا که شروع کردی به نوشتن رمان خوب یا بد حداقل تمومش کن پارت که میزارید کمههفته تی یه بار هم میزاری الان هم که سه هفته گذشته اصولا باید سه تا پارت پس کو چرا نیست؟!!!!!!!!!!😶😶😶😶😶😶

  9. سه هفته گذشته چرا دیگه هیچ پارتی نیس یادتون رفته؟همشم که تکراریه اگه نمی تونین تمومش کنید لطفا

  10. وووووووووووووووووااااااااااااااااایییییییییییییی پس پارت جدید کی میییییییییییادددددددددددد اه خسته شدیم

  11. دوستان ادمین گفت چند خط اومده از نویسندهه ولی چون کمه منتظره پارت کامل شه, همه رو باهم بزاره, خب میشه همون چند خطو بزاری ادمین؟؟؟ و اینکه اگه پارت جدیدش اومد
    تو استاد خلافکار بگو من دیگه هر روز اینجا رو چک نکنم… سپاس

  12. نویسنده مگخ مجبوری هنوز رمانای قبلیتو تموم نکردی رمان جدید میراری ؟؟؟؟که ته سر داره نه ته همش تکرار و تکرار اگه راست میگی استاد خلافکارو و عروس استادو تموم کن اول بعد بیا اینو شروع کن واقعا که حیف زمان برا این رمان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن